استاد عزیز، مهرجویی بزرگ! نه که فکر کنی یادم رفته بود که هفده آذر تولد تو بوده. نه! محال است این روز یادم برود. هفده آذر، تولد تویی که نگین سینمای ایرانی، همانقدر در خاطرم نشسته که تولد خودم که کمترین از این هفت میلیارد آدم روی زمینام. تازه اگر هم برفرض محال یادم میرفت آنقدر این روزها از تو و گنجینه آثارت و نارنجی پوشیدنهایت گفته و میگویند که آدم نمیشود فراموش کند. اما اینکه چرا این بار استثنائا همان روز هفدهم چیزی ننوشتم را بگذار به حساب تنبلی و اینکه این روزها کلا همه کارها برایم سختتر شده است. حتی کارهایی که برای یک آدم زنده جزو بدیهیات است. مثل نفس کشیدن، خوردن، خوابیدن، حرف زدن، خندیدن. عقربهها تخته گاز در کار جلو زدن از هم هستند و من ایستاده روی آنها، از این چرخش باطل سرم به دوران افتاده و گیج و ویج میزنم. دیگر نمیدانم کی هستم و چه کارهام. فقط نگاه میکنم. با حفرههایی خالی به جای چشم و دست و پایی که فرمان نمیبرند و سَری که فرمانی برای دادن ندارد. مثل آدمهای تا خرخره خورده و مست. مَنگ و بلاتکلیف. ببخش استاد، میدانم که این حرفها را دوست نداری. خواستم دلیل بیاورم برای تنبلیهایم. هرچند که تو همیشه در حرفها و کارهایت و اصلا با منش و رفتارت، با هرچه سستی و تنبلی است جنگیدهای. تو مرد عملی، مرد از پا ننشستن و همیشه دست به کار بودن. این چیزی است که از تو آموختهام، باید بیاموزم. دست در کار و دل با یار، این را خودت گفتی و بیش از همه هم خودت به آن پابند بودهای و همین است که تو را بر صدر نشانده. مهرجویی عزیز، بدجوری منتظرم، شاید نارنجی پوشات کمی حال مرا بهتر کند. راستی از آسمان محبوب چه خبر؟ خیلی وقت است که درست و حسابی ما را به آن بالابالاها نبردهای. این روزها که گرفتگی غروب توی چشمهای همه افتاده، مگر خودت باز به دادمان برسی و از سکوت درخت گلابی لبریزمان کنی. وقتش است که دوباره بسازیمان. نشئهمان کنی. که بتوانیم بمانیم و سرپا بایستیم. استاد مهرجویی، منتظریم.
نمایش پستها با برچسب داریوش مهرجویی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب داریوش مهرجویی. نمایش همه پستها
۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه
همهاش یک مشت مروارید سفید؟
امسال از تماشای فیلم های جشنواره محروم بودم. بخصوص آسمان محبوب استاد مهرجویی را دوست داشتم ببینم که نشد. امیدوارم هرچه زودتر اکران شود. به هرحال خبرها را دنبال می کردم.
امروز یادداشت امیرقادری درباره آسمان محبوب منتشر شده . این یک پاراگراف آن را بسیار دوست داشتم. با هم بخوانیم:
"آسمان محبوب خوب بود. همه چیزش درست بود. دنیایش، مسیرش، شادمانیاش، مرگش و رقصش. اما همهاش یک مشت مروارید سفید از دل رود به این بزرگی و خروشانی؟ این روزها و با این همه پاسبان ذهن و بازجوی ناخودآگاه گناه آلود فشرده، در دورانی که فیلم محبوب روشنفکرها، همان آثاری است که متهمشان میکند، خیلی شما را می خواهیم آقای مهرجویی. در پروژه بعدیتان مرد اسباب بازی فروش، کم فروشی نکنید شما را به خدا."
به هرحال توصیه میکنم همهی یادداشت رابخوانید (اینجا). به این امید که هرچه زودتر لذت دیدن فیلم نصیب مان شود.
امروز یادداشت امیرقادری درباره آسمان محبوب منتشر شده . این یک پاراگراف آن را بسیار دوست داشتم. با هم بخوانیم:
"آسمان محبوب خوب بود. همه چیزش درست بود. دنیایش، مسیرش، شادمانیاش، مرگش و رقصش. اما همهاش یک مشت مروارید سفید از دل رود به این بزرگی و خروشانی؟ این روزها و با این همه پاسبان ذهن و بازجوی ناخودآگاه گناه آلود فشرده، در دورانی که فیلم محبوب روشنفکرها، همان آثاری است که متهمشان میکند، خیلی شما را می خواهیم آقای مهرجویی. در پروژه بعدیتان مرد اسباب بازی فروش، کم فروشی نکنید شما را به خدا."
به هرحال توصیه میکنم همهی یادداشت رابخوانید (اینجا). به این امید که هرچه زودتر لذت دیدن فیلم نصیب مان شود.
۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه
هفده آذر
چه زود به زود هفدهم آذر میشود. چنین روزهایی که توی تقویم هست، آدم گذر برق آسای عمر را با تمام وجود حس میکند. بگذریم... از وقتی این وبلاگ را راه انداختهام هفدهم آذر هر سال یک پست ویژه داشتهام برای یادآوری یک اتفاق مهم. تولد داریوش مهرجویی بزرگ. (این، این و این )
به سنت هرساله باز این ،از دید من، مهمترین رخداد تاریخ سینمای ایران، تولد مهرجویی بزرگ، را به همه دوستداران استاد تبریک میگویم. امیدوارم اوضاع جوری بشود که او بتواند با آرامش و بدون دردسر و مانع، فیلمهای خود را بسازد و ما هم مثل همیشه حظ اش را ببریم.
به سنت هرساله باز این ،از دید من، مهمترین رخداد تاریخ سینمای ایران، تولد مهرجویی بزرگ، را به همه دوستداران استاد تبریک میگویم. امیدوارم اوضاع جوری بشود که او بتواند با آرامش و بدون دردسر و مانع، فیلمهای خود را بسازد و ما هم مثل همیشه حظ اش را ببریم.
۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سهشنبه
به ناچار دق کرد
داریوش مهرجویی در مطلبی کوتاه درباره فرامرز فرازمند چنین نوشت:
"بسیار مایه تاسف است که دوست و همکار عزیزم را بدین گونه از دست رفته میبینم. او در این چند سال اخیر بسیار زجر کشید و به هر دری زد گشایشی ایجاد نشد.
به علت سقوط «سنتوری» در طول چهار پنج سال گذشته و بدهیهای متعدد حاصل از آن، بیتفاوتی و بیمسئولیتی وام دهندگان چنان عرصه بر او تنگ شد که به ناچار دق کرد."
منبع: خبر آنلاین
همچنین مطلبی درباره فرامرز فرازمند به قلم صوفیانصرالهی منتشر شده که خواندنش را توصیه میکنم. هرچند تلخ و تاسف بار است. برای خواندنش به اینجا بروید.
"بسیار مایه تاسف است که دوست و همکار عزیزم را بدین گونه از دست رفته میبینم. او در این چند سال اخیر بسیار زجر کشید و به هر دری زد گشایشی ایجاد نشد.
به علت سقوط «سنتوری» در طول چهار پنج سال گذشته و بدهیهای متعدد حاصل از آن، بیتفاوتی و بیمسئولیتی وام دهندگان چنان عرصه بر او تنگ شد که به ناچار دق کرد."
منبع: خبر آنلاین
همچنین مطلبی درباره فرامرز فرازمند به قلم صوفیانصرالهی منتشر شده که خواندنش را توصیه میکنم. هرچند تلخ و تاسف بار است. برای خواندنش به اینجا بروید.
۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
به احترام فرامرز فرازمند
خبر کوتاه بود. فرامرز فرازمند تهیه کننده فیلم سنتوری درگذشت. به همین سادگی.
او را نمیشناختم. نمیدانم که بود و چه میکرد. اما این اواخر هرجا که پای فیلمی از مهرجویی درمیان بود نام فرامرز فرازمند هم به چشم میخورد. او یار مهرجویی بود و به کمک او بود که مهرجویی شاهکارهای اخیرش را خلق کرد: لیلا، درخت گلابی، میکس، دختردایی گمشده و سنتوری. همیشه شنیدن این نام، فرامرز فرازمند، حس احترامی در من بر میانگیخت. این نام، نام یک آدم معمولی نمیتوانست باشد. با این طنین و آهنگ و غروری که در آن موج میزند جز از آن یک ایرانی فرهنگ دوست نمیتواند باشد. فرامرز فرازمند به گواهی فیلمهایی که تهیه کرد چنین بود.
برای اینکه بدانیم در دو سه سال اخیر بر فرامرز فرازمند چه گذشت بد نیست یکبار دیگر در ذهن خود ماجرای فیلم سنتوری را مرور کنیم. این بار از دید تهیه کنندهای که سرمایهاش را به پای فیلمی ریخته و به خیال خود فیلمی فرهنگی و ماندگار تهیه کرده. اما وقتی که چشم به اکران فیلمش دارد تا ضررهایش را جبران کند و نتیجه مادی و معنوی اثرش را ببیند، آن بلا سر فیلمش میآید. فیلمی که مجوز ساخت و پروانه نمایش رسمی و قانونی دارد، آنطور جلوی نمایشاش گرفته میشود و آنقدر کش پیدا میکند تا سر از پیادهروها درمیآورد و بی آنکه ریالی نصیب سازندهاش شود در خانههای مردم اکران میشود. این وسط تهیه کننده بیچاره که با رعایت همه قوانین فیلمسازی در ایران و بدون کمک دولت چنین فیلمی ساخته هیچ ساخته کاری از دستش ساخته نیست جز اینکه شاهد این همه بیقانونی باشد و سوختن فیلمش را تماشا کند.
فرامرز فرازمند در سن 55 سالگی و در اثر ایست قلبی در منزل خود درگذشت. بله در 55 سالگی. حتی آنقدر نماند تا شاهد پخش سیدی فیلمش در سوپرمارکتها باشد. شاید دیگر چیزی را باور نمیکرد یا خسته شده بود از این همه امید واهی و امروز و فردا. ترجیح داد کلا قید همه این دلخوشیها را بزند و همه چیز را رها کند. هم سنتوری، هم سینما و هم زندگی را.
