‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه

سطل آب یخ

این روزها همه اش استرس دارم که نکند یکی از این مشاهیر من را واسه چالش سطل آب یخ دعوت کند. آخه به چه زبونی بگم الان اصلا آمادگی اش را ندارم.

۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه

ماه پرفیض

به نظرم کسی که تا به حال بیشترین بهره را از این ماه رمضان برده کسی نبوده جز صاحب کارخانه الویه نامی نو!

۱۳۹۳ تیر ۷, شنبه

اندرباب فوتبال ایران

پس از بازی درخشان ایران مقابل آرژانتین و شکست تلخ مقابل بوسنی، بعضی اینطور نتیجه گرفته اند که ایران همیشه مقابل تیم های قوی، قوی و مقابل تیم های ضعیف، ضعیف ظاهر می شود. اگر اینطور باشد پیشنهاد می کنم فدراسیون فوتبال ایران همیشه با فیفا تبانی کند و کاری کند که تیم ایران در همه مسابقات در گروه مرگ قرار گیرد. البته این خودش یک تناقض ایجاد می کند. چرا که همین که ایران عضو گروهی باشد، آن گروه دیگر گروه مرگ نخواهد بود. فوقش می شود اسم گروه را میگرن یا سنگ کلیه یا چنین چیزهایی گذاشت. اما مرگ، نه!

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

سفر به اعماق تجریش

سفر به اعماق زمین، اثر ژول ورن را حتما خوانده‌اید، یا دست کم در بچگی کارتونش را از تلویزیون دیده‌اید. راستش هربار از تجریش سوار مترو می‌شوم یاد این کتاب می‌افتم. در ارتفاع چند هزار پایی زیر زمین، هر لحظه منتظرم از دریچه‌ها و دیوارهای مترو، سر یک ماموت پیدا شود یا از تونل مترو بجای قطار یک تیرانوساروس عظیم الجثه بیرون بپرد.

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

از عجایب این روزها

این روزها چیزهای عجیبی در تهران می‌شود دید. هرچند این مساله تازگی ندارد و نه شهر تهران که کل ایران در واقع یک سرزمین عجایب تمام عیار است. مدرکش هم ایمیل‌هایی که با عنوان "فقط در ایران" گاه و بی گاه از دوست و آشنا به میل باکس‌هایمان سرازیر می‌شوند و اسباب سرگرمی و خنده و گاه گریه را فراهم می‌کنند. بنابراین دیدن چیزهای عجیب در تهران چیز عجیبی نیست. برعکس آنقدر عجایب دیده‌ایم که دیگر عادی شده‌اند. با این حال این روزها اوضاع شهر جور دیگری است. خب دیگر، محرم است و حال و هوایی که همه می‌دانیم و البته عجایبی که در نوع خود بی‌نظیر است.

مناسبتهای اینچنینی گذشته از اینکه تصاویر گاه عجیب و غریبی را در معرض دید قرار می‌دهند، توانایی‌های خارق‌العاده ما ایرانی‌ها را هم به منصه ظهور می‌رسانند. مثلا من تا امروز نمی‌دانستم که می‌شود بدون دیدن اطراف هم رانندگی کرد. البته نه با خودروهای اتوماتیک گوگل، بلکه با همین ماشین‌های پنج دنده معمولی خودمان. همین امروز صبح وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده بودم یک عدد 206 بغل دستم ترمز کرد که راننده‌اش قطع به یقین بدون اینکه چیزی ببیند رانندگی می‌کرد. در واقع اگر شما بتوانید از پشت دیوار بتنی آن طرفش را ببینید، راننده بغل دستی من هم از میان گِل و خاک ماسیده روی شیشه‌های 206 می‌توانست جلو را ببیند. هر چه نگاه کردم در هیچ کدام از شیشه‌های ماشین، نه جلو و عقب و نه هیچ کدام از چهار پنجره کناری، روزنه‌ای به بیرون پیدا نکردم. شرط می‌بندم که در خود صحرای کربلا و در بحبوحه جنگ هم نمی‌شود اینقدر گِلی شد. درست مثل این بود که با چنگگ 206 را، آنطور که غسل می‌دهند، درسته داخل گل فرو برده و بعد گذاشته بودند که خشک شود. جالب اینکه پلیس راهنمایی هم که کمی آن طرف‌تر ایستاده بود انگارش نه انگار. نه جریمه‌ای، نه تذکری به راننده که لااقل به اندازه صفحه یک تبلت 7 اینچی جا برای دیدن جلویت بگذار. لابد لازم نبود دیگر. حتما در این روزها، گل مالیدن به سر و رو و شیشه ماشین جرم نیست. شاید هم راننده‌ها در این ایام قدرتهای ماورایی پیدا می‌کنند و بدون چشم رانندگی می‌کنند. راننده را که نمی‌بینم. شاید حتی دست به فرمان هم نگرفته باشد و ماشین خودش دنده عوض می‌کند و گاز می‌دهد و به چپ و راست می پیچد. حتی سر پیچ راهنما هم می‌زند. چه بدانم؟

متاسفانه بنده که از این قدرتها بی بهره‌ام. اما یادم باشد این بار که ماشین را برای معاینه فنی بردم، اگر باز هم مثل دفعه قبل مسئول مربوطه به سنگ خوردگی کوچک گوشه شیشه گیر داد و برگه را امضا نکرد، بگویم که این نه اثر برخورد سنگ کف خیابان که ضربت شمشیر شمر ملعون یا جای سم اسب یزید نابکار است. شاید اینگونه بی‌خیال این یک ذره خراش روی شیشه شد و برگ معاینه فنی را امضا کرد.

۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

اطلاع رسانی علمی

جایی خوانده‌ام که پشه‌ها، یا فقط نیش می‌زنند، یا فقط وزوز می کنند. خواستم به زیست شناسان و دانشمندان و مجامع علمی داخلی و خارجی اطلاع بدهم که پشه‌های خانه ما هر دو این کارها را به نحو احسن انجام می‌دهند. اگر خواستید روی این پشه‌های همه فن حریف کار مطالعاتی انجام بدهید، تشریف بیاورید، در خدمتیم!

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

وقتی یک قانون باعث کسادی سینماها می‌شود

معضل مشتری نداشتن سینماها در ایران بحثی قدیمی است که به الفاظ گوناگون از آن اسم برده می‌شود. مثل بحران تماشاگر، قهر تماشاگران از سینما و چیزهایی از این دست. این به قول اهالی سینما بحرانی است که روز بروز بحرانی‌تر می‌شود و همه مانده‌اند انگشت به دهان که بالاخره چطور می‌شود مردم را با سینما آشتی داد. صاحبنظران هر یک برای رفع این معضل راهکاری ارائه می‌دهند. اما هیچکدام از این نسخه‌ها تا به حال دوای درد سینما نبوده و اگر از ساخته‌های وظین جناب ده نمکی بگذریم باقی فیلم‌ها همچنان دخل و خرج‌شان با هم نمی‌خواند. در این خصوص من نه بعنوان یک کارشناس سینما بلکه بعنوان یک تماشاگر بالقوه که مدتها است از ده فرسخی سالن سینما رد نشده‌ام، اخیرا متوجه نکته‌ای شده‌ام و به یک مانع قانونی در این خصوص پی برده‌ام. بنده بجای اینکه راه دور بروم، برای پیدا کردن جواب مساله به خودم نگاه می‌کنم. خب به نظر شما چرا من سینما نمی‌روم؟ واضح است، بجای سینما رفتن کار دیگری دارم. اصولا همه اوقات فراغت من بجای سینما به گرفتن باد گلو و لای لای پیش پیش کردن می‌گذرد. اوقاتی هم که از این دو کار فارغم، باید چهارچشمی حواسم به تخت بچه باشد و هرگونه حرکت اضافی آن را رصد کنم. وضع مادر بچه که از این هم بدتر است. حالا با این اوصاف به نظر شما دیگه حال سینما رفتن به آدم می‌مونه؟ نه والا! می‌بینید چطور سیاست‌های رشد جمعیت باعث کسادی سینماها شده. بنابراین برای اینکه دوباره سینماها رونقی بگیرند به نظرم دولت باید برگردد به عقب و سیاست کنترل جمعیت را دوباره فعال نماید. یا اینکه سینماگران عزیز پانزده بیست سال دندان روی جگر بگذارند تا بچه‌های این نسل به سن سینما رفتن برسند و دوباره سینماها را آباد کنند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

اوج همفکری

گاهی، یک وقتهایی، به ندرت، لحظاتی توی زندگی پیش می‌آید که آدم به شدت با طرف مقابلش احساس همفکری می‌کند. اصلا انگار یک روح می‌شوند در دو بدن، طوری که تک تک سلول ها و بند بند وجودشان هماهنگ و هم فرکانس می‌شوند. مثل دو نوازنده ویولون در یک ارکستر که دستهاشان همزمان روی سیم‌ها رفت و برگشت می‌کند.

