‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

وقایع نگاری یک اسکار بودار

هرچند که ظاهرا سکان کشتی جدایی نادر از سیمین دست اصغر فرهادی و دوستان بود، اما درواقع من هم نقش کمی در موفقیت‌های این فیلم نداشتم. اگر تا به حال لب از لب باز نکرده‌ام و صدایم در نیامده فقط به این دلیل بوده که عیش دوستان منقص نشود. وگرنه اگر من نبودم پیت حلبی هم به فیلم نمی‌دادند، چه برسد به اسکار. حالا که نزدیک سالگرد اسکار جدایی است و دیگر آبها از آسیاب افتاده، فقط و فقط برای ثبت در تاریخ سینما ناگفته‌ها و تلاش‌های ظریف و زیرپوستی که برای اسکار گرفتن این فیلم انجام داده‌ام را می‌گویم.

پارسال همین موقع‌ها بود، نشسته بودم لب جوی، پا روی پا انداخته گذر عمر می‌دیدم که تلفن همراهم شروع کرد به زنگ زدن. گوشی را برداشتم. آن طرف خط کسی نبود جز رفیق گرمابه و گلستانم، جرج کلونی. بعد از سلام و احوالپرسی‌های اولیه و خوبم تو چطوری و بابا کجایی بی‌معرفت‌های معمول، پرسید "جدایی نادر از سیمین را دیده‌ای؟" گفتم "ندیدم جان تو" گفت "ببین و نظرت را بگو، اگر تو بگی من توی هالیوود آشنا دارم اسکار را واسش می‌گذارم کنار". گفتم "آخر وسط این همه گرفتاری وقتم کجا بود که سر از جدایی این و آن در آرم؟" جرج گفت "حالا بخاطر من و نون و نمکی که با هم خوردیم یک کاریش بکن" این را که گفت من را برد به گذشته‌ها. یاد ایام قدیم و آن روزهای خوش افتادم که من و جرج و مصطفی سه تایی از در و دیوار بالا می‌رفتیم و آتش می‌سوزاندیم.

دوازده سال مدرسه را روی یک نیمکت می‌نشستیم. من و جرج هر کدام یک طرف و مصطفی هم می‌نشست وسط. مصطفی بچه بدی نبود. فقط گاهی می‌رفت توی هپروت. سرش را بالا می‌گرفت و در حالتی بین خواب و بیدار چیزهایی بلغور می‌کرد. بعد که به هوش می‌آمد می‌گفت که داشته با آدم فضایی‌ها اختلاط می‌کرده. خلاصه یک خرده مشنگ می‌زد. گاهی هم بچه‌های کلاس فامیلی‌اش را مسخره می‌کردند. اسمش مصطفی سبیل برگ بود. ظاهرا یکی از اجدادش یک جفت سبیل از بناگوش در رفته داشته به تیزی برگ درخت کاج که به پر هرکس که می‌گرفته برق از سه فاز طرف می‌پریده. واسه همین اسم خانوادگی‌شان شده بود سبیل برگ. مصطفی همیشه بخاطر فامیلی اش شکار بود. به همین دلیل تا هجده سالش تمام شد رفت ثبت احوال و فامیلی‌اش را کرد اسپیلبرگ. چون قصد خارج رفتن هم داشت اسم کوچکش را هم عوض کرد و گذاشت استیون. بعد هم که رفت خارجه و کارش گرفت. اما جرج از اول اسمش همین بود. خودم شناسنامه‌اش را دیده بودم، تویش نوشته بود جرج کلونی فرزند تقی.

وقتی در این افکار شیرین غوطه ور بودم، جرج بدون اینکه لام تا کام حرف بزند همینطور ساکت گوشی را نگه داشته بود. نخواستم بیشتر از این معطل‌اش کنم . گفتم فیلم را می‌بینم و به اش خبر می‌دهم و گوشی را قطع کردم.

چند روز بعد فرصتی دست داد و فیلم را دیدم. بدک نبود، اما نه آنقدر که سر و صدا کرده بود. با این حال تصمیم گرفتم از فیلم حمایت کنم. بیشتر به این دلیل که می‌دانستم حالا کو تا دوباره فیلمی از ایران چشم آکادمی اسکار را بگیرد. این بود که سریع به جرج زنگ زدم و گفتم "خرچنگ‌ها را بفرست بیاد" که منظورم جایزه اسکار بود. نخواستم پشت تلفن اسم اسکار را ببرم که مبادا گزک دست کسی داده باشم.

از آن طرف هم برای محکم کاری یک مشت دلار گذاشتم کف دست لئو دیکاپریو که استاد مسلم اینسپشن و این جور جنگولک بازی‌ها است، که برود به خواب اعضای آکادمی و به دل شان بیاندازد که اسکار را بدهند به اصغر.

باور نمی‌کنید، نه؟ فکر می‌کنید دارم شوخی می‌کنم؟ البته حق دارید. تا به امروز هیچ کس از این موضوع خبر نداشت. فقط من و جرج و لئو. هرچند این مصطفی هم به دلیل هوش سرشار و ارتباطات فرازمینی که دارد یک بوهایی برده بود. یادتان هست آن لبخند مرموز و شیطانی را که در لحظه اعلام اسم فرهادی روی لبهای مصطفی یا به قول همکارانش استیون اسپیلبرگ نشسته بود؟ اصلا برای صحت گفته‌های من چه دلیلی محکم تر از همین لبخند مصطفی؟

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

خیالات

گاهی با خودم خیال می‌کنم یک روز که دارم توی یک چهار راه از روی خطوط سفید و موازی عابر از این طرف خیابان به آن طرف می‌روم ، یکی از ماشین‌هایی که با سرعت سرسام آور توی خیابانها قیقاج می‌روند و لایی می‌کشند، محکم می‌کوبد بهم و از زمین بلندم می‌کند و من چند متر آن طرف‌تر با مخ کف آسفالت فرود می‌آیم. عابران می‌ایستند به تماشا، یکی دوتاشان می‌آیند به طرفم که کمک کنند.

من همانطور که کف آسفالت پهن شده‌ام و دارم نفس‌های آخر را می‌کشم، با همان یک ذره جانی که برایم مانده، دستم را می‌آورم بالا و به چراغ راهنمایی اشاره می‌کنم. می‌خواهم آدمهای دور و بر ببینند که چراغ عبور عابر پیاده سبز بوده و مقصر این تصادف، بی بروبرگرد اتومبیل بوده است، نه من. اینطوری خیالم راحت می‌شود که لااقل بعد از من کسی هست که در دادگاه شهادت بدهد و حق این راننده متخلف را بگذارد کف دستش.

بدبختانه اما همیشه این خیال اینطور تمام می‌شود که درست قبل از اینکه کسی چشمش به چراغ راهنمایی بیافتد، چراغ، رنگ عوض می‌کند و اینگونه همین یک دانه مدرک جرم، دود می‌شود و می‌رود پی‌کارش.

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

گزارش مراسم استقبال خیالی* از اصغر فرهادی

صدای من را مستقیما از فرودگاه بین‌المللی امام خمینی می‌شنوید، ساعت یکربع مانده است به حدود ده‌ونیم یازده شب. همین الان از بلندگوی فرودگاه اعلام کردند که هواپیمای شماره هفتصد و نمی‌دانم چند به زمین نشست. یک دقیقه آروم بگیرید، ببینم چی می‌گوید! جمعیت آنقدر سر و صدا می‌کنند که صدا به صدا نمی‌رسد. یک عده هم گوشه و کنار سالن روی نیمکت یا کنار دیوارها دارند چرت می‌زنند. به نظرم آخرین باری که این فرودگاه چنین جمعیتی را به خودش دیده مربوط می‌شود به وقتی که آقای جهان پهلوان درحالیکه مدال خوش رنگ و زرین قهرمانی المپیک را به گردن آویخته بود، داشت از سفر ماه عسل برمی‌گشت. چی؟ نمی‌شنوم؟ این فرودگاه آن موقع اصلا ساخته نشده بود؟ خب، حالا مهم نیست. به هرحال جمعیت بسیار زیادی اینجا است و هرکس می‌خواهد نفر اولی باشد که دستش به مجسمه طلایی اسکار برخورد می‌کند. یک لحظه صبر کنید. مثل اینکه یک خبرهایی شده. در انتهای سالن همهمه‌ای به چشم می‌خورد. همه با دست دارند بالای پله برقی را نشان می‌دهند و جیغ می‌کشند. اجازه بدهید بروم نزدیک‌تر. حالا دارم کسی را می‌بینم که دارد از پله برقی پایین می‌آید. البته چون فقط چانه‌اش به سمت من است چیزی غیر از یک ریش سیاه انبوه دیده نمی‌شود. هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. اما هنوز فقط ریشش پیدا است. دیگر دارد به پایین پله می‌رسد. همچنان فقط ریش قابل تشخیص است. اما خودش است. درست لحظه‌ای که به پایین پله رسید و قبل از اینکه میان جمعیت مشتاق گم شود، توانستم تشخیص دهم. خود خودش است. اصغر فرهادی است. می‌روم نزدیک‌تر. اما جمعیت نمی‌گذارد قدم از قدم بردارم. هرچقدر کله می‌کشم ببینم میان جمعیت چه خبر است موفق نمی‌شوم. اینطوری که نمی‌شود گزارش کرد. خواهش می‌کنم از آقای تهیه کننده که برای اینکه بتوانم گزارشم را ادامه بدهم یک هلیکوپتر یا جرثقیل در اختیار من بگذارند.

