‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

بازی های گرسنگی، درگیری این روزهای من

ژانر فانتزی و علمی تخیلی بطور کلی ژانر مورد علاقه ام نیست. با این حال برخی اوقات این دست آثار شکل حماسی به خودشان می گیرند و تماشای آنها تبدیل به یک تجربه عمیق و لذت بخش می شود. مثل سه گانه ماتریکس، مثل هری پاتر و این اواخر تا حدودی بازی های گرسنگی. جالب است که اغلب این آثار نیز دنباله دار اند، حداقل سه قسمت. انگار برای پروراندن داستانی با این وسعت، یک کتاب سیصد صفحه ای یا یک فیلم دو ساعته کافی نیست.

بطور خاص من طرفدار هری پاتر هستم. هرچند برای بسیاری افراد که فقط به بخشهایی از آن ناخنک زده اند یا صرفا آن را با فیلمهایش شناخته اند، هری پاتر چیزی بیشتر از یک قصه جادوگری کودکانه نیست. اما جهانی که رولینگ در کتابش ساخته واقعا چیز دیگری است. هرچند بخشهای آغازین هری پاتر و شروع داستان حسی بیش از یک داستان کودکانه معمولی به خواننده منتقل نمی کند، اما به مرور و هرچه پیشتر می روید ابعاد عظیم و ساختار مینیاتورگونه و مسحور کننده این داستان خود را به خواننده می نمایاند.

بازی های گرسنگی البته به هیچ عنوان با هری پاتر قابل مقایسه نیست. بخصوص قسمت اول که چیزی جز یک فیلم اکشن فانتزی نیست و اصلا آدم را به دیدن قسمت دوم ترغیب نمی کند. به همین دلیل قسمت دوم این تریلوژی یعنی The Hunger Games: Catching Fire بیش از یک سال در هارد کامپیوتر من خاک می خورد. با این حال ماه پیش این فیلم را دیدم و بر خلاف انتظارم، از آن خوشم آمد. بخصوص جایی که داستان قطع شد به شدت من را نسبت به دانستن ادامه داستان حریص کرد. آنقدر که منتظر قسمت بعد نشدم و کتاب آن را دست گرفتم.

Hunger games ook cover

مدتها بود که می خواستم خواندن یک کتاب را به زبان اصلی شروع کنم. با چند کتاب سعی کردم، اما به دلایلی همان اوایل کار خواندن شان را رها کردم. اما این بار مصمم هستم کتاب آخر بازی های گرسنگی را به زبان انگلیسی بخوانم. The Hunger Games: Mockingjay ، تعداد 370 صفحه دارد و تا این لحظه 50 صفحه اش را خوانده ام. خلاصه این چالش نه چندان بزرگ این روزهای من است.

۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه

درباره فیلم Behind the candelabra

مطمئن نیستم، اما فکر می‌کنم فیلمی که میخواهم معرفی کنم با وجود بازیگران و کارگردان مطرح یکی از فیلمهای مهجور و کمتر دیده و گفته شده سالهای اخیر است. شاید چون یک فیلم تلویزیونی بوده است. شاید هم اصلا آنطورکه من فکر میکنم نیست واین فقط تصور من است. به هرحال، Behind the candelabra که ترجمه‌اش می‌شود "پشت شمعدان" یا یک چنین چیزی، فیلمی است که هفته پیش دیدم.

سال ساخت فیلم ۲۰۱۳ و محصول شبکه تلویزیونی HBO است. کارگردان آن هم استیون سودربرگ است، کارگردان فیلم‌های معروفی همچون Traffic, Erin Brockovich, Che و سری فیلم‌های دارودسته Ocean's.

فیلم سالهای آخر زندگی لیبراچی، پیانیست را به تصویر کشیده. نقش لیبراچی را مایکل داگلاس بازی کرده ومت دیمن هم نقش معشوقه او، اسکات را! فیلم یک زندگینامه است و تا حدودی حال وهوایش من را به یاد فیلم Man on the moon میلوش فورمن با بازی جیم کری انداخت.



فیلم Behind the candelabra یکی از آن فیلمها است که اگر بخواهید از نقش گریم در بازی بازیگران یادکنید بدون شک به یادش می‌افتید. نقش آفرینی درخشان دو بازیگر اصلی این فیلم بویژه مایکل داگلاس بسیار مدیون گریم است.

در مجموع فیلمی دلنشین ودیدنی است و توصیه می‌کنم به دیدنش. فقط مراقب باشید فیلم را کجا و با کی می‌بینید. چون تم اصلی فیلم همجنسگرایی است. خلاصه از من گفتن بود.

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

باشگاه مشتزنی 2

The first rule of Fight Club is: You do not talk about Fight Club. The second rule of Fight Club is: You do not talk about Fight Club
حالا جاک پالانیک نویسنده باشگاه مشتزنی یا همان فایت کلاب معروف، این قانون را زیر پا گذاشته و درباره فایت کلاب حرفهای هیجان انگیزی زده. اینکه مشغول کار روی قسمت دوم این کتاب است و نکته جالب اینکه قرار است فایت کلاب 2 بصورت داستان مصور ارائه شود.

FightClub

ظاهرا داستان جدید یک دهه بعد از قسمت اول می گذرد. راوی قسمت اول حالا با مارلا سینگر ازدواج کرده و یک پسر 9 ساله دارد و البته دیگر راوی هم نیست. این بار تایلر داردن است که از نگاه خود داستان را روایت می کند.

قرار است کتاب جدید سال 2015 منتشر شود.
به نظرم برای علاقمندان فایت کلاب مهمترین پرسش این است که آیا فیلمی هم از قسمت دوم کتاب ساخته می‌شود یا خیر. به نظرم طبق قاعده هالیوود این اتفاق بیافتد. اما آیا باز هم ادوارد نورتون و برد بیت، راوی و تایلر داردن خواهند شد؟ و از همه مهمتر آیا دیوید فینچر فیلم را خواهد ساخت؟ امیدوارم این اتفاق بیافتد. هیجان انگیز است. نیست؟

منابع: 1 ، 2

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

تعطیلی و تنهایی و فیلم به توان هفت

این چند روز تعطیلی حس و حال زمانی را داشتم که جشنواره رو بودم و از کله سحر تا آخر شب توی صف‌های سینما پلاس بودم و روزی سه چهار تا فیلم می‌زدم به رگ. پس از مدتها در این چند روز توانستم فیلم ببینم. هفت تا فیلم در سه روز البته برایم رکورد محسوب نمی‌شود، اما با شرایطی که من دارم همچین آمار بدی هم نیست.