یکی از آن لحظات که معمولا اوج همفکری و هماهنگی آدمها را رقم می‌زند، وقتی است که دارید در کوچه‌ای باریک راه می‌روید و یک نفر دارد درست از روبرو به شما نزدیک می‌شود. اینطور مواقع معمولا تا زمانی که به نیم متری هم نرسیده‌اید هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اما درست جایی که دیگر با برخورد نزدیک از نوع شاخ به شاخ و با نوک کفش به ساق پای طرف کوبیدن و با سر، دندان‌هایش را در دهان ریختن یک قدم بیشتر فاصله ندارید، ناگهان هر دو تصمیم می‌گیرید که برای خارج شدن از این مخمصه همزمان به سوی دیوار کناری بروید، شما به سمت چپ خود و او به طرف راست می‌روید و بدین ترتیب باز همچنان بینی‌هایتان مماس هم باقی می‌ماند. در حرکت بعد بلافاصله هر یک در جهت عکس قبلی حرکت می‌کنید، شما به راست و او به چپ. درست انگار که جلوی آینه ایستاده‌اید. خلاصه چند دوری که این تانگو را در پیاده‌رو اجرا کردید، عاقبت یکی‌تان خسته می‌شوید و کلا از روی جوب می‌پرید و می‌زنید به جاده خاکی، یا مثل چراغ راهنمایی سر چهارراه ایست کامل می‌کنید. خلاصه یک جوری این بازی را به هم می‌زنید تا آن یکی راهی برای عبور کردن بیابد.

هرچند این لحظه‌ای کوتاه است، اما باز هم نشان می‌دهد که گاهی ما آدمها چقدر همفکر می‌شویم و بین‌مان تله‌پاتی برقرار می‌شود. فقط یادتان باشد اگر خواستید با کسی که دارد از روبرو می آید تله‌پاتی برقرار کنید، حواستان به قد و هیکلش هم باشد که ممکن است خدای نکرده وسط تله‌پاتی طرف بزند و شما را با آسفالت یکی کند و بعد با خیال راحت قدم زنان از روی شما عبور کند.

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

موضوع انشا: نوروز خود را چگونه گذراندید؟

عید امسال از آن عیدهای بخور و بخواب بود. برنامه هر روزه‌ام در ایام تعطیلات بصورت فشرده از لنگ ظهر با یک صبحانه اساسی آغاز می‌شد. یکی دو باری هم بساط کله پاچه براه بود که من با اینکه اصولا میانه خوبی با آن ندارم، اما به دلیل برگزاری مراسم صبحانه خوران دسته جمعی و دور همی صبحگاهی، ناخودآگاه دماغم از بوی کلپچ آغشته با آب نارنج و لیمو مستفیض می‌شد.

بعد از صبحانه ولو می‌شدم روی مبل و بسته به شرایط جوی و ابری یا آفتابی بودن هوا یا این پا را روی آن پا می‌انداختم و یا بالعکس. در این فاصله گاهی از آجیل و شیرینی روی میز هم ناخنکی می‌زدم و ته بندی می‌کردم تا وقت ناهار. نزدیکی‌های ناهار از همان جا که نشسته بودم چشم می‌دوختم به سفره‌ای که در دوردست داشت گسترده می‌شد و با انواع و اقسام اشربه و چاشنی و ماست و سالاد و سیرترشی و زیتون پرورده، مزین می‌گردید. سپس با ندای بشتابید به سوی ناهار که از گلدسته‌های خانه برمی‌خاست، خود را دور میز ناهار می‌رساندیم و مشغول می‌شدیم. بعد از ناهار هم به ترتیب چای بود و عصرانه و میوه و شام و پس از شامانه!

برای اینکه خوب در فضای روزهای نوروزی من قرار بگیرید و حال و هوا را درک کنید لازم است به این نکته هم اشاره داشته باشم که پس زمینه صوتی همه‌ی این تصاویر و مراسم های آیینی و نوروزی از کله سحر تا لحظه‌ای که سر روی بالش می‌گذاشتم، بدون ثانیه‌ای توقف صدای خرم سلطان و نجیب خان بود. اصولا حضور این شخصیت‌ها بیش از اهل خانه حس می‌شد و آنقدر که من این روزها با چنار و تپراک چشم تو چشم بودم با مادر خودم نبودم.

خلاصه به قول آقای همساده، عیدی داشتیم آقا!

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

وقایع نگاری یک اسکار بودار

هرچند که ظاهرا سکان کشتی جدایی نادر از سیمین دست اصغر فرهادی و دوستان بود، اما درواقع من هم نقش کمی در موفقیت‌های این فیلم نداشتم. اگر تا به حال لب از لب باز نکرده‌ام و صدایم در نیامده فقط به این دلیل بوده که عیش دوستان منقص نشود. وگرنه اگر من نبودم پیت حلبی هم به فیلم نمی‌دادند، چه برسد به اسکار. حالا که نزدیک سالگرد اسکار جدایی است و دیگر آبها از آسیاب افتاده، فقط و فقط برای ثبت در تاریخ سینما ناگفته‌ها و تلاش‌های ظریف و زیرپوستی که برای اسکار گرفتن این فیلم انجام داده‌ام را می‌گویم.

پارسال همین موقع‌ها بود، نشسته بودم لب جوی، پا روی پا انداخته گذر عمر می‌دیدم که تلفن همراهم شروع کرد به زنگ زدن. گوشی را برداشتم. آن طرف خط کسی نبود جز رفیق گرمابه و گلستانم، جرج کلونی. بعد از سلام و احوالپرسی‌های اولیه و خوبم تو چطوری و بابا کجایی بی‌معرفت‌های معمول، پرسید "جدایی نادر از سیمین را دیده‌ای؟" گفتم "ندیدم جان تو" گفت "ببین و نظرت را بگو، اگر تو بگی من توی هالیوود آشنا دارم اسکار را واسش می‌گذارم کنار". گفتم "آخر وسط این همه گرفتاری وقتم کجا بود که سر از جدایی این و آن در آرم؟" جرج گفت "حالا بخاطر من و نون و نمکی که با هم خوردیم یک کاریش بکن" این را که گفت من را برد به گذشته‌ها. یاد ایام قدیم و آن روزهای خوش افتادم که من و جرج و مصطفی سه تایی از در و دیوار بالا می‌رفتیم و آتش می‌سوزاندیم.

دوازده سال مدرسه را روی یک نیمکت می‌نشستیم. من و جرج هر کدام یک طرف و مصطفی هم می‌نشست وسط. مصطفی بچه بدی نبود. فقط گاهی می‌رفت توی هپروت. سرش را بالا می‌گرفت و در حالتی بین خواب و بیدار چیزهایی بلغور می‌کرد. بعد که به هوش می‌آمد می‌گفت که داشته با آدم فضایی‌ها اختلاط می‌کرده. خلاصه یک خرده مشنگ می‌زد. گاهی هم بچه‌های کلاس فامیلی‌اش را مسخره می‌کردند. اسمش مصطفی سبیل برگ بود. ظاهرا یکی از اجدادش یک جفت سبیل از بناگوش در رفته داشته به تیزی برگ درخت کاج که به پر هرکس که می‌گرفته برق از سه فاز طرف می‌پریده. واسه همین اسم خانوادگی‌شان شده بود سبیل برگ. مصطفی همیشه بخاطر فامیلی اش شکار بود. به همین دلیل تا هجده سالش تمام شد رفت ثبت احوال و فامیلی‌اش را کرد اسپیلبرگ. چون قصد خارج رفتن هم داشت اسم کوچکش را هم عوض کرد و گذاشت استیون. بعد هم که رفت خارجه و کارش گرفت. اما جرج از اول اسمش همین بود. خودم شناسنامه‌اش را دیده بودم، تویش نوشته بود جرج کلونی فرزند تقی.

وقتی در این افکار شیرین غوطه ور بودم، جرج بدون اینکه لام تا کام حرف بزند همینطور ساکت گوشی را نگه داشته بود. نخواستم بیشتر از این معطل‌اش کنم . گفتم فیلم را می‌بینم و به اش خبر می‌دهم و گوشی را قطع کردم.