فرامرز فرازمند گرچه زود رفت اما عمر پرباری داشت. با این همه شاهکار که به یاری او ساخته شد سینمای ایران تا ابد به او مدیون خواهد بود و به نیکی از او یاد خواهد کرد. اما دلم به حال کسانی میسوزد که این همه سنگ جلوی پای او انداختند و چوب لای چرخش گذاشتند. میخواهم ازایشان بپرسم حالشان چطور است؟
لیلا، درخت گلابی، دختردایی گمشده، میکس و سنتوری. هر وقت به تماشای این فیلمها نشستید و به نام فرامرز فرازمند رسیدید، از او یاد کنید.
او را نمیشناختم. نمیدانم که بود و چه میکرد. اما این اواخر هرجا که پای فیلمی از مهرجویی درمیان بود نام فرامرز فرازمند هم به چشم میخورد. او یار مهرجویی بود و به کمک او بود که مهرجویی شاهکارهای اخیرش را خلق کرد: لیلا، درخت گلابی، میکس، دختردایی گمشده و سنتوری. همیشه شنیدن این نام، فرامرز فرازمند، حس احترامی در من بر میانگیخت. این نام، نام یک آدم معمولی نمیتوانست باشد. با این طنین و آهنگ و غروری که در آن موج میزند جز از آن یک ایرانی فرهنگ دوست نمیتواند باشد. فرامرز فرازمند به گواهی فیلمهایی که تهیه کرد چنین بود.
برای اینکه بدانیم در دو سه سال اخیر بر فرامرز فرازمند چه گذشت بد نیست یکبار دیگر در ذهن خود ماجرای فیلم سنتوری را مرور کنیم. این بار از دید تهیه کنندهای که سرمایهاش را به پای فیلمی ریخته و به خیال خود فیلمی فرهنگی و ماندگار تهیه کرده. اما وقتی که چشم به اکران فیلمش دارد تا ضررهایش را جبران کند و نتیجه مادی و معنوی اثرش را ببیند، آن بلا سر فیلمش میآید. فیلمی که مجوز ساخت و پروانه نمایش رسمی و قانونی دارد، آنطور جلوی نمایشاش گرفته میشود و آنقدر کش پیدا میکند تا سر از پیادهروها درمیآورد و بی آنکه ریالی نصیب سازندهاش شود در خانههای مردم اکران میشود. این وسط تهیه کننده بیچاره که با رعایت همه قوانین فیلمسازی در ایران و بدون کمک دولت چنین فیلمی ساخته هیچ ساخته کاری از دستش ساخته نیست جز اینکه شاهد این همه بیقانونی باشد و سوختن فیلمش را تماشا کند.
فرامرز فرازمند در سن 55 سالگی و در اثر ایست قلبی در منزل خود درگذشت. بله در 55 سالگی. حتی آنقدر نماند تا شاهد پخش سیدی فیلمش در سوپرمارکتها باشد. شاید دیگر چیزی را باور نمیکرد یا خسته شده بود از این همه امید واهی و امروز و فردا. ترجیح داد کلا قید همه این دلخوشیها را بزند و همه چیز را رها کند. هم سنتوری، هم سینما و هم زندگی را.
فرامرز فرازمند گرچه زود رفت اما عمر پرباری داشت. با این همه شاهکار که به یاری او ساخته شد سینمای ایران تا ابد به او مدیون خواهد بود و به نیکی از او یاد خواهد کرد. اما دلم به حال کسانی میسوزد که این همه سنگ جلوی پای او انداختند و چوب لای چرخش گذاشتند. میخواهم ازایشان بپرسم حالشان چطور است؟
لیلا، درخت گلابی، دختردایی گمشده، میکس و سنتوری. هر وقت به تماشای این فیلمها نشستید و به نام فرامرز فرازمند رسیدید، از او یاد کنید.
۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
پیشگویی اجاره نشین ها
دیشب بعد از سالها دوباره نشستم و فیلم اجاره نشینها، کمدی محشر داریوش مهرجویی را تماشا کردم. کمدیای که این بار برایم تلختر از همیشه بود. به نظرم این فیلم یک پیشگویی تمام عیار است. نیاز به گفتن نیست که ساختمان درب و داغان مهرجویی با آن در و دیوار نمناک و لولههای ترکیده و در و پیکر لرزان، جایی جز ایران خودمان نیست. ایرانی که هرکس یک گوشهاش را گرفته و زور میزند تا سهم بیشتری از آن را مال خود کند. غافل از اینکه وقتی این ساختمان فرو بریزد، روی سر همه، کوچک و بزرگ، خراب میشود.
اینطور به نظر میرسد که ساختمان خرابه ما هم دارد به آخرهای فیلم نزدیک میشود و آماده فروریختن است. نمود عینیاش همین تب زمین لرزهای است که به جان خلایق افتاده. اما بدبختانه ما نشانهها را نمیبینیم. مثل آدمهای فیلم که تا ساختمان روی سرشان خراب نشد، دست از لجبازی نکشیدند، ما هم بیتوجه به جای سستی که بر آن ایستادهایم برای اینکه سقف همسایه طبقه پایینی را روی سرش خراب کنیم، کلنگ زیر پای خود میزنیم.
یعنی میشود قبل از آنکه دیر شود این قداره کشی و اره دادن و تیشه گرفتن تمام شود؟ یعنی میشود آدمها کمی دورتر از نوک دماغ خود را هم ببینند؟ میشود بفهمند که در این لحظه خاص، بودنشان بسته به بودن دیگران است و همه با هم باید به فکر سفت کردن زمین زیر پا و سقف بالای سر خود باشند؟ که با هر دین و مرام و مسلک باید یک بار هم که شده کنار هم بایستند؟
کاش بشود آخر فیلم ما هم مثل اجاره نشین ها خون از دماغ کسی نریزد.
اینطور به نظر میرسد که ساختمان خرابه ما هم دارد به آخرهای فیلم نزدیک میشود و آماده فروریختن است. نمود عینیاش همین تب زمین لرزهای است که به جان خلایق افتاده. اما بدبختانه ما نشانهها را نمیبینیم. مثل آدمهای فیلم که تا ساختمان روی سرشان خراب نشد، دست از لجبازی نکشیدند، ما هم بیتوجه به جای سستی که بر آن ایستادهایم برای اینکه سقف همسایه طبقه پایینی را روی سرش خراب کنیم، کلنگ زیر پای خود میزنیم.
یعنی میشود قبل از آنکه دیر شود این قداره کشی و اره دادن و تیشه گرفتن تمام شود؟ یعنی میشود آدمها کمی دورتر از نوک دماغ خود را هم ببینند؟ میشود بفهمند که در این لحظه خاص، بودنشان بسته به بودن دیگران است و همه با هم باید به فکر سفت کردن زمین زیر پا و سقف بالای سر خود باشند؟ که با هر دین و مرام و مسلک باید یک بار هم که شده کنار هم بایستند؟
کاش بشود آخر فیلم ما هم مثل اجاره نشین ها خون از دماغ کسی نریزد.
۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه
در سال نو، بخوانید و بدانید
تازه از تعطیلات برگشتهام. جایی که بودم از اینترنت خبری نبود. حالا بعد از هفت هشت روز آمدهام و فعلا مشغول وبگردیام.
این چند روز مطلب خوب و خواندنی در وب زیاد بوده است. اما این یکی چیزی دیگر است. به نظرم چکیده همه آن چیزی است که آدم باید بعنوان هدف و برنامه در سال جدید در نظر داشته باشد. توصیههایی است از داریوش مهرجویی بزرگ برای سال نو. استاد چنین میفرماید:
"این روزها خیلی حال و حوصله ندارم که بخواهم فکر کنم که چه باید کرد.
خیلی خلاصه و مختصر میگویم:
به اهداف من کار نداشته باشید. شما ناامید نشوید. بهتر است صبح ها کمی زودتر از خواب بیدار شوید و به خورشید کم جان بهار نگاه کنید که با ولع میتابد ، بی خیال آن چه گذشت به فردایی فکر کنید که باید ساخت، روزهایی که باید رقم زد.
کتاب بخوانید ، درس بخوانید ، نگذارید این ذهن بیچاره گوشه تنتان خاک بخورد. همین که یاد بگیرید، همین که بفهمید همه چیز عوض میشود، حتی اگر خورشید کم جان باشد، حتی اگر نتابد، حتی اگر حالتان خوش نباشد، همین که میفهمید ، یعنی اینکه برنده اید.
ماهم مبارزه می کنیم که برنده باشیم..."
منبع: سینمای ما
این چند روز مطلب خوب و خواندنی در وب زیاد بوده است. اما این یکی چیزی دیگر است. به نظرم چکیده همه آن چیزی است که آدم باید بعنوان هدف و برنامه در سال جدید در نظر داشته باشد. توصیههایی است از داریوش مهرجویی بزرگ برای سال نو. استاد چنین میفرماید:
"این روزها خیلی حال و حوصله ندارم که بخواهم فکر کنم که چه باید کرد.
خیلی خلاصه و مختصر میگویم:
به اهداف من کار نداشته باشید. شما ناامید نشوید. بهتر است صبح ها کمی زودتر از خواب بیدار شوید و به خورشید کم جان بهار نگاه کنید که با ولع میتابد ، بی خیال آن چه گذشت به فردایی فکر کنید که باید ساخت، روزهایی که باید رقم زد.
کتاب بخوانید ، درس بخوانید ، نگذارید این ذهن بیچاره گوشه تنتان خاک بخورد. همین که یاد بگیرید، همین که بفهمید همه چیز عوض میشود، حتی اگر خورشید کم جان باشد، حتی اگر نتابد، حتی اگر حالتان خوش نباشد، همین که میفهمید ، یعنی اینکه برنده اید.
ماهم مبارزه می کنیم که برنده باشیم..."
