‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

بازی های گرسنگی، درگیری این روزهای من

ژانر فانتزی و علمی تخیلی بطور کلی ژانر مورد علاقه ام نیست. با این حال برخی اوقات این دست آثار شکل حماسی به خودشان می گیرند و تماشای آنها تبدیل به یک تجربه عمیق و لذت بخش می شود. مثل سه گانه ماتریکس، مثل هری پاتر و این اواخر تا حدودی بازی های گرسنگی. جالب است که اغلب این آثار نیز دنباله دار اند، حداقل سه قسمت. انگار برای پروراندن داستانی با این وسعت، یک کتاب سیصد صفحه ای یا یک فیلم دو ساعته کافی نیست.

بطور خاص من طرفدار هری پاتر هستم. هرچند برای بسیاری افراد که فقط به بخشهایی از آن ناخنک زده اند یا صرفا آن را با فیلمهایش شناخته اند، هری پاتر چیزی بیشتر از یک قصه جادوگری کودکانه نیست. اما جهانی که رولینگ در کتابش ساخته واقعا چیز دیگری است. هرچند بخشهای آغازین هری پاتر و شروع داستان حسی بیش از یک داستان کودکانه معمولی به خواننده منتقل نمی کند، اما به مرور و هرچه پیشتر می روید ابعاد عظیم و ساختار مینیاتورگونه و مسحور کننده این داستان خود را به خواننده می نمایاند.

بازی های گرسنگی البته به هیچ عنوان با هری پاتر قابل مقایسه نیست. بخصوص قسمت اول که چیزی جز یک فیلم اکشن فانتزی نیست و اصلا آدم را به دیدن قسمت دوم ترغیب نمی کند. به همین دلیل قسمت دوم این تریلوژی یعنی The Hunger Games: Catching Fire بیش از یک سال در هارد کامپیوتر من خاک می خورد. با این حال ماه پیش این فیلم را دیدم و بر خلاف انتظارم، از آن خوشم آمد. بخصوص جایی که داستان قطع شد به شدت من را نسبت به دانستن ادامه داستان حریص کرد. آنقدر که منتظر قسمت بعد نشدم و کتاب آن را دست گرفتم.

Hunger games ook cover

مدتها بود که می خواستم خواندن یک کتاب را به زبان اصلی شروع کنم. با چند کتاب سعی کردم، اما به دلایلی همان اوایل کار خواندن شان را رها کردم. اما این بار مصمم هستم کتاب آخر بازی های گرسنگی را به زبان انگلیسی بخوانم. The Hunger Games: Mockingjay ، تعداد 370 صفحه دارد و تا این لحظه 50 صفحه اش را خوانده ام. خلاصه این چالش نه چندان بزرگ این روزهای من است.

۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه

درباره فیلم Behind the candelabra

مطمئن نیستم، اما فکر می‌کنم فیلمی که میخواهم معرفی کنم با وجود بازیگران و کارگردان مطرح یکی از فیلمهای مهجور و کمتر دیده و گفته شده سالهای اخیر است. شاید چون یک فیلم تلویزیونی بوده است. شاید هم اصلا آنطورکه من فکر میکنم نیست واین فقط تصور من است. به هرحال، Behind the candelabra که ترجمه‌اش می‌شود "پشت شمعدان" یا یک چنین چیزی، فیلمی است که هفته پیش دیدم.

سال ساخت فیلم ۲۰۱۳ و محصول شبکه تلویزیونی HBO است. کارگردان آن هم استیون سودربرگ است، کارگردان فیلم‌های معروفی همچون Traffic, Erin Brockovich, Che و سری فیلم‌های دارودسته Ocean's.

فیلم سالهای آخر زندگی لیبراچی، پیانیست را به تصویر کشیده. نقش لیبراچی را مایکل داگلاس بازی کرده ومت دیمن هم نقش معشوقه او، اسکات را! فیلم یک زندگینامه است و تا حدودی حال وهوایش من را به یاد فیلم Man on the moon میلوش فورمن با بازی جیم کری انداخت.



فیلم Behind the candelabra یکی از آن فیلمها است که اگر بخواهید از نقش گریم در بازی بازیگران یادکنید بدون شک به یادش می‌افتید. نقش آفرینی درخشان دو بازیگر اصلی این فیلم بویژه مایکل داگلاس بسیار مدیون گریم است.

