‏نمایش پست‌ها با برچسب تلویزیون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تلویزیون. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

کارتون های امروزی

زیاد می‌گوییم و می‌شنویم که زمان ما، قدیم ترها، فلان چیز چنین بود و چنان. این پست هم از همان‌ها است.


راستش مدتها بود کارتون نمی‌دیدم. اما تازگی ها بخاطر دختر کوچکم خیلی اوقات در خانه تلویزیون روشن است و کم و بیش با کارتون های بچه های این روزها آشنا می‌شوم. تفاوت اصلی کارتون های امروزی با کارتون های زمان ما را اگر بخواهم در یک کلمه بگویم، خشونت شان است. کارتونهای قدیمی لطیف‌تر بودند. معمولا آدمها همدیگر را دوست داشتند و به هم کمک می‌کردند. موضوعات اینها بود، عشق آدم به دیگران، دوستی با حیوانات. یا در بدترین حالت ممکن بود اشک انگیز و غصه ناک باشند. زنبوری که در بدر دنبال مادرش می‌گشت، یا نل که به دنبال مادرش می‌خواست برود پارادایز. خلاصه از این دست موضوعات.


اما کارتون های امروزی انگار مثل فیلمها و سایر پدیده ها مدرن شده اند. دیگر از احساسات رقیقه و اشک و آه و پند و اندرز و اخلاق خبری نیست. همانطور که گفتم کارتون‌های امروزی خشن شده‌اند. منظورم فقط تصاویر و رنگ و لعاب شان نیست، مثل کارتونهای فضایی مدل ترنسفورمرز. بلکه یک جور خشونت زیرپوستی در کارتونهای این دوره و زمانه هست. حتی کارتونهایی که برای خردسالان ساخته شده. نمونه‌اش کارتون برنارد که گمان نمی‌کنم جز برای بچه‌های قبل از دبستان جذابیت داشته باشد. با این حال شخصیت برنارد، علی رغم ظاهر بی آزار و گول زنک، فقط و فقط به دنبال زدن زیرآب بقیه و برنده شدن به هر شکل و قیمت است. جالب است که پایان قسمت های برنارد بعضا حتی خوش هم نیست و خیلی اوقات کارتون با ناکار شدن خود برنارد تمام می‌شود. یا خرگوشهای کارتون Rabbids که دیگر رسما دیوانه‌اند و کارشان درب و داغان کردن همه چیز است. بهترین‌شان باب اسفنجی است که آن هم کم بدآموزی ندارد و بعضی قسمتهایش را نمی‌شود با خانواده دید!

نمی‌دانم خارجی‌ها، این کارتون ها را خودشان هم می‌بینند یا اینکه فقط ویژه اهالی خاورمیانه تولید می‌کنند. تا هرچه بیشتر با خشونت و فوت و فنون وحشی شدن آشنا شوند.
به نظرم اغلب کارتونهای این روزها بیشتر برای بزرگترها است و چه بسا اثری که روی کودکان ممکن است بگذارد از فیلمهای تارانتینوی عزیز، کمتر نیست.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

و من هنوز برای گوان‌یو غمگینم

این پست را فقط هم نسلان من، آنها که صبح‌های جمعه بیننده برنامه کودک شبکه دو بوده‌اند، بخوانند...


3Brothers

هربار پای تلویزیون میخکوب می‌شدم و خدا خدا می‌کردم که این دفعه طور دیگری بشود و آن اتفاق لعنتی نیافتد. اما دوباره همه چیز مو به مو تکرار می‌شد و زنجیره حوادث مثل تکه‌های دومینو طوری به هم می‌خورد و پیش می‌رفت که آخرش همه کاسه کوزه‌ها سر گوان‌یو می‌شکست.

عاقبت همانطور که کومینگ پیش بینی کرده بود، سائوسائو با مکر و حیله و با یادآوری محبت‌هایی که روزی در حق گوان‌یو کرده، دل او را به رحم می‌آورَد و گوان‌یوی مهربان نیز اجازه می‌دهد که سائوسائو از مهلکه بگریزد و جان سالم در ببرد.

بعد نوبت آن محاکمه کذایی است که در آن کومینگ به گوان‌یو اتهام خیانت می‌زند و جزای آن را مرگ اعلام می‌کند. یک نفر نیست به آقای کومینگ بگوید اصلا تو را سننه! اژدهای خفته‌ای؟ آخرِ باهوش‌ها و نقشه‌کش‌هایی؟ خب باش! حق نداری درباره گوان‌یو اینطور حرف بزنی. کار تو مشاوره است، دستت هم درد نکند. اما دیگر وقتی خود لیوبی آنجا نشسته بهتر است دهانت را ببندی و بگذاری خودش در مورد برادرش تصمیم بگیرد. نه که آنطور دل ما را با این حکم سنگدلانه ریش کنی و لیوبی و شانگفی بیچاره را به التماس و خواهش واداری.

حال گوان‌یو را، وقتی که بخاطر گذشتن از جان سائوسائو به خیانت متهم شده، عجیب می‌فهمم. غصه‌ی گوان‌یو و یاد سر افکنده‌اش با آن ریش انبوه و پلکهای کرکره مانند که از شرم روی چشمانش را می‌پوشاند، از کودکی تا به حال رهایم نکرده است.