منبع: سینمای ما
۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه
طهران ، روزهای آشنایی : فیلمی از داریوش مهرجویی
از همهی فیلمهای جشنواره فجر امسال فقط یک نصفه فیلم را دلم میخواست ببینم که دیدم. اپیزود اول فیلم "طهران تهران" ساخته داریوش مهرجویی، یعنی درواقع اپیزود "طهران، روزهای آشنایی" را. پیش از دیدن فیلم نقدهای بسیار ستایش آمیزی درباره فیلم خوانده بودم که بعضیهایشان، مانند نقد امیرقادری، آن را شاهکاری نامیده بودند. از شما چه پنهان نقدها را که میخواندم بدجوری دلم غنج میرفت و در دلم دست مریزاد میگفتم به استاد که یکبار دیگر محشر کرده و به قلهای دیگر دست یافته. اما بعد از دیدن فیلم گرچه آن را بسیار دوست داشتم و دارم. اما ترجیح میدهم از آن بعنوان یک شاهکار یاد نکنم. طهران به نظرم همان است که باید باشد. نه کم و نه بیش. دلیلی ندارد بگویم شاهکار است. بهتر است بگویم طهران یک فیلم دیگر از داریوش مهرجویی و یک اثر دوست داشتنی دیگر در کارنامه پربار او است.
طهران، از آن فیلمها است که آدم از دیدنش کیف میکند. با شخصیتهایی روان و دوست داشتنی و کمدی ظریف و دلچسب. طهران قصه آنچنانی ندارد. ما بعنوان تماشاگر با مسافران یک اتوبوس همراه میشویم و یک سفر تهران گردی یک روزه را تجربه میکنیم. در این سفر بیش از آنکه دیدنیهای شهر برایمان جالب باشد از بودن در این جمع صمیمی و گرم لذت میبریم.
طهران یک جامعه آرمانی را به تصویر میکشد. همه شخصیتهایش خوباند و آماده کمک به دیگران. هیچ چیز ارزش غصه خوردن را ندارد و اگر هم غمی هست همه غمخوار اند. سقفی که ریخته با کمک همه دوباره ساخته میشود. مادر چشم به راه، سرانجام به فرزندش میرسد. فقیر و غنی همنشین و همراه میشوند. دوربین مهرجویی روی زیباییهای شهر میگردد و از روی زشتیها میپرد. بناهای قدیمی و معماریهای زیبای تهران را به تصویر میکشد. تنها در یکی دو نمای کوتاه ساختمانهای به قول فیلم، بدترکیب شهر را نشان میدهد. آن هم برای برجستهتر کردن زیباییها. فیلم انگار نمایش چیزهایی است که دیگر وجود ندارند. از بناهای زیبا و اصیل تا حرفهای قشنگ و دوستانه و آدمهای مهربان و اهل دل. چیزهایی که انگار دیگر جایشان تنها در موزه ها است و بس.
جادوی مهرجویی اما دمیدن روح زندگی به روابط شخصیتها و جزئیات کوچک و کم اهمیت فیلمش است. اینچنین است که آشتی کردن زن و شوهر میانسال فیلم با آن ایده محشر مشاعره و اجرای ظریفش، تبدیل به یکی از دوستداشتنیترین سکانسهای فیلم میشود. یا حضور بچهها در اتاق مجلل پانسیون و اینکه کدامشان زودتر حمام کنند. طهران، چیزی نیست جز همین جزییات ساده و کوچک.
فیلم گاه و بیگاه اشارهای هم به فیلم جاودان آوای موسیقی میکند. مسافران در اتوبوس با هم ترانه "دو دو شب نخوابیدم" میخوانند. ساکنان سالمند پانسیون هم مشغول دیدن همین فیلم هستند. انگار مهرجویی می خواهد یادآوری کند که غمها و زشتیهای زندگی واقعی را تنها با غرق شدن در جادوی آوای موسیقی (که هم سینما است و هم موسیقی و شاید نماینده همه هنرها) میشود فراموش کرد. شاید مهرجویی میخواهد بگوید جهان تخیلی و دلپذیر طهران را ساخته تا آدمهای درگیر و خسته و داغان قرن بیست و یکمی ،که ما باشیم، بنشینیم به تماشایش و واقعیتها و تلخیها را فراموش کنیم. امیدوارم طهران، هرچه زودتر اکران عمومی شود تا مردم بتوانند اندکی خستگی درکنند.
طهران، از آن فیلمها است که آدم از دیدنش کیف میکند. با شخصیتهایی روان و دوست داشتنی و کمدی ظریف و دلچسب. طهران قصه آنچنانی ندارد. ما بعنوان تماشاگر با مسافران یک اتوبوس همراه میشویم و یک سفر تهران گردی یک روزه را تجربه میکنیم. در این سفر بیش از آنکه دیدنیهای شهر برایمان جالب باشد از بودن در این جمع صمیمی و گرم لذت میبریم.
طهران یک جامعه آرمانی را به تصویر میکشد. همه شخصیتهایش خوباند و آماده کمک به دیگران. هیچ چیز ارزش غصه خوردن را ندارد و اگر هم غمی هست همه غمخوار اند. سقفی که ریخته با کمک همه دوباره ساخته میشود. مادر چشم به راه، سرانجام به فرزندش میرسد. فقیر و غنی همنشین و همراه میشوند. دوربین مهرجویی روی زیباییهای شهر میگردد و از روی زشتیها میپرد. بناهای قدیمی و معماریهای زیبای تهران را به تصویر میکشد. تنها در یکی دو نمای کوتاه ساختمانهای به قول فیلم، بدترکیب شهر را نشان میدهد. آن هم برای برجستهتر کردن زیباییها. فیلم انگار نمایش چیزهایی است که دیگر وجود ندارند. از بناهای زیبا و اصیل تا حرفهای قشنگ و دوستانه و آدمهای مهربان و اهل دل. چیزهایی که انگار دیگر جایشان تنها در موزه ها است و بس.
جادوی مهرجویی اما دمیدن روح زندگی به روابط شخصیتها و جزئیات کوچک و کم اهمیت فیلمش است. اینچنین است که آشتی کردن زن و شوهر میانسال فیلم با آن ایده محشر مشاعره و اجرای ظریفش، تبدیل به یکی از دوستداشتنیترین سکانسهای فیلم میشود. یا حضور بچهها در اتاق مجلل پانسیون و اینکه کدامشان زودتر حمام کنند. طهران، چیزی نیست جز همین جزییات ساده و کوچک.
فیلم گاه و بیگاه اشارهای هم به فیلم جاودان آوای موسیقی میکند. مسافران در اتوبوس با هم ترانه "دو دو شب نخوابیدم" میخوانند. ساکنان سالمند پانسیون هم مشغول دیدن همین فیلم هستند. انگار مهرجویی می خواهد یادآوری کند که غمها و زشتیهای زندگی واقعی را تنها با غرق شدن در جادوی آوای موسیقی (که هم سینما است و هم موسیقی و شاید نماینده همه هنرها) میشود فراموش کرد. شاید مهرجویی میخواهد بگوید جهان تخیلی و دلپذیر طهران را ساخته تا آدمهای درگیر و خسته و داغان قرن بیست و یکمی ،که ما باشیم، بنشینیم به تماشایش و واقعیتها و تلخیها را فراموش کنیم. امیدوارم طهران، هرچه زودتر اکران عمومی شود تا مردم بتوانند اندکی خستگی درکنند.
۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه
تولدت مبارک استاد مهرجویی
بزرگان همه آذریاند (منظورم ماه آذری است البته، نه آذرآبادگانی). از خودم اگر بگذریم، داریوش مهرجویی بزرگ هم زادهی این ماه است. فردا 17 آذر، روز تولد استاد است. امسال گمانم تولدش را سر صحنه "آسمان محبوب" اش در حوالی مشهد اردهال جشن میگیرند. استاد معظم سینما، جای مرا هم آن طرفها خالی کنید. تولدتان مبارک و عمرتان دراز باد.
۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه
داریوش مهرجویی ، حرفه : فیلمساز
از هرچه بگذریم سخن استاد خوشتر است. باز فیل بنده یاد هندوستان کرد و برآن شدم تا باز از مهرجویی بزرگ بگویم. این بار به چند بهانه. اول خبرهایی که دربارهی او و کارهای در دست ساختش شنیده میشود و سپس نکته ای آموختنی از او و کارکردن بی وقفهاش.
خب ابتدا اخبار تازه ای که درباره مهرجویی این روزها شنیده میشود:
بعد از روی کارآمدن وزیر ارشاد تازه زمزمه هایی در مورد رفع توقیف برخی از فیلمهای مانده در محاق و رنگ پرده نمایش ندیده، شنیده شد. از جملهی آنها فیلم سنتوری استاد است که البته هنوز نمایشش قطعی نشده و فعلا در مرحله از این تایید و از آن تکذیب است. هرچند اگر از این مرحله هم بگذرد و همه بگویند که فیلم نمایش داده خواهد شد، من که تا نروم و در سالن سینما سنتوری را با چشم خودم نبینم باور نمیکنم. به هر حال اگر روزی روزگاری این فیلم رنگ پرده رادید، از همه کسانی که فیلم را در خانه های خود دیده اند خواهش میکنم دوباره قدم رنجه کنند و در سینما هم فیلم را ببینند. (خبر مرتبط)
خبر دیگری که درباره مهرجویی شنیده شد این بود که او قصد ساخت سریال سیدجمال الدین اسدآبادی را دارد و به همین منظور به همدان رفته و از صدا و سیمای همدان بازدید کرده. پس از این خبر دیگری در اینباره منتشر نشد و معلوم نیست آخر این کار چه میشود. بعید نیست این هم بشود مثل پروژه انجام نشده زکریای رازی که مهرجویی چند سال قبل به ساخت آن تمایل داشت و حتی نوشتن متن آن را هم آغاز کرده بود.
و اما آخرین خبر اینکه مهرجویی مقدمات ساخت یک فیلم سینمایی به نام "آسمان محبوب" را شروع کرده و از علی مصفا و لیلا حاتمی هم بعنوان بازیگران این فیلم نام برده میشود. شخصا دوست دارم این خبر بیشتر از قبلی جدی باشد. ترجیح میدهم آسمان محبوب مهرجویی را ببینم تا سید جمال الدین او را. هرچند به یقین میدانم که اگر مهرجویی ساربان است، خود میداند که از هر پیچ و گذرگاه چطور به سلامت بگذرد و چگونه هر دستمایهای را تبدیل به گوهر کند. به راستی که او کیمیاگری میداند. مهم این است که دست به کار باشد. این کار یا آن کار چندان مهم نیست.