خب شنوندگان عزیز، ادامه گزارش را از بالای چهارپایه‌ای که از برج مراقبت برایم آورده‌اند در خدمت‌تان هستم. ظاهرا در برج دیگر نیازی به این چهارپایه نداشته‌اند. چون همه، برج مراقبت را ول کرده‌اند و آمده‌اند که اصغر را ببینند. فعلا مراقبت، بی‌مراقبت. همین یکی دو دقیقه پیش هم انگار دو تا هواپیما در ارتفاع چهارهزار پایی شاخ به شاخ شده‌اند و همانجا دارند بال بال می‌زنند که افسر برود کروکی بکشد. اما دلشان خوش است. الان توی این هیر و ویر، افسر کجا پیدا می‌شود. همه افسرها آمده‌اند که اصغر را ببینند. حتی مسافرین هواپیماهای تصادف کرده هم از فراز آسمان سرهای خود را چسبانده‌اند به شیشه و دارند مراسم استقبال از اصغر فرهادی را تماشا می‌کنند.

حالا مردم هنردوست، اصغر فرهادی را روی دست بلند کرده‌اند و هی می‌اندازند بالا و دوباره می‌گیرند. عده‌ای هم دور ایستاده‌اند و شعار می‌دهند "فرهادی، دوستت داریم". چه احساسات پاکی. گروهی هم از آن طرف داد می‌زنند "شش تایی‌ها" که احتمالا اشاره به این دارد که اصغر فرهادی پشت شش تن از بزرگان سینما را به خاک مالیده است. حالا برای آخرین بار اصغر فرهادی را روی دست به بالا پرت می‌کنند، اما دیگر نمی‌گیرندش و اصغر فرهادی گرمب می‌خورد زمین. اما برای اینکه خدای نکرده دل عشاقش را نشکند و آنها را از خود نرنجاند زود از جا بلند می‌شود و دوباره لبخند می‌زند. اما ملت ول کن نیستند و حالا دارند از سر و کول او بالا می‌روند. یکی دستش را به سر فرهادی می‌کشد، یکی بی‌هوا می‌پرد و ماچش می‌کند. یکی دیگر موی ریش فرهادی را می‌کند. اما فرهادی عزیز، این هنرمند بزرگ و مردمی یک لحظه لبخند از لبش نمی‌افتد. حقا که زاده این سرزمین و بچه همین آب و خاکی. اسکار حلالت. راستی اسکارت کو؟

مثل اینکه مردم صدای من را شنیدند و حالا همه یکصدا شعار می‌دهند "فرهادی اسکارت کو؟ فرهادی اسکارت کو؟". اما انگار فرهادی به این یکی دیگر گوشش شنوا نیست. حق هم دارد. اسکار اگر بیافتد دست این جماعت، احتمالا هزار تکه می‌شود و هرکس تکه‌ای از آن را صاحب می‌شود و با خود به منزل می‌برد. اسکار که موی ریش نیست که اگر بکنند، یک هفته‌ای در بیاید. دیگر کو تا یک دانه اسکار دیگر سر از این مملکت درآورد. هرچند مگر آقای فرهادی خودت این اسکار را به مردم خوب سرزمینت تقدیم نکردی؟ خب ایناهاش، این هم مردم خوب سرزمینت. اسکار رو رد کن بیاد. یکی از آن طرف داد می‌زند "توی چمدانشه!" و ناگهان همه چشمها به چمدان آقای فرهادی دوخته می‌شود. فرهادی حالا چمدانش را دو دستی گرفته و به سینه چسبانده. اما مگر زور فرهادی به این همه مردم خوب سرزمین می‌رسد؟ بالاخره با یک یاعلی دسته جمعی، مردم چمدان را از چنگ آقای فرهادی درمی‌آورند. توی این هیر و ویر ناگهان یک جوانک دیلاق چمدان را می‌قاپد و الفرار به طرف پله‌های خروجی. اما پیش از آنکه پایش به اولین پله برسد، ملت می‌گیرندش و با مشت و لگد می‌افتند به جانش. آنقدر می‌زنندش تا یاد بگیرد تک‌خوری در مرام و مسلک ملت خوب سرزمین نیست. بعد یک آقای سیبیلوی میان سال، چمدان آقای فرهادی را برمی‌دارد و وسط سالن معرکه می‌گیرد. نفس‌ها در سینه حبس شده. همه منتظرند تا واسه یک بار هم که شده جایزه اسکار را با چشمهای خودشان از نزدیک ببینند. مرد حالا دارد زیپ چمدان آقای فرهادی را باز می‌کند و دستش را در آن می‌کند. ملت تشویق می‌کنند و سوت می‌کشند. افتخار دارم که این لحظه تاریخی را از نزدیک برای شما گزارش می‌کنم. لحظه‌ای که مجسمه اسکار برای اولین بار در این مرز پرگهر در معرض نمایش قرار می‌گیرد. دست مرد بیرون می‌آید و مجسمه، نه مجسمه نیست. این ادکلن مارک دار آقای فرهادی است که برای اولین بار در معرض دید عموم قرار گرفته. عجب ادکلنی؟ آقا بی‌زحمت دست به دست بده، یک پیس هم ما به خودمان بزنیم. آقای فرهادی، این را از کجا خریدی؟ از بازار کویتی‌های هالیوود؟ سلیقه آنجلینا است دیگر؟ ای ناقلا. بگذریم، بگذریم، حالا دست مرد دوباره توی چمدان است و مجسمه اسکار را می‌جوید. و آنچه که از چمدان می‌آید بیرون چیزی نیست جز لنگه کفش آقای فرهادی. دوباره آه از نهاد مردم خوب سرزمین برمی‌خیزد. دست مرد دوباره داخل چمدان می‌رود و دیگر بیرون نمی‌آید. دستش با دقت تمام دارد سوراخ سنبه‌ها و جیب‌های چمدان را دنبال مجسمه اسکار می‌گردد. اما نشانی از موفقیت در چهره‌اش دیده نمی‌شود. با تعجب به سوی آقای فرهادی نگاه میکند که یعنی "پس این مجسمه اسکار را کجا قایم کرده‌ای". اما آقای فرهادی؟ کجا رفتی آقای فرهادی؟ مثل اینکه آقای فرهادی از فرصت استفاده کرده‌اند و وقتی که همه حواسها به چمدان ایشان بوده فلنگ را بسته‌اند. حالا مرد، خشمگین شده و دارد چمدان را می‌تکاند و همه محتویات چمدان آقای فرهادی را می‌ریزد وسط سالن فرودگاه. وسایل آقای فرهادی روی زمین پخش و پلا است. همه چیز تویش یافت می‌شود غیر از مجسمه اسکار. حالا مردم خوب، اما خشمگین سرزمین که فهمیدند سرشان کلاه رفته در صفوف به هم پیوسته دارند سالن فرودگاه را ترک می‌کنند و شعار می‌دهند "فرهادی فرهادی، اسکار را کجا بردی؟". آخر چرا آقای فرهادی با این احساسات پاک بازی می‌کنی؟ مگر کجای دنیا مردمی به این خوبی و خونگرمی پیدا می‌شود؟ کی چنین استقبالی ازت می‌کند غیر از مردم خوب سرزمین؟ چرا مراسم استقبال را به هم می‌زنی و شور و شوق این مردم را پایمال می‌کنی؟ چه بگویم از این تازه به اسکار رسیده ها! من که دیگر حال و حوصله گزارش کردن ندارم. فعلا می‌روم دنبال این جماعت ببینم به کجا می‌رسند. اگر خبری از آقای فرهادی به دستم رسید باز برمی‌گردم. پس تا بعد.

* تاکید کرده‌ام که این استقبال خیالی است، مبادا کسی فکر کند این اتفاقات واقعا افتاده. نه بابا در عالم واقع مردم خوب سرزمین حتما اسکار را پیدا می‌کردند. شک نکنید.

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

آدرس دادن های من

می‌گویند آدم مردم آزار جایش وسط جهنم است. اگر اینطور باشد احتمالا جای من غیر از آنجا نیست. البته حتما باید یک تبصره‌ای برای کسی مثل من باشد. چون من نه تنها از روی قصد و غرض مردم آزاری نمی‌کنم که اتفاقا حسن نیت دارم و قصدم فقط کمک کردن است. اما اغلب با همین روحیه انسان دوستی و کمک به همنوع چنان بلایی سر طرف می‌آورم و او را توی چنان هچلی می‌اندازم که با گاز انبر هم نمی‌شود کشیدش بیرون. خوبی‌اش این است که وقتی گند کار در می‌آید دیگر من حضور ندارم که بدانم چند تا فحش آب نکشیده دشت می‌کنم و چند فقره مشت و لگد، نوش جان.

سریال مردم آزاری‌های من از صبح روزی شروع شد که برای ثبت نام دانشگاه رفته بودم. آن روز گمانم از هشت صبح کار ثبت نام شروع شد. تحویل مدارک و پر کردن فرم‌ها و بدوبدوهای مربوطه چند ساعتی طول کشید. کارم که تمام شد خسته و کوفته از سالن ثبت نام بیرون آمدم. چون هنوز کسی را نمی‌شناختم تک و تنها و سلانه سلانه در محوطه دانشگاه به راه افتادم و به سوی در خروجی روانه شدم. توی حال خودم بودم و دل‌ای دل‌ای می‌کردم که شنیدم کسی صدایم می‌کند. یکی دیگر از دانشجوهای تازه وارد بود که برای ثبت نام آمده بود و از قضا هنوز خیابان‌های تهران را خوب نمی‌شناخت. مقصدش میدان آزادی بود و می‌خواست بداند از دانشگاه، در خیابان ولنجک، چطور می‌تواند خود را به آزادی برساند. آزادی؟ می‌دانستم یک جایی آن گوشه‌های نقشه است و یک مجسمه بزرگ هم وسطش دارد. اما تا به حال گذرم جز سه چهار بار، آن هم از صندلی عقب ماشین پدر، آنجا نیافتاده بود. معمولا فقط وقتهایی که مسافرت می‌رفتیم. همیشه این جور مواقع هنگام گذشتن از میدان آزادی، پدرم ما بچه‌ها را دعوت می‌کرد که میدان آزادی را تماشا کنیم. مثل یکی از دیدنیهای شهر یا عجایب هفتگانه. منظورم این است که تا آن موقع میدان آزادی برایم جایی بود ورای شهر تهران که فقط در مواقع خاص از آن می‌گذشتیم. اما به هرحال باید به این همکلاسی و دوست آینده‌ام در این شهر غریب کمک می‌کردم. کمی هم تریپ بچه تهرون ورداشته بودم و ضایع می‌شد اگر بگویم که نمی‌دانم. این بود که رفتم توی فکر. آن موقع نود درصد جاهایی که می‌رفتم از میدان ونک می‌گذشت. ونک بزرگترین و تنها میدانی بود که می‌شناختم و موقع گذشتن از آنجا هم دیده بودم که بعضی راننده تاکسی‌ها برای آزادی مسافر سوار می‌کنند. این بود که به این دانشجوی تازه وارد پیشنهاد کردم که از دانشگاه برود چهار راه پارک وی و از آنجا هم ونک و از ونک هم آزادی. او هم که فکر می‌کرد لابد من تهران را مثل کف دست می‌شناسم، ازم تشکر کرد و طبق دستور العمل من راهی شد. بعدها که با هم دوست صمیمی شدیم برایم تعریف کرد که آن روز وقتی به چهار پارک وی رسیده، شنیده که یک تاکسی همان جا داد می‌زده "آزادی، یک نفر" و او که فکر کرده سرکارش گذاشته‌ام همانجا سوار تاکسی شده و زودتر و با هزینه کمتر به مقصد رسیده است. البته دوستم این را تا به حال نگفته که آیا آن موقع توی دلش فحشی هم نثارم کرده است یا نه.

