‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

بازی های گرسنگی، درگیری این روزهای من

ژانر فانتزی و علمی تخیلی بطور کلی ژانر مورد علاقه ام نیست. با این حال برخی اوقات این دست آثار شکل حماسی به خودشان می گیرند و تماشای آنها تبدیل به یک تجربه عمیق و لذت بخش می شود. مثل سه گانه ماتریکس، مثل هری پاتر و این اواخر تا حدودی بازی های گرسنگی. جالب است که اغلب این آثار نیز دنباله دار اند، حداقل سه قسمت. انگار برای پروراندن داستانی با این وسعت، یک کتاب سیصد صفحه ای یا یک فیلم دو ساعته کافی نیست.

بطور خاص من طرفدار هری پاتر هستم. هرچند برای بسیاری افراد که فقط به بخشهایی از آن ناخنک زده اند یا صرفا آن را با فیلمهایش شناخته اند، هری پاتر چیزی بیشتر از یک قصه جادوگری کودکانه نیست. اما جهانی که رولینگ در کتابش ساخته واقعا چیز دیگری است. هرچند بخشهای آغازین هری پاتر و شروع داستان حسی بیش از یک داستان کودکانه معمولی به خواننده منتقل نمی کند، اما به مرور و هرچه پیشتر می روید ابعاد عظیم و ساختار مینیاتورگونه و مسحور کننده این داستان خود را به خواننده می نمایاند.

بازی های گرسنگی البته به هیچ عنوان با هری پاتر قابل مقایسه نیست. بخصوص قسمت اول که چیزی جز یک فیلم اکشن فانتزی نیست و اصلا آدم را به دیدن قسمت دوم ترغیب نمی کند. به همین دلیل قسمت دوم این تریلوژی یعنی The Hunger Games: Catching Fire بیش از یک سال در هارد کامپیوتر من خاک می خورد. با این حال ماه پیش این فیلم را دیدم و بر خلاف انتظارم، از آن خوشم آمد. بخصوص جایی که داستان قطع شد به شدت من را نسبت به دانستن ادامه داستان حریص کرد. آنقدر که منتظر قسمت بعد نشدم و کتاب آن را دست گرفتم.

Hunger games ook cover

مدتها بود که می خواستم خواندن یک کتاب را به زبان اصلی شروع کنم. با چند کتاب سعی کردم، اما به دلایلی همان اوایل کار خواندن شان را رها کردم. اما این بار مصمم هستم کتاب آخر بازی های گرسنگی را به زبان انگلیسی بخوانم. The Hunger Games: Mockingjay ، تعداد 370 صفحه دارد و تا این لحظه 50 صفحه اش را خوانده ام. خلاصه این چالش نه چندان بزرگ این روزهای من است.

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

تعطیلی و تنهایی و فیلم به توان هفت

این چند روز تعطیلی حس و حال زمانی را داشتم که جشنواره رو بودم و از کله سحر تا آخر شب توی صف‌های سینما پلاس بودم و روزی سه چهار تا فیلم می‌زدم به رگ. پس از مدتها در این چند روز توانستم فیلم ببینم. هفت تا فیلم در سه روز البته برایم رکورد محسوب نمی‌شود، اما با شرایطی که من دارم همچین آمار بدی هم نیست.

کار را با Killing them softly شروع کردم، اما Mud بود که حالم را جا آورد. Cloud Atlas حال و هوای خودش را داشت و چسبید، stoker هم ای بدک نبود. Les Miserables اشکم را در آورد و The Best offer هم تکانم داد، گرچه فقط اندکی. اما عیشم با Stand up guys و آل پاچینوی تمام نشدنی‌اش کامل شد. یک فیلم جمع و جور و پرشور. از این هفت فیلم Stand up guys را به شدت توصیه می‌کنم.

درضمن از کتاب هم غافل نبودم. دل سگ بولگاکف را یک ضرب تا ته رفتم و پرونده شماره آبان همشهری داستان را هم بستم. خلاصه تعطیلات بدی نبود. به قول یارو گفتنی پربار بود. خب فردا صبح باید پاشوم و خانه را آب و جارو کنم که دخترها دارند می‌آیند، دیگر وقتش است که بیایند.

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

چند پیشنهاد کتاب برای عید

دیروز یکی از مراسم‌های آیینی و فرهنگی پیش از نوروز را با شکوه هرچه بیشتر برگزار کردم. مراسم شهرکتاب گردی و خرید عیدی برای نزدیکان و دوستان. گفتم هنوز که این قضیه در ذهنم داغ است و عناوین کتابها کم و بیش در خاطرم مانده، برای خوانندگان این وبلاگ که می‌خواهند این مراسم پرفیض و روحانی را بجا آورند، چند پیشنهاد در این پست ارائه کنم. باشد که به دردی بخورد.

مجموعه داستان "رویای مادرم" – نوشته آلیس مونرو – ترجمه ترانه علیدوستی – نشر مرکز
یک مجموعه داستان خواندنی و شسته رفته است با ترجمه روان ترانه علیدوستی که بعنوان بازیگر می‌شناسیم‌اش. این اولین تجربه او در وادی ترجمه است که بعنوان کتاب فصل مورد تقدیر قرار گرفته است. در مجموع انتخاب مطمئنی است برای آدمها با سلیقه‌های مختلف.

کتابهای موراکامی با ترجمه مهدی غبرایی
برای کتابخوانهای جدی تر که کمی تخیل و فضاهای غیر واقعی و روایت های بعضا غیرخطی فراری‌شان نمی‌دهد، انتخاب یکی از کتابهای هاروکی موراکامی با ترجمه مهدی غبرایی انتخاب خوبی است. از "سرزمین عجایب بی رحم و ته دنیا" و "گربه های آدمخوار" و "چاقوی شکاری" تا کتابهای قدیمی‌تر "پس از تاریکی" و "کافکا در کرانه"

رمان "همین روزها" نوشته علیرضا میر اسداله – نشر مثلث
مدت ها بود چنین رمانی از یک نویسنده ایرانی نخوانده بودم. اکیدا توصیه‌اش می‌کنم. البته نه برای کتابخوان های تفننی. بیشتر به درد همان ها می‌خورد که سلیقه‌شان در قسمت کتابهای موراکامی ذکر شد.

رمان "هالیوود"- چارلز بوکوفسکی - ترجمه پیمان خاکسار - نشر چشمه
کتابی روان با داستانی ساده و نه چندان پرپیچ و خم از رخدادهای واقعی حول و حوش نوشته شدن یک فیلمنامه. فضای کتاب کاملا آمریکایی است و در آن ارجاعات فراوانی نیز به افراد واقعی صنعت فیلمسازی هالیوود وجود دارد. فضای کتاب آدم را یاد فیلم‌های هالیوودی می‌اندازد.

برای سینمادوستان کتاب نخوان
توصیه ام یکی از این سه کتاب نشر چشمه است: 1- "باشگاه مشت زنی" نوشته چاک پالانیک و ترجمه پیمان خاکسار 2- "جایی برای پیرمردها نیست" نوشته کورمک مک کارتی ترجمه امیر احمدی آریان. 3- "مرد سوم" نوشته گراهام گرین و ترجمه محسن آزرم

چکیده تاریخ ایران – نوشته حسن نراقی
کتاب ریزه میزه و مختصر و مفیدی است برای کسانی که می خواهند یک دید اجمالی و کلی نسبت به رخدادهای مهم تاریخ ایران داشته باشند. اصولا هدیه خوبی است. حسن نراقی همان نویسنده کتاب پرطرفدار جامعه شناسی خودمانی است.

داستانهای نویسندگان ایرانی چاپ نشر چشمه
نشر چشمه کتابهای زیاد و خوبی از نویسنگان نوظهور ایرانی منتشر کرده که بعضی شان واقعا کتابهای خوبی‌اند. شخصا نویسندگان محبوبم از این مجموعه، مهدی ربی با دو مجموعه داستان "آن گوشه دنج سمت چپ" و "برو ولگردی کن رفیق" و سینا دادخواه با رمان کوتاه " یوسف آباد خیابان سی و سوم" است.

کلاسیک ها
توصیه آخر اینکه از کلاسیک ها غافل نشوید. مخصوصا کلاسیک های خارجی. در لحظه آخر و وقتی که دیگر پاک از خرید کتاب مناسب نا امید شده‌اید، کلاسیک ها راه‌گشا هستند. همینگوی، داستایفسکی، سالینجر‌، جرج اورول و دیگران. البته حواس‌تان باشد به هرحال به سلیقه کسی که برایش خرید می‌کنید فکر کنید و از نزدیکی تم قصه‌ها و نوع نگارش و خوشخوانی کتاب با سلیقه و حال و هوای طرف مطمئن شوید.

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

درهم و برهم

این یک پست درهم و برهم است. راستش حوصله نداشتم برای هر موضوع یک پست جدا بنویسم. این است که همه را با هم قاطی کرده‌ام. نتیجه‌اش شده است این. کار را که به وقتش انجام ندهی همین می‌شود دیگر. عوضش وقت خواننده کمتر گرفته می‌شود. وقت خودم هم ایضاً.

ازکجا شروع کنم؟ فیلم ، کتاب، موسیقی... کم و بیش از همه‌شان دور افتاده‌ام و فقط برای خالی نبودن عریضه به هریک نوکی می‌زنم. شبانه روز را دو سه روز پیش دی‌وی‌دی‌اش را گرفتم و توی خانه دیدم. حالم بد شد. نمی‌دانم کِی این کارگردان‌های محترم ایرانی می‌خواهند دست بردارند از پیچاندن موضوع و ریختن یک دوجین شخصیت نصفه و نیمه و بی‌ربط توی فیلم. چرا نمی‌شود راحت و سرراست فقط داستان‌تان را بگویید؟ این همه می‌پیچانید که چه بشود؟ فیلم خارجی درست و حسابی هم خیلی وقت است ندیده‌ام. از وقتی برادرها ریختند و فیلمی محل را بستند، مانده‌ام بی‌فیلم و یک جورایی خمار. دیگر رسیده‌ام به فیلمهای ته کاسه. کاسه آجیل دیده‌اید ته‌اش چه جوری است. پر از آشغال و پوست تخمه و خاک آجیل.

تئاتر هم که یک جورایی عرصه طبع آزمایی سینمایی‌ها شده. آخرین بار گمانم دو سه ماه پیش بود که نمایش خرده خانم را دیدم که کارگردانش کیومرث پوراحمد و بازیگرش گلاب آدینه بود. به جرأت می‌گویم که یکی از بدترین تئاترهایی بود که درعمرم دیده بودم. باورش شاید سخت باشد. ترکیب پور احمد و آدینه تا این حد غیرقابل دیدن باشد. ولی این طور بود. خلاصه چندان انگیزه‌ای برای تئاتر هم ندارم.

اما موسیقی، توی این کسادی بازار موسیقی داخل و خارج که اغلب آدمهای اسم و رسم دار افتاده‌اند در سراشیبی سقوط، فعلا خوراکم فقط رضا یزدانی است. آلبوم جدیدش، ساعت فراموشی، را مثل آلبوم قبلی‌اش دوست دارم و زیاد گوش می‌کنم. خدا عمرش دهد. خدا زیادش کند. فقط همین است که حالم را جا می‌آورد. وقت اندکی که برای شنیدن دارم این روزها دربست در اختیار رضا یزدانی است.