چند روز بعد فرصتی دست داد و فیلم را دیدم. بدک نبود، اما نه آنقدر که سر و صدا کرده بود. با این حال تصمیم گرفتم از فیلم حمایت کنم. بیشتر به این دلیل که می‌دانستم حالا کو تا دوباره فیلمی از ایران چشم آکادمی اسکار را بگیرد. این بود که سریع به جرج زنگ زدم و گفتم "خرچنگ‌ها را بفرست بیاد" که منظورم جایزه اسکار بود. نخواستم پشت تلفن اسم اسکار را ببرم که مبادا گزک دست کسی داده باشم.

از آن طرف هم برای محکم کاری یک مشت دلار گذاشتم کف دست لئو دیکاپریو که استاد مسلم اینسپشن و این جور جنگولک بازی‌ها است، که برود به خواب اعضای آکادمی و به دل شان بیاندازد که اسکار را بدهند به اصغر.

باور نمی‌کنید، نه؟ فکر می‌کنید دارم شوخی می‌کنم؟ البته حق دارید. تا به امروز هیچ کس از این موضوع خبر نداشت. فقط من و جرج و لئو. هرچند این مصطفی هم به دلیل هوش سرشار و ارتباطات فرازمینی که دارد یک بوهایی برده بود. یادتان هست آن لبخند مرموز و شیطانی را که در لحظه اعلام اسم فرهادی روی لبهای مصطفی یا به قول همکارانش استیون اسپیلبرگ نشسته بود؟ اصلا برای صحت گفته‌های من چه دلیلی محکم تر از همین لبخند مصطفی؟

۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

سریال نویسی برای فارسی وان و جم For Dummies

فیلمنامه نویسی برای سریال‌های فاخر ساخت ترکیه و کُره و آمریکای جنوبی که این روزها به لطف شبکه‌های وظین فارسی وان و جم (با کسر جیم) بازار داغی پیدا کرده‌اند، اصولا با قواعد فیلمنامه نویسی چندان سازگار نیست و فوت و فن‌های خاص خود را می‌طلبد. از قدیم و ندیم گفته اند کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می‌خواهد و گاو ماده! در این پست قصد دارم به زبان ساده آموزش دهم که برای ساخت اینگونه سریال‌ها چه باید بکنید.، تا مثل آب خوردن رگ خواب جماعت را به دست بگیرید و روز و شب مثل بختک بیافتید روی کار و زندگی ملت.

نوشتن فیلمنامه برای این سریال‌ها کاری است شبیه طراحی جدول کلمات متقاطع. قبل از هر کار باید ده پانزده عدد خانم و آقای خوش بر و رو، به چشم خواهر برادری، انتخاب کنید. سپس خانم‌ها را در ردیف افقی و آقایان را در ستون عمودی بچینید. آنگاه یک قلم دست بگیرید و شروع کنید خانه‌های این جدول را، هرجا که دلتان خواست، ضربدر زدن. معنی و مفهوم هر ضربدر این است که خانم افقی مربوطه با آقای عمودی بالاسر، بعله...! این کار را ادامه دهید و هی ضربدر بزنید و ضربدر بزنید و ضربدر بزنید. هر ضربدر اضافی باعث می‌شود که سریال جذاب‌تر و پرکشش‌تری داشته باشید. فراموش نشود که هر سطر و ستون دست کم به دو ضربدر نیاز دارد. ضمن اینکه هر ضربدر از نظر زمانی معادل ده قسمت یک ساعته است. نقش اول داستان شما هم قاعدتا همان آقا و خانمی است که تعداد ضربدرهای بیشتری نصیبش شده باشد. ضربدر زدن‌ها که تمام شد فیلمنامه‌تان آماده است. حالا دوربین را بردارید و یکی یکی بروید سراغ ضربدر‌ها.

یادتان نرود در تیتراژ ابتدای سریال حتما عنوان این وبلاگ را با خط درشت و نستعلیق بنویسید و دوبلور محترم هم با صدای رسا اسم بنده را بعنوان سرپرست نویسندگان اعلام نماید. اگر هم سریال‌تان گرفت پورسانت فراموش نشود، وگرنه کوفت‌تان باد هر آنچه به جیب می‌زنید!

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

متهم؟... جیگرم!

در خبرها آمده که شخصیت عروسکی جیگر به دلیل بدآموزی رفتاری ممنوع التصویر شد. در این رابطه وظیفه خودم دیدم از ریزبینی و حواس جمعی مسئولان تلویزیون جهت رفع این شر عظیم از سر خانواده‌ها کمال تشکر را داشته باشم. اصولا از این دست شخصیت‌های بدآموزنده و شبهه‌ناک از دیرباز در برنامه‌های کودک موجود بوده اما همیشه به دلیل بی‌دقتی‌های مسئولان وقت زیرسبیلی رد می‌شده‌اند. اما حالا که می‌بینم شرایط مهیا است، پیشنهاد حذف چند شخصیت دیگر را ارائه می‌کنم. باشد که مورد عنایت قرار گیرد که حتما می‌گیرد...

شلمان: مصداق کامل و تمام و کمال رفیق ناباب است. به دلیل اینکه اصلا نای تکان خوردن ندارد و همه‌اش در حال چرت زدن است. ممکن است بچه‌ها یک وقت به این فکر بیافتند که دلیل این همه چرتی بودن چیست و به همین خاطر به جاهای بد بد کشیده شوند و معتاد شوند و اینها. خلاصه حذف شود بهتر است.

بامزی: چه معنی دارد موجودی با خوردن عسل خود را قوی کند. شدیدا بدآموزی دارد. بچه‌ها باید یاد بگیرند به مدد توکل زورمند شوند. پیشنهاد می‌شود بجای بامزی مسابقات وزنه برداری آقای رضازاده پخش شود.

گوریل انگوری: چرا باید گوریل به آن گندگی با آن هیکل نکره همه‌اش روی سقف رنوی فسقلی بیگلی بیگلی بدبخت نشسته باشد. حالا اگر کمربند ایمنی‌اش را می‌بست باز یک چیزی. اما اینطوری دست کم صدهزارتومان جریمه روی شاخش است و تازه گواهینامه بیگلی بیگلی هم پیوست می‌شود.

تام و جری: این دو شخصیت که از سر تا ته شان بد آموزی است. با غلطک که از روی هم رد می‌شوند، دینامیت که برای هم کار می‌گذارند، قمه و چاقو هم که می‌کشند، آخر این هم شد برنامه کودک؟

دکتر ارنست: هی می‌گویند باید جلوی فرار مغزها را گرفت. آنوقت تلویزیون می‌آید سریال این دکتر حیف نان را پخش می‌کند. مردک رفته درس خوانده و دکتر شده، آنوقت می‌خواهد برود خدمت کانگوروها را بکند. حالا باز خوب شد توی آن جزیره سرگردان و ویلان شد. تلویزیون بهتر است آخر قصه دکتر ارنست را اینطور تغییر دهد که دکتر پس از ابتلا به یک بیماری خفن مثل قانقاریا یا جذام، با نکبت و بدبختی در همان جزیره به سختی جان دهد و گور به گور شود. تا ملت بدانند فرار مغزها آخر و عاقبت ندارد.

دختر مهربون: همه‌اش دنبال این است که چه جوری از پسر شجاع دلبری کند. هی می‌آید سر راهش چشمک می‌زند و خودش را لوس می‌کند. حجابش هم که کامل نیست. قباحت دارد والا.

پینوکیو: تصویر ترسناکی از دروغ گفتن ارائه می‌دهد. اصولا بچه‌ها باید یاد بگیرند که با دروغ گفتن آب از آب تکان نمی‌خورد، وگرنه در آینده اموراتشان نمی‌گذرد.

ای کیو سان: همه بدآموزیهای قبلی در مقابل تاثیر این یکی هیچ است. اصلا چه معنی دارد بچه اینقدر فکر کند و معماهای ضاله حل کند. همه باید بدانند که جواب سوالها را فقط باید از رساله یا از طریق تماس با دفتر مرجع عالیقدر مربوطه جستجو کرد. یعنی چه که آدم با این عقل ناقص بخواهد راه و چاه را پیدا کند.

کلاه قرمزی و بچه ننه: کلاه قرمزی که با آن حرف زدن پر از اکشالش سالها است بچه‌ها را از راه به در می‌کند و کسی هم به فکر نیست. بچه ننه هم که اسمش رویش است. از قدیم و ندیم به بچه‌های لوس و ننر که به مادرهاشان می‌چسبیدند، می‌گفتند. حالا اینها شده‌اند الگوهای ما و سینماها را قبضه کرده‌اند و دارند میلیاردی پول پارو می‌کنند. واقعا این کوتاهی از مسئولان محترم بعید بود. امید است تا فرصت باقی است یک فکری بکنند و دست این عروسکهای لوس و ننر را از سر سینما کوتاه کنند و بفرستندشان پیش همان جیگر بی‌ادب.