در مجموع فیلمی دلنشین ودیدنی است و توصیه می‌کنم به دیدنش. فقط مراقب باشید فیلم را کجا و با کی می‌بینید. چون تم اصلی فیلم همجنسگرایی است. خلاصه از من گفتن بود.

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

باشگاه مشتزنی 2

The first rule of Fight Club is: You do not talk about Fight Club. The second rule of Fight Club is: You do not talk about Fight Club
حالا جاک پالانیک نویسنده باشگاه مشتزنی یا همان فایت کلاب معروف، این قانون را زیر پا گذاشته و درباره فایت کلاب حرفهای هیجان انگیزی زده. اینکه مشغول کار روی قسمت دوم این کتاب است و نکته جالب اینکه قرار است فایت کلاب 2 بصورت داستان مصور ارائه شود.

FightClub

ظاهرا داستان جدید یک دهه بعد از قسمت اول می گذرد. راوی قسمت اول حالا با مارلا سینگر ازدواج کرده و یک پسر 9 ساله دارد و البته دیگر راوی هم نیست. این بار تایلر داردن است که از نگاه خود داستان را روایت می کند.

قرار است کتاب جدید سال 2015 منتشر شود.
به نظرم برای علاقمندان فایت کلاب مهمترین پرسش این است که آیا فیلمی هم از قسمت دوم کتاب ساخته می‌شود یا خیر. به نظرم طبق قاعده هالیوود این اتفاق بیافتد. اما آیا باز هم ادوارد نورتون و برد بیت، راوی و تایلر داردن خواهند شد؟ و از همه مهمتر آیا دیوید فینچر فیلم را خواهد ساخت؟ امیدوارم این اتفاق بیافتد. هیجان انگیز است. نیست؟

منابع: 1 ، 2

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

تعطیلی و تنهایی و فیلم به توان هفت

این چند روز تعطیلی حس و حال زمانی را داشتم که جشنواره رو بودم و از کله سحر تا آخر شب توی صف‌های سینما پلاس بودم و روزی سه چهار تا فیلم می‌زدم به رگ. پس از مدتها در این چند روز توانستم فیلم ببینم. هفت تا فیلم در سه روز البته برایم رکورد محسوب نمی‌شود، اما با شرایطی که من دارم همچین آمار بدی هم نیست.

کار را با Killing them softly شروع کردم، اما Mud بود که حالم را جا آورد. Cloud Atlas حال و هوای خودش را داشت و چسبید، stoker هم ای بدک نبود. Les Miserables اشکم را در آورد و The Best offer هم تکانم داد، گرچه فقط اندکی. اما عیشم با Stand up guys و آل پاچینوی تمام نشدنی‌اش کامل شد. یک فیلم جمع و جور و پرشور. از این هفت فیلم Stand up guys را به شدت توصیه می‌کنم.

درضمن از کتاب هم غافل نبودم. دل سگ بولگاکف را یک ضرب تا ته رفتم و پرونده شماره آبان همشهری داستان را هم بستم. خلاصه تعطیلات بدی نبود. به قول یارو گفتنی پربار بود. خب فردا صبح باید پاشوم و خانه را آب و جارو کنم که دخترها دارند می‌آیند، دیگر وقتش است که بیایند.

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

وقایع نگاری یک اسکار بودار

هرچند که ظاهرا سکان کشتی جدایی نادر از سیمین دست اصغر فرهادی و دوستان بود، اما درواقع من هم نقش کمی در موفقیت‌های این فیلم نداشتم. اگر تا به حال لب از لب باز نکرده‌ام و صدایم در نیامده فقط به این دلیل بوده که عیش دوستان منقص نشود. وگرنه اگر من نبودم پیت حلبی هم به فیلم نمی‌دادند، چه برسد به اسکار. حالا که نزدیک سالگرد اسکار جدایی است و دیگر آبها از آسیاب افتاده، فقط و فقط برای ثبت در تاریخ سینما ناگفته‌ها و تلاش‌های ظریف و زیرپوستی که برای اسکار گرفتن این فیلم انجام داده‌ام را می‌گویم.