اما آدرس عوضی دادن‌های من تمامی ندارد. هفته ای نیست که یک نفر را سرگردان کوچه خیابان‌ها نکنم. اصلا نمی‌فهمم، چرا همه تا چشم‌شان به من می‌افتد یاد آدرس می‌افتند. بابا دست از سر من بردارید. بروید سراغ یکی دیگر.

هردفعه که یک نفر را می‌فرستم سمت باقالی‌ها، به اولین چیزی که فکر می‌کنم این است که سریع بزنم به چاک و از محدوده خطر دور شوم. تا طرف اگر برگشت که حقم را بگذارد کف دستم نتواند پیدایم کند. تقریبا دو ماه پیش بود که کنار خیابانی ایستاده بودم و منتظر تاکسی بودم. تاکسی‌ها و ماشین شخصی‌هایی که رد می‌شدند، یک نیش ترمز می‌زدند. حرف اول مقصد من را می‌شنیدند و پا را می‌گذاشتند روی گاز و خدانگهدار. توی همین هیر و ویر بود که یک ماشین، گمانم پراید، جلویم نگه داشت. به خیالم آمد که طرف نگه داشته که من را سوار کند. رفتم به سمت ماشین و دستگیره در عقب را گرفتم اما در عقب قفل بود. رفتم جلو بنشینم که دیدم راننده سرش را به طرف من چرخانده و دارد زل زل نگاهم می کند. گفتم الان است که یک سوال تهران شناسی بیست امتیازی ازم بپرسد. حدسم درست بود. گفت "می خواهم بروم خیابان فرمانیه"، در این لحظه ابلهانه ترین جوابی که می شد را بهش دادم. گفتم "فرمانیه؟ همینجا است دیگر، خودش است، برو جلو"! و با چنان اطمینانی گفتم که طرف ذره‌ای شک به دلش نیافتاد و با خیال راحت راهش را گرفت و رفت. هنوز سه چهار متر ازم دور نشده بود که دوزاریم افتاد. فرمانیه؟ اینجا؟ آخر این چه جواب مسخره‌ای بود که بهش داده بودم؟ ترس افتاد توی دلم. حالا فقط خداخدا می‌کردم که زودتر یک تاکسی پیدا بشود و من را از اینجا ببرد. خوشبختانه زیاد معطل نشدم و یک تاکسی سوارم کرد. سوار تاکسی که شدم، حواسم به ماشین‌های دور و بر بود و کمی هم به قول معروف سرم را دزدیده بودم.

خیلی وقتها هم پیش آمده که خودم رانندگی می‌کردم و به ماشین بغل دستی، پشت چراغ قرمز یا توی ترافیک آدرس عوضی دادم. این جور موقع‌ها در اولین فرصت می‌پیچم توی کوچه پس کوچه‌ها و خودم را گم و گور می‌کنم.

گاهی حتی آدرس را می‌دانم و منطقه را هم می‌شناسم. اما چون ناگهانی با یک سوال آدرسی مواجه می‌شوم، نمی‌توانم جواب بدهم. انگار طول می‌کشد تا آدرس طرف را توی مغزم تجزیه و تحلیل کنم. اغلب پرسشگرها هم راننده‌ها یا موتورسوارها هستند که اصولا عجله دارند و واسه اینکه از من آدرس بپرسند، پشت سر خود راه بندانی درست کرده‌اند. به همین دلیل دنبال جواب سریع هستند و من هم برایشان سنگ تمام می‌گذارم و در سریع ترین زمان ممکن جوابی بهشان می‌دهم که برایشان درس عبرت شود و توی خیابان، ترافیک درست نکنند.

آخرش یک روز تصمیم گرفتم که از این به بعد اگر کسی ازم سوال آدرسی پرسید، بگویم "نمی‌دانم" و خیال خودم را راحت کنم. حتی اگر مثل روز برایم روشن بود. اما جالب است که گاهی این روش هم جواب نمی‌دهد. مثل اتفاقی که هفته پیش افتاد. این آخرین دسته گل اینجانب است. هفته پیش یک روز عصر داشتم پیاده می‌رفتم سمت خانه. هوا هم سرد بود و من دستهایم را در جیب کاپشن کرده بودم و کلاه پشمی‌ام را هم تا روی ابروها پایین آورده بودم و چییک چیلیک می‌لرزیدم و می‌رفتم. یک دفعه یک موتوری جلویم ظاهر شد. "مینی سیتی از کدوم وره؟" گفتم "نمی‌دانم". گفت "اتوبان امام علی چی؟". با خودم گفتم این یکی انگار تنش می‌خارد. یک ذره فکر کردم و یکی از آن آدرس‌های منحصر به فرد خودم را تحویلش دادم. یک چیزی توی این مایه که مستقیم می‌روی، بعد دور برگردان را دور می‌زنی و بعدش دست چپ می‌پیچی و بعد دنبال فلان تابلو می‌گردی و خلاصه یک آدرس دور و دراز و پرپیچ و خم. این را گفتم و راه افتادم. موتورسوار هم گازی به موتورش داد و دور شد. کمی نگذشته بودم که یک دفعه دیدم موتور سوار دوباره برگشت. این بار بدون توقف به سرعت از کنار من گذشت. انگار به حرف من اعتماد نکرده بود و کمی جلوتر از یک نفر دیگر آدرس را پرسیده بود. خدا را شکر که این یکی حداقل عاقبت به خیر شد.

اما خیال نکنید که من همیشه آدرس عوضی داده‌ام. نه، اصلا اینطور نیست. آدرس دادن‌های موفق و درست هم خیلی داشته‌ام. نمونه آخرش همین دیروز بود. طرفهای دارآباد بودم و به سمت منزل یکی از اقوام می‌رفتم که ماشینی جلویم توقف کرد. فهمیدم که آدرس می‌خواهد. کمی جلو رفتم. گفت "آزادی باید از کدام طرف بروم؟" با تعجب گفتم "آزادی؟ از اینجا؟". این یکی دیگر دست من را هم از پشت بسته بود. از دارآباد آدرس آزادی را می‌پرسید. گفتم "اینجا از هر طرفی بروی می‌رسی به آزادی" خندید و گفت "همین راه مستقیم کجا می‌رود؟" گفتم "تجریش". خوشحال شد، انگار تجریش را می‌شناخت و بلد بود از آنجا برود آزادی. تشکر کرد و به راه افتاد.

حالا با این تفاصیل شما بگویید من جهنمی‌ام یا بهشتی؟

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه

امروز در مترو پسر ده یازده ساله‌ای را دیدم که توی یک دست یک ساک کهنه و توی دست دیگرش مشتی خط کش کوچک رنگی با طرح حیوانات بود و همینطور که داشت طول واگن را طی می‌کرد و از میان مسافرها می‌گذشت با صدای بلند می‌گفت "شابلن بدهم، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه، بسته‌ای هزار، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه".

۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

قصه‌ی پت و مت

یک روز پت و مت با همدیگر دعوا کردند. پت داد زد "هرچی می‌کشم از دست تو است، ای بی‌عرضه‌ی دست و پا چلفتی. تو با این خرابکاری‌هات زندگی من را سیاه کردی. دیگر خسته شدم، می‌فهمی؟ برو و راحتم بگذار". مت هیچی نگفت، فقط یک قطره اشک از گوشه چشمش لغزید روی گونه‌اش. دستش را کرد توی جیب‌اش و یک دستمال گل‌دار درآورد تا باهاش چشمهای خیسش را پاک کند. بعد دستمال را تا کرد و آن را از دو طرف، روی دماغ گنده‌اش پهن کرد. خواست اینطوری یک شیرین کاری کرده باشد و دل پت را بدست آورد. همین وقت زیر چشمی نگاهی به پت انداخت. اما پت اخم کرد و رویش را برگرداند. مت دستمال را از روی دماغش برداشت و گذاشت توی جیبش. رفت توی اتاق، از زیر تخت خواب چمدان کهنه‌اش را برداشت و سلانه سلانه به راه افتاد و از خانه خارج شد و در را هم یواش و بی‌صدا پشت سرش بست. پت از پنجره دید که مت از پله‌ها پایین رفت، از مزرعه خارج شد و آنقدر رفت تا یک نقطه شد و ناپدید شد.