"مجموعه عروسکی افسانه سه برادر" در ویکیپدیا

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

سریال قلب یخی

احتمالا تبلیغات سریال قلب یخی را توی سوپرمارکت ها دیده‌اید. این اولین سریال ایرانی است که بدون اینکه از تلویزیون پخش شده باشد مستقیما وارد شبکه نمایش خانگی شده. آنطور که در تبلیغاتش نوشته شده انگار هر چهارشنبه یک قسمت جدید از این سریال در سوپرمارکت‌ها توزیع می‌شود. تیم حرفه‌ای و خوبی هم دست اندرکار ساختش هستند. محمدحسین لطیفی آن را کارگردانی می‌کند و بازیگرانی چون حمیدفرخ نژاد، حمید گودرزی و الناز شاکر دوست در آن بازی می‌کنند. در بعضی قسمتهایش هم انگار امین حیایی و محمدرضا فروتن حضور دارند.

از این کار خوشم آمد. منظورم نفس این کار است یعنی پخش سریال به این شکل و خارج از محدوده تلویزیون. من خیلی وقت است که دیگر تلویزیون تماشا نمی‌کنم و دیگران را هم تشویق می‌کنم به اینکه پیچ تلویزیون‌هایشان را ببندند (می دانم تلویزیون‌ها دیگر پیچی نیستند و با یک دکمه ریموت کنترل خاموش و روشن می‌شوند، اصطلاح است دیگر). خلاصه این یک اتفاق خوب است برای کسانی که سریال دوست دارند و تلویزیون را نه. می‌توانند هرچهارشنبه از سوپر سر کوچه سریال را خریداری کنند و شب با اهل خانه بعد از شام بنشینند و راحت تماشا کنند. دیگر اینکه اینطوری پول مستقیما و بی‌‌واسطه بابت خود محصول پرداخت می‌شود و چرخ تولید با پول مشتری می‌گردد.

البته بیچاره تولیدکنندگان همچنان با مشکلات مجوز و نظارت دست به گریبان خواهند بود و باید همه قسمت‌های سریال را تک تک برای تایید بفرستند. حتما پیش می‌آید که آقایان توی سریال یک تار مو پیدا کنند یا از تصویر یا حرفی، مفاهیم عمیقه بیرون بکشند و به همین دلایل مثلا قسمت بیستم سریال را تایید نکنند یا از سر و ته بعضی قسمتهایش بزنند. بنابراین بیننده باید این احتمال را بدهد که هرزمان حین پخش وقفه بیافتد یا چه بسا اصلا پخش قطع شود یا آخر داستان کن لم یکن گردد! نمی‌خواهم نفوس بد بزنم. اما به هرحال آدم باید خودش را آماده کند و بداند همه این چیزها محتمل است. ایران است دیگر.

هنوز هیچ قسمتی از سریال قلب یخی را ندیده‌ام و معلوم هم نیست بروم سراغش، چون اصولا سریال باز شدن را دوست ندارم و از وقتی که از آدم می‌گیرد و اعتیادی که می‌آورد می‌ترسم. بنابراین در مورد خود سریال و خوب و بدش نظری ندارم. امیدوارم سریال خوبی باشد. به هرحال به امتحانش می ارزد. بد نیست دوست‌داران سریال یکی دو قسمت از آن را بخرند و ببینند و خودشان قضاوت کنند. شاید مشتری شدند. به هرحال این کار برای اینکه ادامه داشته باشد نیاز به حمایت مردم دارد. بعید می‌دانم قلب یخی با توجه به گروه سازندگانش دست‌کم از همین سریال آبکی و پر طرفدار این روزهای تلویزیون بهتر نباشد.

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

شمس العماره


به رسم "عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو" می‌خواهم نامی هم ببرم از سریال دیگری که چندی است هر شب از تلویزیون پخش می‌شود و الحق سریالی دوست داشتنی است. شمس‌العماره را می‌گویم، کار سامان مقدم. البته از چهل و خرده‌ای قسمتی که تا به حال از آن پخش شده من شاید به سختی هفت هشت قسمتش را دیده باشم. با این حال همین چند قسمت برای اینکه بدانم از سریالی همچون شمس العماره چقدر می‌شود لذت برد کافی است.

شمس العماره سریال گرمی است با شخصیت‌هایی دوست داشتنی و فضایی سرشار از زندگی. موضوع پیش پا افتاده سریال، خواستگارهایی که یک به یک پا به شمس العماره می‌گذارند تا دختر خانه، آنها را ببیند و از بین آنها یک نفر را انتخاب کند، محملی است برای سرک کشیدن در خلوت و آشکار آدمها در گوشه و کنار این عمارت. فضای سریال به ویژه به دلیل برخی شخصیت‌هایش در نگاه اول آدم را به یاد دایی جان ناپلئون می‌اندازد. با این حال شباهت این دو سریال در همین حد است و بس. شمس العماره اصولا ادعای دایی جان ناپلئون بودن ندارد و می‌داند که قرار نیست آنقدر عمیق باشد. در شمس العماره آدمها همه خوب‌اند و ساده. برخورد آنچنانی بین‌شان نیست. گرفتاری‌ای اگر هست زاده زندگی و تقدیری است که گاه و بیگاه گریبان همه را می‌گیرد. زیبایی و جذابیت شمس‌العماره از قصه‌ای پر کشش نمی‌آید. بلکه به دلیل فضاسازی فوق‌العاده و شخصیت های بی‌نظیر و سادگی‌ها و گاه شیطنت‌های کودکانه‌شان است. به همین دلیل است که گفتم لازم نیست برای لذت بردن از آن همه قسمتهایش را دیده باشید. حتی دیدن یک قسمتش نیز می‌تواند همانقدر دلپذیر و لذت‌بخش باشد.