کار را با Killing them softly شروع کردم، اما Mud بود که حالم را جا آورد. Cloud Atlas حال و هوای خودش را داشت و چسبید، stoker هم ای بدک نبود. Les Miserables اشکم را در آورد و The Best offer هم تکانم داد، گرچه فقط اندکی. اما عیشم با Stand up guys و آل پاچینوی تمام نشدنی‌اش کامل شد. یک فیلم جمع و جور و پرشور. از این هفت فیلم Stand up guys را به شدت توصیه می‌کنم.

درضمن از کتاب هم غافل نبودم. دل سگ بولگاکف را یک ضرب تا ته رفتم و پرونده شماره آبان همشهری داستان را هم بستم. خلاصه تعطیلات بدی نبود. به قول یارو گفتنی پربار بود. خب فردا صبح باید پاشوم و خانه را آب و جارو کنم که دخترها دارند می‌آیند، دیگر وقتش است که بیایند.

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

فیلم‌های خوب هم تاریخ مصرف دارند

می‌گویند فیلم‌های خوب تاریخ مصرف ندارند. در این نوشته به شما ثابت خواهم کرد که اینطور نیست. برای اثبات این مساله، از برهان خلفی استفاده می‌کنم که این روزها حی و حاضر پیش چشم همه ماست. همین فیلم جدایی نادر از سیمین را می‌گویم که به احتمال فراوان آن را دیده‌اید، اگر ندیده‌اید لابد یا خواجه حافظ شیرازی می‌باشید یا نمی‌باشید. به هرحال این یک فیلم کاملا تاریخ مصرف‌دار است. در عین حال که فیلم خوبی هم هست. این نظر شخص بنده نیست البته که بسیاری از منتقدان و تماشاگران چه در این ور آب و چه آن ور آب متفق القول بر این باوراند که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. وگرنه مشنگ نیستند که چپ و راست جایزه نثارش کنند. آخرینش همین گوی بلورین زیبا که بسیار باعث افتخار و سرفرازی ملت گردید و مشعوف‌مان نمود. کاندید اسکار هم که شد، آن هم در دو رشته. پس ناچاریم بپذیریم که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. اما همین فیلم خوب، چنان این روزها در سراشیبی سقوط آزاد افتاده و تاریخ مصرف ترکانده که در تاریخ بی‌سابقه بوده است. می‌پرسید چطور؟ عرض می‌کنم. اصلا اول شما به یک سوال بنده پاسخ دهید. به نظر شما این آقای نادرخان چند تا سکه مهر سیمین خانم کرده باشد خوب است؟ خب اگر این زوج از این مدل‌ها بوده باشند که تاریخ تولد عروس و چیزهای از این دست را مهریه قرار دهند که دست کم هزار تا روی شاخش است. حالا ما می‌گوییم سیمین خانم خیلی در بند مادیات نبوده و واسه جوانی‌های آقا نادر غش و ضعف می‌رفته و به چارصد پانصد تا رضایت داده باشد. خب با این اوضاع آشفته‌ی بازار و سکه‌ای که قیمتش روز به روز که نه، دقیقه به دقیقه بالا می‌رود، آخر کدام مرد ابلهی فکر جدایی به مخیله‌اش خطور می‌کند. حتی اگر فرض کنیم که آقا نادر و سیمین خانم از این زوج‌های تریپ روشنفکری و رمانتیک بوده باشند و مثلا گل و بوته مهر هم کرده باشند، الان که نرخ همه چیز غیر از جون آدمیزاد به دلار محاسبه می‌شود، هزینه همین هم خودش خداد تومان می‌شود. پس واضح و مبرهن است که جدایی نادر از سیمین اگر با شرایط سه چهار ماه پیش منطقی بوده، الان دیگر هیچ چیزش با واقعیت منطبق نیست و به قول معروف تاریخ مصرفش گذشته. حتی می‌گویند خود آقای فرهادی هم متوجه این قضیه شده و مدتی است که شبانه‌روز و بی‌وقفه دارد روی فیلمش کار می‌کند تا آن را با شرایط روز منطبق کند. و گرنه اعضای آکادمی اسکار هشدار داده‌اند که به دلیل تخیلی بودن، این فیلم را از بخش مسابقه خارج می‌کنند و خیلی اگر لطف کنند فقط در بخش جشنواره جشنواره‌ها و همراه با فیلم‌های تخیلی دیگر از جمله گودزیلا علیه گیدورا و جک و ساقه لوبیا به نمایش خواهند گذاشت. به همین دلیل آقای فرهادی این روزها حسابی درگیر کار است. حتی ایشان قرار است نام فیلم را هم از جدایی نادر از سیمین به "بازگشت نادر و سیمین سر خانه و زندگی خودشان" تغییر دهد. بنابر گزارشاتی که از منابع محرمانه به دست‌مان رسیده خلاصه داستان "بازگشت نادر و سیمین" چنین چیزی خواهد بود: نادر و سیمین در دادگاه نشسته‌اند و سیمین به قاضی می‌گوید آقای قاضی این نادر با من خارج نمی‌آید و نادر در جواب می‌گوید آقای قاضی من غلط بکنم روی حرف سیمین خانم حرف بزنم. من تعهد کتبی و محضری می‌دهم که هرکجا سیمین خانم بفرماید بنده در رکاب ایشان حاضر و آماده باشم. خارج که سهل است. شما فقط برق یکی از آن سکه‌های پشت قباله را نشان من بدهید تا ببینید چطور تا قله قاف تخته گاز می‌روم. اصلا خانم پاشو همین الان برویم خانه بار و بندیل را ببندیم و تا شب نشده راه بیافتیم. و بدین ترتیب سیمین و نادر با هم آشتی می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و می‌رود پی‌کارش.