مهرجویی با وجود همه بی مهریها و نااهلیها و دردسرهای توقیف و مجوز و غیره بیوقفه فیلم ساخته و میسازد. این ویژگی او ستودنی است و مخصوصا در برابر روش برخی دیگر از سینماگران ایران که با کارنکردن و فیلم نساختن به دلایل مختلف (نه لزوما خود خواسته) به شرایط سخت موجود واکنش نشان میدهند در تضاد قرار میگیرد.
مهرجویی هم در همان شرایطی کار میکند که دیگران. فیلمهایش هم کم توقیف نشدهاند. چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن. با این حال کارنامه پرباری دارد. هم از نظر تعداد فیلم و هم کیفیت آنها. او همواره دنبال راهی برای کار کردن است. کارنامه او نشان میدهد که او مدام کار میکند. یا مشغول فیلمسازی است. یا اگر شرایط فیلمسازی مهیا نباشد رمان مینویسد، ترجمه میکند و کتاب میخواند.
او در ضمن اینکه به راه خود میرود و کار خود را میکند، نسبت به شرایط هم بی تفاوت نیست و هرزمان که شرایطش فراهم بوده برای تغییر وضع موجود کوشیده است. همانگونه که در زمان انتخابات اولین فیلمسازی بود که صراحتا از کاندیدای مورد نظر خود پشتیبانی کرد و تلاش خود را هم نمود. اما بعد که آنطور که او میخواست نشد، زانوی غم بغل نگرفت و هرچند میدانست شرایط کار شاید برای او بیش از پیش سخت شده باشد باز سعی کرد مشغول به کار شود. بر خلاف برخی دیگر از فیلمسازان که نخواستند کار کنند و کارکردن را به اصطلاح تحریم کردند. این را نمیفهمم. یعنی چه که کسی کار کردن خود را تحریم کند؟ این دیگر چه جور اعتراضی است؟ به کجای کسی برمیخورد که کسی کار نکند؟ کجای دنیا کارنکردن فضیلت است؟
اصولا آنچه از هنرمند میماند آثاری است که خلق کرده. نه کارهایی که انجام نداده. اگر امثال ناصر تقوایی، آنها که به دلایل مختلف فیلم نساختند یا کم ساختند یا به دلیل شرایط از اصل خود دور شدند و به بیراهه رفتند، کمی پوست کلفت تر بودند و میماندند و میجنگیدند، اکنون سینمای ما چندین مهرجویی داشت و فیلمهای درخشانی همچون هامون، درخت گلابی، لیلا، دختردایی گمشده ، سنتوری و ... چندین برابر بود.
عمرآدمیزاد آنقدر دراز نیست که به کارنکردن و غر زدن و تحریم کردن سپری شود. دم مهرجویی بزرگ گرم که قدر لحظه لحظه عمر پربار خود را میداند. امیدوارم عمرش دراز باشد و در این اوج پختگی و جوانیاش هر روز کاری بکند کارستان تا ما هم از او و کارهای او بهره ای گیریم و حالی ببریم.
خب ابتدا اخبار تازه ای که درباره مهرجویی این روزها شنیده میشود:
بعد از روی کارآمدن وزیر ارشاد تازه زمزمه هایی در مورد رفع توقیف برخی از فیلمهای مانده در محاق و رنگ پرده نمایش ندیده، شنیده شد. از جملهی آنها فیلم سنتوری استاد است که البته هنوز نمایشش قطعی نشده و فعلا در مرحله از این تایید و از آن تکذیب است. هرچند اگر از این مرحله هم بگذرد و همه بگویند که فیلم نمایش داده خواهد شد، من که تا نروم و در سالن سینما سنتوری را با چشم خودم نبینم باور نمیکنم. به هر حال اگر روزی روزگاری این فیلم رنگ پرده رادید، از همه کسانی که فیلم را در خانه های خود دیده اند خواهش میکنم دوباره قدم رنجه کنند و در سینما هم فیلم را ببینند. (خبر مرتبط)
خبر دیگری که درباره مهرجویی شنیده شد این بود که او قصد ساخت سریال سیدجمال الدین اسدآبادی را دارد و به همین منظور به همدان رفته و از صدا و سیمای همدان بازدید کرده. پس از این خبر دیگری در اینباره منتشر نشد و معلوم نیست آخر این کار چه میشود. بعید نیست این هم بشود مثل پروژه انجام نشده زکریای رازی که مهرجویی چند سال قبل به ساخت آن تمایل داشت و حتی نوشتن متن آن را هم آغاز کرده بود.
و اما آخرین خبر اینکه مهرجویی مقدمات ساخت یک فیلم سینمایی به نام "آسمان محبوب" را شروع کرده و از علی مصفا و لیلا حاتمی هم بعنوان بازیگران این فیلم نام برده میشود. شخصا دوست دارم این خبر بیشتر از قبلی جدی باشد. ترجیح میدهم آسمان محبوب مهرجویی را ببینم تا سید جمال الدین او را. هرچند به یقین میدانم که اگر مهرجویی ساربان است، خود میداند که از هر پیچ و گذرگاه چطور به سلامت بگذرد و چگونه هر دستمایهای را تبدیل به گوهر کند. به راستی که او کیمیاگری میداند. مهم این است که دست به کار باشد. این کار یا آن کار چندان مهم نیست.
مهرجویی با وجود همه بی مهریها و نااهلیها و دردسرهای توقیف و مجوز و غیره بیوقفه فیلم ساخته و میسازد. این ویژگی او ستودنی است و مخصوصا در برابر روش برخی دیگر از سینماگران ایران که با کارنکردن و فیلم نساختن به دلایل مختلف (نه لزوما خود خواسته) به شرایط سخت موجود واکنش نشان میدهند در تضاد قرار میگیرد.
مهرجویی هم در همان شرایطی کار میکند که دیگران. فیلمهایش هم کم توقیف نشدهاند. چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن. با این حال کارنامه پرباری دارد. هم از نظر تعداد فیلم و هم کیفیت آنها. او همواره دنبال راهی برای کار کردن است. کارنامه او نشان میدهد که او مدام کار میکند. یا مشغول فیلمسازی است. یا اگر شرایط فیلمسازی مهیا نباشد رمان مینویسد، ترجمه میکند و کتاب میخواند.
او در ضمن اینکه به راه خود میرود و کار خود را میکند، نسبت به شرایط هم بی تفاوت نیست و هرزمان که شرایطش فراهم بوده برای تغییر وضع موجود کوشیده است. همانگونه که در زمان انتخابات اولین فیلمسازی بود که صراحتا از کاندیدای مورد نظر خود پشتیبانی کرد و تلاش خود را هم نمود. اما بعد که آنطور که او میخواست نشد، زانوی غم بغل نگرفت و هرچند میدانست شرایط کار شاید برای او بیش از پیش سخت شده باشد باز سعی کرد مشغول به کار شود. بر خلاف برخی دیگر از فیلمسازان که نخواستند کار کنند و کارکردن را به اصطلاح تحریم کردند. این را نمیفهمم. یعنی چه که کسی کار کردن خود را تحریم کند؟ این دیگر چه جور اعتراضی است؟ به کجای کسی برمیخورد که کسی کار نکند؟ کجای دنیا کارنکردن فضیلت است؟
اصولا آنچه از هنرمند میماند آثاری است که خلق کرده. نه کارهایی که انجام نداده. اگر امثال ناصر تقوایی، آنها که به دلایل مختلف فیلم نساختند یا کم ساختند یا به دلیل شرایط از اصل خود دور شدند و به بیراهه رفتند، کمی پوست کلفت تر بودند و میماندند و میجنگیدند، اکنون سینمای ما چندین مهرجویی داشت و فیلمهای درخشانی همچون هامون، درخت گلابی، لیلا، دختردایی گمشده ، سنتوری و ... چندین برابر بود.
عمرآدمیزاد آنقدر دراز نیست که به کارنکردن و غر زدن و تحریم کردن سپری شود. دم مهرجویی بزرگ گرم که قدر لحظه لحظه عمر پربار خود را میداند. امیدوارم عمرش دراز باشد و در این اوج پختگی و جوانیاش هر روز کاری بکند کارستان تا ما هم از او و کارهای او بهره ای گیریم و حالی ببریم.
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
سه کتاب تازهخوانده
چندی است از نوشتن درباره سینما و کتاب دور افتادهام. راستش این چند وقت خب فیلم کمتر دیدهام. اما به هرحال چند کتابی خواندم که میشد دربارهاش نوشت. اینکه چرا ننوشتم دلیلش را درست نمیدانم. به هرحال میکوشم جبران کنم.

روشنفکران رذل و مفتش بزرگ
این کتابی است که یکی دو ماه اخیر پنج شش جلدش را به این و آن هدیه دادهام. توصیه فراوان میکنم که بخرید و بخوانید. مخصوصا از فصل سوم به بعدش برای همه، همه کسانی که در حال و هوای این روزها دارند زندگی می کنند، جذاب و خواندنی است و ردخور هم ندارد. کوتاه هم هست و خواندنش وقت زیادی نمیگیرد.
این کتاب نوشته داریوش مهرجویی بزرگ است و نشر هرمس منتشرش کرده. آنطور که در مقدمهاش آمده پایان نامه تحصیلی مهرجویی بوده در رشته فلسفه دانشگاه UCLA که پیش از انقلاب نوشته شده. اما به نظر میرسد که برای چاپ، دوباره ویرایش و به روز شده است. توضیحی دربارهاش نمیدهم. همینقدر بدانید که یک جور پیشگویی است. از دستش ندهید.