نمی‌شود آدمهای شمس‌العماره را دوست نداشت. نمی‌توان از درخشش بازیگران این سریال چیزی نگفت. از بده بستان های زوج هنرمند، رویاتیموریان و مسعود رایگان. از مهرانه مهین ترابی و حضور مثل همیشه مسلط و بازی به ضرورت نقش، سرد خود . آنچنان که سایه‌اش حتی وقتی نیست بر شمس‌العماره سنگینی می‌کند و فضا را دلگیر و غم‌انگیز می‌سازد. از هانیه توسلی که به گمانم از بهترین بازی های خود را انجام داده. و از حضور درخشان مرجانه گلچین و خلق شخصیت زیور که به نظرم شاه نقش این سریال است و حالاحالاها در یادها خواهد ماند. تا دیگر ساکنان شمس العماره و همه آدمهای کوچک و بزرگی که گذری و گاه به گاه پا به این عمارت می‌گذارند.

دیدن شمس العماره یک تفریح سالم است. سریالی که برای لذت بخشیدن به تماشاگر ساخته شده است و اینکار را بدون پیچ و تاب و در نهایت سادگی انجام می‌دهد. آنقدر ساده که شاید تصور شود ساخت چنین اثری کار ساده ای است، که نیست. متن خوب، بازیگران فوق العاده، کارگردانی و هدایت سنجیده و برپایه شناخت درست و گروهی یکدست، نتیجه‌اش سریالی شده آبرومند و ماندگار به نام شمس‌العماره.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

پارازیت های دلنواز

یکی دو ماه گذشته بحث پارازیت های ماهواره‌ای داغ بوده. اینکه برای سلامت مردم چه زیانها که ندارند و چه درد و مرض‌ها که برای ملت درست نمی‌کنند. خب دراین باره من حرفی ندارم. حرف من درباره نوع دیگری از پارازیت است که در این چند وقت شاهدش بوده ام. پارازیت هایی که بسیار کاراتر از پارازیت‌های قبلی است و از قضا هیچ ضرر و زیانی (دست کم جسمانی و در نگاه اول) برای مردم ندارد. اتفاقا این بار بسیاری از مردم مشتاقانه از این پارازیت‌ها استقبال می کنند و نه تنها کک‌شان نمی‌گزد بلکه از آن بسیار هم شادمان هستند . از کدام پارازیت حرف می‌زنم؟ عرض می‌کنم...

ساعت هشت، هشت و نیم شب است. همه اهل خانه دور هم نشسته‌اند. پدر، تلویزیون را روی کانال مورد نظر ثابت کرده و کنترل از راه دور را کنار دست خود نشانده. مادر در حالیکه یک چشمش به تلویزیون است در آشپزخانه تند تند مشغول چیدن بشقاب و قاشق‌ و چنگال و باقی بساط شام است و می‌جنبد تا قبل از صدای دینگ دینگ آخر پیامهای بازرگانی کارش را تمام کرده باشد. بچه‌ها و جوانهای خانه هم دست به سینه نشسته‌اند روی مبل و پیامهای بازرگانی را سیاحت می‌کنند. بانک ما آخرشه و ماکارونی بهترین و از از این دست. خلاصه همه منتظراند.

این همان صداو سیمایی است که تا دو روز پیش می‌گفتند چنین و چنان است و نباید برنامه‌هایش را دید و از این حرفها. حالا از این بگذریم که جزو معقولات است و به بنده و شما دخلی ندارد. موضوع اصلی خود آن چیزی است که قرار است پخش شود. همان چیزی که بدتر از صد پارازیت نه تنها آدم را از دیدن کانال های ماهواره دور می‌کند بلکه بدتر از آن آدم را دچار ضعف ‌فرهنگی و بدسلیقگی مضمن می‌کند.

چهار پنج تا جوون خوش بر و رو. یکی دو تا آدم کلاهبردار قالتاق پدرسوخته. یک تم عشقی با ته‌مایه اختلافات خانوادگی ، و رویم سیاه، خاله زنکی.اینها را می‌ریزید توی قابلمه و هم می‌زنید. مهم نیست اگر قصه تون سر و ته ندارد. یا دیالوگها سطحی و احمقانه است. یا داد می‌زند که این ملغمه با کمترین دقت و بی‌ظرافتی تمام سرهم بندی شده. همین برای ساعتها نشاندن ملت پای تلویزیون بس که نه، زیاد هم هست. اسم این مثلا سریال را هم بهتر است یک چیزی بگذارید که با الف و نون تمام شود. فعلا اینطور مد است. مثلا دلخستگان، دلدادگان، جوگیرشدگان، مفلوکان و از این جور اسمان!

به نظرم این روش جداً باید مورد توجه کسانی قرار بگیرد که می خواهند ملت را از دیدن برنامه‌های ماهواره بازدارند. این روشی است که ردخور ندارد و در عین حال بی‌دردسر هم هست و دیگر کسی صدایش در نمی‌آید که بخاطر پارازیت‌ها دچار سردرد و کمردرد شده و سلامت‌اش به خطر افتاده. برعکس بخاطر آن تشکر هم می‌کنند و یک دستت درد نکند اساسی هم نثارتان می‌کنند. اگر هم فکر می‌کنید که هزینه ساخت این سریال‌ها زیاد است و برایتان صرف نمی‌کند نگران نباشید. کافی است دستتان را به سمت برادران عزیز چشم بادامی دراز کنید و خوراک چندین سال ملت را حاضر و آماده و به شیوه غذاهای فست فود از آن طرف فراهم کنید و حالش را ببرید. دیگر چه بهتر از این. تو راضی، من راضی، بی خیال ناراضی! اصلا دیگر کو ناراضی؟

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

درباره پایان مرد دوهزارچهره مهران مدیری


دیشب، هم آخرین شب تعطیلات بود و هم شب پخش آخرین قسمت‌های سریال‌های نوروزی، از جمله مرد دوهزار چهره مهران مدیری که قسمت آخرش دیشب پخش شد. این سریال به نظرم اصلا در حد و اندازه قسمت اولش، مرد هزار چهره که نوروز پارسال پخش شد، نبود و شاید فقط یکی دو قسمت از آن آدم را سر شوق می‌آورد و بقیه‌اش چنگی به دل نمی‌زد. با این حال مثل همیشه که سریال‌های مهران مدیری بیننده فراوان دارد، این بار هم بینندگان به تماشای مرد دوهزار چهره او نشستند و از همین امروز که 15 فروردین است، همه جا تکیه کلام‌ها و "مادرجان" و "بعله" گفتن‌ها و شوخی‌های او نقل زبان ها شده است.