و اما کارتونهای ارزشی

جا دارد در اینجا از چند برنامه بسیار آموزنده و ارزشی کودک هم یاد کنم و از دست اندرکاران آن تشکرات لازم را به عمل آورم

دختری به نام نل: به دلیل ارائه تصویر دختری که در این دنیا تا دلت بخواهد بدبخت است. اما آخرش به فردوس برین می‌رسد و خوشبخت می‌شود. البته با توجه به محجبه نبودن نل، اینکه او را به فردوس راه می‌دهند خودش امری است عجیب و شبهه‌ناک. اما به هرحال این مساله در مقایسه با موارد آموزنده آن قابل اغماض است.

هاچ زنبور عسل: به دلیل نمایش بدبختی‌های یک زنبور مفلوک که در پی مادرش آواره‌ی کوه و بیابان می‌شود و خیلی بدبخت است و غصه می‌خورد و باز بدبخت است.

بی خانمان: به دلیل ارائه تصویر زیبا و آموزنده از فقر و بی خانمانی و آلاخون والاخونی و درماندگی و بیچارگی.

مهاجران: این سریال را با اعمال پاره‌ای تغییرات می‌شود به یک سریال ارزشی بسیار آموزنده تبدیل کرد. بدین ترتیب که خانواده مهاجر پس از مشاهده شرایط پر از بدبختی و فلاکت سرزمین کانگوروها و ملاقات آقای پتیبل و سگ معروفش، تصمیم می‌گیرند نه به سرزمین مادری خود (انگلیس استعمارگر مکار پیر) که به ایران بیایند و در پناه الطاف الهی زندگی معنوی خوشی را آغاز کنند و پدر خانواده هم که در استرالیا آخرش نتوانست یک تکه زمین کشاورزی برای خودش دست و پا کند، در ایران به جرگه مسافر کشان بپیوندد و از این طریق یک لقمه نان حلال واسه سیر کردن شکم زن و بچه‌اش درآورد.

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

بودن یا نبودن

هر سال دم عید، چیزی راه گلویم را خفت می‌کند. یک پرسش عمیق فلسفی که هر چه به لحظه سال تحویل نزدیک می‌شویم جدی‌تر و عمیق‌تر می‌شود. انتخابی حساس، یک دوراهی نفس گیر. با خودم خلوت می‌کنم. در هر فرصتی که دست می‌دهد. روز و شب، فکر می‌کنم، فکر می‌کنم. همه‌اش نگرانم که کاری که می‌کنم درست است یا نه. بی شک یک ظلم آشکار است، اما چه می‌شود کرد؟ می‌شود از خیرش گذشت؟ می‌شود به آیین پدران پشت کرد؟ می‌شود رو در روی میلیون‌ها آدم ایستاد؟ می‌شود خلاف جریان آب شنا کرد؟ می‌شود ماهی قرمز نخرید؟

اصلا اگر ماهی قرمز سر سفره نگذاریم ، مگر سال تحویل می‌شود؟ چه تضمین که بدون ماهی قرمز، گند زده نشود به سال پیش رو و خوبی‌ها مثل ماهی از میان دستان‌مان سُر نخورند؟ یعنی واقعا سیب سرخ یا انار کار ماهی قرمز را می‌کند؟ اصلا مگر سیب و انار خوب هم این روزها پیدا می‌شود. سیب‌ها که همه لک‌زده و پوک و بی‌مزه‌اند و انارها همه روی‌شان سوخته و داخل‌شان گندیده. اینها اگر بدردخور بودند، اول به داد خود می‌رسیدند.

اما جداً دلم به حال ماهی‌های بیچاره می‌سوزد. عذاب وجدان دارم. شاید واقعا امسال از خیر خریدشان گذشتم و راه جایگزینی در پیش گرفتم. شاید به ناچار از همان سیب‌های بی‌مزه یا انارهای سوخته استفاده کردم. اصلا هردو را با هم می‌ریزم توی ظرف آب که تاثیرش بیشتر شود. یک عدد سیب و یک دانه انار. تربچه هم بد نیست. حسابی قرمز است و ریزه میزه. پس چند تا تربچه نقلی هم می‌ریزم. فقط بدی همه‌شان این است که روی آب شناور می‌مانند. کمی لوبیا قرمز مشکل گشا است. سرخ است و به اندازه کافی سنگین. گمانم زیر آب می‌رود. آنقدر لوبیا قرمز می‌ریزم که کف ظرف را یکپارچه بپوشاند. این هم اما شاید دردسر ساز باشد. ممکن است به دلیل حضور لوبیا قرمز سر سفره هفت سین تمام سال آینده را با نفخ معده دست به گریبان باشم. برای رفع این مشکل هم می‌توانم کمی روغن زیتون اضافه کنم. اصلا به جای آب کلا روغن زیتون می‌ریزم. برای کلسترول هم خوب است. سال 91 دیگر نگران کلسترول و اسیداوریک و چربی خون نخواهم بود. آخرش کمی هم سس کچاپ رویش می‌زنم. نه ، این یکی را دیگر شوخی کردم. تا همین جایش برای امسال بس است. سال دیگر اگر عمری بود می‌نویسم که سال 91 چطور گذشت و این معجون چند گیاه که به جای ماهی سر سفره عید امسالم گذاشتم چه تاثیری بر این سال گذاشت.

با وجود این راه حل ابداعی، اما هنوز ته دلم تردید دارم. می‌خواهید برای اطمینان یک ماهی قرمز هم بیاندازم توی این مخلوط. ماهی قرمز که با روغن زیتون مشکلی ندارد؟ دارد؟

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

گزارش مراسم استقبال خیالی* از اصغر فرهادی

صدای من را مستقیما از فرودگاه بین‌المللی امام خمینی می‌شنوید، ساعت یکربع مانده است به حدود ده‌ونیم یازده شب. همین الان از بلندگوی فرودگاه اعلام کردند که هواپیمای شماره هفتصد و نمی‌دانم چند به زمین نشست. یک دقیقه آروم بگیرید، ببینم چی می‌گوید! جمعیت آنقدر سر و صدا می‌کنند که صدا به صدا نمی‌رسد. یک عده هم گوشه و کنار سالن روی نیمکت یا کنار دیوارها دارند چرت می‌زنند. به نظرم آخرین باری که این فرودگاه چنین جمعیتی را به خودش دیده مربوط می‌شود به وقتی که آقای جهان پهلوان درحالیکه مدال خوش رنگ و زرین قهرمانی المپیک را به گردن آویخته بود، داشت از سفر ماه عسل برمی‌گشت. چی؟ نمی‌شنوم؟ این فرودگاه آن موقع اصلا ساخته نشده بود؟ خب، حالا مهم نیست. به هرحال جمعیت بسیار زیادی اینجا است و هرکس می‌خواهد نفر اولی باشد که دستش به مجسمه طلایی اسکار برخورد می‌کند. یک لحظه صبر کنید. مثل اینکه یک خبرهایی شده. در انتهای سالن همهمه‌ای به چشم می‌خورد. همه با دست دارند بالای پله برقی را نشان می‌دهند و جیغ می‌کشند. اجازه بدهید بروم نزدیک‌تر. حالا دارم کسی را می‌بینم که دارد از پله برقی پایین می‌آید. البته چون فقط چانه‌اش به سمت من است چیزی غیر از یک ریش سیاه انبوه دیده نمی‌شود. هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. اما هنوز فقط ریشش پیدا است. دیگر دارد به پایین پله می‌رسد. همچنان فقط ریش قابل تشخیص است. اما خودش است. درست لحظه‌ای که به پایین پله رسید و قبل از اینکه میان جمعیت مشتاق گم شود، توانستم تشخیص دهم. خود خودش است. اصغر فرهادی است. می‌روم نزدیک‌تر. اما جمعیت نمی‌گذارد قدم از قدم بردارم. هرچقدر کله می‌کشم ببینم میان جمعیت چه خبر است موفق نمی‌شوم. اینطوری که نمی‌شود گزارش کرد. خواهش می‌کنم از آقای تهیه کننده که برای اینکه بتوانم گزارشم را ادامه بدهم یک هلیکوپتر یا جرثقیل در اختیار من بگذارند.