پارسال همین موقع‌ها بود، نشسته بودم لب جوی، پا روی پا انداخته گذر عمر می‌دیدم که تلفن همراهم شروع کرد به زنگ زدن. گوشی را برداشتم. آن طرف خط کسی نبود جز رفیق گرمابه و گلستانم، جرج کلونی. بعد از سلام و احوالپرسی‌های اولیه و خوبم تو چطوری و بابا کجایی بی‌معرفت‌های معمول، پرسید "جدایی نادر از سیمین را دیده‌ای؟" گفتم "ندیدم جان تو" گفت "ببین و نظرت را بگو، اگر تو بگی من توی هالیوود آشنا دارم اسکار را واسش می‌گذارم کنار". گفتم "آخر وسط این همه گرفتاری وقتم کجا بود که سر از جدایی این و آن در آرم؟" جرج گفت "حالا بخاطر من و نون و نمکی که با هم خوردیم یک کاریش بکن" این را که گفت من را برد به گذشته‌ها. یاد ایام قدیم و آن روزهای خوش افتادم که من و جرج و مصطفی سه تایی از در و دیوار بالا می‌رفتیم و آتش می‌سوزاندیم.

دوازده سال مدرسه را روی یک نیمکت می‌نشستیم. من و جرج هر کدام یک طرف و مصطفی هم می‌نشست وسط. مصطفی بچه بدی نبود. فقط گاهی می‌رفت توی هپروت. سرش را بالا می‌گرفت و در حالتی بین خواب و بیدار چیزهایی بلغور می‌کرد. بعد که به هوش می‌آمد می‌گفت که داشته با آدم فضایی‌ها اختلاط می‌کرده. خلاصه یک خرده مشنگ می‌زد. گاهی هم بچه‌های کلاس فامیلی‌اش را مسخره می‌کردند. اسمش مصطفی سبیل برگ بود. ظاهرا یکی از اجدادش یک جفت سبیل از بناگوش در رفته داشته به تیزی برگ درخت کاج که به پر هرکس که می‌گرفته برق از سه فاز طرف می‌پریده. واسه همین اسم خانوادگی‌شان شده بود سبیل برگ. مصطفی همیشه بخاطر فامیلی اش شکار بود. به همین دلیل تا هجده سالش تمام شد رفت ثبت احوال و فامیلی‌اش را کرد اسپیلبرگ. چون قصد خارج رفتن هم داشت اسم کوچکش را هم عوض کرد و گذاشت استیون. بعد هم که رفت خارجه و کارش گرفت. اما جرج از اول اسمش همین بود. خودم شناسنامه‌اش را دیده بودم، تویش نوشته بود جرج کلونی فرزند تقی.

وقتی در این افکار شیرین غوطه ور بودم، جرج بدون اینکه لام تا کام حرف بزند همینطور ساکت گوشی را نگه داشته بود. نخواستم بیشتر از این معطل‌اش کنم . گفتم فیلم را می‌بینم و به اش خبر می‌دهم و گوشی را قطع کردم.

چند روز بعد فرصتی دست داد و فیلم را دیدم. بدک نبود، اما نه آنقدر که سر و صدا کرده بود. با این حال تصمیم گرفتم از فیلم حمایت کنم. بیشتر به این دلیل که می‌دانستم حالا کو تا دوباره فیلمی از ایران چشم آکادمی اسکار را بگیرد. این بود که سریع به جرج زنگ زدم و گفتم "خرچنگ‌ها را بفرست بیاد" که منظورم جایزه اسکار بود. نخواستم پشت تلفن اسم اسکار را ببرم که مبادا گزک دست کسی داده باشم.

از آن طرف هم برای محکم کاری یک مشت دلار گذاشتم کف دست لئو دیکاپریو که استاد مسلم اینسپشن و این جور جنگولک بازی‌ها است، که برود به خواب اعضای آکادمی و به دل شان بیاندازد که اسکار را بدهند به اصغر.

باور نمی‌کنید، نه؟ فکر می‌کنید دارم شوخی می‌کنم؟ البته حق دارید. تا به امروز هیچ کس از این موضوع خبر نداشت. فقط من و جرج و لئو. هرچند این مصطفی هم به دلیل هوش سرشار و ارتباطات فرازمینی که دارد یک بوهایی برده بود. یادتان هست آن لبخند مرموز و شیطانی را که در لحظه اعلام اسم فرهادی روی لبهای مصطفی یا به قول همکارانش استیون اسپیلبرگ نشسته بود؟ اصلا برای صحت گفته‌های من چه دلیلی محکم تر از همین لبخند مصطفی؟