چند تایی هم در یکی دو ماه اخیر کتاب خوانده‌ام. برادران کارامازف و شبهای روشن و قمارباز داستایفسکی، دوبلینی‌های جویس، پاریس جشن بیکران همینگوی، توپ مرواری هدایت. ماهی یک عدد هم مجله داستان می‌خوانم که بدک نیست. مجله فیلم و دنیای تصویر را هم تعطیل کرده‌ام. بیشتر به دلیل اینکه دیگر جایی برای نگه داشتن‌شان نداشتم.

خلاصه این هم روزگار ما است. دل مان خوش است که مشغولیم. غافل از اینکه اندرخم یک کوچه‌ایم. البته چندان غافل غافل هم نیستیم. خودمان خوب می‌دانیم. به هرحال چه می‌شود کرد؟ همین است که هست، آش کشک خاله!

۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

درباره جی کی رولینگ و هری پاتر

اگر یک نفر روی زمین باشد که آرزو داشتم به جایش بودم، آن یک نفر خانم جی کی رولینگ است و بس. نه آی‌کیو انیشتن، نه شهرت و پول بیل گیتس و نه چهره دخترکش جرج کلونی، هیچ کدام برایم به اندازه نبوغ خانم رولینگ جذاب نیست. دنیای هری پاتر با آن همه عظمت و ظرافت مینیاتور وار، نمی‌تواند جز زاییده ذهن یک نابغه باشد.

این شانس را داشتم که با هری پاتر، در شرایط ویژه ای آشنا بشوم. راستش آن وقتی که کتاب هری پاتر و سنگ جادو برای اولین بار منتشر شد و مثل توپ صدا کرد، من دانشجو بودم. احتمالا آن موقع، توی سن آدم‌های نیم عقل، پیش خودم خیال می‌کردم که خیلی کارهای مهم‌تر از این است که انجام بدهم. به جای اینکه بنشینم هری پاتر بخوانم. کتاب بچه‌ها را چه به من خرس گنده. با خودم می‌گفتم اصلا مگر چی توی هری پاتر هست که این همه سر و صدا به پا کرده؟ هیچ. غیر از یک پسربچه که چوب دستش می‌گیرد و سوار جارو می‌شود. این چه جذابیتی می‌تواند داشته باشد؟ فیلمش را هم که بعدها دیدم چیزی بیش از این نبود. هری پاترها، هر یکی دو سال یک بار می‌آمدند و من همچنان بی اعتنا بهشان. اما این سوال همیشه پس ذهنم بود که نکند واقعا چیزی در هری پاتر باشد که من نمی‌دانم.

سال گذشته، در حالی که دیگر همه کتابهای هری پاتر مدت‌ها بود منتشر شده بودند، اولین کتاب هری پاتر، هری پاتر و سنگ جادو را دست گرفتم. بدک نبود، اما هنوز پاسخ قانع کننده‌ای به سوال من نمی‌شد. پس تالار اسرار را شروع کردم. تازه داشت از دنیای هری پاتر خوشم می‌آمد . پس بلافاصله رفتم سراغ بعدی، زندانی آزکابان. از پایان‌بندی نفس گیر زندانی آزکابان کیف کردم. اما با جام آتش بود که درگیر هری پاتر و نگرانش شدم. جام آتش یک جهش در داستان هری پاتر است و یک چرخش صد و هشتاد درجه در فضای داستان. اتفاقات از این پس تلخ‌تر و فضاها تیره و تار است. سه کتاب آخر مجموعه هری پاتر در واقع یک کتاب‌اند. ادامه راه ناگزیری که هری از جام آتش شروع کرد. اینگونه بود که یک نفس، محفل ققنوس و شاهزاده دورگه را بلعیدم و تا ته یادگاران مرگ رفتم.

هری پاتر یک پدیده است. این هم شانس دیگری است که آدم، هم عصر این پدیده باشد. و خانم جی کی رولینگ، خالق این پدیده، خودش پدیده دیگری است. با ذهنی شگفت انگیز که تکه‌های پازل هری پاتر را استادانه کنار هم چیده و این کنار هم چیدن و این همه جزئیات بیشمار را نگه داشتن و به وقتش استفاده کردن بیشتر به معجزه می‌ماند. واقعا نمی‌دانم چند گیگ هارد و چه پروسسوری در سر خانم رولینگ هست که توانسته این حجم اطلاعات را پردازش کند. به این اضافه کنید تخیل بی‌حد خانم رولینگ و از آن بالاتر، روح انسانی جاری در هری پاتر را.

اما فیلم‌های هری پاتر در مقابل کتاب هیچ اند. در بهترین حالت چیزی بیش از یک فیلم خوب نیستند. اما کتاب‌های هری پاتر، چیزی فراتر از یک رمان یا یک داستان کودکانه هستند. دنیای هری پاتر را جز با خواندن هر هفت کتاب، تاکید می‌کنم هر هفت کتاب این مجموعه نمی‌توان دریافت. با خط به خط خواندن همه جزئیات کتاب (که بسیاری‌اش در فیلم ناگزیر از حذف‌اند) و مزمزه کردن آرام کلمات است که می‌توان عمق فاجعه و رخدادهای تکان دهنده هری پاتر را حس کرد. به هیچ کس توصیه نمی‌کنم قبل از خواندن هری پاترها فیلمش را ببیند. اگر کتاب هری پاتر را یک تجربه بزرگ و به یادماندنی بدانیم، فیلم تنها یک عکس یادگاری از آن تجربه است و بس.

حالا پس از مدت‌ها و همزمان با اکران آخرین فیلم هری پاتر، خانم رولینگ دوباره سر و کله‌اش پیدا شده است. این بار با دنیای مجازی و وب سایتی به نام پاترمور (که قبلا هم اینجا درباره اش گفته بودم) . وب سایتی که قرار است تجربه جدیدی از خوانش هری پاترها به دست دهد. پاترمور قرار است مدرسه جادوگری هاگوارتز باشد در دنیای مجازی. مدرسه‌ای که مثل یک کلاس اولی در آن ثبت نام می‌کنید. بعد با آن کلاه معروف، گروه‌بندی می‌شوید. چوبدستی خودتان را می‌گیرید. با هری همکلاس می‌شوید. کوییدیچ بازی می‌کنید و خلاصه یک دانش آموز مدرسه خواهید بود. این وب سایت یا بهتر است بگویم مدرسه، هنوز بازگشایی نشده است. خب معلوم است دیگر، مدرسه‌ها اول مهر باز می‌شوند. این سایت هم قرار است اکتبر به روی عموم گشوده شود. اما با اینکه هنوز ثبت نام شروع نشده، مدیران مدرسه شروع کرده‌اند به شناسایی دانش آموزان نخبه. اولین جایزه این دانش آموزان نخبه مصاحبه خانم رولینگ بود که نشانی‌اش بصورت مخفی در یکی از اعلامیه‌های سایت قرار داده شده بود. ابتدای این هفته هم ثبت نام پیش از موعد مدرسه شروع شده است. هر روز در وب سایت پاترمور، در ساعاتی نامنظم و از پیش تعیین نشده سوالاتی مطرح می‌شود. رمز گشایی از آنها داوطلبان را به لینکی هدایت می‌کند که می‌توانند در آنجا قبل از دیگران ثبت نام کنند. این ثبت نام تا هفت روز ادامه خواهد داشت.

کاری که خانم رولینگ انجام داده یک پروژه بزرگ و جاه طلبانه است که حدس می‌زنم هفت سال بطول انجامد، به عدد سالهای تحصیل هری پاتر در هاگوارتز. سال تحصیلی پیش رو، سال هری پاتر و سنگ جادو است. این تجربه، برای متخصصان وب و اینترنت هم تجربه جالب و قابل مطالعه‌ای است که به گمانم کاربردهای وب را وارد یک مرحله تازه می‌کند.

به این یک هفته ثبت نام نورچشمی‌ها امید ندارم. باید صبر کنم تا مثل بقیه بچه تنبل‌ها همان اول مهر بروم ثبت نام. هرچند نمی‌دانم با همه کار و مشغله‌ام آیا اصلا می‌توانم بروم مدرسه یا نه. آن هم بعنوان یک کلاس اولی، با سی و خرده‌ای سال سن، یک کاره. نمی‌دانم اصلا می‌توانم از پس درس‌های آنجا بر بیایم؟ می‌توانم سپر مدافع درست کنم؟ یا دمنتورها را بتارانم؟ گروه بندی را بگو. یعنی توی کدام گروه می‌افتم؟ نکند اسلایترین باشم؟

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

Pottermore





وقتش که برسد از همه طرف جغدهای نامه رسان می ریزند سرت. همین دیروز بود که رفته بودم شهر کتاب آرین و اتفاقا گذرم به طبقه بالا و بخش کودکان افتاد، چیزی که معمولا پیش نمی‌آید. همسرم که مشغول زیر و رو کردن سطل کتابهای حمام بچه‌ها شد، من هم رفتم سراغ کتابها و صد البته هری پاترها. همینطور که اسم روی جلد کتابهای هری پاتر را می‌خواندم و توی ذهنم دوباره یادآوری‌شان می‌کردم، چشمم به یک کتاب جدید از خانم رولینگ افتاد، قصه‌های بیدل نقال. هری‌پاتریست ها می‌دانند که این چی است. برش داشتم و خریدم. خلاصه با قصه‌های بیدل نقال و یک کتاب حمام از شهر کتاب آمدم بیرون.
امروز هم که خبر روز Pottermore را شنیدم. شاید مسخره باشد، اما راستش همچین یک ذره بگی نگی هیجان دارم. قرار است روز پنجشنبه 23 ماه جون (دوم تیر خودمون) خانم جی کی رولینگ توضیحاتی درباره پروژه اسرارآمیز تازه‌اش منتشر کند. فعلا او وب سایتی به نام Pottermore را راه انداخته. اما هنوز نمی‌شود از قضیه سر در آورد. حدس و گمان های زیادی زده می‌شود. بعضی می‌گویند شاید قضیه یک فیلم است. یا یک پارک تفریحی، یا یک بازی ویدئویی. خود خانم رولینگ نوید چیزی هیجان انگیز و نفس گیر را داده. تا ببینیم. امیدوارم هرچه که باشد یک نفعی هم ازش به ما ایرانی‌های بیچاره‌ی محترم (منظورم در تحریم است البته) هم برسد.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

پیشنهادهای فرهنگی ماه

فیلم:
Whatever works:
ساخته وودی آلن. از معدود فیلمهایی است که آلن ساخته و خودش در آن بازی نکرده است. یک فیلم جمع و جور و البته وودی آلنی تمام عیار است. فیلمی شیرین و دوست داشتنی که همان دلمشغولی‌های همیشگی آلن، زن و مرد، زندگی و مرگ را در خود دارد. دیدنش لذت‌بخش است.

کتاب:
کتاب های کوچک انتشارات نیلا
انتشارات نیلا تعداد زیادی از کتابهای خود را با اندازه جیبی و به نام کتاب کوچک منتشر کرده است. اغلب این کتابها داستان‌های کوتاه هستند و تعداد صفحاتی زیر 30 دارند. خواندن اغلبشان زیر نیم ساعت زمان می‌برد. از همه جور نویسنده‌ای هم در کتابها پیدا می‌شود. از وودی آلن و سام شپرد تا همینگوی و اینگمار برگمان. ترجمه‌ها هم ،دست کم آنها که من خواندم، خوب‌اند. قیمت‌ها هم ارزان، هرکدام 500 تومان. دیگر چه می‌خواهید؟
چند وقت پیش که رفته بودم شهر کتاب، ده دوازده تا از این کتابها را خریدم و همه‌اش شد حدود پنج هزار تومان. برای کسانی که داستان دوست دارند و وقت کمی دارند ایده‌آل است. خوبی‌اش این است که آدم با یک وقت اندک می‌تواند یک کتاب کامل بخواند.