مت که تجربه زیادی در کار با وسایل خانه داشت، خیلی زود توانست توی یک شهر دیگر مردم را متوجه توانایی‌هاش بکند. واسه همین به پیشنهاد شهردار، کنار میدان اصلی شهر یک مغازه تاسیساتی کوچولو باز کرد. زود کارش رونق گرفت. مردم شهر هرکاری داشتند می‌آمدند سراغ مت. هنوز یکی دو ماه نگذشته بود که سرش آنقدر شلوغ شد که مجبور شد چند تا شاگرد استخدام کند. یواش یواش با پولی که در می‌آورد توانست یک خانه بزرگ بخرد با یک ماشین آخرین مدل. بعد رفت به خواستگاری دختر شهردار و یک هفته بعد عروسی مجللی گرفت و همه مردم شهر را دعوت کرد.

پت هم بعد از رفتن مت، خانه را تبدیل کرد به دفتر کار و بعنوان نقاش ساختمان مشغول به کار شد. از طرح‌های عجیب و غریبی که روی دیوارها می‌کشید مردم اول تعجب کردند، اما کم کم از سبک خاص و درهم برهم نقاشی‌های پت خوش‌شان آمد و بعد از مدتی همه برای اینکه پت دیوار خانه‌های‌شان را نقاشی کند سر و دست می‌شکستند. به همین دلیل پت مجبور شد یک منشی استخدام کند تا جواب مشتری‌ها را بدهد و برای‌شان وقت تعیین کند. هرکس برای اینکه خانه‌اش نقاشی شود باید چند سال توی نوبت می‌ماند. کم کم موجودی حساب بانکی پت بیشتر و بیشتر شد. یک خانه هزار متری خرید با یک باغ و استخر و یک آتلیه که توی اوقات فراغتش آنجا تابلوهای نقاشی می‌کشید. کمی بعد با منشی‌اش ازدواج کرد و بعد از نه ماه صاحب یک پسر و دختر دوقلو شد.

تا اینکه پادشاه شهری دور که آوازه پت و مت را شنیده بود، برای کارهای نقاشی و تاسیسات قصر تازه‌اش پی آنها فرستاد و کلی خدم و حشم و پیشکش هم روانه کرد. پت و مت حسابی خوشحال شدند و هر کاری دستشان بود گذاشتند زمین و راهی قصر پادشاه شدند. اینطور بود که جلوی در قصر پس از سالها چشم‌شان به چشم هم افتاد. اول کمی جا خوردند و خواستند از پادشاه بخواهند که کس دیگری را به جای آنها استخدام کند. اما توی رودربایستی پادشاه نتوانستند از زیر کار شانه خالی کنند و ناچار مشغول به کار شدند. پت با قلم مو و رنگ به سراغ دیوارها رفت و مت آچار به دست به جان پیچ‌ها و مهره‌ها افتاد.

پت و مت موقع کار توی قصر لام تا کام با هم حرف نمی‌زدند. صبح‌ها که می‌آمدند سر کار حتی به هم سلام هم نمی‌کردند. پشت‌شان را می‌کردند به هم تا چشم تو چشم نشوند. هرکس سعی می‌کرد سرش به کار خودش باشد. اما اوضاع خوب پیش نمی‌رفت. انگار یک اتفاقی افتاده بود. دیگر مت نمی‌توانست پیچ‌ها را مثل سابق ببندد. وقتی پیچی را می‌بست، ده تا پیچ دیگر شل می‌شدند یا لوله‌ها از جا در می‌رفتند. پت هم دیگر نمی‌توانست مثل قبل نقاشی کند. رنگها همه‌اش شره می‌کردند و پخش می‌شدند. یک بار هم که پادشاه و همسرش آمده بودند تا پیشرفت کار را ببینند، تعادل پت به هم خورد و سطل رنگ از بالای نردبان افتاد روی سر ملکه و سر و صورت و لباسش را رنگی کرد. مت هم همان موقع چکش از دستش ول شد و خورد توی سر پادشاه. خلاصه پت و مت همینجوری کم کم زدند قصر پادشاه را درب و داغان کردند. پادشاه که حسابی از دستشان کلافه شده بود بالاخره یک روز طاقتش طاق شد و دستور داد پت و مت را از قصر بیرون انداختند.

پت و مت، بیرون قصر، برای اولین بار توی این مدت رو کردند به هم و لبخند زدند. بعد دست‌ها را دور گردن یکدیگر حلقه کردند و شانه به شانه هم راه افتادند به طرف خانه قدیمی خودشان. چندی بعد زن و بچه‌هایشان که دیدند خبری از پت و مت نشده نگران آنها شدند. با قصر پادشاه تماس گرفتند و ماجرا را از آنها شنیدند. بعد پرس و جو کردند و فهمیدند که پت و مت به خانه خودشان برگشته‌اند. پس پیکی نزد پت و مت فرستادند و به آنها پیغام دادند که سر خانه و زندگی و پیش زن و بچه‌شان برگردند. اما پت و مت دیگر حاضر نبودند از هم جدا شوند. زنها کمی دیگر منتظر شدند. وقتی دیدند خبری از پت و مت نمی‌شود، غیابی طلاق گرفتند و با خانه و پول و پله‌ای که برایشان مانده بود زندگی راحت و آسوده‌ای را در پیش گرفتند و دیگر هیچوقت یادی از پت و مت نکردند.

مدت‌ها است که دیگر کسی کاری با پت و مت ندارد و سراغی ازشان نمی‌گیرد. اما رهگذران می‌گویند که هربار که از نزدیک خانه آنها می‌گذرند، یک صدای بوم، مثل صدای انفجار، می‌شنوند و بعدش هم یک صدای قهقهه و خنده کش‌دار. خنده‌ای که حتی تا آن طرف تپه و بعد از پیچ آخر جاده هم می‌شود صدایش را شنید.


پ.ن. مثل بقیه نوشته‌های این وبلاگ،این داستان را هم بدون دادن لینک کامل، کپی یا نقل نکنید.ممنون.

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

تحویل

کجا بودیم؟ آهان، داشتم می‌گفتم که دیروز قسط آخر خانه را دادم. دیگر لازم نیست نگرانش باشی. فقط کارهای انتقالش کمی دوندگی دارد. زحمت این یکی با خودت. مدارکش همه توی آن صندوقچه گوشه اتاق است. راستی چیزهای دیگری هم در آن صندوقچه هست. همه آنچه که در این سالها نوشته‌ام. نگاهی بهشان بینداز. به ترتیب برایت مرتب‌شان کرده‌ام. دیگر خجالت نمی‌کشم که بخوانی‌شان. یک کاغذ هم آنجا هست که همه پسوردهایم را تویش نوشته‌ام. گوگل و یاهو و فیس‌بوک و بقیه. همه‌اش هست. گفتم شاید یک وقت لازمت بشود. دی‌وی‌دی ها را بریزشان دور. دیگر به درد نمی‌خورند. خیلی وقت است که به درد نمی‌خورند. اما من دلم نمی‌آمد بگذارمشان دم در. و اما کتابها، می‌دانم که هوای کتابها را خواهی داشت. آن قفسه بالایی، مال کتابهای نخوانده است. هرکتاب خوبی که چاپ شد را بخر و بگذارش همان جا. جای دیگر نگذار. فقط آنجا، توی همان قفسه بالایی. هیچوقت نباید بگذاری آنجا خالی از کتاب شود. گوش می‌دهی؟ همیشه باید توی آن قفسه کتاب باشد. اما نگذار زیاد پُر بشود. آنقدر که مجبور باشی نخوانده‌ها را جای دیگر بگذاری. وقتی دیدی دارند پر می‌شوند یک مدت از خرید کتاب دست نگه دار و چندتایی شان را زود بخوان تا جا باز بشود. اما هیچوقت جای دیگر نگذارشان. کتابهای نخوانده، فقط توی همان یک قفسه. می‌دانی که منظورم چی است؟ دیگر اینکه مواظب خودت باش. اگر کاری داشتی... (مَرد دیگر چیزی نگفت، لحظه‌ای بی‌حرکت ایستاد، بعد لبخندی زد و در را پشت سر بست و رفت).

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

فال شب یلدا

علی عزیز در وبلاگش دعوت کرده که به مناسبت شب یلدا یک بازی وبلاگی انجام دهیم و در وبلاگهایمان یک چیز شاد تعریف کنیم. راستش با اینکه حالم امروز زیاد خوش نبود و حوصله نوشتن نداشتم (آن هم یک چیز شاد) ، اطاعت امر کردم و یک نیمچه داستانک نوشتم. هرچند به نظرم چیز به درد خوری از کار در نیامده با این حال همین را می‌گذارم برای شرکت در این بازی. اگر به نظرتان خوب شده است که چه بهتر. اگر هم لوس و بی‌مزه از کار درآمده، به بزرگی خودتان ببخشید.

داستانک:
آخرهای شب بود. تا آن موقع همه آداب شب یلدا را به جا آورده بودم. یک کاسه‌ی پُر انار دون شده، زده بودم به رگ. بعدش دو قاچ هندوانه قرمز و شیرین و آخرش هم چند مشت آجیل مشکل گشا. آنقدر که حریف همه این مشکلات کمرشکن بشود. با شکم باد کرده از ادای فرائض شب یلدا، ولو شدم روی مبل. چند نفس عمیق کشیدم. با اینکار انگار دوباره خون‌رسانی به مغزم آغاز شد و یادم افتاد که هنوز یک کار مانده که انجام نداده‌ام. تفأل به دیوان حافظ . به کتابخانه نگاه انداختم دیدم دیوان حافظ سرجایش نیست. چشم چرخاندم میان مجلس که ببینم از جمع چهل پنجاه نفری خاله و خانم‌باجی و دایی و عمه، کدام یک مشغول حافظ خوانی است. اما دست هیچکدام‌شان غیر از کاسه انار و بشقاب هندوانه چیزی ندیدم. دوباره چند نفس عمیق کشیدم و با یک حرکت شجاعانه خودم را از روی مبل کَندم. رفتم به سمت تراس که بابام با دایی و یکی دو نفر دیگر، بساط قلیان برپا کرده بودند. از پشت پنجره چشمم به دیوان حافظ خورد که روی زمین کنار دست بابا افتاده بود. رفتم روی تراس، حافظ را برداشتم و برگشتم توی خانه. یک جای دنج گوشه سالن پیدا کردم و نشستم.