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

فیلم‌های خوب هم تاریخ مصرف دارند

می‌گویند فیلم‌های خوب تاریخ مصرف ندارند. در این نوشته به شما ثابت خواهم کرد که اینطور نیست. برای اثبات این مساله، از برهان خلفی استفاده می‌کنم که این روزها حی و حاضر پیش چشم همه ماست. همین فیلم جدایی نادر از سیمین را می‌گویم که به احتمال فراوان آن را دیده‌اید، اگر ندیده‌اید لابد یا خواجه حافظ شیرازی می‌باشید یا نمی‌باشید. به هرحال این یک فیلم کاملا تاریخ مصرف‌دار است. در عین حال که فیلم خوبی هم هست. این نظر شخص بنده نیست البته که بسیاری از منتقدان و تماشاگران چه در این ور آب و چه آن ور آب متفق القول بر این باوراند که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. وگرنه مشنگ نیستند که چپ و راست جایزه نثارش کنند. آخرینش همین گوی بلورین زیبا که بسیار باعث افتخار و سرفرازی ملت گردید و مشعوف‌مان نمود. کاندید اسکار هم که شد، آن هم در دو رشته. پس ناچاریم بپذیریم که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. اما همین فیلم خوب، چنان این روزها در سراشیبی سقوط آزاد افتاده و تاریخ مصرف ترکانده که در تاریخ بی‌سابقه بوده است. می‌پرسید چطور؟ عرض می‌کنم. اصلا اول شما به یک سوال بنده پاسخ دهید. به نظر شما این آقای نادرخان چند تا سکه مهر سیمین خانم کرده باشد خوب است؟ خب اگر این زوج از این مدل‌ها بوده باشند که تاریخ تولد عروس و چیزهای از این دست را مهریه قرار دهند که دست کم هزار تا روی شاخش است. حالا ما می‌گوییم سیمین خانم خیلی در بند مادیات نبوده و واسه جوانی‌های آقا نادر غش و ضعف می‌رفته و به چارصد پانصد تا رضایت داده باشد. خب با این اوضاع آشفته‌ی بازار و سکه‌ای که قیمتش روز به روز که نه، دقیقه به دقیقه بالا می‌رود، آخر کدام مرد ابلهی فکر جدایی به مخیله‌اش خطور می‌کند. حتی اگر فرض کنیم که آقا نادر و سیمین خانم از این زوج‌های تریپ روشنفکری و رمانتیک بوده باشند و مثلا گل و بوته مهر هم کرده باشند، الان که نرخ همه چیز غیر از جون آدمیزاد به دلار محاسبه می‌شود، هزینه همین هم خودش خداد تومان می‌شود. پس واضح و مبرهن است که جدایی نادر از سیمین اگر با شرایط سه چهار ماه پیش منطقی بوده، الان دیگر هیچ چیزش با واقعیت منطبق نیست و به قول معروف تاریخ مصرفش گذشته. حتی می‌گویند خود آقای فرهادی هم متوجه این قضیه شده و مدتی است که شبانه‌روز و بی‌وقفه دارد روی فیلمش کار می‌کند تا آن را با شرایط روز منطبق کند. و گرنه اعضای آکادمی اسکار هشدار داده‌اند که به دلیل تخیلی بودن، این فیلم را از بخش مسابقه خارج می‌کنند و خیلی اگر لطف کنند فقط در بخش جشنواره جشنواره‌ها و همراه با فیلم‌های تخیلی دیگر از جمله گودزیلا علیه گیدورا و جک و ساقه لوبیا به نمایش خواهند گذاشت. به همین دلیل آقای فرهادی این روزها حسابی درگیر کار است. حتی ایشان قرار است نام فیلم را هم از جدایی نادر از سیمین به "بازگشت نادر و سیمین سر خانه و زندگی خودشان" تغییر دهد. بنابر گزارشاتی که از منابع محرمانه به دست‌مان رسیده خلاصه داستان "بازگشت نادر و سیمین" چنین چیزی خواهد بود: نادر و سیمین در دادگاه نشسته‌اند و سیمین به قاضی می‌گوید آقای قاضی این نادر با من خارج نمی‌آید و نادر در جواب می‌گوید آقای قاضی من غلط بکنم روی حرف سیمین خانم حرف بزنم. من تعهد کتبی و محضری می‌دهم که هرکجا سیمین خانم بفرماید بنده در رکاب ایشان حاضر و آماده باشم. خارج که سهل است. شما فقط برق یکی از آن سکه‌های پشت قباله را نشان من بدهید تا ببینید چطور تا قله قاف تخته گاز می‌روم. اصلا خانم پاشو همین الان برویم خانه بار و بندیل را ببندیم و تا شب نشده راه بیافتیم. و بدین ترتیب سیمین و نادر با هم آشتی می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و می‌رود پی‌کارش.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