چشمهایش
خواندن نوشته های بزرگ علوی را با این رمان شروع کردم. چشمهایش یک عاشقانه سیاسی است. استاد نقاشی در تبعید میمیرد. با وجود بزرگداشتهای فراوانی که پس از مرگ برای او گرفته میشود و نقاشیهایش که ارج و قرب بسیار مییابند، کسی درباره زندگی استاد چیز زیادی نمیداند. یکی از نقاشیهای استاد تصویر زنی است با چشمهایی افسونگر. مردی (یک ناظم مدرسه) برای دست یافتن به گذشته استاد به جستجوی صاحب چشمهایی که استاد نقاشی کرده میپردازد. پس از سالها جستجو او را مییابد و پای صحبتهایش مینشیند. بخش عمده کتاب شرح سرگذشت استاد است از زبان زن.
جالب است که کتاب بیش از آنکه درباره استاد نقاش باشد، درباره خود زن است. درواقع زن با گفته های خود هم زوایای پنهان زندگی استاد را روشن میکند و هم پیشداوری های ذهنی مرد ناظم (و خواننده کتاب) درباره خود را به چالش میکشد. تصویر زن در پایان کتاب متفاوت از پیشداوری های اولیه درباره او است. همینگونه است درباره استاد نقاش.

بازاندیشی زبان فارسی
و اما کتابی که این روزها در حال خواندن آنام، شامل 10 مقاله است از داریوش آشوری درباره زبان فارسی. فعلا مقاله اول آن را خواندهام. نگاه داریوش آشوری به زبان فارسی نگاهی است دو سویه. از سویی هجوم واژه های عربی و عاملان آن را نکوهش میکند و سعی در پاکسازی فارسی از این واژگان دارد، از سوی دیگر میکوشد امکانات رشد و گسترش منطقی زبان فارسی را در برخورد با پیشرفتهای علمی و فنآوری، که دامنه واژگان تازهای را میطلبد، بررسی کند و همگام شدن زبان با دنیای روز را یک نیاز و ضرورت می داند. این هم کتابی است که خواندنش را به همه کسانی که زبان فارسی را دوست دارند یا دستی در نوشتن دارند توصیه میکنم.

روشنفکران رذل و مفتش بزرگ
این کتابی است که یکی دو ماه اخیر پنج شش جلدش را به این و آن هدیه دادهام. توصیه فراوان میکنم که بخرید و بخوانید. مخصوصا از فصل سوم به بعدش برای همه، همه کسانی که در حال و هوای این روزها دارند زندگی می کنند، جذاب و خواندنی است و ردخور هم ندارد. کوتاه هم هست و خواندنش وقت زیادی نمیگیرد.
این کتاب نوشته داریوش مهرجویی بزرگ است و نشر هرمس منتشرش کرده. آنطور که در مقدمهاش آمده پایان نامه تحصیلی مهرجویی بوده در رشته فلسفه دانشگاه UCLA که پیش از انقلاب نوشته شده. اما به نظر میرسد که برای چاپ، دوباره ویرایش و به روز شده است. توضیحی دربارهاش نمیدهم. همینقدر بدانید که یک جور پیشگویی است. از دستش ندهید.

چشمهایش
خواندن نوشته های بزرگ علوی را با این رمان شروع کردم. چشمهایش یک عاشقانه سیاسی است. استاد نقاشی در تبعید میمیرد. با وجود بزرگداشتهای فراوانی که پس از مرگ برای او گرفته میشود و نقاشیهایش که ارج و قرب بسیار مییابند، کسی درباره زندگی استاد چیز زیادی نمیداند. یکی از نقاشیهای استاد تصویر زنی است با چشمهایی افسونگر. مردی (یک ناظم مدرسه) برای دست یافتن به گذشته استاد به جستجوی صاحب چشمهایی که استاد نقاشی کرده میپردازد. پس از سالها جستجو او را مییابد و پای صحبتهایش مینشیند. بخش عمده کتاب شرح سرگذشت استاد است از زبان زن.
جالب است که کتاب بیش از آنکه درباره استاد نقاش باشد، درباره خود زن است. درواقع زن با گفته های خود هم زوایای پنهان زندگی استاد را روشن میکند و هم پیشداوری های ذهنی مرد ناظم (و خواننده کتاب) درباره خود را به چالش میکشد. تصویر زن در پایان کتاب متفاوت از پیشداوری های اولیه درباره او است. همینگونه است درباره استاد نقاش.

بازاندیشی زبان فارسی
و اما کتابی که این روزها در حال خواندن آنام، شامل 10 مقاله است از داریوش آشوری درباره زبان فارسی. فعلا مقاله اول آن را خواندهام. نگاه داریوش آشوری به زبان فارسی نگاهی است دو سویه. از سویی هجوم واژه های عربی و عاملان آن را نکوهش میکند و سعی در پاکسازی فارسی از این واژگان دارد، از سوی دیگر میکوشد امکانات رشد و گسترش منطقی زبان فارسی را در برخورد با پیشرفتهای علمی و فنآوری، که دامنه واژگان تازهای را میطلبد، بررسی کند و همگام شدن زبان با دنیای روز را یک نیاز و ضرورت می داند. این هم کتابی است که خواندنش را به همه کسانی که زبان فارسی را دوست دارند یا دستی در نوشتن دارند توصیه میکنم.
۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه
تکذیب یک خبر
امروز تکذیب خبر بازداشت داریوش مهرجویی را از قول خودش خواندم. خوشحالم که خبر راست نبوده. اما اینکه چرا ایرنا، خبرگزاری جمهوری اسلامی، بدون کسب اطلاع کافی از چگونگی ماجرا آن را منتشر کرد واقعا جای سوال دارد. به نظرم ابتداییترین و بدیهیترین اصل خبررسانی این است که خبر، درست داده شود و اگر خبری جای شبهه دارد و منبعش به اندازه کافی قابل اطمینان نیست وظیفه خبرگزاری است که پیگیر ماجرا شود و پس از آگاهی از حقیقت خبر، آنچه واقعا رخ داده را منتشر نماید. نه اینکه چون خبری مهم و جنجالی است و احتمالا بیم آن می رود که از منبع خبری دیگری زودتر پخش شود، بدون پیگیری کافی اقدام به انتشار آن نمود.
جالب تر اینکه همان شبی که این خبر منتشر شد، در کانال voa هم این خبر اعلام گردید و از قول خبرنگار ارشد این شبکه از امارات گفته شد که داریوش مهرجویی شخصا با ایشان تماس گرفته و خبر بازداشتش را تایید کرده. این که مهرجویی با این خانم خبرنگار تماس گرفته باشد را همان موقع هم باور نکردم. ظاهرا ایشان خود را خیلی دست بالا و مهم فرض کرده بودند که مهرجویی بین این همه دوست و آشنا و همکار با ایشان تماس بگیرد. با این حال از آنجا که به هرحال خبری بود که قبلا در خبرگزاریهای رسمی آن راخوانده بودم، آن را تاییدی بر درستی خبر دانستم.
اما امروز از قول مهرجویی و همسرش این خبر تکذیب شد و اصل ماجرا بیان گردید ( اینجا).
واقعا آدم در این دنیا میماند که کدام خبر را میتواند باور کند و به کدام منبع خبری میتواند اطمینان کند. تعجب نمیکنم اگر فردا خبر دیگری منتشر شود و تکذیبیه مهرجویی را تکذیب کند. بویژه چون منبع تکذیبیه مهرجویی هم آنطور که در زیر خبر آمده وبلاگی است به نام بی پولی، که نمیدانم چقدر معتبر است.
این پست را از این جهت نوشتم که قبلا در پست دیگری در این وبلاگ به خبر اول اشاره کرده بودم. بنابراین خواستم با نوشتن این پست قضیه را ناتمام نگذارم. در ضمن اگر در روزهای آینده باز حرف و حدیثی در این باره مطرح شد، من دیگر چیزی نخواهم نوشت. تا اینکه خبر کاملا موثق و قابل اطمینان منتشر شود. البته امیدوارم همین خبر آخرین خبر باشد.
پیوندهای وابسته:
خبر بازداشت مهرجویی
و تکذیب آن
پست وابسته:
بازداشت داریوش مهرجویی در دبی
جالب تر اینکه همان شبی که این خبر منتشر شد، در کانال voa هم این خبر اعلام گردید و از قول خبرنگار ارشد این شبکه از امارات گفته شد که داریوش مهرجویی شخصا با ایشان تماس گرفته و خبر بازداشتش را تایید کرده. این که مهرجویی با این خانم خبرنگار تماس گرفته باشد را همان موقع هم باور نکردم. ظاهرا ایشان خود را خیلی دست بالا و مهم فرض کرده بودند که مهرجویی بین این همه دوست و آشنا و همکار با ایشان تماس بگیرد. با این حال از آنجا که به هرحال خبری بود که قبلا در خبرگزاریهای رسمی آن راخوانده بودم، آن را تاییدی بر درستی خبر دانستم.
اما امروز از قول مهرجویی و همسرش این خبر تکذیب شد و اصل ماجرا بیان گردید ( اینجا).
واقعا آدم در این دنیا میماند که کدام خبر را میتواند باور کند و به کدام منبع خبری میتواند اطمینان کند. تعجب نمیکنم اگر فردا خبر دیگری منتشر شود و تکذیبیه مهرجویی را تکذیب کند. بویژه چون منبع تکذیبیه مهرجویی هم آنطور که در زیر خبر آمده وبلاگی است به نام بی پولی، که نمیدانم چقدر معتبر است.
این پست را از این جهت نوشتم که قبلا در پست دیگری در این وبلاگ به خبر اول اشاره کرده بودم. بنابراین خواستم با نوشتن این پست قضیه را ناتمام نگذارم. در ضمن اگر در روزهای آینده باز حرف و حدیثی در این باره مطرح شد، من دیگر چیزی نخواهم نوشت. تا اینکه خبر کاملا موثق و قابل اطمینان منتشر شود. البته امیدوارم همین خبر آخرین خبر باشد.
پیوندهای وابسته:
خبر بازداشت مهرجویی
و تکذیب آن
پست وابسته:
بازداشت داریوش مهرجویی در دبی
۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه
بازداشت داریوش مهرجویی در دبی
امروز در خبرها خواندم استاد داریوش مهرجویی را به جرم همراه داشتن مواد غیر مجاز در فرودگاه دبی بازداشت کردهاند. باعث تاسف است. هرچند نمیدانم دقیقا قضیه چه بوده. با این حال باید برایش کاری کرد.