چشمها را بستم و حس گرفتم. سعی کردم صداهای دور و بر را نشنوم و تمرکز کنم روی آمال و آرزوهایم. کمی که گذشت و مغزم از فکر پول و موفقیت به قُل‌قُل افتاد، یک فاتحه برای حافظ خواندم و قسم‌اش دادم به شاخه نبات. بعد چند بار ناخن را میان ورقهای دیوان حافظ جابجا کردم. درست در لحظه‌ای که خلوص نیت به اوج خود رسیده بود و دیگر مطمئن بودم که صفحه‌ای که باید را پیدا کرده‌ام، دیوان حافظ را باز کردم. این آمد:

سبت سلمی بصدغیها فؤادی * و روحی کل یوم لی ینادی

"حضرت حافظ، نوکرتم، به خدا تا حالا من توی مدرسه، عربی را از هفت بالاتر نمره نگرفتم. یک چیزی بگو ما هم بفهمیم. این همه شعر فارسی داری این یکی باید نصیب ما می‌شد؟ حالا عیب ندارد. این دفعه را بی خیال. یک فرصت دیگر بهت می‌دهم. جان همان شاخه نبات‌ات این دفعه یک چیز خوب بگو. یک چیز پرمایه که حال آدم را جا بیاورد!". دیوان را بستم، دوباره حس گرفتم و آن را باز کردم.

چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم * کز چاکران پیر مغان کمترین منم

"ای بابا، این هم که انگار اصلا فال من نیست. من که هنوز چهل سالم نشده حافظ جان. همه‌اش سی و اندی سال ناقابل بیشتر ندارم. الکی سن و سال مارا نبر بالا. نگاه به این موهای سفید من نکن. ارثی است به خدا. این چیزها که می‌گویی چهل ساله و لاف و اینها، بیشتر به حمیدآقا می‌خورد که آنجا روبروی من نشسته. گمانم طول موج نیت‌اش بالا بوده، افتاده روی نیت من. بگذار برای بار سوم امتحان کنم. این دفعه رویم را هم می‌کنم به دیوار که که دیگر نیت‌ام با مال کسی قاطی نشود. جان من این بار دیگر روی من را زمین نینداز. پول هم نخواستیم. یک چیز عشقی بگو لااقل. توی مایه‌های می و مطرب و اینها. از این چیزها که فراوان در چنته داری". کتاب را بستم و دوباره یک صفحه دیگرش را باز کردم.

دارم امید عاطفتی از جناب دوست * کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

"همین یکی را کم داشتم. جنایتکار نبودم که شدم! اصلا تو امشب انگار سر سازگاری نداری. می و مطرب و ساقی نخواستم، همان آجیل مشکل گشا را دریابم بهتر است".

حافظ را گذاشتم کنار و رفتم پی کارم. این هم از فال شب یلدای ما!

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

منشور

بزن دست قشنگه‌رو، به افتخارش (صدای دست و سوت). نه چک زدیم نه چونه، منشور اومد تو خونه. اصلا چه معنی دارد منشور برادر کورش عزیز دست این اجنبی‌های خدانشناس باشد؟ مگه ما خودمان چلاقیم که نتونیم منشور به این گنده‌گی را نگه داریم؟ گفتیم این همه مدت دست شما بود، حالا دیگه نوبت ما است. واسه همین نعره‌ای زدیم که منشور ما را پس بدید، آنها هم که این نعره لرزه بر اندامشان انداخته بود گفتند چچچچشم و دو دستی، کادوپیچ شده منشور را آوردند و تقدیم کردند. نه که فکر کنید خواهش و تمنا کردیم‌ها، نه. اصلا و ابدا. کاملا عزتمندانه گفتیم گالیور، منشور رو رد کن بیاد. آنها هم گفتند بفرما. اینجوری شد که این منشور زیبا و منحصر به فرد الان پیش چشم شما است. این شما و این منشور کورش. بزن دست‌رو، شُله، دستها شُله . خب، حالا واسه اینکه همه حضار از نزدیک این میراث گرانقدر بشری را تماشا کنند، منشور را می‌دهم از همین سر، دست به دست کنید تا همه بتوانند درست و حسابی آن را سیاحت کنند. یک تعداد از دوستان هم نوبت گرفته‌اند تا هر کدام یک هفته منشور را ببرند خانه‌هایشان و بگذارند سر طاقچه و حالش را ببرند. ببرید آقا، ببرید. چه اشکالی دارد؟ این منشور زیبا متعلق به همه شما است. به افتخار خودتون بزن دست قشنگه‌رو!‌

هفته اول (گزارش آقا غلام، نانوای محل)
دست شما درد نکند. این یک هفته به برکت این منشور کار و بار ما سکه بود. راستش ما با خودمان گفتیم چرا این منشور را بگذاریم لب طاقچه خاک بخورد. بردیم مغازه، به جای وردنه گرفتیم دستمان و خمیر را باهاش صاف کردیم. نمی‌دانید چه غلغله‌ای شد. ملت از در و دیوار مغازه بالا می‌رفتند که یک دانه از این نان‌های منشوری بخرند و بگذارند سر سفره‌هایشان. آخه نمی‌دانید چه نقش و نگاری می‌انداخت روی نان. یک دانه از این نان‌ها را با خودم آوردم. ببینید چه خط میخی قشنگی رویش نوشته. آقا نمی‌شه یک هفته دیگه نوبت ما را تمدید کنید؟

هفته دوم (گزارش مهوش خانم، خانه دار)
بفرمایید این هم منشور، صحیح و سالم. حتی نگذاشتم آخ بگه. از همان روز اول گذاشتم لب طاقچه و اجازه ندادم کسی دست بهش بزند. فقط یک بار دادمش کامی جون ببردش مدرسه توی زنگ تفریح به همکلاسی‌هایش نشان بده. پریروز هم مهمون داشتم. گذاشته بودم سر میز شام که مهمونها موقع غذا خوردن تماشایش کنند و لذت ببرند. حواسم هم کاملا بهش بود. فقط نمی‌دانم چطور شد یهو ظرف ترشی برگشت رویش. بچه‌ی داداشم هم حواسش نبود طفلکی دستش خورد به منشور و انداختش توی دیس کشک بادمجون. خب بچه است دیگه. اما من سریع منشور رو بردم زیر شیر آب و با کف صابون و اسکاچ آنقدر ساییدم تا پاک پاک شد. بفرمایید این هم منشور کورش جون. صحیح و سالم.

هفته سوم (گزارش ناصر خان، راننده تاکسی)
جایتان خالی، این منشور را آویزون کرده بودم جلوی آینه، یه خرده سنگین بود البته. دو سه دفعه‌ای ول شد و گرمب خورد روی داشبورد و نقش زمین شد. اما بعد که با چسب قطره‌ای، خوب سفتش کردم خیلی مشتی شد. باید می‌دیدید جلوی شیشه ماشین چه باحال تاب می‌خورد. ولی عجیب این که از وقتی این منشور را گذاشتم توی ماشین، دو بار تصادف کردم. یک دفعه هم چپ کردم و چندتا کله معلق اساسی زدم. سابقه نداشته تا حالا همچین چیزی. آن هم من که پایه یک دارم و توی این سی سال حتی یک تصادف کوچیک هم نداشتم. خلاصه یک نمه بغلهای این منشور ریخته و خط و خوطهاش صاف شده، مال همینه. البته فدای سرم. مهم اینه که خودم سالم‌ام. بفرمایید این منشور خدمت شما. واسه ما که اومد نداشت. ایشالا واسه بقیه به از این باشد.

هفته چهارم (گزارش حمید، گردو فروش)
منشور که می گفتند این بود؟ به درد نمی خورد که. سر همان گردوی اولی پُکید. گردوش زیاد سفت هم نبودها. منشوره زپرتی بود. تا کوبیدمش روی گردو، پودر شد و از هم وارفت. من هم با اجازه با خاک‌انداز جمعش کردم و ریختم توی سطل آشغال. عوضش یک چکش فولادی آوردم. خداییش بگید این بهتره یا اون منشور زپرتی. هی می گن منشور، منشور. حالا اصلا چی هست این منشور؟!


پ.ن.
همه نامها و وقایع این داستانک تخیلی است و هرگونه شباهت با هرچیز واقعی تکذیب می‌شود.