درباره چرایی خوب نبودن مرد دوهزار چهره شاید مطلب دیگری در روزهای آینده نوشتم. اما الان چیز دیگری می‌خواهم بگویم. می‌خواهم با وجود خوب نبودن کلیت سریال، درباره پایان شیرین و دوست‌داشتنی آن حرف بزنم.

بگذارید اول برای آنها که قسمت آخر سریال را ندیده‌اند بگویم که آخر و عاقبت مرد دوهزار چهره چه شد. پس از دستگیری و محاکمه مسعود شصتچی، این حکم برایش صادر گردید که او به مدت ده سال به بدترین جای ایران تبعید شود. اما گفته نشد که این بدترین جای ایران کجاست. پس از آن مسعود شصتچی را دیدیم که پس از گذر از یک بیابان بی آب و علف به جای نسبتا خرم‌تر و خوش آب و هواتری که کم و بیش دار و درختی هم دارد می‌رسد. او می‌نشیند تا خستگی‌ای در کند که در این لحظه ماری، ‌نشیمنگاه او را میگزد و او از حال می‌رود. چند لحظه بعد دو جفت پای روستایی و آشنا را می‌بینیم که به شصتچی نزدیک می‌شوند. تماشاگر آشنا با مهران مدیری بلافاصله شستش خبردار می‌شود که این بدترین جای ایران، جایی نیست جز همان برره، روستای من‌درآوردی مهران مدیری. این دو جفت پا به مسعود شصتچی می‌رسند و دوربین تا صورتهایشان بالا می‌رود و شیرفرهاد برره با آن سبیل‌های تا زیر چانه و کیانوش،داماد بخت برگشته زمین گیر شده در برره، نمایان می‌شوند.

اگر سریال قصه‌های برره یادتان باشد، در قسمت اول آن هم کیانوش تصادفا پا به برره می گذارد و او را هم ماری (که برره‌ای ها به آن نشیمن گز می‌گفتند) می‌گزد و اصلا قصه های برره از اینجا شروع می‌شد. حال به این ترتیب پایان مرد دوهزار چهره با آغاز قصه ‌های برره پیوند می‌خورد. نمی‌دانم که با این ترفند آیا سال دیگر شاهد هنرنمایی مسعود شصتچی در برره خواهیم بود یا نه. به هرحال این یک پایان بندی زیرکانه و به یادماندنی برای مرد دوهزار چهره بود.

با اینکه از این سریال دوازده،سیزده قسمتی همانطور که گفتم اغلب قسمت ها چنگی به دل نمی‌زد. اما این پایان هوشمندانه که چند دقیقه‌ای بیشتر نبود توانست تا حدود زیادی تاثیر قسمت‌های پیشین را کم کند و در تماشاگر حس رضایت ایجاد کند. اصولا آخر هر چیز بیشتر در ذهن می‌ماند و هرچیز که دیرتر پیش چشم آید بیشتر در یاد می‌ماند. مدیری این بار هم سعی کرد مانند مرد هزارچهره با آن پایان قدرتمند و تاثیرگذارش، سریالش را خوب ببندد. البته جنس پایان مرد دوهزار چهره با مرد هزار چهره متفاوت بود. اصولا شخصیت شصتچی در این دو سریال تفاوت های اساسی داشت . شصتچی قبلی آدمی معصوم و دوست داشتنی بود که در آنچه به سرش مي‌آمد نقش چندانی نداشت و بیشتر گرفتار بازی تقدیر شده بود. به همین دلیل پایان قسمت قبلی نیز از همین معصومیت شصتچی می‌آمد و تاثیرگذاری اش هم از همین جا بود. اما شصتچی مرد دوهزار چهره، به خواست خود این بازی رنگ عوض کردن را شروع می‌کند و ادامه می‌دهد و از شخصیت دوست داشتنی قبلی فاصله می‌گیرد. به همین دلیل پایان قسمت جدید نمی‌توانست دوباره تاکیدی بر صداقت و معصومیت شصتچی باشد. پس مهران مدیری این بار برای تاثیرگذاری پایان خود بار کمیک آنرا افزایش داده و برای این منظور از برره، سرزمین و ملک خود ساخته‌اش، سود برده است.

این پایان بندی یک چیز دیگر را هم نشان می‌دهد. اینکه ساخته های مهران مدیری هویت و موجودیت خود را از حضور خود مهران مدیری می‌گیرند. اینگونه است که مهران مدیری می‌تواند آنها را به راحتی با هم ترکیب کند و ناگهان از فضای شهری مرد دوهزار چهره به برره بپرد و آب از آب هم تکان نخورد. تماشاگر گذشته از اینکه مشغول تماشای کدام ساخته مهران مدیری است، نخست می‌داند که با خود مهران مدیری طرف است و هر ساخته‌ی او را حلقه‌ای از زنجیری می‌داند که محورش مهران مدیری است. شاید هر حلقه این زنجیر یک شکل و رنگ ویژه داشته باشد. ممکن است بعضی از حلقه ها سفت و محکم‌تر و برخی دیگر شل و نچسب باشند. اما همه، حلقه‌های یک زنجیرند و اعتبارشان را از جای دیگری ،که خود مهران مدیری است، می‌گیرند. مرد دوهزار چهره هم هرچند به زیبایی و تاثیرگذاری مرد هزارچهره نیست اما باز یکی از همان محصولات کارخانه‌ی مهران مدیری و یکی از حلقه‌های همین زنجیر است.