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

آقای فرهادی، مواظب خودتان باشید

آقای اصغر فرهادی عزیز، دم شما گرم. بینهایت سپاسگزارم از اینکه باعث شدید نام ایران جایی و جوری برده شود که مایه سرافرازی است. گلدن گلوب حلال‌تان. به امید اسکار که دیگر حسابی به دستان‌تان نزدیک شده و چشمک می‌زند. الحق که نماینده‌ای شایسته برای کشورمان هستید. ممنون که خوش لباس می‌پوشید و جلوی این خارجی‌های ندید بدید، تر و تمیز می‌گردید. بگذارید برای یک بار هم که شده ببینند ما واقعا چه شکلی هستیم. به امید موفقیت بعدی شما در مراسم اسکار. راستی یک خواهش دارم. قبل از آمدن به ایران، البته اگر گذرتان این طرفها افتاد، حتما کمی اسپند دود کنید و دور سر بگردانید. در کوچه پس کوچه‌های هالیوود هم بگردید ببینید آیا مغازه‌ای، دکه‌ای یا زیرپله‌ای پیدا می‌شود که چشم زخم بفروشد. اگر نیست، بفرمائید خودم از بازار تجریش چند عدد درشتش را می‌خرم و به آدرس شما پست می‌کنم. مبادا فراموش کنید. حتما قبل از آمدن به ایران خود را با انواع و اقسام ادوات ضد چشم، مجهز نمایید. بخصوص آن گوی زرین را خوب با ریسه‌های باباقوری بپوشانید. مبادا هنگامی که می‌خواهید از هواپیما پیاده شوید، هدف چشم‌های دوربُرد و میان بُرد قرار گیرید و خدای نکرده پایتان بلغزد و گوی زرین از دستتان ول شده، صد تکه گردد. خودتان که بهتر می‌دانید. اینجا همه با هم دشمن‌اند و کسی چشم ندارد موفقیت کسی راببیند. ممکن است خیلی‌ها لج‌شان گرفته باشد از اینکه شما کنار آنجلینا جولی ایستاده‌اید و با برد پیت گپ زده‌اید. برای کسانی که نهایت افتخارشان این است که از فلان هنرپیشه طنزهای شبانه روی یک تکه دستمال کاغذی امضایی گرفته‌اند، شاید سنگین باشد که شما در جمعی نشسته‌اید که اسپیلبرگ و اسکورسیزی در آن حاضر بوده‌اند. درضمن مواظب آنها هم باشید که هر کس را که کمی برای مملکت وجهه می‌خرد، به دشمن وصل می‌کنند و همه اعتبار طرف را به حساب توطئه استکبار جهانی می‌نویسند. خلاصه اینکه نه گول چهره های خندان و "مبارک باد" گو را بخورید و نه بی‌خیال ابروهای درهم و چشمهای غضبناک بعضی‌ها شوید. قبل از اینکه دیر شود چشم رخم را جدی بگیرید آقای فرهادی. چشم رخم را جدی بگیرید.

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

درهم و برهم

این یک پست درهم و برهم است. راستش حوصله نداشتم برای هر موضوع یک پست جدا بنویسم. این است که همه را با هم قاطی کرده‌ام. نتیجه‌اش شده است این. کار را که به وقتش انجام ندهی همین می‌شود دیگر. عوضش وقت خواننده کمتر گرفته می‌شود. وقت خودم هم ایضاً.

ازکجا شروع کنم؟ فیلم ، کتاب، موسیقی... کم و بیش از همه‌شان دور افتاده‌ام و فقط برای خالی نبودن عریضه به هریک نوکی می‌زنم. شبانه روز را دو سه روز پیش دی‌وی‌دی‌اش را گرفتم و توی خانه دیدم. حالم بد شد. نمی‌دانم کِی این کارگردان‌های محترم ایرانی می‌خواهند دست بردارند از پیچاندن موضوع و ریختن یک دوجین شخصیت نصفه و نیمه و بی‌ربط توی فیلم. چرا نمی‌شود راحت و سرراست فقط داستان‌تان را بگویید؟ این همه می‌پیچانید که چه بشود؟ فیلم خارجی درست و حسابی هم خیلی وقت است ندیده‌ام. از وقتی برادرها ریختند و فیلمی محل را بستند، مانده‌ام بی‌فیلم و یک جورایی خمار. دیگر رسیده‌ام به فیلمهای ته کاسه. کاسه آجیل دیده‌اید ته‌اش چه جوری است. پر از آشغال و پوست تخمه و خاک آجیل.

تئاتر هم که یک جورایی عرصه طبع آزمایی سینمایی‌ها شده. آخرین بار گمانم دو سه ماه پیش بود که نمایش خرده خانم را دیدم که کارگردانش کیومرث پوراحمد و بازیگرش گلاب آدینه بود. به جرأت می‌گویم که یکی از بدترین تئاترهایی بود که درعمرم دیده بودم. باورش شاید سخت باشد. ترکیب پور احمد و آدینه تا این حد غیرقابل دیدن باشد. ولی این طور بود. خلاصه چندان انگیزه‌ای برای تئاتر هم ندارم.

اما موسیقی، توی این کسادی بازار موسیقی داخل و خارج که اغلب آدمهای اسم و رسم دار افتاده‌اند در سراشیبی سقوط، فعلا خوراکم فقط رضا یزدانی است. آلبوم جدیدش، ساعت فراموشی، را مثل آلبوم قبلی‌اش دوست دارم و زیاد گوش می‌کنم. خدا عمرش دهد. خدا زیادش کند. فقط همین است که حالم را جا می‌آورد. وقت اندکی که برای شنیدن دارم این روزها دربست در اختیار رضا یزدانی است.

چند تایی هم در یکی دو ماه اخیر کتاب خوانده‌ام. برادران کارامازف و شبهای روشن و قمارباز داستایفسکی، دوبلینی‌های جویس، پاریس جشن بیکران همینگوی، توپ مرواری هدایت. ماهی یک عدد هم مجله داستان می‌خوانم که بدک نیست. مجله فیلم و دنیای تصویر را هم تعطیل کرده‌ام. بیشتر به دلیل اینکه دیگر جایی برای نگه داشتن‌شان نداشتم.

خلاصه این هم روزگار ما است. دل مان خوش است که مشغولیم. غافل از اینکه اندرخم یک کوچه‌ایم. البته چندان غافل غافل هم نیستیم. خودمان خوب می‌دانیم. به هرحال چه می‌شود کرد؟ همین است که هست، آش کشک خاله!