نمایش:
قاتل بیرحم
گرچه صحنه نمایش از بزرگان خالی است و با اینکه قیمت بلیتهای تئاتر آنقدر بالا رفته که خیلی‌ها که قبلا به راحتی قادر به پرداخت بهای آن بوده‌اند، الان مثل من باید بنشینند و چرتکه بیندازند که آیا پول‌شان به تئاتر می‌رسد یا خیر. با این حال تئاتر جای خود را دارد و روشن نگه داشتن چراغش بر همه واجب است. پیشنهاد تئاتری این روزهای من نمایش قاتل بی‌رحم است که در تماشاخانه ایرانشهر اجرا می‌شود. نویسنده‌اش هنینگ مانکل و کارگردانش مسعود رایگان است. بازیگرانش هم هومن سیدی، رویا تیموریان، جواد عزتی و ... هستند. نمایش جمع و جور و خوبی است با داستان خوب و بازی‌های دلپذیر. هرچند گمانم دیگر روزهای آخر اجرای آن باشد. راستی اگر مشکلات تنفسی دارید دیدن این نمایش را توصیه نمی‌کنم. چون حین اجرا در یک فضای کوچک و بسته آنقدر دود و بخار می‌پراکنند که نفس آدم می‌گیرد. بعدا نگویید نگفته بودی!

ترانه:
ترانه‌های "ساعت 25 شب" و "داغ" رضا یزدانی
دفعه پیش ترانه "میعادگاه" از آلبوم اخیر رضا یزدانی را پیشنهاد کردم. دوست داشتم این دفعه از یک خواننده و آلبوم دیگر ترانه‌ای پیشنهاد کنم. اما تازگی ها چیز دندان گیری نصیبم نشده. چند ترانه‌ای که از آلبوم تازه فرامرز اصلانی شنیده‌ام همه معمولی بودند. آلبوم علیرضا قمیشی هم گرچه جا برای صحبت دارد (بیشتر از نظر احساسی و ارتباط پدر و پسری تا از نظر موسیقی) چندان آدم را سرحال نمی‌آورد. این است که باز می‌روم سراغ آلبوم ساعت 25 شب. این بار از دو ترانه اسم می‌برم. یکی ترانه "ساعت 25 شب" که ترک 4 آلبوم است و به نظرم بهترین ترانه این آلبوم است و دیگر ترانه "داغ" که آخرین ترانه این آلبوم است و هم شعر و موسیقی متفاوت و گیرایی دارد. کلا این آلبوم بهترین آلبوم منتشر شده چند ماه اخیر موسیقی ایران است و همه ترانه هایش بدون استثنا شنیدنی است.


و یک ضد پیشنهاد:
فیلم The Limits of control ساخته جیم جارموش را دیدم که خوشم نیامد. کلا سینمای جارموش سینمای مورد علاقه من نیست. بخصوص این فیلم که بسیار متظاهرانه و بیشتر سمبلیک بود تا یک داستان سر راست و دارای چفت و بست و منطق. با احترام به دوست داران سینمای جارموش من از این فیلم خوشم نیامد و به کسی هم پیشنهادش نمی‌کنم. نظر من است دیگر!

تا پیشنهادهای بعدی خدانگهدار...

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

چند پیشنهاد فرهنگی


فیلم:
روح نگار (Ghost Writer)
آخرین فیلم رومن پولانسکی است. فیلمساز نامداری که مدتی دستگیر شده بود و تازه آزاد شده است. این فیلمی است که استادانه ساخته شده و داستان و روایت فوق‌العاده‌ای هم دارد. فیلم یک اثر جنایی سیاسی است و داستان ساده‌ای دارد. اما با ساختار پیچیده و پازل‌گونه‌اش تماشاگر را تا آخر جذب می‌کند. بدون شک یکی از فیلم‌های بسیار خوبی است که این اوخر دیده‌ام. بازیگران فیلم هم ایوان مک گرگور و پیرس برازنان هستند.


زندگی دیگران
این فیلم جدیدی نیست. من تازه دیدم‌اش. ولی آنقدر تاثیرگذار و از آن مهمتر وصف حال بود که خواستم پیشنهادش کنم برای کسانی که ندیده‌اند. زندگی دیگران یک فیلم آلمانی است و سال 2006 ساخته شده. نام کارگردان فیلم Florian Henckel von Donnersmarck است که نمی‌شناسمش. هرکه هست فیلمش معرکه است. این فیلمی است که جایزه‌های بسیاری برده، از جمله اسکار بهترین فیلم خارجی سال 2006 را. داستان فضای پر از فشار و محدودیت آلمان شرقی را قبل از فروپاشی دیوار برلین روایت می‌کند. حال و هوای داستان، عجیب به حال و روز ما و فضای جامعه امروز ما شبیه است. آدم با دیدنش به تکرار تاریخ ایمان می‌آورد. روایت داستانی بسیار خوبی هم دارد. این فیلمی است که همه ایرانی ها باید ببینند. دیدنش برای بعضی امیدبخش است و برای بعضی دیگر عبرت آموز.


کتاب:
خواب خوب بهشت
نوشته سام شپرد
برگردان امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی
مجموعه چندین داستان کوتاه سام شپرد، نویسنده، فیلمنامه نویس و بازیگر آمریکایی است. تم اغلب داستان ها تنهایی آدم‌ها است. آدمهایی که توی دنیای خودشان سیر می‌کنند، حرف‌های خودشان را می‌زنند و تنهایی‌های خودشان را دارند. داستانها ساده روایت می‌شوند و گاهی تلخ تمام می‌شوند و اغلب خواندنی‌اند. یکی دیگر از خوبی‌های این کتاب این است که در اندازه جیبی چاپ شده و راحت می شود همه جا آن را حمل کرد و در هر فرصتی خواند. کلا این شیوه کتاب جیبی چاپ کردن را دوست دارم. انتشارات ماهی به همراه انتشارات کاروان و تک و توک انتشارات دیگر، این کار خوب کتاب جیبی چاپ کردن را بعنوان سیاست کاری پی می‌گیرند. دست شان درد نکند.


ترانه:
ترانه میعادگاه
از آلبوم ساعت 25 رضا یزدانی
اوایل، کارهای رضا یزدانی را دوست نداشتم. به نظرم بیشتر ادا می‌آمد که نمی‌شد باهاش ارتباط برقرار کرد. اما تازگی‌ها نظرم کمی عوض شده. به نظرم یزدانی تازه صدای خودش را پیدا کرده. این صدا دیگر آن صدای نپخته پرنده بی پرنده نیست. یک صدای پر از حس است. پس از شنیدن صدای رضا یزدانی در تیتراژ آخر یکی از سریال‌های دو سه سال پیش تلویزیون بود که به این نتیجه رسیدم. به همین دلیل آلبوم تازه رضا یزدانی را خریدم و راضی‌ام از این خرید.
اولین ترانه این آلبوم ترانه‌ای است به نام میعادگاه که رضا یزدانی آن را با حامد بهداد خوانده است. ترانه جالبی است. یک جورایی با مزه است. یک ترانه عاشقانه با چاشنی فانتزی. البته ممکن است افراد مقید به چارچوب‌ها را بتاراند. اما به نظر من تجربه جالبی است. هرچند من اگر بودم نمی‌گذاشتم حامد بهداد این طوری بازیگوشی کند. به نظرم با لهجه آبادانی خواندن او در بعضی قسمت‌ها بی‌دلیل است و هیچ توجیهی ندارد. با این حال این ترانه را دوست دارم و این روزها زیاد گوشش می‌کنم.

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

غذای روح، تعطیل!

دیشب ساعت 9 میدان ونک کار داشتم. قبلش هم رفته بودم مجتمع پایتخت یک چیزی بخرم. کارم پایتخت زود تمام شد. با این حال چون هنوز تا ساعت 9 خیلی مانده بود ، تا آنجا که می‌شد کش‌اش دادم و توی پایتخت الکی چرخ زدم. نزدیکی‌های 8 دیگر حوصله‌ام سر رفت. هوای آنجا هم گرم و خفه بود. این بود که زدم بیرون و پیاده راه افتادم سمت ونک.

از آنجایی که بهترین جا واسه یک وقت گذرانی دلچسب کتابفروشی است توی ذهنم گشتم دنبال یک کتابفروشی نزدیک که بشود این یک ساعت معطلی را آنجا سر کرد. شهرکتاب آرین که دور بود. باید با تاکسی می‌رفتم و برمی‌گشتم. شهر کتاب ونک هم که فقط اسمش ونک است. اما پیاده از ونک تا آنجا کلی راه است و آدم تا برسد هن‌وهن‌اش درمی‌آد. با وقت کم من جور در نمی‌آمد. این بود که بی‌خیال کتابفروشی شدم. سلانه سلانه راه افتادم سمت ونک و سعی کردم خودم را با مغازه‌ها و پاساژهای تازه تاسیس آنجا سرگرم کنم. در این حین اذان را هم گفته بودند. یک بطری آب معدنی از آبمیوه فروشی بالای ونک گرفتم و همینجور که ولی عصر را به سمت ونک گز می‌کردم قلپ قلپ می‌رفتم بالا.

نزدیک میدان ونک یکهو چیزی دیدم که چشمهام برق زد. باورم نمی‌شد. پایین میدان، سر در یک مغازه تابلویی دیدم که رویش نوشته بود کتابفروشی بهمن یا یک همچین چیزی. این دیگر تا حالا کجا بود؟ کاش یک چیز دیگر از خدا می خواستم. با خودم گفتم خدایا دمت گرم. هرچند تقریبا مطمئن بودم نباید آش دهان سوزی باشد. یادم نمی‌آید هیچوقت اینجا مغازه به دردخوری بوده باشد، آن هم یک جای فرهنگی، کتابفروشی. با این حال هرچه بود برای این یک ساعت علافی و بلاتکلیفی‌ام بس بود. قدم ها را تند کردم به سمت این کتابفروشی نوظهور.

رسیدم دم در کتابفروشی و منتظر شدم که درب اتوماتیک با احترام جلوی پام باز شود. اما خبری نشد. چند بار پا کوبیدم تا متوجه حضورم شود، اما انگار نه انگار. همین موقع یک نفر از پله‌ها آمد بالا که از کتابفروشی خارج شود. درب اتوماتیک جلویش باز شد و طرف آمد بیرون. از فرصت استفاده کردم و خودم را انداختم توی کتابفروشی. از پله‌ها رفتم پایین و کم کم فضای کتابفروشی آمد جلوی چشمم. پسر عجب جایی، چه فضای دردندشتی، چقدر کتاب، چه قفسه‌های بزرگ و فاصله داری! در حال ذوق‌مرگ شدن بودم که شنیدم یک خانمی از پایین گفت "آقا تعطیله". خودم را زدم به کری و چند تا پله دیگر رفتم پایین. دوباره این دفعه با صدای بلندتر گفت "آقا تعطیله". دمغ و هاج و واج رو کردم بهش. "تعطیله؟". گفت " تعطیله". چند لحظه دست دست کردم و با حسرت نگاهی به قفسه‌های کتاب که از دور برایم دلبری می‌کردند انداختم. اما چاره‌ای نبود. تعطیله، یعنی تعطیله. برگشتم و از پله ها آمدم بالا.