خب شنوندگان عزیز، ادامه گزارش را از بالای چهارپایه‌ای که از برج مراقبت برایم آورده‌اند در خدمت‌تان هستم. ظاهرا در برج دیگر نیازی به این چهارپایه نداشته‌اند. چون همه، برج مراقبت را ول کرده‌اند و آمده‌اند که اصغر را ببینند. فعلا مراقبت، بی‌مراقبت. همین یکی دو دقیقه پیش هم انگار دو تا هواپیما در ارتفاع چهارهزار پایی شاخ به شاخ شده‌اند و همانجا دارند بال بال می‌زنند که افسر برود کروکی بکشد. اما دلشان خوش است. الان توی این هیر و ویر، افسر کجا پیدا می‌شود. همه افسرها آمده‌اند که اصغر را ببینند. حتی مسافرین هواپیماهای تصادف کرده هم از فراز آسمان سرهای خود را چسبانده‌اند به شیشه و دارند مراسم استقبال از اصغر فرهادی را تماشا می‌کنند.

حالا مردم هنردوست، اصغر فرهادی را روی دست بلند کرده‌اند و هی می‌اندازند بالا و دوباره می‌گیرند. عده‌ای هم دور ایستاده‌اند و شعار می‌دهند "فرهادی، دوستت داریم". چه احساسات پاکی. گروهی هم از آن طرف داد می‌زنند "شش تایی‌ها" که احتمالا اشاره به این دارد که اصغر فرهادی پشت شش تن از بزرگان سینما را به خاک مالیده است. حالا برای آخرین بار اصغر فرهادی را روی دست به بالا پرت می‌کنند، اما دیگر نمی‌گیرندش و اصغر فرهادی گرمب می‌خورد زمین. اما برای اینکه خدای نکرده دل عشاقش را نشکند و آنها را از خود نرنجاند زود از جا بلند می‌شود و دوباره لبخند می‌زند. اما ملت ول کن نیستند و حالا دارند از سر و کول او بالا می‌روند. یکی دستش را به سر فرهادی می‌کشد، یکی بی‌هوا می‌پرد و ماچش می‌کند. یکی دیگر موی ریش فرهادی را می‌کند. اما فرهادی عزیز، این هنرمند بزرگ و مردمی یک لحظه لبخند از لبش نمی‌افتد. حقا که زاده این سرزمین و بچه همین آب و خاکی. اسکار حلالت. راستی اسکارت کو؟

مثل اینکه مردم صدای من را شنیدند و حالا همه یکصدا شعار می‌دهند "فرهادی اسکارت کو؟ فرهادی اسکارت کو؟". اما انگار فرهادی به این یکی دیگر گوشش شنوا نیست. حق هم دارد. اسکار اگر بیافتد دست این جماعت، احتمالا هزار تکه می‌شود و هرکس تکه‌ای از آن را صاحب می‌شود و با خود به منزل می‌برد. اسکار که موی ریش نیست که اگر بکنند، یک هفته‌ای در بیاید. دیگر کو تا یک دانه اسکار دیگر سر از این مملکت درآورد. هرچند مگر آقای فرهادی خودت این اسکار را به مردم خوب سرزمینت تقدیم نکردی؟ خب ایناهاش، این هم مردم خوب سرزمینت. اسکار رو رد کن بیاد. یکی از آن طرف داد می‌زند "توی چمدانشه!" و ناگهان همه چشمها به چمدان آقای فرهادی دوخته می‌شود. فرهادی حالا چمدانش را دو دستی گرفته و به سینه چسبانده. اما مگر زور فرهادی به این همه مردم خوب سرزمین می‌رسد؟ بالاخره با یک یاعلی دسته جمعی، مردم چمدان را از چنگ آقای فرهادی درمی‌آورند. توی این هیر و ویر ناگهان یک جوانک دیلاق چمدان را می‌قاپد و الفرار به طرف پله‌های خروجی. اما پیش از آنکه پایش به اولین پله برسد، ملت می‌گیرندش و با مشت و لگد می‌افتند به جانش. آنقدر می‌زنندش تا یاد بگیرد تک‌خوری در مرام و مسلک ملت خوب سرزمین نیست. بعد یک آقای سیبیلوی میان سال، چمدان آقای فرهادی را برمی‌دارد و وسط سالن معرکه می‌گیرد. نفس‌ها در سینه حبس شده. همه منتظرند تا واسه یک بار هم که شده جایزه اسکار را با چشمهای خودشان از نزدیک ببینند. مرد حالا دارد زیپ چمدان آقای فرهادی را باز می‌کند و دستش را در آن می‌کند. ملت تشویق می‌کنند و سوت می‌کشند. افتخار دارم که این لحظه تاریخی را از نزدیک برای شما گزارش می‌کنم. لحظه‌ای که مجسمه اسکار برای اولین بار در این مرز پرگهر در معرض نمایش قرار می‌گیرد. دست مرد بیرون می‌آید و مجسمه، نه مجسمه نیست. این ادکلن مارک دار آقای فرهادی است که برای اولین بار در معرض دید عموم قرار گرفته. عجب ادکلنی؟ آقا بی‌زحمت دست به دست بده، یک پیس هم ما به خودمان بزنیم. آقای فرهادی، این را از کجا خریدی؟ از بازار کویتی‌های هالیوود؟ سلیقه آنجلینا است دیگر؟ ای ناقلا. بگذریم، بگذریم، حالا دست مرد دوباره توی چمدان است و مجسمه اسکار را می‌جوید. و آنچه که از چمدان می‌آید بیرون چیزی نیست جز لنگه کفش آقای فرهادی. دوباره آه از نهاد مردم خوب سرزمین برمی‌خیزد. دست مرد دوباره داخل چمدان می‌رود و دیگر بیرون نمی‌آید. دستش با دقت تمام دارد سوراخ سنبه‌ها و جیب‌های چمدان را دنبال مجسمه اسکار می‌گردد. اما نشانی از موفقیت در چهره‌اش دیده نمی‌شود. با تعجب به سوی آقای فرهادی نگاه میکند که یعنی "پس این مجسمه اسکار را کجا قایم کرده‌ای". اما آقای فرهادی؟ کجا رفتی آقای فرهادی؟ مثل اینکه آقای فرهادی از فرصت استفاده کرده‌اند و وقتی که همه حواسها به چمدان ایشان بوده فلنگ را بسته‌اند. حالا مرد، خشمگین شده و دارد چمدان را می‌تکاند و همه محتویات چمدان آقای فرهادی را می‌ریزد وسط سالن فرودگاه. وسایل آقای فرهادی روی زمین پخش و پلا است. همه چیز تویش یافت می‌شود غیر از مجسمه اسکار. حالا مردم خوب، اما خشمگین سرزمین که فهمیدند سرشان کلاه رفته در صفوف به هم پیوسته دارند سالن فرودگاه را ترک می‌کنند و شعار می‌دهند "فرهادی فرهادی، اسکار را کجا بردی؟". آخر چرا آقای فرهادی با این احساسات پاک بازی می‌کنی؟ مگر کجای دنیا مردمی به این خوبی و خونگرمی پیدا می‌شود؟ کی چنین استقبالی ازت می‌کند غیر از مردم خوب سرزمین؟ چرا مراسم استقبال را به هم می‌زنی و شور و شوق این مردم را پایمال می‌کنی؟ چه بگویم از این تازه به اسکار رسیده ها! من که دیگر حال و حوصله گزارش کردن ندارم. فعلا می‌روم دنبال این جماعت ببینم به کجا می‌رسند. اگر خبری از آقای فرهادی به دستم رسید باز برمی‌گردم. پس تا بعد.

* تاکید کرده‌ام که این استقبال خیالی است، مبادا کسی فکر کند این اتفاقات واقعا افتاده. نه بابا در عالم واقع مردم خوب سرزمین حتما اسکار را پیدا می‌کردند. شک نکنید.

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

آدرس دادن های من

می‌گویند آدم مردم آزار جایش وسط جهنم است. اگر اینطور باشد احتمالا جای من غیر از آنجا نیست. البته حتما باید یک تبصره‌ای برای کسی مثل من باشد. چون من نه تنها از روی قصد و غرض مردم آزاری نمی‌کنم که اتفاقا حسن نیت دارم و قصدم فقط کمک کردن است. اما اغلب با همین روحیه انسان دوستی و کمک به همنوع چنان بلایی سر طرف می‌آورم و او را توی چنان هچلی می‌اندازم که با گاز انبر هم نمی‌شود کشیدش بیرون. خوبی‌اش این است که وقتی گند کار در می‌آید دیگر من حضور ندارم که بدانم چند تا فحش آب نکشیده دشت می‌کنم و چند فقره مشت و لگد، نوش جان.