داریوش مهرجویی یکی است و بودنش در بند، یک فاجعه ملی و هنری است. باید هرچه زودتر کاری کرد.
داریوش مهرجویی یکی است و بودنش در بند، یک فاجعه ملی و هنری است. باید هرچه زودتر کاری کرد.
۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه
به خاطر یک فیلم بلند لعنتی
امسال به یک دلیل به نمایشگاه کتاب رفتم. خریدن اولین رمان داریوش مهرجویی. "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" که نشر قطره آن را منتشر کرده. تقریبا سه چهار روزه خواندمش. شیفتگی مرا به استاد که میدانید. میخواستم بدانم او این بار در این وادی هرگز نیازموده چه کرده است. اگر نگذارید به حساب جانبداری متعصبانه و ارتباطش ندهید به علاقه بسیار من به مهرجویی، باید بگویم به نظرم داریوش مهرجویی از این آزمون هم سربلند بیرون آمده.
از نام رمان چنین انتظار میرود که با کتابی طرفیم که به سینما میپردازد. اما درواقع سینما فقط بهانه است. وجه قالب این رمان، اول عشق و سپس حسادت است. همچنین مهرجویی با نگاهی جامعه شناسانه با ته مایه فلسفی به روابط اجتماعی آدمهای جامعه شبه مدرن ایران پرداخته است.
به خاطر یک ... گاهی مرا یاد هامون میانداخت. واکنش های عشقی شخصیت اصلی آن ، که نامش این بار سلیم است، گاه شبیه هامون به نظر میرسید. همچنین نوع برخورد او با ذن و عرفان و به ویژه به آرامش رسیدن نسبی او در پایان رمان از جنس پری بود. با این حال به خاطر... را از نظر موضوعی نمیتوان شبیه هیچ کدام از فیلم های مهرجویی دانست.
اگر نویسنده رمان را نشناسید، با خواندن آن گمان میکنید که یک جوان بیست و چند ساله بیشتر نیست. آنقدر که روابط شخصیتها و دیالوگها و رفتارها درست و امروزی است. معلوم است مهرجویی این نسل را خوب میشناسد. نه فقط شناختی که با از دور تماشا کردن بدست آمده باشد. شناختی دقیق و درست و با ظرایفی شگفتآور که فقط از زندگی کردن در این فضا و با جوانان امروزی بدست میآید.
نثر رمان روان و گیرا است. بی تکلف و راحت. در گوشه و کنار و میان سطر به سطرش میشود مهرجویی را دید و تکیه کلام ها و اصطلاحات و حتی بد و بیراه گفتنهایش را بازشناخت. از این نظر خواندن آنچه قبلا در فیلم های گوناگون او از زبان شخصیت هایش شنیده ایم میتواند جالب و لذت بخش باشد.
راوی رمان خود شخصیت اصلی، سلیم، است. او هم داستان را میگوید و هم خود را و دیگران را به نقد میکشد. خواننده با اینکه از دید سلیم به وقایع مینگرد اما لزوما حق را به او نمیدهد. حتی گاهی سلیم برای کارهایی که میکند دنبال توجیه و دلیل میگردد و خواننده را به قضاوت فرا میخواند.
وقتی در میانه های خواندن کتاب بودم و دیگر با فضا و داستان، آشنا شده بودم گاهی به فکر میافتادم که آیا این رمان در حد مهرجویی هست؟ یا اینکه او با نوشتن این رمان دست به کاری زده که شاید نتیجهاش خراش برداشتن اعتبار او باشد. باید اذعان کنم که در ابتدا این رمان از نظر موضوع توقع مرا برآورده نکرد. شاید دلیلش پیشفرضهای ذهنی بود که پیش از خواندن رمان از آن ساخته بودم. آنچه این پیش فرض ها را ساخته بود یکی نام رمان بود و دیگر چند خطی از رمان که قبلا منتشر شده بود و خوانده بودم. اما با دید واقع بینانه به خود رمان، به نظرم تجربه نوشتن این رمان تجربه خوب و آبرومندی برای مهرجویی است. حالا که مدتها است فیلمی از او روی پرده نرفته، خواندن رمانی به قلم او غنیمت است.
از نام رمان چنین انتظار میرود که با کتابی طرفیم که به سینما میپردازد. اما درواقع سینما فقط بهانه است. وجه قالب این رمان، اول عشق و سپس حسادت است. همچنین مهرجویی با نگاهی جامعه شناسانه با ته مایه فلسفی به روابط اجتماعی آدمهای جامعه شبه مدرن ایران پرداخته است.
به خاطر یک ... گاهی مرا یاد هامون میانداخت. واکنش های عشقی شخصیت اصلی آن ، که نامش این بار سلیم است، گاه شبیه هامون به نظر میرسید. همچنین نوع برخورد او با ذن و عرفان و به ویژه به آرامش رسیدن نسبی او در پایان رمان از جنس پری بود. با این حال به خاطر... را از نظر موضوعی نمیتوان شبیه هیچ کدام از فیلم های مهرجویی دانست.
اگر نویسنده رمان را نشناسید، با خواندن آن گمان میکنید که یک جوان بیست و چند ساله بیشتر نیست. آنقدر که روابط شخصیتها و دیالوگها و رفتارها درست و امروزی است. معلوم است مهرجویی این نسل را خوب میشناسد. نه فقط شناختی که با از دور تماشا کردن بدست آمده باشد. شناختی دقیق و درست و با ظرایفی شگفتآور که فقط از زندگی کردن در این فضا و با جوانان امروزی بدست میآید.
نثر رمان روان و گیرا است. بی تکلف و راحت. در گوشه و کنار و میان سطر به سطرش میشود مهرجویی را دید و تکیه کلام ها و اصطلاحات و حتی بد و بیراه گفتنهایش را بازشناخت. از این نظر خواندن آنچه قبلا در فیلم های گوناگون او از زبان شخصیت هایش شنیده ایم میتواند جالب و لذت بخش باشد.
راوی رمان خود شخصیت اصلی، سلیم، است. او هم داستان را میگوید و هم خود را و دیگران را به نقد میکشد. خواننده با اینکه از دید سلیم به وقایع مینگرد اما لزوما حق را به او نمیدهد. حتی گاهی سلیم برای کارهایی که میکند دنبال توجیه و دلیل میگردد و خواننده را به قضاوت فرا میخواند.
وقتی در میانه های خواندن کتاب بودم و دیگر با فضا و داستان، آشنا شده بودم گاهی به فکر میافتادم که آیا این رمان در حد مهرجویی هست؟ یا اینکه او با نوشتن این رمان دست به کاری زده که شاید نتیجهاش خراش برداشتن اعتبار او باشد. باید اذعان کنم که در ابتدا این رمان از نظر موضوع توقع مرا برآورده نکرد. شاید دلیلش پیشفرضهای ذهنی بود که پیش از خواندن رمان از آن ساخته بودم. آنچه این پیش فرض ها را ساخته بود یکی نام رمان بود و دیگر چند خطی از رمان که قبلا منتشر شده بود و خوانده بودم. اما با دید واقع بینانه به خود رمان، به نظرم تجربه نوشتن این رمان تجربه خوب و آبرومندی برای مهرجویی است. حالا که مدتها است فیلمی از او روی پرده نرفته، خواندن رمانی به قلم او غنیمت است.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه
کاش "وقتی همه خوابیم" کمدی بود
بازیگری که از فیلمی که فیلمنامهنویس آن هم بوده، کنار گذاشته شده، وقتی از خیابانی میگذرد، چشمش به گروه فیلمبرداری فیلمی که خودش نوشته میافتد. فیلمی که اکنون در نبود او پایانش تغییر کرده و هپی اند شده. او پسر و دختر جوان و سایر بازیگران فیلم را میبیند که زیر ریسههای چراغانی مشغول بشکن زدن و بالا و پایین پریدن و خوش بودناند.
پس از دیدن این تصاویر بود که نمیدانم به چه دلیل یاد سکانسی از فیلم "میکس" داریوش مهرجویی افتادم. جایی که گروه، مشغول صداگذاری بخشی از اجارهنشینها هستند و همه، از تهیه کننده و صدابردار و منشی صحنه مشغول دست زدناند و یک نفر هم آن وسط رنگ "آها آها" گرفته و پشت سر همه نیز آبدارچی جوان، سینی چای به دست مشغول چرخ زدن و دست جنباندن است. همینجا بود که آرزو کردم ای کاش "وقتی همه خوابیم" هم مثل "میکس" یک فیلم کمدی بود.
هر دو این فیلمها درباره پشت صحنه سینما هستند. هرچند بیضایی و مهرجویی از دو زاویه گوناگون به فیلمسازی در ایران و مشکلاتش پرداخته اند. با این حال این شباهت در موضوع، تنها دلیلم نیست برای اینکه فکر کنم "وقتی همه خوابیم" اگر کمدی بود، فیلم بهتری میشد. به نظرم "وقتی همه خوابیم" قابلیتهای پیدا و پنهان فراوان برای تبدیل شدن به یک کمدی خوب را دارد. اما این قابلیتهای کمیک، اسیر نگاه خاص فیلمساز شدهاند و مجالی برای درآمدن از پیله خود نیافتهاند.
ایده نمایش برداشت نماهای فیلم، یک بار با بازی بازیگر اصلی که خوب و درست بازی میکند و یک بار هم با حضور بازیگری که با پارتی و سفارش جای بازیگر اول را گرفته، ایده جذابی است. تقابل این دو بازی میتوانست منجر به خلق لحظههای کمدی زیبایی شود.
اصولا شخصیتهای بد وقتی همه خوابیم، شخصیتهایی کاریکاتوری هستند. این که میگویم کاریکاتور منظورم کاریکاتور در معنای واقعی آن است. یعنی شخصیتهای کاملا اغزاق شده که نمونههایشان را در زندگی روزمره و حتی در زمینه و موضوع مورد اشاره فیلمساز هم نمیبینیم. مثل شخصیتهای شقایق فراهانی و حسام نواب صفوی. اصلا حضور چنین شخصیتهایی تنها در فیلمهای کمدی توجیه دارند و در فضای فیلمی همچون "وقتی همه خوابیم" نمیگنجند.