تا ساعت 9 شب یک لنگ پا توی میدان ونک منتظر شدم و هی بد و بیراه گفتم که آخر ساعت 8 شب هم وقت تعطیل کردن است. از طرفی فکر می‌کردم که بیچاره‌ها حق دارند. خب می‌خواهند سر افطاری بنشینند یک لقمه نان و پنیر و آش رشته بی‌مزاحمت بخورند. اصلا چه معنی دارد که آدم سر افطار برود کتاب ببیند و بخرد. حالا فقط وقت خوردن است. دیگر نوبت غذای جسم است. غذای روح، تعطیل.

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

یوسف آباد، خیابان سی و سوم

نویسنده: سینا دادخواه
ناشر: نشر چشمه
114 صفحه

سینا دادخواه، نویسنده این رمان، در صفحه آغازین کتاب، خود را چنین روایت کرده:

"متولد روزهای پایانی بهار 1363 هستم. برادر دوقولویی دارم که کوچکترین شباهتی به من ندارد. چپ‌دستم و چپ‌دست بودنم را دوست دارم، چون می‌توانم چیزی را که می‌نویسم بهتر ببینم.
پدرم دوست داشت پول‌دار شوم، و من شدم مهندس عمران. اما هنوز که هنوز است پول‌دار نشده‌ام. شغلم مربوط به درسی است که خوانده‌ام. فرصتی گیر بیاورم می‌نویسم، و عاشق تیم ملی انگلستان و فیلم‌های کیارستمی‌ام."

قبل از خواندن هر داستان معمولا اگر نویسنده‌اش را نشناسم نگاهی به اسم و مشخصات و سال تولدش می‌کنم. وقتی که می‌بینم نویسنده یک جوان بیست و چند ساله است، با خودم می‌گویم خب، این هم یکی دیگر از آن جوانهای جویای نام است که علاقه‌ای به ادبیات دارد و چندتایی هم کتاب خوانده و حالا فرصتی به دست آورده و دست به قلم شده است. با اینکه صبر و استقامت او را در نوشتن و به سرانجام رساندن یک کتاب تحسین می‌کنم، اما به داستانش به چشم یک داستان آماتوری نگاه می‌کنم. درست مثل چیزی که اگر خودم روزی دست به قلم ببرم از آب در می‌آید. یک داستان آماتوری از یک نویسنده که حالاحالاها باید بنویسد تا نوشته‌اش چیز بدردخوری بشود. راستش معمولا هم همین‌طور است و این پیش‌بینی درست از آب در می‌آید. اما گاهی این وسط داستانی پیدا می‌شود که این پیش فرض را می‌شکند و وادارت می کند جدی‌تر به آن نگاه کنی. "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" چنین داستانی است.

"یوسف آباد، خیابان سی و سوم" را دوست دارم و خواندنش را شدیدا توصیه می‌کنم. هرچند نویسنده‌اش یک جوان بیست و چند ساله بیشتر نیست که تا به حال نه اسمش را شنیده و نه چیزی از او خوانده بودم. با این حال قلمش پختگی یک نویسنده جا افتاده را دارد. داستانش منسجم است و همه چیزش سر جای خود است. ضمن اینکه ذوق و تخیل هنرمندانه‌ای در داستان جاری است که آدم را به وجد می‌آورد.

شروع داستان یوسف آباد... مانند یکی از همان قصه‌های جوان پسند عشق و عاشقی است. اما هرچه پیش می‌رود خواننده بیشتر متوجه ظرافت‌ها شده و درگیر روایت شخصیت‌ها می‌شود. داستان ساده است و تنها یک گره کوچک، انگیزه چهار شخصیت داستان است برای روایت درونیات و انگیزه‌های خود. نویسنده روی لبه تیغ راه رفته و هرلحظه امکان داشته از اوج سادگی به ورطه سطحی بودن، پرتاب شود. اما او به سلامت تمام از این راه گذشته است.

سن و سال نویسنده هایی مثل سینا دادخواه را که می‌بینم یک جوری می‌شوم. نمی‌گویم، اما شما بخوانید حس حسادت. شش هفت سالی کوچکتر از من است. اما خیلی جلوتر ایستاده. من کجا جاماندم؟ اصلا مگر به راه افتادم که جا مانده باشم؟ هنوز وانمود می‌کنم که جوانم و دیر نشده برای شروع. اما می‌دانم که زمان زیادی را از دست داده‌ام. بدی‌اش اینکه هنوز نسبت به ده پانزده سال پیش فرق نکرده‌ام و یک جورایی ول معطل‌ام. شاید بگویید وسط صحبت درباره یک کتاب چه جای این حرفها است. چه اشکال دارد؟ منتقد ادبی که نیستم و این هم نقد راست راستکی نیست. نظر من است درباره یک کتاب. همین و بس. مهم این است که اگر کسی گذرش به این وبلاگ افتاد و نظر من را خواند و جدی گرفت، برود و کتاب "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" را بخرد و بخواند و نام سینا دادخواه را هم پس ذهنش یادداشت کند و از این به بعد روی جلد کتابی اگر این اسم را دید، با اطمینان از توی قفسه برش دارد.

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

نازبالش هوشنگ مرادی کرمانی


نازبالش، نام آخرین داستان منتشر شده هوشنگ مرادی کرمانی، خالق قصه‌های مجید است. این کتاب هم مانند بیشتر آثار دیگر این نویسنده، داستانی است که ظاهرا برای نوجوانان نوشته شده است. اما به بزرگترها هم فرصت می‌دهد تا به کشف و شهود در داستان بپردازند. درواقع برای هریک از این گروه‌های سنی جذابیت خاص خود را دارد. نازبالش یک قصه معمولی نیست و نمی‌توان آن را با معیارهای یک قصه معمولی سنجید. این داستانی است که معیارها و قواعدش را خودش وضع می‌کند و خواننده تا این معیارها را نشناسد نمی‌تواند وارد دنیای آن شود. برای درک این معیارها آن را دو بار خواندم. با وجودی که داستان نازبالش شروع بسیار جذابی دارد، اما از نیمه‌های داستان احساس کردم که کشش لازم را ندارد و فاقد ساختار دراماتیک قوی است. راستش تا مرز رها کردن کتاب هم پیش رفتم. با این حال خوشبختانه بر این حس غلبه کردم و کتاب را تا آخر خواندم. از جایی به بعد به نظرم رسید کتاب حاوی کلیدها و کدهایی است که تا به حال به آنها توجه نکرده‌ام. هرچه پیش می‌رفتم بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که تا نتوانم این کدها را دریابم، نمی‌توانم با اثر ارتباط برقرار کنم. به همین دلیل پس از یکبار خواندن کتاب، بلافاصله از نو شروع به خواندن کتاب کردم. اما این بار کدها و نشانه‌ها را دنبال کردم.

شخصیت اصلی داستان، پسر جوانی است به نام مهربان که در اثر خوردن تخم کدوی هوش‌آور، هوش‌اش زیاد شده و بنابراین توجه اش به ساعت قدیمی و بزرگی که در میدان قدیمی شهرک سالها است خوابیده و خاک می‌خورد، جلب می‌شود. ساعتی که از قضا، متعلق به پدربزرگش بوده است. نازبالش داستان تلاش مهربان برای به کار انداختن دوباره این ساعت است.

کلید ورود به داستان، نام آن است، نازبالش! با اینکه این اسم گاهی در خود داستان تکرار می‌شود. اما دلیل انتخاب این نام، چیز دیگری است که ربطی به موضوع داستان ندارد. مرادی کرمانی خواسته رسما یک نازبالش به خواننده هدیه کند. چیزی که آدم بگذارد زیر سرش و به خواب رود. با این تعبیر، کل داستان چیزی نیست جز خوابی که وقتی کسی این نازبالش را گذاشت زیر سر، می‌بیند.

در جاهایی از کتاب اشاره به نازبالشی می‌شود که عبارت "خواب خوش" یا "خواب شیرین" بر آن دوخته شده است. بنابراین می‌شود نتیجه گرفت که خود کتاب نیز چنین نازبالشی است و هرچه در آن می‌خوانیم جز یک خواب خوش نیست. با اینکه شخصیت‌ها، ظاهرا واقعی‌اند اما روابط و اتفاقات، تخیل محض است. همه آدمها بطور غیر معمول خوب‌اند. هیچ کس قصد زیرآب زنی و آزار دیگری را ندارد. حتی وقتی که کسی درپی سود و شهرت است، اصول اخلاقی را نمی‌شکند. همه چیز همانطور است که دوست داریم باشد. مثل یک خواب خوش. این نگاه را مرادی کرمانی پیش از این در "مهمان مامان" هم داشته است. اما این بار، این وجه برجسته‌تر است و حتی بطور سرراست به آن اشاره می‌شود. نازبالش تصویر یک جهان آرمانی است. جهانی عاری از هرگونه بغض و کینه‌ورزی که در آن حق همیشه به حق‌دار می‌رسد و همه راضی و شاد اند. مرادی کرمانی جهان آرمانی خود را در نازبالش به تصویر کشیده است.

گفتم که از نیمه داستان به نظرم رسید که داستان فاقد ساختار دراماتیک است. اما با این فرض که آنچه می‌خوانیم را در واقع داریم خواب می‌بینیم، این مساله هم توجیه پذیر است. درواقع هیچ وقت خواب‌های ما انسجام دراماتیک ندارند. معمولا درخواب پاره‌ای اتفاقات و تصاویر مرتبط و نامرتبط را به ترتیبی می‌بینیم و اغلب از جایی به جای دیگری می‌پریم، بی آنکه ربطی به هم داشته باشند و منطقی بینشان حاکم باشد. نازبالش هم گاه اینگونه می‌شود. بخصوص بین ماجرای کدوهای هوش‌آور و قضیه ساعت، یک پرش کامل صورت می‌گیرد و خط داستان کاملا عوض می‌شود. همچنین نوع روایت، بیشتر شبیه قصه‌هایی است که شبها موقع خواب برای بچه‌ها می‌گویند. قصه‌هایی که گاه گوینده حتی آخرش را هم نمی‌داند و فی البداهه آنها را از خود می‌سازد و پر و بال می‌دهد و از این شاخه به آن شاخه می‌پرد. نازبالش هم بخصوص در ماجرای ساعت از این الگو تبعیت می‌کند. به همین دلیل است که گاه کشدار می‌نماید. البته نمی‌گویم که این یک ضعف است. بیشتر یک ویژگی است و در چنین داستانی با این مشخصات و معیارها به نظرم پذیرفتنی است. ضمن اینکه من نازبالش را با دید یک آدم بزرگسال خواندم. هرچند سعی کردم خودم را جای کودک یا نوجوانی که این کتاب را می‌خواند هم بگذارم و درک کنم که آنها چگونه ممکن است از این قصه لذت ببرند. مطمئن نیستم، اما شاید این نوع نگارش، یعنی تمرکز روی روایت جاری داستان و پر و بال دادن به آن، بدون در نظر گرفتن گره‌های دراماتیک و ساختار کلی داستان، خواندنش برای رده سنی کودک و نوجوان، آسان و دوست داشتنی باشد.