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

در پمپ بنزین

رفته بودم پمپ بنزین که باک ماشین را پرش کنم. یک پراید مدل 84 که همیشه کثافت از سر و رویش می‌بارد و هیچ‌وقت خدا رنگ و روی‌اش پیدا نیست. چون خانه‌مان پارکینگ ندارد مجبورم بگذارمش توی خیابان. زیر نیمچه باران‌های بهاری که جان اینکه یک حال اساسی به ماشین بدهند و درست و حسابی گرد و خاکش را بشویند، ندارند و فقط کارشان این است که سر تا پای ماشین را گل‌مال و پر از لک کنند. از سوی دیگر کفترها و کلاغهای مهربان هم که معمولا توجه ویژه‌ای به ماشین بنده مبذول می‌دارند و تقریبا روزی نیست که سه چهار طرح هنری بدیع روی سقف و در و پیکرش ننشانند. نمی‌دانم این پرنده‌ها تازگی‌ها چه آب و دانی می‌خورند که اینطور پرکار شده‌اند. کاش در این اوضاع کساد می‌شد لااقل از یکی‌شان راز این همه موفقیت را می‌پرسیدم! بگذریم. خلاصه این ماشینی که وصفش رفت را با همین شکل و شمایل بردم پمپ بنزین. برعکس همیشه پمپ بنزین زیاد شلوغ نبود. بخصوص توی صف بنزین سوپر هیشکی نبود. با خودم گفتم بهتر است امروز یک حال اساسی به ماشین بدهم و بنزین سوپر بزنم به باک. این بود که فرمان را کج کردم و رفتم سمت پمپ سوپر. دوتا پمپ سوپر آنجا بود که اولی‌اش انگار خراب بود. رفتم و جلوی پمپ دومی ماشین را نگه داشتم. از ماشین پیاده شدم. کارت سوخت را که از قبل آماده کرده بودم داخل پمپ گذاشتم و منتظر ماندم تا پمپ، شمارش معکوس را انجام دهد و حساب و کتاب‌های قبل از بنزین زدن‌اش را بکند. در همین حال چشمم افتاد به یکی از مسئولین پمپ بنزین که چند متری آنطرف‌تر ایستاده بود. دیدم یارو همینجور زل زل وایستاده و دارد مرا تماشا می‌کند. با تعجب نگاهش کردم. طرف از فرصت استفاده کرد. یک ابرو را بالا انداخت و با سر اشاره‌ای به پمپ کرد و گفت: "سوپره‌ها". که منظور حرفش این بود که "آقاجان، حیف نیست بنزین سوپر را بریزی توی این لکنته و حرامش کنی؟ نکند حالی‌ات نیست داری چه کار می‌کنی؟ اصلا سواد داری آنجا را بخوانی ببینی نوشته بنزین سوپر؟ اشتباه وانایستاده باشی".
من را می‌گی؟ هاج و واج چند لحظه نگاهش کردم و بعد عصبانی رو کردم به‌اش که "نخیر آقا، می‌دانم. بلدم بخوانم". یارو لبخند تمسخرآمیزی زد و رویش را برگرداند. توی دلم یکی دو تا فحش آبدار نثارش کردم.
بالاخره پمپ شمردنش را تمام کرد. بیل‌بیلک پمپ را ،همان که گمانم بهش می‌گویند نازل برداشتم، گذاشتم توی باک و دستگیره را فشار دادم. اما خبری نشد. بنزین نیامد و شمارنده پمپ هم تکانی نخورد. خب معمولا اولش همینطور است و اغلب پمپ‌ها دیر شروع به کار می‌کنند. این بود که چند بار دستگیره را فشار دادم با شدت‌های گوناگون. آرام، محکم، آرام، دوباره محکم، محکم‌تر، آرام‌تر، با یک مکث، بدون مکث. نه‌خیر، افاقه نکرد. هرکار کردم بنزین نیامد که نیامد. اینجور موقع‌ها معمولا مسئول پمپ را صدا می‌زنم که بیاید ببیند پمپ چه مرگش است. اما این بار از دست این یارو که اینطور من را سکه یک پول کرده بود بُراق شده بودم و نمی‌خواستم ازش کمک بخواهم. نگاه کردم ببینم کس دیگری از مسئولین پمپ بنزین آن نزدیک‌ها هست که نبود.
کارت سوخت را درآوردم و دوباره جا زدم. دوباره انتظار و شمارش معکوس و حساب و کتاب.
در همین حین یک ماشین دیگر آمد پشت سرم ایستاد. یک ماشین مشکی مدل بالا. نمی‌دانم دقیقا چه ماشینی بود. راستش خیلی اهل ماشین نیستم و مدل ماشین‌ها را نمی‌توانم از هم تشخیص دهم. مگر اینکه بروم و از روی صندوق عقب اسمشان را بخوانم. خلاصه نمی‌دانم این ماشینی که آمد پشت سرم ایستاد بنز بود یا بی‌ام‌و. هرچه بود ماشین مشکی تر و تمیز و مدل بالایی بود که گمانم تازه از کارواش و چه بسا از کمپانی درآمده بود. این ماشین که پیدایش شد توجه آن مرد پمپ‌بنزینی هم به کار من جلب شد. زیر چشمی می‌دیدم که دارد نگاهم می‌کند و من را می‌پاید. اعتنا نکردم. دوباره نازل را برداشتم و گذاشتم توی باک. اما بازهم هرچه تلاش کردم خبری از بنزین نشد. یارو که دید هنوز بنزین نزده‌ام آمد طرفم که "بجنب دیگر، مگر نمی‌بینی آقای دکتر معطل‌اند؟". گفتم "خراب است، با این پمپ‌های درب و داغان‌تان". یارو آمد با کلی غر و لند و اخ و پیف، نازل را از دستم گرفت که خودش بنزین بزند. او هم هرچه زور زد کاری از پیش نبرد. دوباره همه کارهایی که کرده بودم را تکرار کرد. کارت را درآورد و دوباره گذاشت. گیره‌ی نازل را چند بار فشار داد. اما فایده‌ای نداشت. روکرد به من که "خرابش کردی دیگر، می‌رفتی همان بنزین معمولی می‌زدی خب". جوابش را ندادم. حوصله دردسر نداشتم. طرف دنبال شر می‌گشت. می‌دانستم اگر باهاش یک به دو کنم کار به جاهای باریک می‌کشد.
یارو رفت و یکی از همکارهایش را صدا کرد. همکارش آمد و کمی با پمپ ور رفت و نازل را چپ و راست کرد و پمپ درست شد. قلقی داشت حتما که خود او می‌دانست. بعد همان مسئول اولی نازل را از همکارش گرفت و خودش مشغول زدن بنزین به ماشین من شد.
در این فاصله که مردک داشت باک ماشین مرا پر می‌کرد، حواسم رفت به راننده ماشین پشتی. همان که آقای دکتر صدایش کرده بودند. همان وقت که مسئول پمپ بنزین و همکارش داشتند با پمپ سر و کله می‌زدند آقای دکتر هم از ماشین پیاده شده بود ببیند چه خبر است. رفتم در بحر ایشان، با آن کت و شلوار و پیراهن کر و کثیف و شکم ورقلمبیده و کفش‌هایی که پاشنه‌شان را خوابانده بود. دکترا که هیچ، شرط می‌بندم سیکل هم نداشت. هرچند، چه دکترایی معتبرتر از این اتومبیل نمی‌دانم چند میلیونی که زیرپایش بود. مدرکی که از هزار تا از این کاغذپاره‌های دانشگاهی بیشتر می‌ارزید.
کار زدن بنزین ماشین تمام شد. بی آنکه هیچ حرفی رد و بدل کنیم پول بنزین را حساب کردم. هم من و هم مردک پمپ بنزینی ترجیح می‌دادیم زودتر از شر هم خلاص شویم. کارت را گرفتم. سوار ماشین شدم. استارت زدم و راه افتادم. موقع رفتن از آینه جلوی ماشین پشت سرم را نگاه کردم. آقای دکتر سوار ماشینش شد. دو سه متر جلو آمد و مقابل پمپ نگه داشت. پیاده نشد. همان مسئول پمپ بنزین با سلام و صلوات مشغول زدن بنزین برای ایشان شد. خب هرچه باشد طرف دکتر بود. دکترای افتخاری داشت که هنوز مُهرش هم خشک نشده بود!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

مجسمه

مستقیم...
حدود یک ساعت بود که کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودم. اما دریغ از یک ترمز که یکی جلوی پایم بزند. نم بارانی هم داشت می‌گرفت و چند لحظه دیگر بود که موش آب کشیده شوم. مستأصل شده بودم و نمی‌دانستم چه باید بکنم. یک دفعه دیدم از دور یک عده آدم با بیل و کلنگ دارند می‌آیند طرفم و یک جرثقیل هم از پی‌شان. پیش خودم گفتم با من که کار ندارند. می‌آیند و می‌گذرند. اما هرچه جلوتر می‌آمدند می‌دیدم که نه! انگار صاف من را نشانه گرفته‌اند. خلاصه آمدند و تا به خودم آمدم دیدم چند نفری دوره‌ام کردند. یکی‌شان شروع کرد دور من چرخ زدن و من هم هاج و واج که جریان چیست. یک‌هو دیدم یارو کلنگش را برد بالا و خواست بزند که دیگر کاسه صبرم لبریز شد و دادم رفت هوا که "اوهوی چه خبرته آقا؟ چه کار می‌کنی؟"
- مجسمه جمع می‌کنیم!
- مجسمه چیه آقا جان من آدمم
- آدمی؟ چه جور آدمی هستی که یک ساعته اینجا وایستادی جمب نمی‌خوری؟
- هر کی یک جا وایسته مجسمه است؟
- آره دیگه، به ما گفتن اینجا یک مجسمه است باید برداریم و ببریمش، یک ساعته داریم نگاه می‌کنیم. تنها چیزی که توی این چهارراه تکان نمی‌خورد شمایی. خودت نگاه کن ببین کس دیگری را می‌بینی که تکان نخورد. نمی‌بینی که...
- خب آقا جان شاید اشتباه آمدید. یک چهار راه پایین‌تر از اینجا هست که یک مجسمه هم دارد. حتما منظورشان آن یکی چهارراه بوده.
- نه آقا درست آمدیم. آدرسش همین جاست. بیخود سعی نکن ما را فریب بدهی. (دوباره کلنگش را برد بالا)
- فریب چیه بابا. من دارم حرف می‌زنم. مگر مجسمه هم حرف می‌زند؟ اصلا بگو ببینم من شبیه کدام آدم معروف‌ام که مجسمه‌ام را ساخته باشند؟

یارو کلنگش را آورد پایین و رفت توی نخ من. یک چرخ دور من زد.
- دماغت که ماشالا گنده است. شمالی باید باشی. میرزا کوچک خان نیستی؟
- برادر من! میرزا کوچک خان که یک خرمن مو داشت. شما اصلا مو روی این کله من می‌بینی؟
- اصغر... اصغری! یکی بود که مو نداشت. طاس بود. چی بود اسمش؟
صدایی از میان جمعیت گفت: "حسن کچل"
- نه بابا حسن کچل که جزو مشاهیر نبود. بابا، همون هنرپیشه رو می‌گویم...
پریدم وسط حرفش که "به پیر به پیغمبر، من مجسمه نیستم. می‌خوای کارت شناساییم را ببینی؟"
- بده ببینم کارتت را
از توی کیفم گواهینامه‌ام را در آوردم و دادم دستش. یک نگاهی کرد و گفت "این که شما نیستی"
- ای بابا! پس کیه؟
- این مو داره که.
- خب بابا من هم قبلا مو داشتم. از اول که خیر سرم اینجوری کچل نبودم.
- دیدی گفتم میرزا کوچک خان ای. سعی نکن ما را فریب بدهی. ما خودمان هفت خط روزگاریم. قورباغه را رنگ می‌کنیم جای پیکان می‌فروشیم.