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

جُرم 1، 2، 3

1- معمولا وقتی دارم یک فیلم هالیوودی را به زبان اصلی می‌بینم، با انگلیسی دست و پا شکسته‌ام از هر ده تا کلمه دو سه تایش را بیشتر نمی‌فهمم. واسه اینکه یک چیزی از ماجراها دستگیرم بشود مجبورم به همین دو سه تا کلمه تکیه کنم و آنها را کنار هم بگذارم تا بفهمم که قضیه چیست. موقع دیدن جرم مسعود کیمیایی چنین حسی داشتم. انگار که دارم یک فیلم زبان اصلی نگاه می‌کنم. با اینکه کلمه‌ها همه فارسی هستند و چندان قلمبه سلمبه هم نیستند، با این حال خیلی وقت‌ها نمی‌فهمیدم دارند چه می‌گویند و منظورشان چیست. نمی‌دانم چه اصراری است که آدمهای کیمیایی اینطور حرف بزنند. دیالوگهایی که نه می‌شود فهمید و نه اصلا در دهان بازیگر می‌چرخد. از همه بیشتر پولاد کیمیایی که اصلا بازیگر این جور دیالوگ نیست. البته من نسخه دوبله نشده فیلم را دیدم. شاید کارگردان به همین دلیل خواسته فیلم را دوبله هم بکند تا ضعف‌های صدای بازیگران را بپوشاند. با این حال بهتر بود تکلیف تماشاگر را روشن می‌کرد که بالاحره نسخه دوبله را ببیند یا نسخه صدای صحنه را. هرچند در نسخه دوبله هم دیالوگ که همان دیالوگ است. این را که دیگر کاریش نمی‌شود کرد. شخصا ترجیح می‌دادم فیلم را کلا بدون باند دیالوگ و صدا و مثلا با یک زیرنویس روان و ساده می‌دیدم.

2- جرم اما تصاویر خوبی دارد. کیمیایی این بار از خود حوصله نشان داده و قدرت کارگردانی خود را به رخ کشیده است. ریتم فیلم عالی است و شخصیت‌ها فوق‌العاده. هرچند بعضی جاها منطق داستانی لنگ می‌زند و غیرواقعی به نظر می‌رسد. پایان بندی فیلم و آن سکانس اتوبوس و هتل هم نچسب است. با این حال مسیر داستان و انگیزه شخصیت پولاد، بسیار تاثیرگذار از کار درآمده.

3- جرم از چند فیلم اخیر کیمیایی به وضوح بهتر است. اما نه آنقدر که بهترین فیلم جشنواره باشد. با این حجم دیالوگهای عجیب و غریب دیدنش برای تماشاگر گاهی حوصله سربر و حتی اعصاب خردکن است. با این حال شخصا از تصاویر و خط داستانی آن لذت بردم. هرچند دیدنش را به کسی توصیه نمی‌کنم. مگر اینکه طرف، عاشق کیمیایی و فضا و دیالوگ‌های کیمیایی‌وار باشد. به هرحال اگر بعنوان یک تماشاگر عادی به دیدن جرم می‌روید، برای اینکه بتوانید لذت ببرید و برای اینکه دیالوگها روی اعصابتان نروند بهتر است یک جاهایی گوش خود را بگیرید یا خودتان را به نشنیدن بزنید.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

فیلم، کِیف و دیگر هیچ

مدتی است که کمتر نقد فیلم می‌خوانم و بیشتر به حس خودم اتکا می‌کنم. آدم یا از فیلم لذت می‌برد، یا نمی‌برد. اینکه بعد از خواندن نقد مثبت آدم بنشیند و برای خودش دلیل بتراشد که حتما باید از فیلم خوشش می‌آمده کار خبطی است. اولین اصل فیلم دیدن این است که باید از فیلم لذت برد. نه اینکه چهارچشمی حواس آدم به شخصیت پردازی و فیلمنامه باشد. بدتر از آن وقتی است که آدم در فیلم دنبال حرف بگردد و یک فیلم خسته کننده و غیرقابل تحمل را بخاطر بیانیه‌های جورواجور که تویش صادر شده الکی ببرد بالا و همه جا در وصف آن داد سخن دهد.
البته می‌شود از فیلم خوب، و حتی فیلم بد، درباره شخصیت پردازی و فیلمنامه و غیره چیزهایی آموخت و فوت و فن فیلم خوب ساختن را فراگرفت. اما نمی‌شود از فیلمی تعریف کرد به صرف اینکه مثلا شخصیت پردازی‌اش خوب بوده. معیار اول و آخر فیلم خوب، لذت است. لذت! از فیلم باید حظ برد. باید کیف کرد.
خب البته این هم هست که هرکسی ممکن است با یک چیز سر کیف بیاید. یکی با اخراجی‌ها حال کند و یکی با درخت گلابی. یعنی پس خوب و بد فیلم هم نسبی است؟ معلوم است که نیست. مگر می‌شود هم اخراجی‌ها فیلم خوبی باشد و هم درخت گلابی؟ پس تکلیف چیست؟ تکلیف؟ تکلیفی نیست. اینجا جایی است که راه ما از هم جدا می‌شود. بهتر است هرکدام برویم فیلم خودمان را ببینیم و از حرف و حدیث و شخصیت و فردیت و محتوا و فرم و این چیزها بگذریم. اما واسه اینکه بالاخره یک جایی همه به هم برسیم بهتر است همه‌مان تا اطلاع ثانوی کمتر حرف بزنیم و بیشتر فیلم ببینیم و کتاب بخوانیم.

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

شباهت اخراجی ها و اره

هفت هشت ده سالی است، درست شب هالوین ، سازندگان سری فیلم‌های سینمایی اره، دست به کار می‌شوند و یک اره‌ی تازه رو می‌کنند و ملت هم می‌روند که روی پرده شاهد بریدن و تکه تکه کردن و مثله شدن یک مشت آدم بیچاره از همه جا بی‌خبر باشند. تا به حال این سنت توی ایران باب نبوده. چون اصولا دنباله سازی برای فیلم‌های سینمایی چندان مرسوم نبوده. اما انگار قرار است با فیلم اخراجی‌ها این سنت باب شود. اینطور که به نظر می‌رسد قرار است از این به بعد تا اطلاع ثانوی، هرسال دم عید جناب ده‌نمکی، این مرد همه فن حریف، یک عدد اخراجی‌های جدید بفرستد روی پرده. البته حق هم دارد. با این پولی که ایشان از دو قسمت اول اخراجی‌ها پارو کرده‌اند من هم اگر جای او بودم همین کار را می‌کردم و سالی یک اخراجی‌ها که سهل است، هر شش ماه یکبار و چه بسا ماهی یک دانه اخراجی‌ها می‌ساختم. کاری که ندارد. چندتا بازیگر حاضر به یراق می‌خواهد که خدا را شکر به مقدار کافی هست. اندکی هم لودگی و ادا و اطوار و شوخی‌های سبک که آن هم در خون ما ایرانی‌ها است و در هر کوی و برزن ریخته و کسی نیست جمعش کند. خلاصه همه چیز مهیا است برای اینکه آقای ده‌نمکی هی اخراجی‌ها بسازد و هی پول درآورد. البته اخراجی ها یک وجه مشترک دیگر هم با فیلم اره دارد. اینکه در فیلم اره اگر دست و پا و دل و روده را اره می‌کنند، در اخراجی‌ها جفت‌پا می‌پرند روی اعصاب‌تان و مشغول اره کردن و سمباده زدن مغز و روح‌تان می‌شوند.