از دیگر وجوه برجسته داستان نازبالش، وجه طنز آن است . طنزی که گاه به وضوح یک کمدی سینمایی را تداعی می‌کند. به گمانم تجربه ساخته شدن این همه فیلم از آثار هوشنگ مرادی کرمانی، به او این توانایی را داده که به داستانش پتانسیل تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی را ببخشد. تصاویر کمیک بویژه کمدی موقعیت در داستان فراوان است. نمونه بارز و مثال زدنی‌اش آنجا است که شهردار می‌خواهد مراسم افتتاح ساعت همانطور باشد که صد سال پیش انجام شده و از آنجا که دفعه قبل پهلوان ساعت را جابجا کرده این بار به سراغ نوه پهلوان می‌روند. از قضا نوه پهلوان زنی است که پزشک هم هست و باید ساعت را کول کند و پایین آورد. چنین موقعیتی بیش از آنکه خواندنش جذاب باشد، دیدنش در یک فیلم سینمایی جذاب است و وجوه نمایشی و تصویری آن جای کار دارد.

نازبالش داستان عجیب و غیرمعمولی است که به خواندنش می‌ارزد. گاه هنگام خواندنش لذت می‌برید و گاه خسته می‌شوید. با این حال اگر بدانید چگونه باید آن را بخوانید، در مجموع تجربه خواندنش راضی کننده و دلپذیر خواهد بود.

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

کتابهایی برای عیدی دادن

به نظرم بهترین هدیه کتاب است. حالا هم که دم عید است و بازار عیدی دادن گرم، چه بهتر از کتاب برای عیدی دادن. با این حال گشتن دنبال کتاب برای آدمها با سلیقه‌های مختلف خودش یک پروژه است که گاهی آدم را کلافه می‌کند. در این پست می‌خواهم چند تا کتاب پیشنهاد کنم. شاید کمکی اندک به رفع این کلافگی کرده باشم.

برای داستان و رمان خوان‌ها
پیشنهاد اول‌ام کتاب‌های جومپا لاهیری است:
خاک غریب (نشر ماهی)
مترجم دردها (نشر ماهی)
اینها کتابهایی‌اند که می‌شود تقریبا با خیال راحت به هرکسی هدیه شان داد و کم و بیش امیدوار بود که آدمهای دوستدار داستان و رمان را نتاراند. چون نه موضوع پیچیده‌ای دارد که خواندنش سخت باشد. نه زیادی تلخ است که برای بعضی قابل تحمل نباشد. در عین حال که جذاب و خواندنی هم هست. کتاب‌خوان‌های جدی را هم راضی می‌کند. حتی شاید برای خوانندگان رمان‌های بازاری هم قابل انتخاب باشد. البته در مورد آخر باید کمی دقت کنید و سلیقه طرف را کمی سبک و سنگین کنید.

پیشنهاد بعدی کتابهای جیبی انتشارات کاروان است. کاروان مدتی است کتابهای قدیمی خودش، از جمله آثار پائولوکوئیلو مثل کیمیاگر و غیره را بصورت جیبی و کوچک منتشر می‌کند. به نظرم هدیه‌های جذابی هستند، بخصوص کوچک و قابل حمل بودنشان یک مزیت فوق العاده است و آدم را به خواندنشان تشویق می‌کند. اگر هم طرف خیلی برایتان عزیز است و می‌خواهید برایش کمی بیشتر خرج کنید، می‌توانید شاهنامه یا مثنوی را با قطع جیبی خریداری کنید که هدیه ارزشمندی خواهد بود. انتشارات کاروان سعی می‌کند هیچ بهانه ای برای کتاب نخواندن باقی نگذارد. به همین دلیل کتابهای گویا را هم چندی است روانه بازار کرده تا بشود بجای خواندن، کتاب را شنید. از میان این کتابهای گویا کتاب کیمیاگر، با صدای محسن نامجو شاید مطمئن‌ترین انتخاب باشد.

اگر برای کسی خرید می‌کنید که می‌دانید از دوست داران قلم محمود دولت آبادی است، الان بهترین فرصت است. چون کتابی از ایشان به نام "نون نوشتن" به تازگی منتشر شده و روی پیشخوان است.

برای علاقمندان هنر نمایش
کتاب پیشنهادی‌ام، کتاب "تماشاخانه اساطیر"، نوشته نغمه ثمینی (نشر نی) است. این یک اثر پژوهشی است که اسطوره ها را در آثار نمایشی تاریخ نمایش در ایران بررسی می‌کند.

برای کسانی که اصولا حوصله کتاب خواندن ندارند
دو پیشنهاد دارم. اول کتاب "این مردم نازنین" نوشته رضا کیانیان است. این کتابی است شامل خاطره‌های کوتاه این بازیگر از برخوردهایش با مردم. کتاب بدی نیست که خواندنش هم آسان است. در ضمن برای آدمهای غیر کتابخوان کتابهای کاریکاتور و عکس هم می‌تواند انتخاب خوبی باشد. البته کلا این کتابها را برای آدمهای سن و سال دار نمی‌شود خرید.

برای بچه‌ها
برای بچه‌ها اغلب آثار هوشنگ مرادی کرمانی انتخاب مطمئنی است. به تازگی اثر جدیدی هم از او منتشر شده به نام "نازبالش" که بد نیست آن را هم میان خریدهایتان بگنجانید.

برای بزرگترهایی که اهل داستان نیستند
بعضی‌ها داستان را دوست ندارند و مقاله‌های اجتماعی که با موضوعات روز در ارتباط است را ترجیح می‌دهند. این افراد معمولا از حاشیه گریزان‌اند و دوست دارند کتاب مستقیما برود سر اصل مطلب و طول و تفصیل بیخود ندهد. پیشنهادم برای این افراد این دو کتاب است:
جامعه شناسی خودمانی ، نوشته حسن نراقی
روشنفکران رذل و مفتش بزرگ، نوشته داریوش مهرجویی (نشر هرمس)
البته روشنفکران رذل... را اگر برای چنین کسی خریدید، باید به او تاکید کنید که فصل اولش را نخواند! چون احتمالا این فصل شامل همان طول و تفصیل‌هایی است که به مذاق طرف خوش نمی‌آید.

این فقط مشتی از خروار است. به کتابفروشی بروید، حتما چیزهای خوب دیگری پیدا می‌کنید.

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

شهرکتاب نیاوران یا شهرکتاب آرین

خرید کردن از آن کارها است که شخصا هیچ علاقه‌ای به‌اش ندارم. مگر کتاب خریدن که یک تفریح اساسی است. کتاب علاوه بر خواندنش، خریدنش هم لذت دارد. اینکه بروید توی کتابفروشی و میان قفسه‌ها چرخ بزنید. گاهی دست ببرید و کتابی را بردارید، ورق بزنید و بعضی جاهایش را بخوانید. اینکه یک دفعه چشمتان بخورد به کتابی که دنبالش بوده‌اید و فراموش کرده بودید یا پیدایش نمی‌کردید، یا کشف کتاب تازه‌ای از نویسنده مورد علاقه‌تان، همه‌اش لذت دارد. البته خود کتابفروشی باید این امکان و فضا را در اختیارتان بگذارد.

تا قبل از ساخته شدن شهر کتاب ها یادم است اغلب کتاب فروشی‌ها تنها فضای کوچکی بودند شبیه یک مغازه معمولی که چهار دیوارشان از کف تا سقف قفسه بندی شده و پر از کتاب بود. با این حال با توجه به کوچکی فضا معمولا خیلی سریع می‌شد کتابها را از دید گذراند و معمولا هم آدم تا توی ویترین کتابفروشی چیزی نظرش را جلب نمی‌کرد داخل کتابفروشی نمی‌شد. اما شهر کتابها از این نظر یک جهش بودند و با فضاهای نسبتا وسیع‌تر این امکان را در اختیار می‌گذاشتند تا آدم آزادانه‌تر میان قفسه‌ها چرخ بزند و تعداد و انواع بیشتری کتاب در دسترسش قرار گیرند. در شهر کتاب نقش ویترین کمرنگ‌تر شد و خریداران و خوانندگان کتاب حتی برای آشنایی با تازه‌های کتاب، به داخل کتابفروشی دعوت شدند.

فروشگاه های شهر کتاب بعضی‌هایشان از بقیه بهتراند. البته من همه را ندیده‌ام. شاید به حدود ده شهر کتاب در تهران سرزده باشم و شهرستان‌ها را هم که اصلا. با این حال حدس می‌زنم که شهر کتابهای خوب را کم و بیش دیده‌ام. از میان آنها دو شهرکتاب به نظرم از بقیه بهتر است: شهر کتاب نیاوران (منظورم آن است که در تقاطع کامرانیه قرار دارد) و شهرکتاب آرین در خیابان میرداماد. تا مدتها شهرکتاب نیاوران انتخاب اولم بود برای کتاب خریدن. آنجا احساس می‌کردم همه بازارکتاب در دستم است و هرچه می‌خواهم آنجا پیدا خواهم کرد. جایی با قفسه‌های دراز و پر از کتاب که می‌شد میانشان جولان داد. اما بعد از بازسازی سال گذشته شهرکتاب آرین چند باری که به آنجا سرزدم ،به ویژه تازگی‌ها، احساس کردم که در آرین راحت‌ترم.

در نگاه اول شاید به نظر برسد که کتابهای شهر کتاب آرین کمتراند. شاید واقعا اینطور باشد. نمی‌دانم. اما به نظرم خرید کتاب و چشم دوانی میان کتابها در آرین راحت‌تر است. به نظرم در نیاوران این کتابها هستند که شما را احاطه کرده‌اند، با آن راهروهای باریک و قفسه‌های بلند و انبوه کتاب. اما در آرین این شما هستید که بر کتابها تسلط دارید. در شهرکتاب آرین فضا انگار بازتر و آدم تویش راحت‌تر است. کتابها در دسترس‌تر و یافتن‌شان آسان‌تر است. آرین کلا نظم بهتری دارد. کتابهایش همه مرتب و حتی تراز هستند. اما در شهرکتاب نیاوران حتی اگر با نحوه چیدمان و تقسیم‌بندی‌ها آشنا باشید باز هم گاهی در پیداکردن یک کتاب بدون پرسش از مسئول آنجا مشکل خواهید داشت. مخصوصا کتابهای کم برگ، کنار هم اصلا قابل تفکیک نیستند.

برخورد کارکنان این دو شهر کتاب تفاوت چندانی با هم ندارد. برخوردشان معمولا مودبانه است اما نه خیلی دوستانه. تازگی‌ها اما در شهرکتاب نیاوران دیده‌ام که کار کارکنان آنجا با مراجعین تداخل پیدا می‌کند. مثلا وقتی که جلوی یک قفسه ایستاده‌اید و مشغول تماشا هستید، یکی از کارکنان همانجا نشسته یا ایستاده مشغول صورت‌برداری یا چیدن کتاب می‌شود. طوری که عملا مجبور می‌شوید کنار بروید و به قول معروف مانع کسب و کار آنها نشوید! شاید اینکه این مساله اینقدر نمود دارد به دلیل تنگی راهرو‌ها است و اینکه بیش از یک نفر، لای قفسه‌ها جایش نمی‌شود. با این حال به نظرم باید اینگونه کارها در ساعات کم مشتری انجام شود و در حضور مشتری، کارکنان نقش راهنما و پاسخگو را ایفا کنند.