شخصیتی که مجید مظفری آن را ایفا میکند هم صرف نظر از اینکه آیا به شخص خاصی ارجاع دارد یا نه، شخصیت کمیک جالبی است که آنطور که باید در "وقتی همه خوابیم" به آن پرداخته نشده است. مجید مظفری در این فیلم با آن گریم خاص و آن شیرینی خوردن و دست زدنهای سر صحنهاش، اتفاقا بسیار دوست داشتنی است و جان میدهد برای یک فیلم کمدی. ظاهرا مجید مظفری در یک فیلم تلویزیونی ،که من آن را ندیدهام، نیز شخصیت کمیک جذابی را ایفا کرده است. بسیار مشتاق شدهام بازهم او را در چنین نقشهایی ببینم.
خود این تغییر پایان فیلم از یک پایان عمیق و روشنفکرانه به یک پایان کمیک و عامیانه، بستر مناسبی است برای افزودن بار کمیک فیلم.
به نظرم خط داستانی وقتی همه خوابیم زیبا و پر از ایدههای جذاب و دوست داشتنی است. اما نوع نگاه فیلمساز باعث شده که فرایند ساخت این فیلمنامه ، نتیجهاش فیلمی شده که ساختار یکدستی ندارد و اجزا و شخصیتهای آن با یکدیگر در تناقضاند. به هرحال هرچه بوده گذشته. باید امید داشت و به انتظار آثار دیکر استاد نشست.
پس از دیدن این تصاویر بود که نمیدانم به چه دلیل یاد سکانسی از فیلم "میکس" داریوش مهرجویی افتادم. جایی که گروه، مشغول صداگذاری بخشی از اجارهنشینها هستند و همه، از تهیه کننده و صدابردار و منشی صحنه مشغول دست زدناند و یک نفر هم آن وسط رنگ "آها آها" گرفته و پشت سر همه نیز آبدارچی جوان، سینی چای به دست مشغول چرخ زدن و دست جنباندن است. همینجا بود که آرزو کردم ای کاش "وقتی همه خوابیم" هم مثل "میکس" یک فیلم کمدی بود.
هر دو این فیلمها درباره پشت صحنه سینما هستند. هرچند بیضایی و مهرجویی از دو زاویه گوناگون به فیلمسازی در ایران و مشکلاتش پرداخته اند. با این حال این شباهت در موضوع، تنها دلیلم نیست برای اینکه فکر کنم "وقتی همه خوابیم" اگر کمدی بود، فیلم بهتری میشد. به نظرم "وقتی همه خوابیم" قابلیتهای پیدا و پنهان فراوان برای تبدیل شدن به یک کمدی خوب را دارد. اما این قابلیتهای کمیک، اسیر نگاه خاص فیلمساز شدهاند و مجالی برای درآمدن از پیله خود نیافتهاند.
ایده نمایش برداشت نماهای فیلم، یک بار با بازی بازیگر اصلی که خوب و درست بازی میکند و یک بار هم با حضور بازیگری که با پارتی و سفارش جای بازیگر اول را گرفته، ایده جذابی است. تقابل این دو بازی میتوانست منجر به خلق لحظههای کمدی زیبایی شود.
اصولا شخصیتهای بد وقتی همه خوابیم، شخصیتهایی کاریکاتوری هستند. این که میگویم کاریکاتور منظورم کاریکاتور در معنای واقعی آن است. یعنی شخصیتهای کاملا اغزاق شده که نمونههایشان را در زندگی روزمره و حتی در زمینه و موضوع مورد اشاره فیلمساز هم نمیبینیم. مثل شخصیتهای شقایق فراهانی و حسام نواب صفوی. اصلا حضور چنین شخصیتهایی تنها در فیلمهای کمدی توجیه دارند و در فضای فیلمی همچون "وقتی همه خوابیم" نمیگنجند.
شخصیتی که مجید مظفری آن را ایفا میکند هم صرف نظر از اینکه آیا به شخص خاصی ارجاع دارد یا نه، شخصیت کمیک جالبی است که آنطور که باید در "وقتی همه خوابیم" به آن پرداخته نشده است. مجید مظفری در این فیلم با آن گریم خاص و آن شیرینی خوردن و دست زدنهای سر صحنهاش، اتفاقا بسیار دوست داشتنی است و جان میدهد برای یک فیلم کمدی. ظاهرا مجید مظفری در یک فیلم تلویزیونی ،که من آن را ندیدهام، نیز شخصیت کمیک جذابی را ایفا کرده است. بسیار مشتاق شدهام بازهم او را در چنین نقشهایی ببینم.
خود این تغییر پایان فیلم از یک پایان عمیق و روشنفکرانه به یک پایان کمیک و عامیانه، بستر مناسبی است برای افزودن بار کمیک فیلم.
به نظرم خط داستانی وقتی همه خوابیم زیبا و پر از ایدههای جذاب و دوست داشتنی است. اما نوع نگاه فیلمساز باعث شده که فرایند ساخت این فیلمنامه ، نتیجهاش فیلمی شده که ساختار یکدستی ندارد و اجزا و شخصیتهای آن با یکدیگر در تناقضاند. به هرحال هرچه بوده گذشته. باید امید داشت و به انتظار آثار دیکر استاد نشست.
۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه
داریوش مهرجویی، زادروزت گرامی
هفدهم آذر، زادروز داریوش مهرجویی بزرگ است. با احترام به همهی سینماگران و کارگردانان ایران، به گمان من داریوش مهرجویی در سینمای ایران یکی است و هنوز که هنوز است چه از قدیمیها و چه از نوآمدگان، با همه توان و استعدادشان، کسی اندازهی او نیست.
از خدا میخواهم عمرش دراز باشد و امید دارم که باز بتواند آنطور که خود میخواهد کار کند و سالیان سال، ما را بر سر سفرههای رنگینی، که او استاد گستراندن آنها است، بنشاند.
حیف است که مهرجویی، امروز در اوج پختگی و توانایی، بیکار بنشیند. مباد روزی که افسوس بخوریم از اینکه چرا او را از کار کردن و خود را از لذت آثار او محروم کردیم.
داریوش مهرجویی بزرگ،تولدت مبارک و سایهات بر سر سینمای ایران،پاینده باد.
از خدا میخواهم عمرش دراز باشد و امید دارم که باز بتواند آنطور که خود میخواهد کار کند و سالیان سال، ما را بر سر سفرههای رنگینی، که او استاد گستراندن آنها است، بنشاند.
حیف است که مهرجویی، امروز در اوج پختگی و توانایی، بیکار بنشیند. مباد روزی که افسوس بخوریم از اینکه چرا او را از کار کردن و خود را از لذت آثار او محروم کردیم.
داریوش مهرجویی بزرگ،تولدت مبارک و سایهات بر سر سینمای ایران،پاینده باد.
۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه
من و مهرجويي و سنتوري، حكايت مجنون و ليلي و آن سبوي شكسته
دیگر تب سنتوری فروکش کرده و كم و بيش سر و صدایش خوابیده است. چه آنها که علاقمند دیدنش بودند، چه آنها که اگر فیلم اکران می شد هزار سال هم برای دیدنش به سینما نمی رفتند، حالا فیلم را دیده اند. بنابراین دیگر تهیه کننده و کارگردان برای اکران فیلم نه انگیزه ای دارند و نه تلاشی می کنند. دیگر آبها از آسیاب افتاده. هرچند مهرجویی بزرگ گوشه گرفته و سراغش را این روزها تنها در پیشخوان کتابفروشی ها می توان گرفت.
در این میان من مانده ام تک و تنها. وقتی استاد مهرجویی، صاحب و خالق سنتوری، خریدن سي دي هاي قاچاق و دیدن آن را به حق منع کرد، من هم دیدن سنتوری را بر خودم اخلاقاً حرام کردم. هر کس را که می دیدم و هرجا صحبت از سنتوری می شد من می گفتم که فیلم را نمی بینم و کسی هم نبیند. بارها در منزل دوستان وقتی همه جمع می شدند که سنتوری را ببینند من به اعتراض آنجا را ترک می کردم.
بعد از آنکه شماره حساب صاحبان فیلم اعلام شد، قضیه شکل دیگری به خود گرفت. ناگهان قبح ديدن سنتوري ريخت. دیگر به هرکس می گفتم فیلم را نبین می گفت پولش را به حساب مهرجویی می ریزم. مهرجویی هم با اینکه تلویحا این کار را تایید کرد اما هیچ گاه حرف اول خود مبنی بر منع دیدن سنتوری را پس نگرفت. البته احتمالا پس گرفتن آن حرف منطقی هم نبوده و دلیلی هم برای این کار وجود نداشته. گمان نمی کنم مهرجویی می دانست دیوانه ای مثل من هم پیدا می شود که با وجود اینکه فیلم را سر هر گذر می توان خريد و شماره حسابش هم اعلام شده و می توان پولش را هم واریز کرد، هنوز فیلم را ندیده باشد. به هرحال آرزو مي كردم كه خود مهرجويي اين شماره حساب را اعلام كرده بود. هرچند كه مي دانم به هزار و يك دليل اين كار نشدني بود.
شاید اصرار من در ندیدن فیلم برای بعضی ها لجوجانه و حتی احمقانه به نظر برسد. برخی از دوستانم نیز که شیفتگی مرا به مهرجویی و فیلم هایش می دانند از اینکه هنوز سنتوری را ندیده ام تعجب می کنند. با این حال هنوز قصد ندارم فیلم را ببینم. بحث حلال و حرام و اين حرفها نیست. بحث درست و نادرست است. بحث زیر پا نگذاشتن اعتقادات و ایستادن روی باور ها است. کسانی که مرا می شناسند می دانند که دیدن سنتوری برایم تا چه حد مهم است. با این حال دیدن آن برایم سخت است. چون این کار را نوعی خیانت به مهرجویی می دانم. به کسی که صاحب اثر است و حق دارد در مورد آن تصمیم گیری نماید. مهم تر از آن مهرجویی کسی است که بیش از هر کسی با فیلم هایش زندگی کرده ام و از آنها لذت برده ام. به همین دلیل کاری مخالف خواست او کردن برایم سنگین است.