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

همه‌اش یک مشت مروارید سفید؟

امسال از تماشای فیلم های جشنواره محروم بودم. بخصوص آسمان محبوب استاد مهرجویی را دوست داشتم ببینم که نشد. امیدوارم هرچه زودتر اکران شود. به هرحال خبرها را دنبال می کردم.
امروز یادداشت امیرقادری درباره آسمان محبوب منتشر شده . این یک پاراگراف آن را بسیار دوست داشتم. با هم بخوانیم:

"آسمان محبوب خوب بود. همه چیزش درست بود. دنیایش، مسیرش، شادمانی‌اش، مرگش و رقصش. اما همه‌اش یک مشت مروارید سفید از دل رود به این بزرگی و خروشانی؟ این روزها و با این همه پاسبان ذهن و بازجوی ناخودآگاه گناه آلود فشرده، در دورانی که فیلم محبوب روشنفکرها، همان آثاری است که متهم‌شان می‌کند، خیلی شما را می خواهیم آقای مهرجویی. در پروژه بعدیتان مرد اسباب بازی فروش، کم فروشی نکنید شما را به خدا."

به هرحال توصیه می‌کنم همه‌ی یادداشت رابخوانید (اینجا). به این امید که هرچه زودتر لذت دیدن فیلم نصیب مان شود.

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

دماغ به سبک ایرانی

دماغ به سبک ایرانی نام فیلم مستندی است به کارگردانی مهرداد اسکوئی که درسال 2006 ساخته شده. این مستندی است که به موضوع اپیدمی عمل‌های بینی در ایران می‌پردازد و سر و صدای زیادی به پا کرده و اسم و رسمی به هم زده است. همچنین در جشنواره‌های گوناگون جهانی شرکت کرده است.

به دلیل چیزهایی که درباره این فیلم شنیده بودم، مشتاق بودم این فیلم را ببینم. با اینکه اصولا فیلم مستند بین نیستم و درباره نقد مستند و خوب و بد این گونه فیلم‌ها هم خودم را صاحبنظر نمی‌دانم، با این‌حال بعنوان یک بیننده عادی از این فیلم خوشم نیامد. البته سعی می‌کنم خودم را از پیش زمینه‌های ذهنی که از قبل نسبت به این فیلم داشتم خلاص کنم. راستش انتظار داشتم دماغ به سبک ایرانی لحن طنز داشته باشد. چیزی شبیه "تهران انار ندارد". شاید دلیل این فکر، نام این فیلم بود و اینکه به نظرم این موضوع بسیار جا برای پرداخت طنزآمیز داشت و منطقی‌ترین نوع رویکرد به این موضوع را رویکرد طنز می‌دانستم. همین باعث شد که هنگام برخورد با این فیلم جا خوردم. به هرحال سعی می‌کنم درباره این فیلم فارغ از این پیش زمینه ذهنی نظر بدهم.

فیلم بر اساس مصاحبه با آدمها شکل می‌گیرد. سازنده سعی کرده به هرجا که ربطی به موضوع عمل بینی داشته سری بزند. از بیمارستان و مطب پزشکان جراح زیبایی گرفته تا مدرسه دخترانه. او با افراد متقاضی جراحی، با پزشکان، با عمل کرده‌ها و دختران و پسران نوجوان مصاحبه کرده است. سازنده سعی کرده هنگام مصاحبه‌ها فقط نظرات مصاحبه شونده را بشنود و سعی نمی‌کند با سوال و جواب بحث ایجاد کند و موضوع را بسط دهد و جهت گیری کند. همین مساله شاید این توهم را ایجاد کند که سازنده جانب بی‌طرفی به موضوع را نگه داشته است. با این حال از همان ثانیه اول، سازنده با نمایش تصاویر جنگ ایران و عراق رسما موضع خود را اعلام می‌کند. همچنین در فیلم مصاحبه هایی با برخی روحانیون وجود دارد. روحانیونی که نظراتشان از پیش مشخص است و هم مصاحبه کننده و هم بیننده می‌دانند که ایشان چه خواهند گفت. سازنده با این ترفند می‌خواهد رابطه جراحی‌های بینی را با دورافتادن از باورهای مذهبی جوانان مطرح کند. هرچند در فیلم اغلب از این مساله بعنوان نبود هویت در جوانان نام برده می‌شود. با این حال از آنجا که همه مصاحبه شوندگان مخالف، روحانیون هستند و ایشان هم قشر مذهبی جامعه را نمایندگی می‌کنند (نه لزوما همه هویت‌مندان جامعه را) مستند دماغ به سبک ایرانی آشکارا دلیل جراحی‌های بینی را نبودن مذهب و البته دور افتادن از فضا و حال و هوای جنگ می‌داند. یکی از مصاحبه شوندگان چنین اعلام نظر می‌کند که "جنگ، نعمت است". حال این سوال پیش می‌آید که بسیاری کشورهای دیگر با آنکه نه جنگی داشته‌اند و نه باورهای مذهبی‌شان آنقدر که ما می گوییم قوی است، چرا میزان جراحی‌های زیبایی میان مردم شان کمتر از ما است؟ منظور من از نوشتن اینها این نیست که من با عمل بینی موافقم. اتفاقا من از مخالفان این مساله و سایر عمل های به اصطلاح زیبایی هستم. مشکل من با رویکرد سطحی فیلم است که تقصیر همه بی‌هویتی جوانان را دورشدن از مذهب و جنگ می‌داند.