همانطور که گفتم با اینکه تازگی ها در شهر کتاب آرین راحت‌ترم با این حال هنوز مجبورم به جاهای دیگر هم سر بزنم. چون در مورد کتابفروشی‌ها قاعده همه چیز را همگان دارند (بجای دانند) صادق است. بارها پیش آمده کتابی را که دنبالش بوده‌ام فقط شهرکتاب نیاوران داشته. خیلی اوقات هم آدم مجبور است برای تهیه یک کتاب به سراغ کتابفروشی‌های انقلاب یا حتی خود انتشارات برود. به هرحال برای خرید کتاب نمی‌شود فقط به یکی از این جاها وابسته بود. اما برای همینطوری سرزدن به کتابفروشی و گشت و گذار میان کتابها، انتخاب امروز من شهر کتاب آرین است. تا فردا چه پیش آید.

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

تعطیلات با جومپا لاهیری

تعطیلات چند روز گذشته، فرصت چندانی برای فیلم دیدن پیش نیامد. اما به جایش کتابهای خوبی خواندم از نویسنده‌ای که تعریفش را شنیده بودم، ولی فرصت خواندن کتابهایش دست نمی‌داد. نویسنده‌ای به نام جومپا لاهیری. در این تعطیلات کتاب "مترجم دردها"یش را تمام کردم و "خاک غریب" را هم تا نیمه خواندم. هرچند اینها کتابهای تازه‌ای نیستند و شاید با آنها آشنا باشید. با این حال به کسانی که نخوانده‌اند آنها را بسیار پیشنهاد می‌کنم.

جومپا لاهیری نویسنده آمریکایی هندی تبار است. دو کتابی که در بالا اسم بردم شامل داستان‌های کوتاهی از او است. بیشتر این داستانها درباره هندی‌های مهاجر است. این شاید تم مشترک همه این آثار باشد. داستان‌ها اغلب ساده‌اند و زندگی روزمره آدمها و رابطه‌های اجتماعی و خانوادگی ایشان را روایت می‌کنند. با این حال از جزییاتی برخورداراند که هم آنها را خواندنی می‌کند و هم به آنها عمق می‌بخشد. نویسنده گویی ذره‌بینی روی شخصیت‌هایش گرفته و خواننده را متوجه پیچیدگی‌های رابطه‌های به ظاهر ساده کرده است. در عین حال که داستان‌ها جذاب و پر کشش هستند و دست از خواندنشان کشیدن آسان نیست.

دوست دارم این را هم بگویم که سبک و نوع روایت و روابط شخصیتها در بعضی داستان‌ها مرا به یاد فیلم درباره الی می‌انداخت. همینطوری، گفتم که گفته باشم.

برای دیدن مشخصات این دو کتاب به این لینک‌ها مراجعه کنید:

مترجم دردها
خاک غریب

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

روز کتاب و کتابخوانی

امروز روز کتاب و کتابخوانی نامگذاری شده. نامگذاری خجسته و نکویی است. هرچند برای جماعت کتاب نخوانی که ما باشیم، روز کتاب که هیچ، قرن کتاب هم اگر بگذارند تا یاد ملت بیاندازند که کتاب چیز خوبی است، گمان نمی‌کنم افاقه کند. دیروز صبح که می‌رفتم سر کار، در تاکسی گوشم به رادیو بود که درباره همین موضوع صحبت می‌کرد. مجری محترم از مردم می‌خواست که تماس بگیرند و نظر بدهند. بعضی‌ها حرف های جالبی می‌زدند. یک آقایی زنگ زد و باافتخار تمام گفت که از سال هشتاد و دو که کتاب تاریخ هنرستان را خوانده و تجدید هم شده، دیگر دست به هیچ کتابی نزده. با خودم گفتم طرف شش سال کتاب نخوانده به خیالش خیلی کتاب نخوان است. من کسانی را می‌شناسم که سی چهل سال است طرف کتاب نرفته‌اند و چه بسا کتابهای مدرسه‌شان را هم دست نزده‌اند.

اصولا کتاب خواندن یک کار تفننی است. یعنی اصلا کار نیست. کسی که کتاب می‌خواند، باید خیلی دل خجسته‌ای داشته باشد. تجربه نشان داده برای کسی شدن باید کتابخوانی را بوسید و گذاشت کنار. کتاب که برای خواندن نیست عزیز من. این همه در بوق و کرنا می‌کنند که کتاب بخوانید، همه‌اش کشک است. برای این است که سر من و شما را گرم کنند. وگرنه کسانی که این حرفها را می‌زنند، خودشان در تمام عمر لای کتاب را هم باز نکرده‌اند. اگر این کار را می‌کردند که به اینجا نمی‌رسیدند. شما گوش به این حرف‌ها ندهید. اینها برای منحرف کردن اذهان مردم است.

حیف نیست اصلا کتاب به این قشنگی باز شود و جلدش تا بخورد. کتاب جایش در کتابخانه است. نه توی دست و بال این و آن. کتاب را باید گذاشت توی کتابخانه و همینجور از دور حظش را برد و البته پزش را داد. اتفاقا همانقدر که نخواندن کتاب مهم است، داشتن کتابخانه اهمیت دارد. حتی اگر مثل من هنوز سواد کلاس اول ابتدایی‌تان آکبند مانده، اما لازم است که یک کتابخانه پر و پیمان در خانه داشته باشید.

یکی دیگر از کاربردهای کتاب وقتی است که می‌خواهید چیزی بنویسید. مثلا وقتی که می‌خواهید نام مهمان‌ها را روی کارت دعوت یا عروسی‌تان بنویسید. در این موارد از کتاب بعنوان زیردستی استفاده می‌کنید. در اینجا تعداد صفحات کتاب اهمیت زیادی دارد. نه باید آنقدر زیاد باشد که نتوانید دست خود را رویش ثابت نگه دارید و نه باید آنقدر نازک باشد که همه‌اش زیر دستتان پیچ و تاب بخورد و نشود چهار کلمه رویش نوشت. خلاصه تعداد صفحه کتاب مساله مهمی است.

راستی کتاب، در پزشکی هم کاربرد دارد و بعنوان دارو تجویز می‌شود. خیلی از مردم از کتاب به جای دیازپام استفاده می‌کنند. بارها دیده‌ام کسانی را که برای رفع مشکل بی‌خوابی خود از آن سود می‌برند. در رختخواب کتاب که دست می‌گیرید عین این است که کسی دارد برای شما لالایی می‌خواند. سه سوته چشم ها سنگین می‌شود و به دقیقه نرسیده خواب هفت پادشاه را هم دیده‌اید. تنها اشکالش این است که وقتی پاشدید باید مدتی دنبال کتاب خود بگردید. از لای تشک و لحاف تا زیر تخت و کنار دمپایی و جورابها، معمولا هم مچاله و تا خورده. عیبی ندارد البته، به راحت خوابیدنش می‌ارزد.

فواید کتاب فقط همین ها نیست که گفتم. هرکس به فراخور حال و شرایطی که در آن است می‌تواند استفاده های جالب و گاه بسیار خلاقانه‌ای از کتاب بکند. فقط کافی است کمی فکرش را به کار اندازد. همین که روزی به نام روز کتاب داریم نشان می‌دهد که قضیه چقدر مهم است. همین الان اگر کتابی دم دستتان است مشغول شوید. مثلا اگر مانیتور جلویتان کوتاه است و می‌خواهید کمی بالاتر بیاید می‌توانید کتاب را زیر آن بگذارید. یا اگر حشره‌ای موذی دور و بر شما چرخ می‌زند، بهترین راه خلاص شدن از شر آن این است که در فرصتی مقتضی و با یک حرکت گازانبری کتاب را بر سرش بکوبید. می‌بینید چه کارها می‌شود با کتاب کرد؟ شما هم آن را دریابید.

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

سه کتاب تازه‌خوانده

چندی است از نوشتن درباره سینما و کتاب دور افتاده‌ام. راستش این چند وقت خب فیلم کمتر دیده‌ام. اما به هرحال چند کتابی خواندم که می‌شد درباره‌اش نوشت. اینکه چرا ننوشتم دلیلش را درست نمی‌دانم. به هرحال می‌کوشم جبران کنم.


روشنفکران رذل و مفتش بزرگ
این کتابی است که یکی دو ماه اخیر پنج شش جلدش را به این و آن هدیه داده‌ام. توصیه فراوان می‌کنم که بخرید و بخوانید. مخصوصا از فصل سوم به بعدش برای همه، همه کسانی که در حال و هوای این روزها دارند زندگی می کنند، جذاب و خواندنی است و ردخور هم ندارد. کوتاه هم هست و خواندنش وقت زیادی نمی‌گیرد.
این کتاب نوشته داریوش مهرجویی بزرگ است و نشر هرمس منتشرش کرده. آنطور که در مقدمه‌اش آمده پایان نامه تحصیلی مهرجویی بوده در رشته فلسفه دانشگاه UCLA که پیش از انقلاب نوشته شده. اما به نظر می‌رسد که برای چاپ، دوباره ویرایش و به روز شده است. توضیحی درباره‌اش نمی‌دهم. همینقدر بدانید که یک جور پیشگویی است. از دستش ندهید.


چشمهایش
خواندن نوشته های بزرگ علوی را با این رمان شروع کردم. چشمهایش یک عاشقانه سیاسی است. استاد نقاشی در تبعید می‌میرد. با وجود بزرگداشت‌های فراوانی که پس از مرگ برای او گرفته می‌شود و نقاشی‌هایش که ارج و قرب بسیار می‌یابند، کسی درباره زندگی استاد چیز زیادی نمی‌داند. یکی از نقاشی‌های استاد تصویر زنی است با چشمهایی افسونگر. مردی (یک ناظم مدرسه) برای دست یافتن به گذشته استاد به جستجوی صاحب چشمهایی که استاد نقاشی کرده می‌پردازد. پس از سالها جستجو او را می‌یابد و پای صحبتهایش می‌نشیند. بخش عمده کتاب شرح سرگذشت استاد است از زبان زن.
جالب است که کتاب بیش از آنکه درباره استاد نقاش باشد، درباره خود زن است. درواقع زن با گفته های خود هم زوایای پنهان زندگی استاد را روشن می‌کند و هم پیش‌داوری های ذهنی مرد ناظم (و خواننده کتاب) درباره خود را به چالش می‌کشد. تصویر زن در پایان کتاب متفاوت از پیشداوری های اولیه درباره او است. همینگونه است درباره استاد نقاش.


بازاندیشی زبان فارسی
و اما کتابی که این روزها در حال خواندن آن‌ام، شامل 10 مقاله است از داریوش آشوری درباره زبان فارسی. فعلا مقاله اول آن را خوانده‌ام. نگاه داریوش آشوری به زبان فارسی نگاهی است دو سویه. از سویی هجوم واژه های عربی و عاملان آن را نکوهش می‌کند و سعی در پاکسازی فارسی از این واژگان دارد، از سوی دیگر می‌کوشد امکانات رشد و گسترش منطقی زبان فارسی را در برخورد با پیشرفت‌های علمی و فنآوری، که دامنه واژگان تازه‌ای را می‌طلبد، بررسی کند و همگام شدن زبان با دنیای روز را یک نیاز و ضرورت می داند. این هم کتابی است که خواندنش را به همه کسانی که زبان فارسی را دوست دارند یا دستی در نوشتن دارند توصیه می‌کنم.

۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی


امسال به یک دلیل به نمایشگاه کتاب رفتم. خریدن اولین رمان داریوش مهرجویی. "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" که نشر قطره آن را منتشر کرده. تقریبا سه چهار روزه خواندمش. شیفتگی مرا به استاد که می‌دانید. می‌خواستم بدانم او این بار در این وادی هرگز نیازموده چه کرده است. اگر نگذارید به حساب جانبداری متعصبانه و ارتباطش ندهید به علاقه بسیار من به مهرجویی، باید بگویم به نظرم داریوش مهرجویی از این آزمون هم سربلند بیرون آمده.

از نام رمان چنین انتظار می‌رود که با کتابی طرفیم که به سینما می‌پردازد. اما درواقع سینما فقط بهانه است. وجه قالب این رمان، اول عشق و سپس حسادت است. همچنین مهرجویی با نگاهی جامعه شناسانه با ته مایه فلسفی به روابط اجتماعی آدم‌های جامعه شبه مدرن ایران پرداخته است.

به خاطر یک ... گاهی مرا یاد هامون می‌انداخت. واکنش های عشقی شخصیت اصلی آن ، که نامش این بار سلیم است، گاه شبیه هامون به نظر می‌رسید. همچنین نوع برخورد او با ذن و عرفان و به ویژه به آرامش رسیدن نسبی او در پایان رمان از جنس پری بود. با این حال به خاطر... را از نظر موضوعی نمی‌توان شبیه هیچ کدام از فیلم های مهرجویی دانست.

اگر نویسنده رمان را نشناسید، با خواندن آن گمان می‌کنید که یک جوان بیست و چند ساله بیشتر نیست. آنقدر که روابط شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها و رفتارها درست و امروزی است. معلوم است مهرجویی این نسل را خوب می‌شناسد. نه فقط شناختی که با از دور تماشا کردن بدست آمده باشد. شناختی دقیق و درست و با ظرایفی شگفت‌آور که فقط از زندگی کردن در این فضا و با جوانان امروزی بدست می‌آید.

نثر رمان روان و گیرا است. بی تکلف و راحت. در گوشه و کنار و میان سطر به سطرش می‌شود مهرجویی را دید و تکیه کلام ها و اصطلاحات و حتی بد و بیراه گفتن‌هایش را بازشناخت. از این نظر خواندن آنچه قبلا در فیلم های گوناگون او از زبان شخصیت هایش شنیده ایم می‌تواند جالب و لذت بخش باشد.

راوی رمان خود شخصیت اصلی، سلیم، است. او هم داستان را می‌گوید و هم خود را و دیگران را به نقد می‌کشد. خواننده با اینکه از دید سلیم به وقایع می‌نگرد اما لزوما حق را به او نمی‌دهد. حتی گاهی سلیم برای کارهایی که می‌کند دنبال توجیه و دلیل می‌گردد و خواننده را به قضاوت فرا می‌خواند.

وقتی در میانه های خواندن کتاب بودم و دیگر با فضا و داستان، آشنا شده بودم گاهی به فکر می‌افتادم که آیا این رمان در حد مهرجویی هست؟ یا اینکه او با نوشتن این رمان دست به کاری زده که شاید نتیجه‌اش خراش برداشتن اعتبار او باشد. باید اذعان کنم که در ابتدا این رمان از نظر موضوع توقع مرا برآورده نکرد. شاید دلیلش پیش‌فرض‌های ذهنی بود که پیش از خواندن رمان از آن ساخته بودم. آنچه این پیش فرض ها را ساخته بود یکی نام رمان بود و دیگر چند خطی از رمان که قبلا منتشر شده بود و خوانده بودم. اما با دید واقع بینانه به خود رمان، به نظرم تجربه نوشتن این رمان تجربه خوب و آبرومندی برای مهرجویی است. حالا که مدت‌ها است فیلمی از او روی پرده نرفته، خواندن رمانی به قلم او غنیمت است.

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

دا


هر از گاهی کتابی در ایران اسم در می‌کند و همه جا سر زبان‌ها می‌افتد. پارسال (نه لزوما سال 87 که حدود یک سال پیش یا کمی بیشتر) این، کتاب "کافه پیانو" بود که سر و صدایی به پا کرده بود و همه جا، از سایت‌های اینترنتی گرفته تا خانه‌ها و میان جماعت کتابخوان صحبتش بود و خوانده می‌شد و هدیه داده می‌شد.
اما این روزها همه جا صحبت از کتاب "دا" است. بله، نامش همین است: "دا". کتابی که می‌گویند در مدت نه ماه، سی و دو بار تجدید چاپ شده است. و نظرهای بسیار ستایش آمیزی از طرف افراد گوناگون درموردش بیان شده است. همچنین چندین کارگردان از جمله داریوش مهرجویی ، تهمینه میلانی و دیگران تمایل خود را به ساخت اقتباسی سینمایی از آن اعلام کرده‌اند. هنرمندان دیگری نیز مانند گوهر خیراندیش و مریلا زارعی آن را ستوده‌اند. پیشنهاداتی هم برای گنجانده شدن آن در کتاب‌های درسی مطرح شده است.
این استقبال گرم، وقتی جالب تر می‌نماید که بدانیم "دا" کتابی است درباره دوران دفاع مقدس. "دا" در 814 صفحه ، شامل خاطرات سیده زهرا حسینی است از دفاع مقدس که به اهتمام سیده اعظم حسینی نگاشته شده است.

برای خرید کتاب به چند کتابفروشی سر زدم. اما همه، آن را تمام کرده بودند. دوست دارم نگاهی از نزدیک به آن بیندازم. هنوز در مورد خرید و خواندن آن مرددم. مخصوصا بخاطر 814 صفحه بود آن، خواندنش به یک پروژه می‌ماند. ولی به هرحال با توجه به استقبالی که از آن شده و مخصوصا نظر داریوش مهرجویی بزرگ، کنجکاوم بدانم که چیست.

چند لینک وابسته:
دا، پرفروش ترین کتاب دفاع مقدس در سال 87
مشخصات کتاب در سایت آدینه
از خادمان کتاب دا، تقدیر شد
تمایل داریوش مهرجویی برای اقتباس از دا
دا در نه ماه، سی و دو بار تجدید چاپ شده است
مریلا زارعی و گوهر خیر اندیش هم دا را ستودند
پیشنهاد جایزه فرهنگی به نام "دا" و گنجانده شدن آن در کتاب‌های درسی
نگاهی به کتاب "دا"

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

معرفی نمایشنامه هشتمین سفر سندباد نوشته‌ی بهرام بیضایی

دیوان نمایش استاد بهرام بیضایی را ورق می‌زنم و می‌رسم به "هشتمین سفر سندباد". البته از دو نمایشنامه گذشته‌ام. یکی "قصه‌ی ماه پنهان" که آخرین از سه گانه نمایش‌های عروسکی استاد است و دیگری "پهلوان اکبر می‌میرد". شاید در آینده دوباره به آنها برگشتم. اما این‌بار درباره‌ی "هشتمین سفر سندباد" می‌نویسم.

نخست نگاهی به داستان
سندباد و ملاحانش به شهر خود بازمی‌گردند. اما همه چیز شهر عوض شده و حتی پول‌ سندباد و همراهانش نیز از رواج افتاده. ایشان درمی‌یابند که هزار سال از وقتی که شهر را ترک کرده بودند گذشته است. سپس سندباد در حضور مردمی که می‌پندارند به تماشای یک نمایش نشسته‌اند، سرگذشت خود و حکایت هفت سفری که رفته را روایت و بازی می‌کند.
سندباد در سفر اول برای تجارت به چین می‌رود و در آنجا دل به دختر خاقان چین می‌بندد. در سفر دوم او به خواستگاری دختر خاقان دوباره به چین برمی‌گردد. اما معشوق خود را مرده می‌یابد. از این پس سندباد به جستجوی خوشبختی به همه جای جهان سفر می‌کند و در این راه بسیاری از ملاحان و همراهان خود را به کشتن می‌دهد، اما با دست خالی باز می‌گردد. اکنون پس از هزار سال سرگردانی، صحنه روایت به دادگاه سندباد نیز تبدیل شده. او متهم است که با وجودی که در شهر خود جنگ بوده و او می‌توانسته با شمشیر خود برای مردم شهرش چاره ساز باشد، پی خیالی واهی به سفرهایی دست زده که حاصلی جز به کشتن دادن همراهانش نداشته است.
در پایان روایت، سندباد آماده‌ی رفتن به سفر هشتم، سفر مرگ، می‌شود.

هشتمین سفر سندباد از برخی جهات میان آثار بیضایی ویژه است.
نخست اینکه برخلاف اغلب آثار بیضایی که در آن مرز بین خوب و بد مشخص است و اغلب حق با شخصیت اصلی است، در این اثر گاه رفتار سندباد خواننده را نسبت به او مردد می‌کند. بویژه وقتی که او برای رسیدن به هدفش، حتی هدفی چنین بزرگ و موجه یعنی یافتن خوشبختی برای بخشیدن به همشهریانش، ملاحان را زیر تازیانه می‌گیرد و سبب مرگ ایشان می‌شود. از این نظر سندباد میان شخصیت‌های آثار بیضایی تازگی دارد.
دیگر اینکه در "هشتمین سفر سندباد" نویسنده نتیجه ‌گیری نکرده و خواننده را به سمت یک شخصیت یا ذهنیت سوق نداده. این شاید به دلیل موضوع ویژه و فلسفی اثر است و اینکه خود نویسنده هم از ابتدا می‌دانسته که سوال "خوشبختی چیست؟" جوابی ندارد و اگر هم دارد توسط انسان‌ تا وقتی که در این دنیا است یافتنی و پاسخ دادنی نیست. از این رو است که در پایان داستان جوابی سرراست به این سوال داده نمی‌شود. تنها سندباد به این باور می‌رسد که برای یافتن پاسخ باید دست به آخرین سفر، سفر مرگ، بزند.
اصلا هشتمین سفر سندباد از نظر تم موضوعی با دیگر آثار بیضایی تفاوت دارد. گویی یک مکاشفه‌ی فلسفی است درباره راز زندگی و مرگ و تقلای پوچ و بی‌معنی آدمیان برای به دست آوردن آنچه می‌خواهند که نتیجه‌اش جز جنگ و به جان یکدیگر افتادن نیست. این مکاشفه‌ی فلسفی از آن دست درگیری‌های ذهنی است که آدمیان در زندگی با آن دست به گریبان‌اند و تا لحظه مرگ جوابی هم برای آن نمی‌یابند. سندباد نماد جستجوگرانی است که برای یافتن حقیقت دست به جستجو و خطر می‌زنند و حتی دیگران را نیز قربانی می‌کنند. اما سرانجام چیزی به دست نمی‌آورند.