سریال مردم آزاری‌های من از صبح روزی شروع شد که برای ثبت نام دانشگاه رفته بودم. آن روز گمانم از هشت صبح کار ثبت نام شروع شد. تحویل مدارک و پر کردن فرم‌ها و بدوبدوهای مربوطه چند ساعتی طول کشید. کارم که تمام شد خسته و کوفته از سالن ثبت نام بیرون آمدم. چون هنوز کسی را نمی‌شناختم تک و تنها و سلانه سلانه در محوطه دانشگاه به راه افتادم و به سوی در خروجی روانه شدم. توی حال خودم بودم و دل‌ای دل‌ای می‌کردم که شنیدم کسی صدایم می‌کند. یکی دیگر از دانشجوهای تازه وارد بود که برای ثبت نام آمده بود و از قضا هنوز خیابان‌های تهران را خوب نمی‌شناخت. مقصدش میدان آزادی بود و می‌خواست بداند از دانشگاه، در خیابان ولنجک، چطور می‌تواند خود را به آزادی برساند. آزادی؟ می‌دانستم یک جایی آن گوشه‌های نقشه است و یک مجسمه بزرگ هم وسطش دارد. اما تا به حال گذرم جز سه چهار بار، آن هم از صندلی عقب ماشین پدر، آنجا نیافتاده بود. معمولا فقط وقتهایی که مسافرت می‌رفتیم. همیشه این جور مواقع هنگام گذشتن از میدان آزادی، پدرم ما بچه‌ها را دعوت می‌کرد که میدان آزادی را تماشا کنیم. مثل یکی از دیدنیهای شهر یا عجایب هفتگانه. منظورم این است که تا آن موقع میدان آزادی برایم جایی بود ورای شهر تهران که فقط در مواقع خاص از آن می‌گذشتیم. اما به هرحال باید به این همکلاسی و دوست آینده‌ام در این شهر غریب کمک می‌کردم. کمی هم تریپ بچه تهرون ورداشته بودم و ضایع می‌شد اگر بگویم که نمی‌دانم. این بود که رفتم توی فکر. آن موقع نود درصد جاهایی که می‌رفتم از میدان ونک می‌گذشت. ونک بزرگترین و تنها میدانی بود که می‌شناختم و موقع گذشتن از آنجا هم دیده بودم که بعضی راننده تاکسی‌ها برای آزادی مسافر سوار می‌کنند. این بود که به این دانشجوی تازه وارد پیشنهاد کردم که از دانشگاه برود چهار راه پارک وی و از آنجا هم ونک و از ونک هم آزادی. او هم که فکر می‌کرد لابد من تهران را مثل کف دست می‌شناسم، ازم تشکر کرد و طبق دستور العمل من راهی شد. بعدها که با هم دوست صمیمی شدیم برایم تعریف کرد که آن روز وقتی به چهار پارک وی رسیده، شنیده که یک تاکسی همان جا داد می‌زده "آزادی، یک نفر" و او که فکر کرده سرکارش گذاشته‌ام همانجا سوار تاکسی شده و زودتر و با هزینه کمتر به مقصد رسیده است. البته دوستم این را تا به حال نگفته که آیا آن موقع توی دلش فحشی هم نثارم کرده است یا نه.

اما آدرس عوضی دادن‌های من تمامی ندارد. هفته ای نیست که یک نفر را سرگردان کوچه خیابان‌ها نکنم. اصلا نمی‌فهمم، چرا همه تا چشم‌شان به من می‌افتد یاد آدرس می‌افتند. بابا دست از سر من بردارید. بروید سراغ یکی دیگر.

هردفعه که یک نفر را می‌فرستم سمت باقالی‌ها، به اولین چیزی که فکر می‌کنم این است که سریع بزنم به چاک و از محدوده خطر دور شوم. تا طرف اگر برگشت که حقم را بگذارد کف دستم نتواند پیدایم کند. تقریبا دو ماه پیش بود که کنار خیابانی ایستاده بودم و منتظر تاکسی بودم. تاکسی‌ها و ماشین شخصی‌هایی که رد می‌شدند، یک نیش ترمز می‌زدند. حرف اول مقصد من را می‌شنیدند و پا را می‌گذاشتند روی گاز و خدانگهدار. توی همین هیر و ویر بود که یک ماشین، گمانم پراید، جلویم نگه داشت. به خیالم آمد که طرف نگه داشته که من را سوار کند. رفتم به سمت ماشین و دستگیره در عقب را گرفتم اما در عقب قفل بود. رفتم جلو بنشینم که دیدم راننده سرش را به طرف من چرخانده و دارد زل زل نگاهم می کند. گفتم الان است که یک سوال تهران شناسی بیست امتیازی ازم بپرسد. حدسم درست بود. گفت "می خواهم بروم خیابان فرمانیه"، در این لحظه ابلهانه ترین جوابی که می شد را بهش دادم. گفتم "فرمانیه؟ همینجا است دیگر، خودش است، برو جلو"! و با چنان اطمینانی گفتم که طرف ذره‌ای شک به دلش نیافتاد و با خیال راحت راهش را گرفت و رفت. هنوز سه چهار متر ازم دور نشده بود که دوزاریم افتاد. فرمانیه؟ اینجا؟ آخر این چه جواب مسخره‌ای بود که بهش داده بودم؟ ترس افتاد توی دلم. حالا فقط خداخدا می‌کردم که زودتر یک تاکسی پیدا بشود و من را از اینجا ببرد. خوشبختانه زیاد معطل نشدم و یک تاکسی سوارم کرد. سوار تاکسی که شدم، حواسم به ماشین‌های دور و بر بود و کمی هم به قول معروف سرم را دزدیده بودم.

خیلی وقتها هم پیش آمده که خودم رانندگی می‌کردم و به ماشین بغل دستی، پشت چراغ قرمز یا توی ترافیک آدرس عوضی دادم. این جور موقع‌ها در اولین فرصت می‌پیچم توی کوچه پس کوچه‌ها و خودم را گم و گور می‌کنم.

گاهی حتی آدرس را می‌دانم و منطقه را هم می‌شناسم. اما چون ناگهانی با یک سوال آدرسی مواجه می‌شوم، نمی‌توانم جواب بدهم. انگار طول می‌کشد تا آدرس طرف را توی مغزم تجزیه و تحلیل کنم. اغلب پرسشگرها هم راننده‌ها یا موتورسوارها هستند که اصولا عجله دارند و واسه اینکه از من آدرس بپرسند، پشت سر خود راه بندانی درست کرده‌اند. به همین دلیل دنبال جواب سریع هستند و من هم برایشان سنگ تمام می‌گذارم و در سریع ترین زمان ممکن جوابی بهشان می‌دهم که برایشان درس عبرت شود و توی خیابان، ترافیک درست نکنند.

آخرش یک روز تصمیم گرفتم که از این به بعد اگر کسی ازم سوال آدرسی پرسید، بگویم "نمی‌دانم" و خیال خودم را راحت کنم. حتی اگر مثل روز برایم روشن بود. اما جالب است که گاهی این روش هم جواب نمی‌دهد. مثل اتفاقی که هفته پیش افتاد. این آخرین دسته گل اینجانب است. هفته پیش یک روز عصر داشتم پیاده می‌رفتم سمت خانه. هوا هم سرد بود و من دستهایم را در جیب کاپشن کرده بودم و کلاه پشمی‌ام را هم تا روی ابروها پایین آورده بودم و چییک چیلیک می‌لرزیدم و می‌رفتم. یک دفعه یک موتوری جلویم ظاهر شد. "مینی سیتی از کدوم وره؟" گفتم "نمی‌دانم". گفت "اتوبان امام علی چی؟". با خودم گفتم این یکی انگار تنش می‌خارد. یک ذره فکر کردم و یکی از آن آدرس‌های منحصر به فرد خودم را تحویلش دادم. یک چیزی توی این مایه که مستقیم می‌روی، بعد دور برگردان را دور می‌زنی و بعدش دست چپ می‌پیچی و بعد دنبال فلان تابلو می‌گردی و خلاصه یک آدرس دور و دراز و پرپیچ و خم. این را گفتم و راه افتادم. موتورسوار هم گازی به موتورش داد و دور شد. کمی نگذشته بودم که یک دفعه دیدم موتور سوار دوباره برگشت. این بار بدون توقف به سرعت از کنار من گذشت. انگار به حرف من اعتماد نکرده بود و کمی جلوتر از یک نفر دیگر آدرس را پرسیده بود. خدا را شکر که این یکی حداقل عاقبت به خیر شد.