تا اینجا هرچه گفتم بحث محتوا بود. اما از دید ساختاری هم این فیلم به نظرم چندان موفق نیست. باز هم تکرار می‌کنم که در زمینه مستند به هیچ وجه خودم را صاحبنظر نمی‌دانم. با این حال حداقل انتظارم این است که این فیلم که زمانش نیز چندان طولانی نیست (زیر یک ساعت) بتواند بیننده را سرجایش بنشاند و خسته نکند. اما شخصا هنگام دیدن فیلم حوصله‌ام سر رفت و از نیمه‌ی آن برای تمام شدن‌اش لحظه شماری می‌کردم. یکی از دلایل این مساله به نظرم نوع مصاحبه‌ها است. مصاحبه کننده از بوجود آوردن چالش پرهیز کرده و از اغلب آدمها تنها یک نظر پرسیده و یک جواب گرفته است. فیلم هیچ چیز، حتی یک کلمه فراتر از آنچه تماشاگر انتظار دارد بشنود، ارائه نمی‌دهد. در مصاحبه‌ها هم هیچ چالشی وجود ندارد که بیننده را جذب کند. تنها قسمتهایی که کمی جذاب است مصاحبه با دختران دبیرستانی است که به دلیل شر و شور و روحیات جوانانه‌شان، پاسخ‌های کم و بیش جالبی به مصاحبه کننده داده‌اند. همین. جز این فیلم هیچ جذابیتی برای بیننده ندارد و هیچ شور و شوقی در بیننده ایجاد نمی‌کند. راستی فیلم یک چیز خوب دیگر هم دارد، حضور نصرت کریمی. حیف که چند ثانیه بیشتر نیست.

به نظرم موضوع جراحی های بینی موضوع جذابی است که جا برای کارهای بیشتر و بهتر دارد. مخصوصا همانطور که گفتم طنز برای چنین موضوعی خوب جواب می‌دهد. امیدوارم باز هم مستندسازان به سراغ این موضوع بروند و البته این بار فیلمی بسازند که بشود راحت‌تر تماشایش کرد و فقط خوراک این جشنواره و آن جشنواره نباشد.

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

شباهت

بازی تنیس یکی دو روز پیش نادال و فدرر روی آبهای خلیج فارس، آدم را یاد سکانس معروف رودررویی رابرت دنیرو و ال پاچینو در فیلم Heat می‌اندازد.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

پیشنهادهای فرهنگی ماه

فیلم:
Whatever works:
ساخته وودی آلن. از معدود فیلمهایی است که آلن ساخته و خودش در آن بازی نکرده است. یک فیلم جمع و جور و البته وودی آلنی تمام عیار است. فیلمی شیرین و دوست داشتنی که همان دلمشغولی‌های همیشگی آلن، زن و مرد، زندگی و مرگ را در خود دارد. دیدنش لذت‌بخش است.

کتاب:
کتاب های کوچک انتشارات نیلا
انتشارات نیلا تعداد زیادی از کتابهای خود را با اندازه جیبی و به نام کتاب کوچک منتشر کرده است. اغلب این کتابها داستان‌های کوتاه هستند و تعداد صفحاتی زیر 30 دارند. خواندن اغلبشان زیر نیم ساعت زمان می‌برد. از همه جور نویسنده‌ای هم در کتابها پیدا می‌شود. از وودی آلن و سام شپرد تا همینگوی و اینگمار برگمان. ترجمه‌ها هم ،دست کم آنها که من خواندم، خوب‌اند. قیمت‌ها هم ارزان، هرکدام 500 تومان. دیگر چه می‌خواهید؟
چند وقت پیش که رفته بودم شهر کتاب، ده دوازده تا از این کتابها را خریدم و همه‌اش شد حدود پنج هزار تومان. برای کسانی که داستان دوست دارند و وقت کمی دارند ایده‌آل است. خوبی‌اش این است که آدم با یک وقت اندک می‌تواند یک کتاب کامل بخواند.

نمایش:
قاتل بیرحم
گرچه صحنه نمایش از بزرگان خالی است و با اینکه قیمت بلیتهای تئاتر آنقدر بالا رفته که خیلی‌ها که قبلا به راحتی قادر به پرداخت بهای آن بوده‌اند، الان مثل من باید بنشینند و چرتکه بیندازند که آیا پول‌شان به تئاتر می‌رسد یا خیر. با این حال تئاتر جای خود را دارد و روشن نگه داشتن چراغش بر همه واجب است. پیشنهاد تئاتری این روزهای من نمایش قاتل بی‌رحم است که در تماشاخانه ایرانشهر اجرا می‌شود. نویسنده‌اش هنینگ مانکل و کارگردانش مسعود رایگان است. بازیگرانش هم هومن سیدی، رویا تیموریان، جواد عزتی و ... هستند. نمایش جمع و جور و خوبی است با داستان خوب و بازی‌های دلپذیر. هرچند گمانم دیگر روزهای آخر اجرای آن باشد. راستی اگر مشکلات تنفسی دارید دیدن این نمایش را توصیه نمی‌کنم. چون حین اجرا در یک فضای کوچک و بسته آنقدر دود و بخار می‌پراکنند که نفس آدم می‌گیرد. بعدا نگویید نگفته بودی!

ترانه:
ترانه‌های "ساعت 25 شب" و "داغ" رضا یزدانی
دفعه پیش ترانه "میعادگاه" از آلبوم اخیر رضا یزدانی را پیشنهاد کردم. دوست داشتم این دفعه از یک خواننده و آلبوم دیگر ترانه‌ای پیشنهاد کنم. اما تازگی ها چیز دندان گیری نصیبم نشده. چند ترانه‌ای که از آلبوم تازه فرامرز اصلانی شنیده‌ام همه معمولی بودند. آلبوم علیرضا قمیشی هم گرچه جا برای صحبت دارد (بیشتر از نظر احساسی و ارتباط پدر و پسری تا از نظر موسیقی) چندان آدم را سرحال نمی‌آورد. این است که باز می‌روم سراغ آلبوم ساعت 25 شب. این بار از دو ترانه اسم می‌برم. یکی ترانه "ساعت 25 شب" که ترک 4 آلبوم است و به نظرم بهترین ترانه این آلبوم است و دیگر ترانه "داغ" که آخرین ترانه این آلبوم است و هم شعر و موسیقی متفاوت و گیرایی دارد. کلا این آلبوم بهترین آلبوم منتشر شده چند ماه اخیر موسیقی ایران است و همه ترانه هایش بدون استثنا شنیدنی است.