در هشتمین سفر سندباد در کنار جستجوی سندباد برای یافتن خوشبختی، چیز دیگری که برجسته شده است جنگ است. هربار که با سندباد به شهر برمی‌گردیم اوضاع شهر را آشفته تر از پیش می‌بینیم. مردم شهر در چنگ حاکمی اسیرند که برای نگه داشت حاکمیت خود بین مردم شهر جنگ‌های نژادی و فرقه‌ای ساخته و ایشان را به جان هم انداخته است. همین جنگ برهم زننده نظمی شده که در آخر نمایشنامه شعبده باز از آن حرف می‌زند. شعبده باز در این نمایش نشانه‌ی فرشته‌ی مرگ است. کسی که کارش گرفتن جان است و سندباد در هزار سال زندگی‌اش هرگاه که مرگ کسی را دیده، چهره شعبده باز را در آن لحظه به یاد آورده. همین فرشته‌ی مرگ در پایان نمایشنامه از این سخن می‌گوید که دیگر نمی‌تواند به موقع برای گرفتن جان آنکه باید جانش را بگیرد برسد و همیشه وقتی می‌رسد که آن شخص توسط دیگری و اغلب یک دوست، از بین رفته است. نویسنده هیچ گاه اشاره مستقیم نکرده اما شاید بر هم خوردن این نظم هستی را که حاصل جنگ و کینه‌ورزی و زیاده‌خواهی است دلیل شوربختی مردم می‌داند. با این حال همانطور که گفتم هیچگاه اشاره‌ای به آن نمی‌کند و حتی سندباد جوینده‌ی خوشبختی را با دست خالی از هزار سال جستجوی بیهوده روانه‌ی سفر مرگ می‌کند.

از دیگر نکاتی که هنگام خواندن هشتمین سفر سندباد جلب نظر می‌کند درهم ریختگی زمان و مکان نمایش است. صحنه‌ی نمایش با بازیگرانی که بسیاری شان ثابت و همیشه در صحنه حاضر اند، از خشکی به دریا و از سرزمینی به سرزمین دیگر در زمان‌های گوناگون رفت و برگشت می‌کند. اجرای این رفت و برگشت در صحنه واقعی قطعا کار ساده‌ای نمی‌تواند باشد و نیاز به تمهیدات ویژه‌ای دارد. به هرحال این شیوه‌ای است که داستان، طلب می‌کرده است و جز این، نمایش این داستان شدنی به نظر نمی‌رسد.

بهرام بیضایی، هشتمین سفر سندباد را در سال 1343 بر اساس نمایشنامه کوتاهی از پرویز ناتل خانلری نوشته است. ظاهرا نمایشنامه اصلی پنج شش صفحه بیشتر نبوده که بیضایی آن را تبدیل به یک نمایشنامه صد و سیزده صفحه ای کرده که از نظر نحوه روایت و ساختار کاملا متفاوت با نمونه نخست است.

منابع:
جلد 1 دیوان نمایش
فصلنامه سیمیا 2، ویژه بهرام بیضایی و تئاتر

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

معرفی نمایشنامه غروب در دیاری غریب نوشته بهرام بیضایی

غروب در دیاری غریب، نام دومین از سه‌گانه نمایش‌های عروسکی استاد بهرام بیضایی است. نمایشنامه‌ای که به دلیل داستان و درونمایه‌اش گیراترین و به‌یادماندنی‌ترین این سه نمایشنامه است.
نخست داستان آن را مروری می کنم...
مانند همیشه، نمایشنامه با گفته‌های مرشد آغاز می‌شود که تماشاگران را به دیدن نمایش دعوت می‌کند. سپس در یک دشت، دختر را می‌بینیم که برای عشقش، پهلوان، مشغول گل چیدن است. پس از کمی صحبت میان او و مرشد، پهلوان سر می‌رسد. پهلوان و دختر از عشق و آرزوهای خود حرف می‌زنند و از کلبه‌ای که کنار برکه‌ی سبز خواهند ساخت. اما مرشد به ایشان هشدار می‌دهد که کنار برکه، زیستگاه دیو است. پس پهلوان به جنگ دیو می‌رود. کمی بعد سیاه سرمی‌رسد و خبر می‌دهد که پیر شهر پیش‌بینی کرده که پهلوان به دست یک دیو کشته خواهد شد. پس سیاه و دختر در پی پهلوان به راه می‌افتند تا او را از جنگ با دیو بازدارند. اما در سوی دیگر، پهلوان خسته از جستجوی دیو جلوی غاری که خانه دیو است به خواب رفته. پهلوان با صدای دیو برمی‌خیزد. دیوی که در واقع دیو نیست که تنها آدمیزادی سیاه و زشت‌رو است که از دیگر آدمیان جز بدی ندیده و اکنون به دنبال پهلوانی است که توسط او کشته شود. اما پهلوان که دلش برای دیو سوخته حاضر به کشتن او نیست. اینجا است که مرشد وارد میدان می‌شود و می‌خواهد به هر ترفندی پهلوان را وادار به کشتن دیو نماید. اما پهلوان دست به این کار نمی‌زند و به عکس از بیدادگری مرشد می‌نالد. مرشد از کوره در می‌رود. عروسک پهلوان را چنگ می‌زند و با دست تکه‌تکه می‌کند. دختر و سیاه سر می‌رسند. دیو با چشمان اشک‌آلود، قاتل پهلوان را که همان مرشد است، نشان می‌دهد. مرشد دیو را نیز برمی‌دارد و تکه‌تکه می کند. دختر و سیاه به مرشد رو می‌کنند و او را دیو می‌خوانند. دختر از غم می‌میرد. مرشد پرده نمایش را می‌درد و صحنه را درهم می‌شکند و خود هم با آن فرو‌می‌ریزد.

موتور پیش برنده‌ی غروب در دیاری غریب، عشق است. اما درونمایه اصلی آن تقدیر آدمیان است. مرشد می‌‌خواهد همه عروسک‌ها ، که خود او ساخته‌شان، همان نقشی را بازی کنند که او از قبل برایشان درنظر گرفته. پهلوان باید پهلوانی و دیو کشی کند و دیو باید پلید و ترسناک و درنده باشد تا از جنگ این دو و پیروزی پهلوان، تماشاگر خوشش آید و مرشد به مراد دلش برسد. اما عروسک‌ها از تقدیری که برایشان رقم خورده خسته‌اند و می‌خواهند به خواست خود رفتار کنند. اما سرانجام درافتادن با تقدیر، حاصلش جز مرگ و نیستی برایشان نیست.

دیالوگ‌های نمایش بسیار دقیق و با دیدی سراسری نوشته شده‌اند. یعنی نویسنده با توجه به اشرافش بر کل داستان ظرایف و نکاتی را در دیالوگها گنجانده که به ویژه در خواندن بار دوم و سوم بر خواننده آشکار می‌شود. از جمله این موارد:

1- از آغاز نمایشنامه، نقش مرشد جهت دادن به کنش شخصیت ها و پیشبرد داستان و رساندن نمایش به جایی است که خود در سر می‌پروراند. همچنین آب و تاب دادن ماجرا و برجسته کردن برخی چیزها برای تماشاگر به قصد پرکشش کردن آن از دیگر نقش‌های مرشد است. در مورد نقش مرشد و تلاش او برای پیش بردن داستان بهترین مثال آنجا است که به پهلوان و دختر، که در خیال خود کلبه و زندگی خوشی را تصویر می‌کنند، خبر از دیو می‌دهد و بدین ترتیب پهلوان را به جنگ دیو می‌فرستد.

2- پهلوان و دیو قرار است آینه‌ی یکدیگر باشند که درد و رنجشان همانند است. نویسنده در دیالوگ نویسی این دو شخصیت در جای‌جای نمایشنامه با اشاره مستقیم یا دیالوگ‌های متقارن، این مسأله را نمایانده است:

در جایی (ص 11) پهلوان چنین می‌گوید:

پهلوان: من این شمشیر سنگین رو، که از آهن آبدیده است، از دست پدرم گرفته‌ام. همونطور که اون هم از دست پدرش گرفته بود. پدرم و پدرش هردو پهلوون بودند.

حال نگاه کنید به این دیالوگها از زبان دیو در صفحه 27 نمایشنامه:

دیو: من این زشتی زننده رو از پدرم گرفته‌ام، همونطور که اون هم از پدرش گرفته بود! پدرم و پدرش هر دو دیو بودند. و از دیو بودنشون آزرده.

در جایی دیگر (ص 25) می خوانیم:

پهلوان: بکش!
دیو: و راحتم کن!
پهلوان: چی گفتی؟
دیو: صحبت راحتی بود، که من هیچوقت نداشتم،
(شمشیر پهلوان پایین می آید)
پهلوان: ما چقدر شبیه هم هستیم.
دیو: شاید باشیم و شاید نباشیم. اما به هرحال من دیوم و تو پهلوان

و نمونه های دیگر در جاهای دیگر و دیگر

3- دیو، خود سیاه است، بهتر بگویم آینده او است. در بخش هایی از دیالوگ‌های آغازین سیاه چنین می‌خوانیم:

سیاه: امروز تو شهر خبرهایی بود.
دختر: چه خبری؟
سیاه: حرف سیاهی بود که بیرونش می‌کنن، صحبت اون باغ گمشده بود و دیو

در جایی دیگر (ص 115):

سیاه: من الان تو شهر آوازی می‌خوندم که خوشحالم می‌کرد.
دختر: لابد همه در رفتن!
سیاه: نفهمیدم داروغه کی سر رسید.
دختر: تو خیلی سر به هوایی!
سیاه: من سر به زیرم!
دختر: هر دوی اینها یعنی که نفهمی داروغه کی سر می رسه!
سیاه: اون رفت، اما غضب کرده بود! و من از نیزه داری شنیدم که گفت: فردا این سیاه رو از شهر بیرون می‌کنن!

حال اینجا را بخوانید، جایی که دیو، داستان دیو شدن خود و جدش را برای پهلوان می‌گوید(ص 27):

پهلوان: چرا اون حاکم جد تو رو از شهر بیرون کرد؟
دیو: دروازه‌بانی گفته بود برای اینکه جد ما،‌نی زدنش رو به دیدن کبکبه‌ی حاکم قطع نکرده بود.

و سرانجام در آخر نمایش وقتی پهلوان و دیو و دختر به دست مرشد کشته شده‌اند (ص 39) سیاه رو به مرشد چنین می‌گوید:

سیاه: تو اونو کشتی، تو همه‌ی اینها رو کشتی، این پهلوون چشم من بود! این غریبه سیاه بود، خود من. و این دختر، این عمر من بود. تو همه رو گرفتی، من از تو نمی‌ترسم و فریاد می‌کنم: دیو! دیو!

4- در پایان نمایش دیالوگ‌های مرشد که تبدیل به دیو شده،‌یادآور آن پلیدی‌هایی است که پیش از آن به دیو بیچاره نسبت داده شده بود. زحمت یافتن نمونه های این یکی با خودتان اگر دوست داشتید.

به این نمایشنامه از دیدگاه‌های دیگر نیز می‌توان پرداخت که در این وبلاگ مجالش نیست. امیدوارم همین معرفی، دوستان را به خواندن این اثر ترغیب کند.

این نمایشنامه در سال 1343 به کارگردانی عباس جوانمرد اجرا شد و بهرام بیضایی سمت مدیر صحنه این کار را داشت. همچنین این نمایش به همراه نمایش "قصه‌ی ماه پنهان"، آخرین این سه گانه عروسکی، در سال 1344 در جشنواره تئاتر ملل پاریس نیز اجرا شد.


منابع:
جلد 1 دیوان نمایش
فصلنامه سیمیا 2، ویژه بهرام بیضایی و تئاتر