اما خیال نکنید که من همیشه آدرس عوضی داده‌ام. نه، اصلا اینطور نیست. آدرس دادن‌های موفق و درست هم خیلی داشته‌ام. نمونه آخرش همین دیروز بود. طرفهای دارآباد بودم و به سمت منزل یکی از اقوام می‌رفتم که ماشینی جلویم توقف کرد. فهمیدم که آدرس می‌خواهد. کمی جلو رفتم. گفت "آزادی باید از کدام طرف بروم؟" با تعجب گفتم "آزادی؟ از اینجا؟". این یکی دیگر دست من را هم از پشت بسته بود. از دارآباد آدرس آزادی را می‌پرسید. گفتم "اینجا از هر طرفی بروی می‌رسی به آزادی" خندید و گفت "همین راه مستقیم کجا می‌رود؟" گفتم "تجریش". خوشحال شد، انگار تجریش را می‌شناخت و بلد بود از آنجا برود آزادی. تشکر کرد و به راه افتاد.

حالا با این تفاصیل شما بگویید من جهنمی‌ام یا بهشتی؟

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

فیلم‌های خوب هم تاریخ مصرف دارند

می‌گویند فیلم‌های خوب تاریخ مصرف ندارند. در این نوشته به شما ثابت خواهم کرد که اینطور نیست. برای اثبات این مساله، از برهان خلفی استفاده می‌کنم که این روزها حی و حاضر پیش چشم همه ماست. همین فیلم جدایی نادر از سیمین را می‌گویم که به احتمال فراوان آن را دیده‌اید، اگر ندیده‌اید لابد یا خواجه حافظ شیرازی می‌باشید یا نمی‌باشید. به هرحال این یک فیلم کاملا تاریخ مصرف‌دار است. در عین حال که فیلم خوبی هم هست. این نظر شخص بنده نیست البته که بسیاری از منتقدان و تماشاگران چه در این ور آب و چه آن ور آب متفق القول بر این باوراند که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. وگرنه مشنگ نیستند که چپ و راست جایزه نثارش کنند. آخرینش همین گوی بلورین زیبا که بسیار باعث افتخار و سرفرازی ملت گردید و مشعوف‌مان نمود. کاندید اسکار هم که شد، آن هم در دو رشته. پس ناچاریم بپذیریم که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. اما همین فیلم خوب، چنان این روزها در سراشیبی سقوط آزاد افتاده و تاریخ مصرف ترکانده که در تاریخ بی‌سابقه بوده است. می‌پرسید چطور؟ عرض می‌کنم. اصلا اول شما به یک سوال بنده پاسخ دهید. به نظر شما این آقای نادرخان چند تا سکه مهر سیمین خانم کرده باشد خوب است؟ خب اگر این زوج از این مدل‌ها بوده باشند که تاریخ تولد عروس و چیزهای از این دست را مهریه قرار دهند که دست کم هزار تا روی شاخش است. حالا ما می‌گوییم سیمین خانم خیلی در بند مادیات نبوده و واسه جوانی‌های آقا نادر غش و ضعف می‌رفته و به چارصد پانصد تا رضایت داده باشد. خب با این اوضاع آشفته‌ی بازار و سکه‌ای که قیمتش روز به روز که نه، دقیقه به دقیقه بالا می‌رود، آخر کدام مرد ابلهی فکر جدایی به مخیله‌اش خطور می‌کند. حتی اگر فرض کنیم که آقا نادر و سیمین خانم از این زوج‌های تریپ روشنفکری و رمانتیک بوده باشند و مثلا گل و بوته مهر هم کرده باشند، الان که نرخ همه چیز غیر از جون آدمیزاد به دلار محاسبه می‌شود، هزینه همین هم خودش خداد تومان می‌شود. پس واضح و مبرهن است که جدایی نادر از سیمین اگر با شرایط سه چهار ماه پیش منطقی بوده، الان دیگر هیچ چیزش با واقعیت منطبق نیست و به قول معروف تاریخ مصرفش گذشته. حتی می‌گویند خود آقای فرهادی هم متوجه این قضیه شده و مدتی است که شبانه‌روز و بی‌وقفه دارد روی فیلمش کار می‌کند تا آن را با شرایط روز منطبق کند. و گرنه اعضای آکادمی اسکار هشدار داده‌اند که به دلیل تخیلی بودن، این فیلم را از بخش مسابقه خارج می‌کنند و خیلی اگر لطف کنند فقط در بخش جشنواره جشنواره‌ها و همراه با فیلم‌های تخیلی دیگر از جمله گودزیلا علیه گیدورا و جک و ساقه لوبیا به نمایش خواهند گذاشت. به همین دلیل آقای فرهادی این روزها حسابی درگیر کار است. حتی ایشان قرار است نام فیلم را هم از جدایی نادر از سیمین به "بازگشت نادر و سیمین سر خانه و زندگی خودشان" تغییر دهد. بنابر گزارشاتی که از منابع محرمانه به دست‌مان رسیده خلاصه داستان "بازگشت نادر و سیمین" چنین چیزی خواهد بود: نادر و سیمین در دادگاه نشسته‌اند و سیمین به قاضی می‌گوید آقای قاضی این نادر با من خارج نمی‌آید و نادر در جواب می‌گوید آقای قاضی من غلط بکنم روی حرف سیمین خانم حرف بزنم. من تعهد کتبی و محضری می‌دهم که هرکجا سیمین خانم بفرماید بنده در رکاب ایشان حاضر و آماده باشم. خارج که سهل است. شما فقط برق یکی از آن سکه‌های پشت قباله را نشان من بدهید تا ببینید چطور تا قله قاف تخته گاز می‌روم. اصلا خانم پاشو همین الان برویم خانه بار و بندیل را ببندیم و تا شب نشده راه بیافتیم. و بدین ترتیب سیمین و نادر با هم آشتی می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و می‌رود پی‌کارش.

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

فرار از زندان

در خبرها آمده 6 نفر در زندانی در اصفهان یک تونل 30 متری کنده‌اند و از زندان گریخته‌اند. جرم یکی از آنها قتل و بقیه سرقت مسلحانه بوده است. یکی دیگر از زندانیان هم حین فرار در تونل گیر کرده است.

و اما چند خبر تکمیلی درحاشیه این فرار بزرگ

طبق بررسی های انجام شده، زندانی ها چون بیل و کلنگ دم دست شان نبوده برای کندن زمین از گز آردی استفاده کرده‌اند.

زندانی‌ها حساب همه چیز را کرده بودند، غیر از دور کمر اصغر آقا.

مجری آزادراه تهران شمال اعلام کرده که این شش نفر را با حقوق مکفی و مزایای عالی استخدام می‌کند.

اولین زندانی که از تونل آمد بیرون در جواب نگهبان زندان که پرسید "ببخشید شما؟" جواب داد "مک کویین هستم، اما تو می‌تونی استیو صدام کنی"

قرار بوده که زندانیان پس از فرار، به بیابانهای آریزونا رفته و دوباره گروه هفت دلاور را با مدیریت جدید تاسیس کنند. اما با درایت مسئولان زندان و گیرکردن یکی از دلاورها در تونل، تعداد اعضای گروه به حد نصاب نمی‌رسد و نقشه آقایان نقش بر آب می‌شود. باشد که بدانند خلاف، آخر و عاقبت ندارد.

لوک خوش شانس هم بعد از اینکه شنید کلانتر اصفهان واسه زنده یا مرده این شش تا فراری هزار چوق جایزه تعیین کرده، اسبش را زین کرده و چهارنعل دارد می‌تازد سمت اصفهان و همین الان‌ها است که سر و کله‌اش دم پل خواجو پیدا بشود.

و آخر اینکه زندانی‌ها وقتی که از زندان زدند بیرون، سر اولین میدان، یک ون گشت ارشاد را می‌بینند که دارد دخترهای مردم را به زور دگنک ارشاد می‌کند. گشت ارشادی‌های محترم توی همان هاگیر واگیر ارشاد، زیرچشمی یک نگاهی به سرتاپای این شش تا موجود مفلوک می‌اندازند و پیش خودشان می‌گویند که این حیوونی‌های بی‌آزار با این لباسهای متحدالشکل راه راه حتما از سیرک آمده‌اند یا فوقش از زندان فرار کرده‌اند. این است که بی‌خیال می‌شوند و به وظیفه خطیر خود، همان ارشاد جوان‌های پدرسوخته‌ی موقشنگ، ادامه می‌دهند.