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

چند جمله درباره سریال بیگناهان

تصادفا دو سه قسمت از سریال بیگناهان ،به کارگردانی احمد امینی، که این روزها از تلویزیون ایران در حال پخش است را دیدم. بی تعارف بگویم که هربار پایش نشستم، نتوانستم قبل از تمام شدنش، از جلوی تلویزیون بلند شوم.
بیگناهان سریال فوق العاده ای نیست اما معلوم است برایش زحمت کشیده شده و در موردش فکر شده است. همین نشان می دهد که سازندگان آن برای رسانه کاری خود و به تبع، برای مخاطب خود احترام قائل‌اند.
مهمترین چیزی که در این سریال جلب نظر می‌کند دیالوگ نویسی آن است. اینکه نویسنده به دیالوگ‌ها فکر کرده است و دیالوگ‌ها فقط سلام و علیک یا شعارهای مستقیم نیستند. هر جمله که شخصیتی می‌گوید مثل فرستادن توپ به زمین حریف و زمینه ساز دیالوگ‌های بعدی است. کنکاش و توجه به دیالوگ‌ها، مهمترین سرگرمی من هنگام دیدن این سریال است.
البته به شخصیت‌پردازی و بطور کلی قصه سریال، نقد وارد است . به نظرم نوعی پیچیده نمایی در فیلم وجود دارد و فضای داستان فضایی اینجایی و باور پذیر نیست. شخصیت‌ها هم اغلب نمونه بیرونی قابل باور ندارند و هم رفتار و هم انگیزه‌هایشان تا حدودی پذیرفتنی نیست.
با این حال، اگرچه من این سریال را پی گیری نمی کنم اما اگر بدانم که در حال پخش است و کاری هم نداشته باشم با میل به دیدن آن می‌نشینم.

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

باز هم بزنگاه

این چند خط را به انگیزه یافتن سبب مخالفت‌ها و اعتراضات به سریال بزنگاه نوشته ام.

سطحی هستیم، سطحی
نگاه بسیاری از ما نسبت به مسائل گوناگون، سطحی و به دور از ژرف‌نگری است. عادت کرده‌ایم ساده به مسائل نگاه کنیم و فکر نکرده بپذیریم. حتی آموزه‌های دینی ما نیز این سطحی نگری را ترویج می‌کنند. از به زبان آوردن واژه "چرا" بیم داریم. می‌ترسیم دل و دینمان را بلرزاند. از اینکه نظر مخالف را بشنویم، از مواجه شدن با ناشناخته‌ها می‌ترسیم. اعتقادات و افکارمان به مویی بند است و خیال می‌کنیم دیگران نیز چنین‌اند. فکر می‌کنیم هر کس تا مشتی پودر سفید و آتش گل انداخته دید، حتما معتاد می‌شود. اگر واقعا اینطور است و مردم ما اینگونه‌اند و به این راحتی می‌لغزند، پس وای به حال ما که هیچ چیز نیستیم غیر از پز و ادعا و اعتقادات پوشالی و بربادرفتنی. اگر هم چنین نیستیم که فکر کسانی که چنین می اندیشند را باید توهین به مردم دانست.

فیلم بی خاصیت را عشق است
این روزها هرچه فیلم و برنامه ای بی خاصیت تر باشد، راحت تر امکان پخش می یابد. مسئولین ترجیح می دهند مردم فقط پای تلویزیون ها بنشینند و چند ساعتی وقتشان پر شود و گرفتاری هایشان را از یاد ببرند. بی آنکه آب از آب تکان بخورد و تلنگری به کسی وارد شود. هرچه فیلم خنثی‌تر و بی‌خاصیت‌تر باشد، مقبول‌تر است. به عکس اگر فیلمی بخواهد بیننده را به یاد گرفتاری‌هایش بیندازد و کامشان را تلخ کنند و در سرزمین گل و بلبل به یاد خار و خاشاک اندازد، مطرود و بدآموزنده است. عجیب است که همیشه هنر و خلاقیت از آن فیلم‌های دسته دوم‌اند و فیلم‌های بی‌خاصیت، علی‌رغم مقبول تر بودنشان از هرگونه هنری تهی هستند. مقایسه کنید دو سریالی را که همزمان این روزها در حال پخش‌اند: سریال یوسف پیامبر که در آن داستان پرمایه حضرت یوسف با بی‌سلیقگی کامل روایت می‌شود و سریال بزنگاه، سریالی که از هیچ ، همه چیز می‌سازد.

درد پیشرو بودن
همیشه و همه جا، آنانکه چند قدمی از مردمان هم عصر خود، جلوتر بوده‌اند از طرف عامه، واکنش های ستیزه جویانه‌ای دریافت کرده‌اند. عامه مردم عادت دارند روی پرده یا صفحه تلویزیون چیزی جز اندیشه های خود نبینند. اگر کسی حرف دیگری بزند که نفهمند یا ندانند، به جای اینکه منصفانه به درک و شناخت آن پدیده بنشینند و از این راه به دانش خود بیافزایند، به دفع آن پدیده و ستیز با آن کمر می‌بنند. مسئولان نیز در این مواقع ترجیح می‌دهند به جای توجه به ارتقای سطح دانش و سلیقه بینندگان و ایستادن پای آثار پیشرو، آسه بروند و آسه بیایند و بگذارند مردم باز هم همان چیزهایی که دوست دارند و می فهمند را ببینند. بدین ترتیب جرقه‌ای که می‌تواند به شعله ای روشنگر تبدیل شود و راه آیندگان را بگشاید در نطفه خفه می‌شود و باید به انتظار نشست تا دوباره معلوم نیست کی و کجا هنرمندی تجربه دیگری بکند و اندکی به تجربه پیشین بیافزاید.