فیلم، کِیف و دیگر هیچ

مدتی است که کمتر نقد فیلم می‌خوانم و بیشتر به حس خودم اتکا می‌کنم. آدم یا از فیلم لذت می‌برد، یا نمی‌برد. اینکه بعد از خواندن نقد مثبت آدم بنشیند و برای خودش دلیل بتراشد که حتما باید از فیلم خوشش می‌آمده کار خبطی است. اولین اصل فیلم دیدن این است که باید از فیلم لذت برد. نه اینکه چهارچشمی حواس آدم به شخصیت پردازی و فیلمنامه باشد. بدتر از آن وقتی است که آدم در فیلم دنبال حرف بگردد و یک فیلم خسته کننده و غیرقابل تحمل را بخاطر بیانیه‌های جورواجور که تویش صادر شده الکی ببرد بالا و همه جا در وصف آن داد سخن دهد.
البته می‌شود از فیلم خوب، و حتی فیلم بد، درباره شخصیت پردازی و فیلمنامه و غیره چیزهایی آموخت و فوت و فن فیلم خوب ساختن را فراگرفت. اما نمی‌شود از فیلمی تعریف کرد به صرف اینکه مثلا شخصیت پردازی‌اش خوب بوده. معیار اول و آخر فیلم خوب، لذت است. لذت! از فیلم باید حظ برد. باید کیف کرد.
خب البته این هم هست که هرکسی ممکن است با یک چیز سر کیف بیاید. یکی با اخراجی‌ها حال کند و یکی با درخت گلابی. یعنی پس خوب و بد فیلم هم نسبی است؟ معلوم است که نیست. مگر می‌شود هم اخراجی‌ها فیلم خوبی باشد و هم درخت گلابی؟ پس تکلیف چیست؟ تکلیف؟ تکلیفی نیست. اینجا جایی است که راه ما از هم جدا می‌شود. بهتر است هرکدام برویم فیلم خودمان را ببینیم و از حرف و حدیث و شخصیت و فردیت و محتوا و فرم و این چیزها بگذریم. اما واسه اینکه بالاخره یک جایی همه به هم برسیم بهتر است همه‌مان تا اطلاع ثانوی کمتر حرف بزنیم و بیشتر فیلم ببینیم و کتاب بخوانیم.

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

دماغ به سبک ایرانی

دماغ به سبک ایرانی نام فیلم مستندی است به کارگردانی مهرداد اسکوئی که درسال 2006 ساخته شده. این مستندی است که به موضوع اپیدمی عمل‌های بینی در ایران می‌پردازد و سر و صدای زیادی به پا کرده و اسم و رسمی به هم زده است. همچنین در جشنواره‌های گوناگون جهانی شرکت کرده است.

به دلیل چیزهایی که درباره این فیلم شنیده بودم، مشتاق بودم این فیلم را ببینم. با اینکه اصولا فیلم مستند بین نیستم و درباره نقد مستند و خوب و بد این گونه فیلم‌ها هم خودم را صاحبنظر نمی‌دانم، با این‌حال بعنوان یک بیننده عادی از این فیلم خوشم نیامد. البته سعی می‌کنم خودم را از پیش زمینه‌های ذهنی که از قبل نسبت به این فیلم داشتم خلاص کنم. راستش انتظار داشتم دماغ به سبک ایرانی لحن طنز داشته باشد. چیزی شبیه "تهران انار ندارد". شاید دلیل این فکر، نام این فیلم بود و اینکه به نظرم این موضوع بسیار جا برای پرداخت طنزآمیز داشت و منطقی‌ترین نوع رویکرد به این موضوع را رویکرد طنز می‌دانستم. همین باعث شد که هنگام برخورد با این فیلم جا خوردم. به هرحال سعی می‌کنم درباره این فیلم فارغ از این پیش زمینه ذهنی نظر بدهم.