خلاصه‌اش اینکه اصلا جای نگرانی نیست و همه چی آرومه و از این حرفها...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

چنین کنند بزرگان

شبی در خواب ناز بودم که پشه‌ای انتحاری خود را به داخل گوشم پرتاب کرد و از آن یکی گوش خود را به بیرون افکند، چنانکه هردو پرده گوش به اشارتی بردرید. فغان کشیدم و از تخت بجستم و سه بار سر به دیوار کوفتم. در همان حالات خواب و بیدار و هشیاری و جنون، ناگه جرقه‌ای در ذهنم پدیدار شد. یادم آمد که در فیلمی دیده بودم آدم اگر به درجات عالی رشد معنوی و عرفان رسیده باشد می‌تواند همه کائنات را به اطاعت آورد و بر همه جانداران حکم براند. بالاخص می‌تواند پشه جماعت را بگوید که برو کمی آن طرف تر ویزویز نمای جان مادرت. پس صبح فردا کوله بار بستم و تکه‌ای نان جو و چند دانه خرما برداشتم و زدم به کوه و بیابان و به سیر آفاق و انفس پرداختم. سالها در وادی اشراق طی طریق کردم تا برای خودم یک پا یوگی شدم و اسم و رسمی به هم زدم و عارفی شدم بس نامی. خود بودا شدم اصلا.
پس روزی در دامنه‌های تبت پای درخت تنومندی چهارزانو نشسته بودم و مدیتیشن می‌نمودم و ماری هم بالای سرم سایه افکنده بود. ناگاه پشه‌ای بی‌چشم و رو که نه از موی سپیدم خجالت می‌کشید و نه از ریش بلندم، تخته گاز از راه رسید و به خیالش گوش من با پرده صماخ و حلزون و غیره‌اش، تونل کندوان و چه بسا قطار شهربازی است، به سرعت از این گوش وارد و از آن گوش خارج گردید. با چرتی پاره شده و مدیتیشنی نیمه کاره چشم در چشم پشه وقیح انداختم که "تو زبان نفهم چرا دست از سر کچل من بر نمی‌داری". پشه نیشخندی زد و گفت "من، شیطان مجسم‌ام، فرمان خدا نبردم. تو که باشی که به من فرمان دهی ای انسان پیزوری؟". سرآسیمه برخاستم و فریاد زنان و دوان دوان از کوه پایین آمدم. پای کوه از نفس افتادم و از هوش رفتم. ساعتی بعد که دوباره هوشم سرجا آمد، دیدم آن‌سوتر پیرمردی خنزرپنزری بساط پهن کرده و آت و آشغال می‌فروشد. از ناخن گیر و چاقوی ضامن دار گرفته تا لنت ترمز و کتاب آشپزی. نزد او رفتم و سرگذشت خود حکایت کردم. حرفهای مرا شنید و بی صدا سر تکان داد، همچون ساعت شماطه دار، و چهل و پنج دقیقه تمام چنین نمود. سپس دست داخل خورجین خود کرد و یک عدد پشه‌کش برقی بیرون آورد. از آنها که میله‌های رنگی قرمز و آبی دارد و پشه که به آن می‌خورد جزجز صدا می‌دهد. پشه کش را گرفتم و به بالای کوه بازگشتم. پشت هر درخت و زیر هر سنگ را جستم. مگر یک پریز برق بیابم. عاقبت یک سه راهی پیدا کردم. پشه کش را به آن وصل کردم. سپس چهارزانو نشستم همان کنار و مدیتیشن از سر گرفتم. ساعتی نگذشته بود که جزجزها شروع شد. پشه‌ای نبود که آن حوالی بپلکد و به این پشه کش جادویی نخورد و پرپر نشود. در همان حال مدیتیشن با هر صدای جز در دل خنده‌ای سر می‌دادم و به روان ادیسون درود می‌فرستادم و یک خدابیامرزی هم نثار پدر و مادرش می‌کردم. و چنین شد که سالیان سال به خوشی سپری شد و دیگر هیچ پشه‌ای از یک فرسخی من رد نشد که نشد.

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

یادگارهای نوجوانی

از پنج شیش تا آلبوم عکسی که دارم فقط آلبوم عکسهای بچگی‌ام است که رویم می‌شود نشان دیگران بدهم. عکس‌های تا قبل از مدرسه رفتن‌ام را دوست دارم. نه بخاطر اینکه بچه‌ی خوشگلی بودم. فقط به این دلیل که بچه بودم و بچه‌ها به هرحال خوب‌اند. یک جور زیبایی طبیعی دارند که کاریش نمی‌شود کرد. ضمن اینکه هنوز توی دنیای ساده و بی‌ریاشان از بعضی چیزها مثل خودنمایی و سری توی سرها پیدا کردن خبری نیست. برعکس‌اش در دوران نوجوانی و بلوغ همه عوامل دست به دست هم می‌دهند که قیافه آدم بشود عینهو نقش اول فیلم‌های کمدی و گاهی هم البته فیلم‌های ترسناک. شما را نمی‌دانم اما در مورد من یکی که این طور بوده است. بدی‌اش این است که وقتی آدم توی آن سن و سال و حال و هوا است، حالی‌اش نیست که چه جیگری است. این را سالها بعد می‌فهمد. آن وقتی که دوست یا آشنایی آلبوم عکس آدم را در دست گرفته و دارد ورق می‌زند و آدم نمی‌داند از خجالت خودش را در کدام سوراخی گم و گور نماید.

نمی‌دانم آن زمان کدام شیر پاک خورده‌ای اول بار این شلوارهای خمره‌ای را پوشید و به قول معروف مُد کرد. بدون استثنا در تمام عکس‌های دوران راهنمایی و دبیرستان، بنده یک عدد شلوار جین خمره‌ای، که در هر خمره‌اش می‌شد یک نفر هم قد و هیکل خودم را جا داد، به تن دارم. از پیراهن های گل منگلی قرمز و زرد و شهر شهر فرنگ هم اگر بگذریم، از این زلف سشوار کشیده و آلاگارسنی دیگر اصلا نمی‌شود گذشت. فکل مربوطه، با موهای وزوزی و گوریده درهم چنان از پیشانی آمده جلو که گاهی از کادر هم زده است بیرون. پشت موها را هم که دیگر نگو. بعد از مماس شدن با یقه پیراهن یک تاب ظریف برداشته و به قول معروف بالا جسته و شده است مصداق تمام و کمال آن ترانه معروف لوند و دلبرانه! به این ماه شب چهارده اضافه کنید چهار تا شویدی را که تازه پشت لب سبز شده است.

این بحث شیرین را بیشتر از این کش نمی‌دهم و همین جا تمام می‌کنم. چون می‌دانم اگر ادامه بدهم ممکن است کارتان به، گلاب به روی‌تان، دستشویی یا حتی شاید اورژانس بکشد. واسه همین بی‌خیال این حرف‌ها می‌شوم و می‌روم پی کار خودم. راستی شاید این عکسهای زیبا را بشود یک کاری کرد. امسال که گذشت اما چهارشنبه سوری سال دیگر شاید بقیه آلبوم‌های عکسم را بردم توی کوچه و به جای بوته آتش زدم. آن همه خمره‌ی پارچه‌ای و خرمن مو فقط جان می‌دهد برای سوزاندن.

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

شباهت اخراجی ها و اره

هفت هشت ده سالی است، درست شب هالوین ، سازندگان سری فیلم‌های سینمایی اره، دست به کار می‌شوند و یک اره‌ی تازه رو می‌کنند و ملت هم می‌روند که روی پرده شاهد بریدن و تکه تکه کردن و مثله شدن یک مشت آدم بیچاره از همه جا بی‌خبر باشند. تا به حال این سنت توی ایران باب نبوده. چون اصولا دنباله سازی برای فیلم‌های سینمایی چندان مرسوم نبوده. اما انگار قرار است با فیلم اخراجی‌ها این سنت باب شود. اینطور که به نظر می‌رسد قرار است از این به بعد تا اطلاع ثانوی، هرسال دم عید جناب ده‌نمکی، این مرد همه فن حریف، یک عدد اخراجی‌های جدید بفرستد روی پرده. البته حق هم دارد. با این پولی که ایشان از دو قسمت اول اخراجی‌ها پارو کرده‌اند من هم اگر جای او بودم همین کار را می‌کردم و سالی یک اخراجی‌ها که سهل است، هر شش ماه یکبار و چه بسا ماهی یک دانه اخراجی‌ها می‌ساختم. کاری که ندارد. چندتا بازیگر حاضر به یراق می‌خواهد که خدا را شکر به مقدار کافی هست. اندکی هم لودگی و ادا و اطوار و شوخی‌های سبک که آن هم در خون ما ایرانی‌ها است و در هر کوی و برزن ریخته و کسی نیست جمعش کند. خلاصه همه چیز مهیا است برای اینکه آقای ده‌نمکی هی اخراجی‌ها بسازد و هی پول درآورد. البته اخراجی ها یک وجه مشترک دیگر هم با فیلم اره دارد. اینکه در فیلم اره اگر دست و پا و دل و روده را اره می‌کنند، در اخراجی‌ها جفت‌پا می‌پرند روی اعصاب‌تان و مشغول اره کردن و سمباده زدن مغز و روح‌تان می‌شوند.