هنرمند گرامی، این کار را بکن، آن کار را نکن!
مطالب گفته شده بالا نه فقط منحصر به ایران است که می تواند در بسیاری کشورهای دیگر نیز وجود داشته باشد. با این حال چیزی در ایران هست که تائیر آنها را دوچندان می کند و آن نظارت دولتی و دینی بر هنر است. در کشورهایی که این نظارت وجود ندارد به هرحال جنبش های هنری پیشرو راه خود را می یابند و به جلو حرکت می کنند. اما در ایران به دلیل نظارت های افراطی، کوچکترین نشانه‌ها و جرقه‌های هنر متعالی در نطفه خفه می شوند و راه به جایی نمی‌برند.

به خدا ما مردم، کم عقل و صغیر نیستیم. به این راحتی ها هم نمی‌لغزیم. بگذارید ببینیم و بدانیم. پیشرفت اینگونه بدست می آید. نه با پنهان کاری و دور کردن همه چیز از پیش چشم‌ها. راهی که می‌رویم وقتی ارزش دارد که راه‌های دیگر را هم ببینیم. وگرنه چه ارزشی دارد که یک عمر از سر نادانی و نفهمی آنگونه زندگی کنیم که شما می‌خواهید و می‌پسندید!

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

بزنگاه رضا عطاران

این روزها، سریال بزنگاه، کار رضا عطاران ، که به مناسبت ماه رمضان از شبکه 3 پخش می شود، عرصه رزمی شده که دو گروه موافقان و مخالفان در دو سوی آن صف آرایی کرده‌اند. مخالفان عموما به تصویری که این سریال از اعتیاد و مراسم عزاداری به نمایش گذاشته، همچنین به نحوه نمایش روابط اجتماعی و خانوادگی و پاره ای اشارات و کلمات نامناسب در سریال، معترض‌اند. اما موافقان از طنز بدیع و ساختار منسجم این سریال حرف می‌زنند و آن را همچون آینه‌ای می‌دانند که روبروی مردم قرار گرفته است.

در این نوشته و چند نوشته آینده‌ام به این سریال و حواشی آن خواهم پرداخت و هدفم چند چیز است. اول اینکه جای خودم را در این میان تعیین کنم و بگویم که کدام طرفی هستم. دوم اینکه بگویم چرا این سریال را دوست دارم و چرا به نظرم کار موفق و آبرومندی است. سوم اینکه درباره نظرات مخالفین حرف بزنم و بگویم چرا به نظرم طرح این نظرات وارد نیست. چهارم هم اینکه از این فرصت استفاده کنم و به پاره‌ای از رفتارهای مردم که در این سریال نمایش داده شده و در واقع نقد شده، اشاره ای بکنم.

بزنگاه تنها سریال ماه رمضان است که می‌بینم. درواقع تنها سریالی است که ارزش دیدن دارد و خوشبختانه ساعت پخش خوبی هم دارد. بلافاصله بعد از افطار. اینگونه، دور هم بودن پس از افطار با این سریال پیوند می‌خورد و خلاصه هم افطار است و هم تماشا. بعد هم که آدم غذا را خورد و سریال را دید با خیال راحت بلند می‌شود و می رود پی کارش. بی‌آنکه چیز به درد خوری را از دست داده باشد.

بزنگاه شعار نمی‌دهد و این موهبتی است در تلویزیونی که در همه برنامه های آن چه سریال و چه میزگرد و غیره، نویسنده و بازیگر و گوینده همه‌اش دم از مرام و معرفت و پهلوانی و نیکی و خانواده دوستی و کمک به همسایه و از این جور حرفها می‌زنند. البته که همه این حرف ها و کارها خوبند. اما مشکل اینجا است که چیزی جز شعارهای توخالی نیستند. شعارهایی که متظاهرانه و دروغین بودن از سر و رویشان می‌بارد. به راحتی می توان قلابی بودن را در چشم و کلام گوینده این جملات خواند و انتظار داشت که او بعد از برنامه بی اعتنا به مرام و معرفت و این حرفها، زیرآب زنی و کلک اندازی را از سر بگیرد.

بزنگاه اما شعار نمی‌دهد و به همین دلیل است که تاثیر می گذارد. تماشاگر آن را باور می کند. به ویژه از این رو که علی‌رغم طنز بودن، به شدت واقع‌گرا است. آنقدر واقع‌گرا که به تلخی می‌زند و تلخی‌اش جان آدم را می‌سوزاند. همین است که برخی آن را تاب نیاورده‌اند. چون خرده شیشه‌ها و دورنگی‌های خود را در آن می‌بینند.

بزنگاه محملی است که در آن می توانیم سیاهی‌های درون خود را بدون کوچکترین اغماض و پنهان کاری به تماشا بنشینیم. برعکس زندگی واقعی که در آن ظاهر آدم ها یک چیز است و باطن چیز دیگر، در بزنگاه ظاهر آدم‌ها شبیه باطن ایشان شده است. دیگر کسی ادای آدم خوب را در نمی آورد. دست همه برای دیگران رو است. بزنگاه سریالی است که در آن آدم خوب وجود ندارد. همه، مرد و زن و پیر و جوان و حتی آن دختر کوچولوی سه چهار ساله هم دنبال این هستند که چطور از دیگران سوء استفاده کنند. روابط خانوادگی، برادر و خواهر و زن و شوهر و فرزند، همه در این سریال بی معنی و متزلزل است. این را البته نمی‌توان و نباید به کل جامعه تعمیم داد. اما بزنگاه با اگزجره کردن، آنها را تلخ تر نموده و تلنگری سخت و تکان دهنده به بیننده وارد آورده. بزنگاه دنیایی تلخ ساخته که به قول امیرقادری فقط به زور کمدی می‌شود تحملش کرد.