فیلم بر اساس مصاحبه با آدمها شکل می‌گیرد. سازنده سعی کرده به هرجا که ربطی به موضوع عمل بینی داشته سری بزند. از بیمارستان و مطب پزشکان جراح زیبایی گرفته تا مدرسه دخترانه. او با افراد متقاضی جراحی، با پزشکان، با عمل کرده‌ها و دختران و پسران نوجوان مصاحبه کرده است. سازنده سعی کرده هنگام مصاحبه‌ها فقط نظرات مصاحبه شونده را بشنود و سعی نمی‌کند با سوال و جواب بحث ایجاد کند و موضوع را بسط دهد و جهت گیری کند. همین مساله شاید این توهم را ایجاد کند که سازنده جانب بی‌طرفی به موضوع را نگه داشته است. با این حال از همان ثانیه اول، سازنده با نمایش تصاویر جنگ ایران و عراق رسما موضع خود را اعلام می‌کند. همچنین در فیلم مصاحبه هایی با برخی روحانیون وجود دارد. روحانیونی که نظراتشان از پیش مشخص است و هم مصاحبه کننده و هم بیننده می‌دانند که ایشان چه خواهند گفت. سازنده با این ترفند می‌خواهد رابطه جراحی‌های بینی را با دورافتادن از باورهای مذهبی جوانان مطرح کند. هرچند در فیلم اغلب از این مساله بعنوان نبود هویت در جوانان نام برده می‌شود. با این حال از آنجا که همه مصاحبه شوندگان مخالف، روحانیون هستند و ایشان هم قشر مذهبی جامعه را نمایندگی می‌کنند (نه لزوما همه هویت‌مندان جامعه را) مستند دماغ به سبک ایرانی آشکارا دلیل جراحی‌های بینی را نبودن مذهب و البته دور افتادن از فضا و حال و هوای جنگ می‌داند. یکی از مصاحبه شوندگان چنین اعلام نظر می‌کند که "جنگ، نعمت است". حال این سوال پیش می‌آید که بسیاری کشورهای دیگر با آنکه نه جنگی داشته‌اند و نه باورهای مذهبی‌شان آنقدر که ما می گوییم قوی است، چرا میزان جراحی‌های زیبایی میان مردم شان کمتر از ما است؟ منظور من از نوشتن اینها این نیست که من با عمل بینی موافقم. اتفاقا من از مخالفان این مساله و سایر عمل های به اصطلاح زیبایی هستم. مشکل من با رویکرد سطحی فیلم است که تقصیر همه بی‌هویتی جوانان را دورشدن از مذهب و جنگ می‌داند.

تا اینجا هرچه گفتم بحث محتوا بود. اما از دید ساختاری هم این فیلم به نظرم چندان موفق نیست. باز هم تکرار می‌کنم که در زمینه مستند به هیچ وجه خودم را صاحبنظر نمی‌دانم. با این حال حداقل انتظارم این است که این فیلم که زمانش نیز چندان طولانی نیست (زیر یک ساعت) بتواند بیننده را سرجایش بنشاند و خسته نکند. اما شخصا هنگام دیدن فیلم حوصله‌ام سر رفت و از نیمه‌ی آن برای تمام شدن‌اش لحظه شماری می‌کردم. یکی از دلایل این مساله به نظرم نوع مصاحبه‌ها است. مصاحبه کننده از بوجود آوردن چالش پرهیز کرده و از اغلب آدمها تنها یک نظر پرسیده و یک جواب گرفته است. فیلم هیچ چیز، حتی یک کلمه فراتر از آنچه تماشاگر انتظار دارد بشنود، ارائه نمی‌دهد. در مصاحبه‌ها هم هیچ چالشی وجود ندارد که بیننده را جذب کند. تنها قسمتهایی که کمی جذاب است مصاحبه با دختران دبیرستانی است که به دلیل شر و شور و روحیات جوانانه‌شان، پاسخ‌های کم و بیش جالبی به مصاحبه کننده داده‌اند. همین. جز این فیلم هیچ جذابیتی برای بیننده ندارد و هیچ شور و شوقی در بیننده ایجاد نمی‌کند. راستی فیلم یک چیز خوب دیگر هم دارد، حضور نصرت کریمی. حیف که چند ثانیه بیشتر نیست.

به نظرم موضوع جراحی های بینی موضوع جذابی است که جا برای کارهای بیشتر و بهتر دارد. مخصوصا همانطور که گفتم طنز برای چنین موضوعی خوب جواب می‌دهد. امیدوارم باز هم مستندسازان به سراغ این موضوع بروند و البته این بار فیلمی بسازند که بشود راحت‌تر تماشایش کرد و فقط خوراک این جشنواره و آن جشنواره نباشد.