براي چه اين را نوشته ام؟ مطمئنم كه با اين نوشتن ها چيزي عوض نمي شود و سنتوري به سينماها نمي آيد. گمان نكنم در ديد عامه هم اين سماجت كردن و نديدن يك فيلم مايه افتخار باشد كه بخواهم با اين نوشته سرم را بالا بگيرم. برعكس احتمالا خوانندگان اين نوشته من را كاسه داغ تر از آش خواهند دانست. پس چرا مي نويسم؟ فقط براي اينكه به هر حال فكري را كه مرا مشغول به خود كرده از خودم بيرون ريخته باشم. همين و بس. راستي هنوز كسي هست كه مثل من و به احترام مهرجويي، سنتوري را نديده باشد؟ خوشحال مي شوم از اينكه ببينم كس ديگري هم هست كه مثل من فكر مي كند.
در این میان من مانده ام تک و تنها. وقتی استاد مهرجویی، صاحب و خالق سنتوری، خریدن سي دي هاي قاچاق و دیدن آن را به حق منع کرد، من هم دیدن سنتوری را بر خودم اخلاقاً حرام کردم. هر کس را که می دیدم و هرجا صحبت از سنتوری می شد من می گفتم که فیلم را نمی بینم و کسی هم نبیند. بارها در منزل دوستان وقتی همه جمع می شدند که سنتوری را ببینند من به اعتراض آنجا را ترک می کردم.
بعد از آنکه شماره حساب صاحبان فیلم اعلام شد، قضیه شکل دیگری به خود گرفت. ناگهان قبح ديدن سنتوري ريخت. دیگر به هرکس می گفتم فیلم را نبین می گفت پولش را به حساب مهرجویی می ریزم. مهرجویی هم با اینکه تلویحا این کار را تایید کرد اما هیچ گاه حرف اول خود مبنی بر منع دیدن سنتوری را پس نگرفت. البته احتمالا پس گرفتن آن حرف منطقی هم نبوده و دلیلی هم برای این کار وجود نداشته. گمان نمی کنم مهرجویی می دانست دیوانه ای مثل من هم پیدا می شود که با وجود اینکه فیلم را سر هر گذر می توان خريد و شماره حسابش هم اعلام شده و می توان پولش را هم واریز کرد، هنوز فیلم را ندیده باشد. به هرحال آرزو مي كردم كه خود مهرجويي اين شماره حساب را اعلام كرده بود. هرچند كه مي دانم به هزار و يك دليل اين كار نشدني بود.
شاید اصرار من در ندیدن فیلم برای بعضی ها لجوجانه و حتی احمقانه به نظر برسد. برخی از دوستانم نیز که شیفتگی مرا به مهرجویی و فیلم هایش می دانند از اینکه هنوز سنتوری را ندیده ام تعجب می کنند. با این حال هنوز قصد ندارم فیلم را ببینم. بحث حلال و حرام و اين حرفها نیست. بحث درست و نادرست است. بحث زیر پا نگذاشتن اعتقادات و ایستادن روی باور ها است. کسانی که مرا می شناسند می دانند که دیدن سنتوری برایم تا چه حد مهم است. با این حال دیدن آن برایم سخت است. چون این کار را نوعی خیانت به مهرجویی می دانم. به کسی که صاحب اثر است و حق دارد در مورد آن تصمیم گیری نماید. مهم تر از آن مهرجویی کسی است که بیش از هر کسی با فیلم هایش زندگی کرده ام و از آنها لذت برده ام. به همین دلیل کاری مخالف خواست او کردن برایم سنگین است.
براي چه اين را نوشته ام؟ مطمئنم كه با اين نوشتن ها چيزي عوض نمي شود و سنتوري به سينماها نمي آيد. گمان نكنم در ديد عامه هم اين سماجت كردن و نديدن يك فيلم مايه افتخار باشد كه بخواهم با اين نوشته سرم را بالا بگيرم. برعكس احتمالا خوانندگان اين نوشته من را كاسه داغ تر از آش خواهند دانست. پس چرا مي نويسم؟ فقط براي اينكه به هر حال فكري را كه مرا مشغول به خود كرده از خودم بيرون ريخته باشم. همين و بس. راستي هنوز كسي هست كه مثل من و به احترام مهرجويي، سنتوري را نديده باشد؟ خوشحال مي شوم از اينكه ببينم كس ديگري هم هست كه مثل من فكر مي كند.
۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه
سنتوري يا Dulcimer Player
در سايت فيلم اينترنشنال به مطلبي درباره فيلم سنتوري برخوردم. چيزي كه در اين مطلب توجه مرا جلب كرد ترجمه انگليسي نام فيلم بود. قبل از اين همه جا ترجمه انگليسي سنتوري را Santur Player ، Santuri يا چيزهايي از اين دست ديده بودم. حتي IMDB هم نام فيلم را Santoori نوشته. اما در اين مطلب براي اولين بار با ترجمه انگليسي درست واژه سنتور مواجه شدم. در اين مطلب سنتوري را Dulcimer Player ترجمه كرده بودند. پس از آن در wikipedia هم جستجو كردم و واژه هاي Dulcimer و Hammered Dulcimer كه در واقع اين دومي همان سازي است كه ما بعنوان سنتور مي شناسيم را پيدا كردم. ضمنا اينكه مليت هاي مختلف هم به ساز سنتور چه مي گويند را مي شود اينجا ديد. خلاصه جالب بود برايم.
۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه
سنتوري را دزديدند. لطفا مال دزدي نخريد
اين هم از سنتوري...
آنقدر در اکرانش اين دست و آن دست کردند که آخر، سر از بساط دستفروش ها درآورد. پولي که بايد نصيب سازندگان سنتوري مي شد حالا به جيب دستفروشان خياباني و قاچاقچيان فرهنگي خواهد رفت.
دست شما درد نکند که چنين خطري را از بيخ گوش ما پرانديد و نگذاشتيد اين فيلم ضد ضد فرهنگي را تماشا کنيم. ما که خوب و بد را نمي فهميديم. ممنون که شما وقت و نيرو گذاشتيد که ما جوانان خام و از همه جا بي خبر يکوقت خداي ناکرده خطا نکنيم و به راه کج نرويم. بي خيال و اصلا چه بهتر که آرزوهاي من و آدم هاي مثل من را به باد داديد و استاد بزرگ سينماي اين مملکت را خانه نشين کرديد و سرمايه و انگيزه تهيه کننده و صاحب فيلم را تباه ساختيد.
بغضم گرفت وقتي خبر را خواندم. سنتوري با زيرنويس انگليسي! اين هم آخر و عاقبت ما و آن همه شور و شوق و انتظار. چه راحت آدم ها را به بازي مي گيرند.
فيلم را نخواهم ديد. اينطوري نخواهم ديد. استاد اينطور خواسته. گفته که مال دزدي به خانه هايتان نبريد. اگر نمي گفت هم نمي گرفتم و نمي ديدم. نه مثل ديگراني که فيلم را از اينترنت مي گيرند يا با هزارتومان از بساطي ها مي خرند. صبر مي کنم تا سنتوري اي ببينم که اجازه استاد پشتش باشد. آخر من عاشق سنتوري ام. مهم نيست اگر بين اين همه سبوي پر (واقعا پر؟) سبوي من يکي شکسته باشد.
درپايان به دوست داران سنتوري و مهرجويي توصيه مي کنم که مجموعه يادداشت هاي محشري که امير قادري در مورد سنتوري نوشته و يکجا جمع آوري کرده را اينجا بخوانيد. بخوانيد و لذت ببريد و غصه بخوريد...
آنقدر در اکرانش اين دست و آن دست کردند که آخر، سر از بساط دستفروش ها درآورد. پولي که بايد نصيب سازندگان سنتوري مي شد حالا به جيب دستفروشان خياباني و قاچاقچيان فرهنگي خواهد رفت.
دست شما درد نکند که چنين خطري را از بيخ گوش ما پرانديد و نگذاشتيد اين فيلم ضد ضد فرهنگي را تماشا کنيم. ما که خوب و بد را نمي فهميديم. ممنون که شما وقت و نيرو گذاشتيد که ما جوانان خام و از همه جا بي خبر يکوقت خداي ناکرده خطا نکنيم و به راه کج نرويم. بي خيال و اصلا چه بهتر که آرزوهاي من و آدم هاي مثل من را به باد داديد و استاد بزرگ سينماي اين مملکت را خانه نشين کرديد و سرمايه و انگيزه تهيه کننده و صاحب فيلم را تباه ساختيد.
بغضم گرفت وقتي خبر را خواندم. سنتوري با زيرنويس انگليسي! اين هم آخر و عاقبت ما و آن همه شور و شوق و انتظار. چه راحت آدم ها را به بازي مي گيرند.
فيلم را نخواهم ديد. اينطوري نخواهم ديد. استاد اينطور خواسته. گفته که مال دزدي به خانه هايتان نبريد. اگر نمي گفت هم نمي گرفتم و نمي ديدم. نه مثل ديگراني که فيلم را از اينترنت مي گيرند يا با هزارتومان از بساطي ها مي خرند. صبر مي کنم تا سنتوري اي ببينم که اجازه استاد پشتش باشد. آخر من عاشق سنتوري ام. مهم نيست اگر بين اين همه سبوي پر (واقعا پر؟) سبوي من يکي شکسته باشد.
درپايان به دوست داران سنتوري و مهرجويي توصيه مي کنم که مجموعه يادداشت هاي محشري که امير قادري در مورد سنتوري نوشته و يکجا جمع آوري کرده را اينجا بخوانيد. بخوانيد و لذت ببريد و غصه بخوريد...
۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سهشنبه
يادداشت هاي مهرجويي و فرهادي در مورد اوضاع جشنواره و سينما
در اعتراض به سياست هاي مسئولين جشنواره فجر و كلا اوضاع تاسف برانگيز اين روزهاي سينماي ايران، داريوش مهرجويي و اصغر فرهادي حرف هايي خواندني زده اند. آنها را اينجا (يادداشت مهرجويي) و اينجا (يادداشت فرهادي) بخوانيد.
اشتراک در:
پستها (Atom)