بزنگاه با این حجم شوخی و کمدی، کمدی هایش تکراری نمی شود و از شیرینی آن کاسته نمی شود. برخلاف اغلب سریال های کمدی که پس از اندکی، تر و تازگی خود را از دست می دهند و به قول معروف لوس می شوند. در بسیاری از برنامه ها و سریال ها تا یک شوخی جواب داد و به اصطلاح "گرفت" سازندگان همان را می‌گیرند و آنقدر تکرارش می کنند که از مزه بیافتد و نخ‌نما شود. بزنگاه اما اینگونه نیست. این مساله به چند دلیل است. اول اینکه بزنگاه با وجود کمدی بودن، جدی است و حرفش، حرفی است که حالا حالا ها جا برای گفتن و شنیده شدن دارد. دوم اینکه کمدی ها کشدار نیست و به موقع تمام می شوند. دیگر اینکه نویسندگان به خوبی موقعیت‌های هجو آمیز را در روابط و موقعیت‌های جدی کشف کرده‌اند و نهایت استفاده را از آن برده اند. در هر لحظه از سریال، تماشاگر منتظر یک شوخی بدیع است. شوخی هایی که چون از دل موقعیت بیرون می آیند توی ذوق نمی‌زنند و جذابیت دارند.

با وجود تعدد شخصیت ها، شخصیت پردازی سریال فوق‌العاده است. همه شخصیت‌ها ویژگی‌ها و رفتار خاص خود را دارند و پس از چند قسمت که از سریال گذشته تماشاگر همه را می‌شناسد و نوع رفتار و برخورد و همه ویژگی‌های شخصیتی ایشان برایش روشن است. ضمن اینکه شخصیت‌ها مشابه ندارند و از این رو واقعا شخصیت‌اند و نه تیپ. هرجا که شخصیتی حضوری ،هرچند کوتاه، داشته از تمام قابلیت‌های ذاتی او در غنی‌تر کردن فضا و موقعیت استفاده شده است. به نظرم این بهترین کار سروش صحت در مقام نویسنده تا به امروز است. هیچ یک از نوشته های صحت تا به حال قابل بحث و توجه نبوده. از این جهت نیز بزنگاه یک استثنا است.

قبل از ماه رمضان با خودم عهد کرده بودم که امسال دیگر هیچ سریالی نبینم. چون به نظرم بیش از آنکه فایده‌ای داشته باشند وقت آدم را می گیرند. مثل پارسال که هر شب سه چهار ساعت از وقت مفیدم تلف می شد. با این وجود روز اول رمضان نشستم و هر چهار سریال را دیدم. به این قصد که اگر سریالی واقعا ارزش دیدن داشت از دستش ندهم و از تماشایش نگذرم. از بین سریال شیک و خوش سر و ظاهر روز حسرت و سریال شعاری مثل هیچ کس و کمدی بی مایه و تکراری مامور بدرقه و همین بزنگاه، تنها دستپخت رضا عطاران به دلم نشست. با اینکه از تصاویر چشم نواز و خانه‌های اعیانی و قیافه‌های مدل بالا در آن خبری نبود. خلاصه شدم بیننده ر و پا قرص بزنگاه و از این جهت خوشحالم و به هیچ وجه احساس کسی که وقتش تلف شده را ندارم. با این حال بعید می‌دانستم که این سریال تااین حد جنجالی شود و موافق و مخالف پیدا کند. خوشحالم که همه آنها که قبولشان دارم بزنگاه را پسندیده‌اند. دست رضا عطاران درد نکند. امیدوارم بزنگاه تا به آخر همین‌گونه در اوج بماند و از گزند بدخواهانش در امان بماند.

در مطالب آینده به امید خدا بیشتر به حاشیه‌های این سریال خواهم پرداخت.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

نمایش ساز در تلویزیون

در تعطیلات هفته گذشته، تلویزیون برنامه ای 12 ساعته و زنده به مناسبت مبعث پخش کرد. صبح بود و نشسته بودم پای تلویزیون و داشتم این برنامه را تماشا می کردم. در یکی از قسمت‌ها، مجری محترم برنامه بییندگان را دعوت کرد به دیدن کنسرت محمد اصفهانی با ارکستر کامل. این به قول مجری کنسرت شروع شد و من هرچه گشتم نشانی از ارکستر ندیدم. طبق معمول تصاویر صحنه از دور نشان داده می شد. بعضی ها بی حرکت روی صحنه ایستاده بودند که انگار تصویربردار بودند. به نظرم رسید که نوازندگان را پشت این افراد پنهان کرده بودند و این کار را به چنان دقت و ظرافتی انجام داده بودند که کمترین حرکتی از آنها به چشم نمی خورد. شاید هم جای دیگری قایم شده بودند. نمی دانم!
حکایت مشابهی را هم از ویژه برنامه مبعث سال گذشته در اینجا خواندم که در برنامه ای پس از اجرای خواننده، نوازندگان بدون سازهایشان از پشت پرده بیرون آمده اند تا خواننده معرفی‌شان کند و بگوید که هریک چه سازی می زدند.