دیدم نه‌خیر. انگار این یارو به هیچ صراطی مستقیم نیست. باران هم شدت گرفته بود و شلاقی می‌زد به سر و صورتم. گفتم "آقا اصلا قبول. من میرزا کوچک خان ام. کلنگ واسه چی می‌خوای بزنی. خودم هرجا خواستید می‌آیم با شما. از کدام طرف می‌روید؟" گفت "مستقیم" . گفتم "خب من هم همان طرف می‌روم. من را هم سوار جرثقیلتان کنید" . اول قبول نمی‌کرد. اصرار داشت که باید یک ضربه کلنگ را حتما بزند. آنقدر التماسش کردم که بی‌خیال شد و خلاصه بالاخره سوار شدم. جرثقیل سلانه سلانه حرکت می‌کرد. اما هرچه بود از زیر باران ایستادن بهتر بود و مرا به خانه می‌رسانید. هرچند که هنوز یک مشکل حل نشده باقی مانده بود. توی راه همه‌اش فکر این بودم که چطور سر بزنگاه از ماشین بپرم پایین و خودم را خلاص کنم.
ادامه ندارد!

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

بی خوابی

مثل هر روز با چشم‌های پف کرده و قرمز رفتم سرکار. داغان‌تر از همیشه بودم و داشتم از بی‌خوابی هلاک می‌شدم. بدون اینکه سلام و علیک درست و حسابی با همکارها بکنم، نشستم و سرم را گذاشتم روی میز و چشمها را بستم. یکی دو دقیقه‌ای به همین حال ماندم. چشمهام داشت گرم می‌شد که صدای یکی از همکارها من را به خودم آورد.
چته؟ خوبی؟ چرا اینقدر درب و داغونی؟
سرم را از روی میز برداشتم. نگاهش کردم و آه بلندی کشیدم.

راستش مدتی است شبها خوب نمی‌خوابم. دیر خوابم می‌برد و زود بیدار می‌شوم. نیمه شب هم چند بار از خواب می‌پرم. تقریبا یک ماه است که اینطور شده‌ام. از وقتی که هوا کمی گرم‌تر شد و سر و کله این موجودات خبیث دوباره پیدا شد. همین حشره‌های کوچک لعنتی، پشه‌ها، را می‌گویم. شک ندارم که هدف از خلقت این موجودات، عذاب آدمیزاد بوده و بس. شاید خدا می‌خواسته در همین دنیا عذاب جهنم را به آدم بچشاند تا گناهانش را پاک کند. نمی‌دانم. به هر حال این پشه ها امانم را بریده‌اند و خواب و آرام برایم نگذاشته‌اند.

بدبختانه بخاطر حساسیت و مشکلات تنفسی که دارم، نمی‌توانم از اسپری یا قرص‌های حشره کش استفاده کنم و مجبورم به روش‌های طبیعی (با پشت دست یا کف گرگی) شر پشه‌ها را از سرم کم کنم. بنابراین اول سعی می‌کنم پیشگیری کنم و نگذارم اصلا پشه‌ها وارد خانه شوند. به همین دلیل درخانه مقررات منع عبور و مرور وضع کرده‌ام. بدین صورت که درب خانه هنگام ورود و خروج نباید بیش از دو ثانیه باز بماند. آن هم نه باز تمام، درب باید فقط به اندازه‌ای باز شود که آدم بتواند با پهلو از آن عبور کند. از ورود افراد با دور کمر بیش از هشتاد سانتیمتر هم کلاً جلوگیری می‌شود. چون مجبورم در را برایشان بیش از دو ثانیه باز نگه دارم. وقتی کسی می‌آید تا قبل از اینکه به پشت در برسد، در را برایش باز نمی‌کنم. وقتی پشت در رسید سه بار در می‌زند که یعنی برای ورود سریع‌السیر آماده است. من هم در را همانقدر که گفتم باز می‌کنم و طرف، خود را به سرعت به داخل خانه پرت می‌کند و من هم فوراً در را می‌بندم. همچنین قبل از ورود کامل شخص به خانه، بازرسی بدنی هم انجام می‌شود که طرف از آلودگی پشه‌ای پاک پاک باشد. دور و اطراف را هم می‌پایم تا اگر پشه ای از همین فرصت کوتاه استفاده کرده باشد و داخل شده باشد، همان دم در حسابش را بگذارم کف دستش!

اما با همه تلاشهای پیشگیرانه‌ام نمی‌دانم باز این همه پشه از کجا پیدایشان می‌شود. گمانم پشت در خانه و کنار درزها خود را پنهان می‌کنند و منتظر می‌مانند. تا فرصتی پیش آمد و دری باز شد، بی‌سر و صدا داخل می‌شوند و احتمالا در همین حال نیشخند و شکلکی هم نثار من می‌کنند که یعنی "خیال کردی! امشب چنان سمفونی وزوزی دم در گوش‌ات راه بیاندازم که این جیمزباند بازی‌ها از یادت برود". انصافا هم سنگ تمام می‌گذارند. گمانم این پشه‌ها بلندگو و آمپلی فایر سرخود اند. چون صدای وزوز منحوسشان از روی چهار تا پتو همانقدر واضح و آزار دهنده است که انگار دم پرده گوش آدم ایستاده‌اند.

از وقتی می‌رسم خانه ناخودآگاه چشمم روی در و دیوار به دنبال پشه می‌چرخد. عجیب اینکه هروقت من آماده طرف شدن با پشه‌ها هستم و حریف می‌طلبم، آنها گم و گور می‌شوند و پیدایشان نیست. اما همین که چراغها را خاموش می‌کنم و سرم را روی بالش می‌گذارم، انگار که پشه‌ها تازه شیفت کاری‌شان شروع می‌شود و سرحال و قبراق مخفی‌گاه‌هاشان را ترک می‌کنند و دبرو که رفتی توی گوش و چشم و چال آدم. تازگی‌ها، شبهایی که دیگر از صدای وزوز کارد به استخوانم می‌رسد، همان نصفه شب یلند می‌شوم. چراغها را روشن می‌کنم و می‌روم به جنگ پشه. راستش در پشه کشتن حسابی تبحر پیدا کرده‌ام و صاحب سبک شده‌ام. عینهو این فیلمهای ژاپنی و چینی که دو نفر سر تپه چندشبانه روز همینجوری بی‌حرکت، عین چوب، رودرروی هم می‌ایستند و جم نمی‌خورند و بعدش یک دفعه می‌زنند به تیپ و توپ هم و با یک ضربت شمشیر، همدیگر را شقه می‌کنند، من هم سعی می‌کنم ازجایم تکان نخورم. همینجور بی‌حرکت یکجا منتظر می‌نشینم و کمین می‌کنم تا پشه‌ها پیدایشان شود. گاهی حتی واسه اینکه پشه‌ها را بیشتر ترغیب کنم به اینکه خودشان را نشان بدهند، خودم را سرگرم کاری نشان می‌دهم. مثلا کتابی دست می‌گیرم یا موبایلم را برمی‌دارم و الکی با آن ور می‌روم. اما حواسم به تحرکات ریز دور و بر است. تصور کنید من بخت برگشته را که سه نصفه شب، بی‌حرکت عین این آدمهایی که دارند مدیتیشن می‌کنند چهارزانو نشسته‌ام و درعین حال دو دستم را آماده نگه داشته‌ام که به محض رویت پشه با دو کف دست، چپ و راستشان کنم و خون کثیفشان را بریزم. کجایی برادر تارانتینو که از این نبرد، یک فیلم سراسر خون و خونریزی بسازی؟!

تازگی‌ها توهّم زده‌ام. هم توهم صوتی و هم تصویری. آنقدر چشمهایم حرکت پشه‌ها را دنبال کرده‌اند که دیگر سیاهی می‌روند. مدام حس می‌کنم چیزهایی جلوی چشمم حرکت می‌کنند. شب‌ها هم موقع خواب همه‌اش صدای پشه می‌شنوم. یک ویزززز ممتد و دائمی همیشه توی گوشم است. به همین دلیل دستهایم تمام شب در کار پراندن و دورکردن پشه‌ها است. دیگر نمی‌توانم تشخیص دهم که آیا واقعا پشه است یا صدایی موهوم. به هرحال مدتی است که خواب ندارم. شبها بیدار می‌مانم و روزها سرکار چرت می‌زنم. نمی‌دانم چه کنم. احساس عجز می‌کنم. می‌دانم راه گریزی از پشه‌ها ندارم و علی رغم تلاشم کاری از دستم ساخته نیست و حریف پشه‌ها نخواهم شد. بیخود نیست که می‌گویند، جنگ پشه با حبشه و نمی‌گویند جنگ فیل با حبشه، یا جنگ پلنگ با حبشه. به نظرم فیل و شیر و پلنگ را هرچقدر زورمند به هرحال می‌شود یک کاریش کرد. اما این پشه‌های بی‌پیر را اگر چهارتایشان را بکشی، چهارصد تای دیگر از بغلشان پیدا می‌شود. به گمانم پشه موجودی است که اگر زمین و زمان با خاک یکسان شود و نیست و نابود گردد، نسلش همچنان باقی می‌ماند. شک ندارم اگر روزی زمین نابود شود و هیچ موجودی برای آزار رساندن باقی نماند، پشه‌ها دسته جمعی و وزوز کنان، کهکشان راه شیری را می‌پیمایند و عاقبت سیاره‌ای پیدا می‌کنند که بشود دم گوش ساکنانش ترانه‌ی وزوز سرداد و خون‌شان را توی شیشه کرد.