و یک ضد پیشنهاد:
فیلم The Limits of control ساخته جیم جارموش را دیدم که خوشم نیامد. کلا سینمای جارموش سینمای مورد علاقه من نیست. بخصوص این فیلم که بسیار متظاهرانه و بیشتر سمبلیک بود تا یک داستان سر راست و دارای چفت و بست و منطق. با احترام به دوست داران سینمای جارموش من از این فیلم خوشم نیامد و به کسی هم پیشنهادش نمی‌کنم. نظر من است دیگر!

تا پیشنهادهای بعدی خدانگهدار...

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

درباره سن پطرزبورگ




1- سن پطرزبورگ گرچه بعضی جاها حسابی می‌خنداند اما فیلم منسجمی نیست. مانده است بلاتکلیف که بالاخره کمدی‌ای است که با ادا و شکلک قرار است بخنداند یا یک کمدی موقعیت و شخصیت پرداز. مقایسه کنید مثلا اداها و چشمک زدن‌های عصبی یا نمایش اغراق آمیز قرص خوردن بهاره رهنما را با نوع کمدی که با حضور زوج تنابنده، قاسم خانی شکل می‌گیرد. این دو جنس کمدی کنار هم نمی‌نشینند و آدم نمی‌فهمد آخرش با چه جور کمدی‌ای طرف است.

2- شوخی‌های فیلم گاه فوق العاده‌اند و گاه بسیار سطحی. سکانس حضور فرشاد و کریم در خانه زن و اسپانیایی حرف زدن‌شان بی‌نظیر است. همینطور سکانس خاکسپاری. اما مثلا سکانس تئاتر و موش و گربه بازی فرشاد که می‌خواهد دور از چشم نامزدش، زن را همراهی کند چیزی نیست جز یک شوخی نخ‌نما که از جایی به بعد حتی حوصله تماشاگر را سر می‌برد. یا سکانس انتهای فیلم در هواپیما و اینکه فرشاد باز دارد مخ یک نفر دیگر را به همان شیوه و با همان حرف‌های همیشگی می‌زند، کاملا کلیشه‌ای است. اصولا حضور قاسم خانی، در هواپیما توجیه ندارد. از حضور همزمان کریم و فرشاد در یک هواپیما و یک پرواز که بگذریم، اصلا فرشاد قاعدتا انگیزه‌هایش برای رفتن به سن‌پطرزبورگ نباید آنقدر قوی باشد. این فقط تمهیدی است برای بازگذاشتن راه برای ساخت سن‌پطرزبورگ 2.

3- داستان فیلم لنگ می‌زند و این از پیمان قاسم خانی بعید است. امین حیایی که اول فیلم با پیرمرد تصادف می‌کند، یک دفعه از کجا و برای چه سر و کله‌اش دوباره پیدا می‌شود؟ اگر همه دوستان و آشنایان کریم در جریان وقایع هستند این همه موش و گربه بازی برای چیست؟ ظاهرا پاسخ همه ابهامات و گیرهای منطقی داستان قرار است سکانس پایانی فیلم در کلیسا باشد. اما این اطلاعات آنقدر دیر به تماشاگر داده می‌شود و همه چیز آنقدر هول هولکی برگزار می‌شود که تماشاگر قبل از اینکه وقت کند اتفاقات را هضم کند و رابطه‌ها را پیدا کند فیلم تمام می‌شود.

4- بخش‌های شبه مستند فیلم با صدای ناصر طهماسب را دوست داشتم. به نظرم بسیار به جا استفاده شده بود و بعنوان پاساژهایی فیلم را به جلو هل می‌داد و حال و هوای فیلم را هم عوض می‌کرد.

5- خداییش سر و وضع فرشاد و کریم با آن عینک و کلاه مخملی، به گانگسترهای فیلمهای دهه 60 بیشتر می‌خورد یا به یک جراح زیبایی!

6- اما زوج تنابنده و قاسم خانی عالی‌اند. تنابنده یک جوان ساده جنوب شهری است و قاسم خانی یک بچه زبل کلاس بالا. به هم می‌آیند. به نقش هایشان هم همینطور.

7- البته که توصیه می کنم فیلم راببینید. بعضی سکانس هایش شاهکارند و الحق می‌خندانند. فیلم خوش ساختی هم هست و این از بهروز افخمی بعید نیست. با این حال انسجام لازم را ندارد و هم از نطر کمدی و هم داستانی، یکدست نیست. همین باعث شده درحد یک کمدی متوسط باقی بماند و نتواند خود را به جایگاه کمدی‌های درجه یک ایرانی (که البته تعدادشان شاید بیشتر از تعداد انگشتان یک دست نباشد) برساند.

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

امان از این قهوه تلخ

چه حکایتی است که تا یک نفر کارش می‌گیرد و مردم به‌اش توجه می‌کنند، زود یک عده شاخک‌هایشان فعال می‌شود واسه بهانه جویی و خرده گیری؟ نمونه‌اش همین سریال قهوه تلخ مهران مدیری که استقبال مردم ازش بی‌نظیر بوده و این روزها نقل مجالس است. اگر این سریال را دنبال کرده باشید می‌دانید که مدیری در آغاز قسمت اول چند کلامی با بیننده صحبت می‌کند و با قسم و آیه و جان من و جان تو، از بینندگان می‌خواهد که قهوه تلخ را کپی نکنند. همین شد دستمایه اولین بهانه جویی‌ها. درست فردای روزی که قسمت اول این سریال پخش شد، بعضی‌ها، سرخوش از اینکه دارند مچ مهران مدیری را می گیرند و او را رسوا می‌کنند، به ترانه تیتراژ آغاز سریال گیر دادند که چرا مدیری در تیتراژ، ترانه "امشب شب مهتابه" را خوانده و اسمی از سازنده‌اش نبرده است و او را که بینندگانش را به رعایت کپی رایت فرا خوانده بود، متهم کردند به نقض کپی رایت. خب البته من هم موافقم که خوب بود مهران مدیری در تیتراژ سریال‌اش اسمی از سازندگان این ترانه هم می‌برد. اما گمان نمی‌کنم کسی پیدا شود که نداند مدیری "امشب شب مهتابه" را خودش نساخته است. این یک ترانه فولکلور است که بارها و بارها خوانده شده و باز هم خوانده خواهد شد. هیچ کس هم نمی‌تواند آن را قبضه کند و ادعا کند که مال او است. مگر اینکه یک دفعه همه ملت همزمان آلزایمر بگیرند و یادشان برود که ترانه "امشب شب مهتابه" ای هم قبلا بوده است.