محمد اصفهانی در گفتگویی در کنار مشکل نبود کپی رایت، مساله عدم نمایش ساز در صدا و سیما را ناشی از ابهام ذهنی مسئولان و متولیان فرهنگی مملکت می داند و چنین میگوید:"حکایت موسیقی در این مملکت حکایت آن بچه‌ی سر راهی است که نه در خانه جایی دارد و نه بیرون از آن و انگار سرنوشتش این است که همواره کنار در بماند. گاه به ضرورتهایی دست نوازش بر سرش می کشند و اغلب محکم بر سرش می زنند. اما به هرحال همگان حضور او را معترفند...با این حال به عنوان یک شهروند ایرانی پیشنهاد می کنم بیاییم و یک بار برای همیشه تکلیف این بخش مهم از فرهنگ سرزمینمان را مشخص کنیم. یا تعطیلش کنیم یا به طور جدی به آن بپردازیم". او در جایی دیگر از این گفتگو به مساله همپایی عقل و شرع در دین اشاره می کند و می گوید "مسئله عقل و شرع، معادله ای دو طرفه است که از هر طرف به جواب می رسد. حال چگونه بحث موسیقی و حواشی آن مثل نمایش ساز در تلویزیون و حمل انواع سازها در مجامع عمومی مثل کنسرت‌ها و خیابان‌ها و آموزشگاه‌ها و غیره به لحاظ عقلی و شرعی دچار تباین شده است؟"

حسین علیزاده در گفتگویی دیگر چنین می گوید که "من حاضر نیستم پشت گلدان بنشینم و ساز بزنم. چرا که با این کار به خودم و ارزش‌هایی که مادرم، خانواده ام و جامعه برای من به وجود آورده اند، توهین می کنم. در حال حاضر مذهبی ترین متون را با ساز اجرا می کنند اما خود ساز را نشان نمی دهند" .

سعید فرج پور در مصاحبه ای گفته "هنوز بعد از گذشت سه دهه از وقوع انقلاب، نمایش ساز در رسانه ملی حل نشده است و هیچ کس هم در این زمینه جوابگو نیست. به همین خاطر است که بسیاری از مردم و جوانان حتی سازهای ما را هم نمی شناسند و این مهم ترین مشکل ماست. گوش مردم هنوز با ترکیب سازهای سنتی ایران آشنا نیست. در این شرایط چگونه می توان فعالیت کرد و امیدوار بود که تاثیرگذار باشد؟"

در مقاله ای از محمد جواد بشارتی دلایل سازمان صدا و سیما برای نمایش ندادن ساز در تلویزیون را به شرایط جامعه ، مسائل مذهبی و حتی به پذیرش جامعه و مردم نسبت می دهد. همچنین از قول مدیر پیشین مرکز موسیقی عنوان شده که هنوز توان پذیرش این مساله در جامعه وجود ندارد.

وضعیت نمایش ساز و بطور کلی موسیقی ایران،یکی دیگر از پدیده هایی است که حاصل اعمال نظرهای سلیقه ای و بی قانونی در حوزه فرهنگ و هنر است. پدیده ای که در بخش های دیگر فرهنگ و هنر نیز به چشم می خورد. از جمله سینما و نقاشی و سایر هنرها. مشکلی که گریبانگیر فیلم سنتوری شد نیز نمونه ای دیگر از این رویکرد سلیقه ای و فراقانونی است

نمی دانم چه می شود گفت و به که می شود گلایه کرد و از چه کسی امید داشت؟ به هرحال از ما گفتن بود...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

درباره روزگار قريب

هر از گاهي در تلويزيون ايران سريال يا برنامه اي پخش مي شود كه جلب نظر مي كند و شوق آدم را برمي انگيزد. اين روزها هم شاهد چنين سريالي هستيم. روزگار قريب را مي گويم. مجموعه اي كه با كارگرداني حيرت انگيز كيانوش عياري تبديل به اثري ماندگار و ديدني شده است.
روزگار قريب يك زندگينامه است. فراز و نشيب آنچناني هم ندارد. اما از جزئياتي برخوردار است كه تماشاي آن را دلپذير مي كند. عياري تصاوير و اتفاقات ساده و به نظر كم اهميت را آنچنان آراسته و زينت داده كه تماشاي آن لذت كم نظيري در تماشاگر بوجود مي آفريند. كار او مانند كار آشپزي است كه به يك برنج ساده با ذوق و ظرافت تمام، ادويه و نمك و فلفل اضافه كرده و در نهايت خوراكي پخته كه خورنده حتي انگشتان خود را هم با آن مي خورد.
بعنوان نمونه مي خواهم اشاره كنم به قسمت هايي كه همين هفته گذشته در روزگار قريب پخش شد. در جايي از سريال محمد قريب نوجوان به همراه پدرش پيش كسي مي روند كه امكان خارج رفتن و تحصيل محمد را فراهم كند. اين صحنه، طبيعتا بايد براي دادن اطلاعات به تماشاگر و پيشبرد داستان به كار رود. اما با يك تمهيد و البته اجرايي بي نظير تبديل به تجربه اي پرمايه و زيبا شده. بدين ترتيب كه نويسنده يك آناناس را وارد موضوع كرده و واكنش و رفتار شخصيت ها را كه همگي براي اولين بار است آناناس مي بينند و مي خورند را به تصوير كشيده. از چگونه پوست كندن آناناس تا طعم و مزه آن. در اين صحنه تماشاگر به راستي حس اولين باري كه آناناس خورده را تجربه مي كند و در نهايت تماشاي تصوير ، لذتي همپا يا حتي بيشتر از شيريني آناناس را در كام تماشاگر مي نشاند.
از نكات قابل ذكر ديگر در اين سريال، بازي فوق العاده بازيگران و بخصوص مهران رجبي در نقش پدر محمد است كه سريال را بيش از پيش ديدني و دوست داشتني نموده است.
اميدوارم برنامه ها و سريال هاي اينچنيني در تلويزيون و سينماي ما تداوم داشته باشد.