گیر بعدی به سریال بعد از قسمت سوم داده شد. وقتی که خط کلی قصه معلوم شد. بعضی ها که دوباره حس مچ گیری خون شان زده بود بالا با دیدن قسمت سوم شست‌شان خبردار شد که ای دل غافل ، این که همان قصه "ماشاله خان در بارگاه هارون الرشید" ایرج پزشکزاد است. خلاصه دوباره داغ دلشان تازه شد که مدیری نابکار، تو که خودت اوستای نقض کپی رایتی چطور از مردم می خواهی که قهوه تلخ‌ات را کپی نکنند؟ اما آنها که ماشاله خان را خوانده‌اند می‌دانند که تمام شباهت این کتاب با قهوه تلخ مدیری، همان سفر شخصیت اصلی به گذشته است و بس. اصولا سفر در تاریخ (گذشته و آینده) یک تم جذاب در تاریخ سینما است که بسیار مورد استفاده قرار گرفته و فیلمهای زیادی با این تم ساخته شده‌اند. اگر اینطور باشد اصولا هر فیلمی که قرار است ساخته شود باید یک لیست بلندبالا در ابتدای آن بعنوان آثاری که یک جوری از آنها الهام گرفته‌اند نمایش داده شود. با این اوصاف مثلا در سینمای هند با توجه به شباهت ها و موتیف‌های همیشگی، هر فیلمی باید به کل سینمای هند از اولین فیلم ساخته شده تا آخرین آن ادای احترام کند.

و اما گیر تازه به قهوه تلخ مدیری: تشکل حامیان حیوانات به دلیل استفاده از پوست حیوانات در سریال قهوه تلخ، از آن انتقاد کرد. اینجوری!

من می‌گویم بیایید ما هم یک گیری بدهیم حالا که بازارش گرم است.
مثلا می‌شود به تبلیغات منفی و غیرانسانی این سریال علیه بادنجان، این میوه! خوشمزه و خوش‌ترکیب اعتراض کرد.
یا همه خانمهایی که اسمشان شکوفه است به این نره غول قهوه تلخ اعتراض کنند.
کلا سعی کنید اعتراض کنید... به چی اش زیاد مهم نیست!

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

فیلم روز

- سلام آقای فیلم نژاد، از اوضاع سینما چه خبر؟ فیلم خوب این روزها چی هست؟

- هیس، یک دقیقه ساکت باش ببینم بالاخره این معدنچی‌های شیلی کارشون به کجا کشید.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

حکایت تکراری هنرمندان این سرزمین

حکایت لغو پروانه ساخت فیلم جدید اصغر فرهادی، آن هم حین فیلمبرداری، فقط به دلیل یاد کردنش از بهرام بیضایی، گلشیفته فراهانی، امیرنادری و محسن مخملباف در جشن خانه سینما، از آن حکایت‌ها است. از آن حکایت‌های غم انگیز و باورنکردنی که نمی‌شود درباره‌اش حرف زد. چرا نمی‌شود؟ به همان دلیل که اصغر فرهادی حرف زد و نتیجه‌اش را دید. پس بهتر است اینجور وقت‌ها (مثل باقی اوقات) آدم سفره دلش را باز نکند و به یک اظهار تاسف ساده بسنده کند.

پیوندهای مربوط:

فیلمبرداری "جدایی نادر از سیمین" به کارگردانی اصغر فرهادی، سازنده درباره الی، آغاز شد.

اصغر فرهادی: امیدوارم به زودی وضع، وضع بهتری باشد

فیلمبرداری "جدایی نادر از سیمین" متوقف شد

پروانه ساخت فیلم اصغر فرهادی لغو شده است؟

دلیل لغو پروانه ساخت از زبان معاونت سینمایی. جواد شمقدری: به ایشان یک هفته فرصت دادند که حرف‌های‌شان را اصلاح کنند، اما این کار را انجام نمی‌دهند.

جدایی اصغر از...؟ (یادداشت مهرزاد دانش درباره خبر لغو مجوز فیلم جدید اصغر فرهادی)

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

روز سینما

خب، امروز به سلامتی و میمنت در تقویم‌ها، روز سینما است. همانطور که چندی پیش روز زکریای رازی بود، یا بوعلی سینا یا فلان شهید. انگار همیشه این نامگذاری و بزرگداشت‌ها برای آدم‌های مرده و چیزهای از دست رفته است. خب اگر اینطور باشد نامگذاری امروز به نام روز سینما نامگذاری بجایی است. درواقع گمانم قرار است این یک جور یادبود باشد. خب، یادش به خیر!
ولی خوش به حالشان، آنها که چنین روزی در تقویم‌شان نیست، اما در عوض سینما دارند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

شیر تو شیر

تیم فوتبال استقلال دارد قراردادی می‌بندد با یک سینما که از این به بعد بازی‌هایش بطور مستقیم آنجا پخش شود (منبع). مدیر روابط عمومی باشگاه استقلال در این باره گفته که "باید بلیت‌ها را خود باشگاه استقلال چاپ کند" و با افتخار ادامه داده که "درشرایطی که حق پخش تلویزیونی داده نمی‌شود ما حق پخش سینمایی را باب می‌کنیم"!

خدایی‌اش عجب شیر تو شیری شده. سینماها شده‌اند استادیوم. تلویزیون که مدتها است دست کمی از مسجد ندارد. بیچاره فیلمها و سریال‌ها هم که نه به این یکی راه دارند و نه به آن، سر از بقالی‌ها و قصابی‌ها درآورده‌اند. دانشگاه‌ها و مراکز فرهنگی و هنری و علمی هم که کلاً تغییر کاربری داده‌اند. به گمانم اینطور که پیش می‌رود تا چند وقت دیگر نانواها، دکان‌ها را تخته کنند و جایش کلاس رقص باز کنند. کله‌پزها بروند آرایشگر زنانه شوند. نجارها کلینیک بزنند و دست و پای شکسته جا بیندازند. پنبه زن‌ها هم حتما می‌روند توی ارکستر سنفونیک تهران گیتار باس می‌نوازند.