الان که دارم این چیزها را می‌نویسم ساعت یازده شب است. از همین حالا دارم حضور پشه‌ها را حس می‌کنم. شک ندارم که الان همین گوشه کنارها نشسته‌اند و دارند تمرین وزوز می‌کنند یا بال‌هایشان را برای یک پرواز جانانه بیخ گوش بنده جلا می‌دهند. حرف دیگری ندارم جز اینکه برایم آرزوی صبر و بردباری کنید و اینکه بتوانم همین سر شب دخل همه‌شان را بیاورم و یک امشب را آسوده بخوابم (زهی خیال باطل). در ضمن اگر می‌توانید تماسی هم با برادر تارانتینو بگیرید و بگویید که آب دستش است بگذارد زمین، دوربینش را بزند زیربغل و خودش را برساند که اینجا خبرهایی هست!

۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه

پيرمرد


چوپان پیر، هر صبح بزها و گوسفندان را به بالای تپه هی می کرد. سپس آن بالا می نشست و قایق هایی را که برای صید مروارید به دریا می رفتند تماشا می کرد. قایق ها را تا آخرین نقطه و جایی که دیگر از دیدرس او خارج می شدند، دنبال می کرد. سپس تا عصر منتظر می ماند تا برگشتن قایق ها را ببیند. بعد از آن گله را به ده باز می گرداند. این کار هر روز پیرمرد بود.
وقتی که مرد، همانطور که خواسته بود پسرانش او را بالای تپه چال کردند. الان سالها از آن زمان می گذرد. دیگر از قبر پیرمرد هیچ نشانی نمانده و از میان آن سبزه و علف روییده. تنها بزها هستند که هنوز گاهی برای چریدن به سراغش می آیند.

۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه

گربه

يك بعد از ظهر در پايان كار روزانه از شركت خارج شدم. هنوز به انتهاي كوچه نرسيده بودم كه صداي ناله هاي گوشخراش كه نه، جگرخراش گربه اي راشنيدم. به سمت صدا برگشتم. گربه اي ديدم نسبتا بزرگ به رنگ سفيد چرك با چندين خال سياه روي بدن. اما بدون دم. دمش كنده شده بود و فقط حدود پنج شش سانتيمتر از آن باقي مانده بود. سر دمش قرمزي خون تازه اي به چشم مي خورد.
زياد نتوانستم نگاهش كنم. دلخراش و چندش آور بود. از آنجا زود دور شدم. اما اين منظره و صداي ناله ها به يادم ماند.
ديگر نديدمش تا دو سه هفته بعد. از همان كوچه مي گذشتم و به سمت شركت مي رفتم. نزديك شركت در پياده رو باريكي گربه اي ديدم. دمش ديده نمي شد. نفهميدم كه همان گربه است. اعتنا نكردم و نزديكش شدم. به اين خيال كه مثل بقيه گربه ها وقتي نزديكش مي شوم فرار كند. اما هرچه نزديك شدم تكان نمي خورد و سرجايش ايستاده بود. تا وقتي كه تقريبا به نيم متري اش رسيدم. در اين لحظه گربه با صداي بلند و وحشيانه اي از سر راهم كنار رفت. همان لحظه چشمم به دمش افتاد. خودش بود. با همان دم پنج سانتي. سر آن هنوز قرمز بود. اما خوني نبود. خشك شده بود و فقط قرمزي زخم مانده بود. راستش كمي ترسيدم.
از آن به بعد ديگر هميشه وقتي در آن كوچه راه مي روم حواسم به اين گربه است. اين طرف و آن طرف را نگاه مي كنم ببينم اثري از او هست يا نه. دو سه بار ديگر هم بعد از آن ديدمش. نمي دانم چرا احساس مي كنم اين گربه وحشي شده. كمي ازش مي ترسم.

۱۳۸۶ آذر ۱۳, سه‌شنبه

چند سكانس كوتاه از زندگي

هفت صبح با صداي زنگ ساعت بيدار مي شوم. اما از جايم بلند نمي شوم. خودم را زير لحاف جمع مي كنم و از آخرين دقايق خواب صبحگاهي ام لذت مي برم. گردنم را تكان مي دهم ببينم اوضاعش چطور است. چند روزي است كه گردنم گرفته و نمي توانم تكانش بدهم. هنوز درد مي كند. بعد از دو سه بار كه ساعت زنگ مي زند و خاموشش مي كنم، مجبور مي شوم بلند شوم. يك روز ديگر آغاز مي شود. سريع لباس مي پوشم و حدود ساعت هفت و نيم از خانه بيرون مي روم. ساعت كارم از هفت و نيم شروع مي شود. اما من تازه اين ساعت خانه را ترك مي كنم. تقريبا هر روز دير مي رسم. ديگر عادت كرده ام. راستش رئيسم هم زياد پي گيري نمي كند.

از خانه تا سر خيابان حدود يك ربع پياده راه است. البته تاكسي خطي هم دارد. اما آن موقع صبح بايد خيلي خوش شانس باشي كه بتواني تاكسي پيدا كني. پياده به راه مي افتم و حدود يك ريع بعد به خيابان اصلي مي رسم.

نسبتا شلوغ است. حدود ده نفر منتظر تاكسي ايستاده اند. من هم مي روم و به صف منتظران مي پيوندم. البته در واقع صفي دركار نيست. هركس زرنگ تر باشد زودتر سوار تاكسي مي شود. تاكسي ها هم كه يا خالي خالي اند و يا پر پر. در هر دو صورت توقف نمي كنند. بيست دقيقه مي ايستم تا سوار تاكسي شوم.

درتاكسي، يك مرد سرما خورده كنارم نشسته. هي سرفه مي كند. رفته در اعصابم. سرفه هاي عميق مي كند. وقتي سرفه اش قطع مي شود خوشحال مي شوم. اما بعد از چند لحظه باز گويي سرفه اش گرفته و دست را به سمت دهان مي برد. اما سرفه اش نمي آيد. شايد هم مي خوردش. دست را از دهان دور مي كند. نفس راحتي مي كشم. ناگهان دوباره سرفه ها شروع مي شود. يك هفته نيست سرما خوردگي ام خوب شده. من سرمايي از اين ويروس كه كنارم نشسته دوباره سرما نگيرم خوب است.

تا محل كارم دو تاكسي بايد سوار شوم. از تاكسي دوم كه پياده مي شوم يك كوچه طولاني را بايد تا رسيدن به شركت طي كنم. داخل كوچه، سر چهارراه كوچكي ماشين ها در هم مي لولند. يكي دور مي زند. ديگري در جهت خلاف مشغول دور زدن است. يكي دوبله پارك كرده. آن يكي ورود ممنوع آمده. پشت سر، هم صف ماشين ها است و صداي بوق. با خودم مي گويم اينجا كجاست؟ شهر بي قانون و حساب و كتاب؟

چند هفته اي است كه سر كار، كامپيوتر ندارم. كامپيوترم در اختيار همكارم است كه شركت به جاي من فرستاده. اينجا هم كامپيوتر ديگري براي من پيدا نمي شود. بدون كامپيوتر هم كه كاري نمي شود انجام داد. مثل انگل به كمين مي نشينم كه كدام كامپيوتر يك لحظه خالي مي شود كه سريع پشتش بنشينم و email اي چك كنم.

بيكاري، در واقع بي كامپيوتري، تمامي ندارد. يواشكي از كيفم كتابي را كه مشغول خواندنش هستم بيرون مي آورم و لاي سررسيد مي گذارم. لبه هاي كتاب كمي از سررسيد بيرون مي ماند. احتمالا آن را مي بينند. بي خيال، بگذار ببينند. بي كارم خب! ولي اين طور كتاب خواندن اصلا نمي چسبد. خوب هم پيش نمي رود. نمي توانم تمركز كنم و مدام مجبورم جواب اين و آن را بدهم. همكارم صدايم مي كند. سر برمي گردانم. آخ گردنم!

ديدن هيچ كس مثل اين آقاي مترجم كه در اتاق بغل كار مي كند خونم را به جوش نمي آورد. مثل راديو مي ماند. يك ريز حرف مي زند. قبلا در اتاق من كار مي كرد. شانس آوردم كه از اتاقم رفت. البته هنوز هم گاهي به هواي تلفن زدن يا برداشتن چيزي از كمدش به اتاق مي آيد. راستش آدم بدي نيست. شبيه آدم حسابي هاست. لفظ قلم هم حرف مي زند. از اين نظر هم مثل راديو است.

از سه و نيم ديگر يواش يواش شروع مي كنم به شال و كلاه كردن. چهار نشده مي زنم بيرون. انگار رها شده ام. يك دقيقه هم در ماه اضافه كار نمي مانم، در واقع اضافه بي كاري! بيش از اين ديگر نمي توانم وقت تلف كنم. روزي هشت ساعت از زندگيم را براي شندرغاز به هدر مي دهم.

در اندك ساعت باقيمانده از روز هم كه براي آدم فرصت انجام كاري مفيد باقي نمي ماند. اگر شانس بياورم و مجبور نباشم از خانه بيرون بروم، كمي كتاب مي خوانم يا اگر شد، يك سر به اينترنت مي زنم و وبلاگ را آپديت مي كنم.

بعد از شام دوباره جيم مي شوم و خواندن كتاب را از سر مي گيرم. نگاهم به ساعت مي افتد. نزديك يازده است. چه حيف كتاب به جاهاي جالبي رسيده. اما ياد فردا صبح مي افتم . مي دانم اگر دير بخوابم فردا صبح چه مصيبتي براي بيدار شدن خواهم كشيد. همين الان هم دير شده. كتاب را مي بندم و مي روم كه بخوابم.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۹, یکشنبه

دو سرباز

ريش و سبيلم را تراشيدم. از خانه زدم بيرون. دو سرباز در كوچه قدم مي زدند. خودم را به آن راه زدم و به راه افتادم. اما مرا ديدند و به طرفم آمدند. جلويم را گرفتند و يكي شان گفت: "حجاب اسلامي ات كو؟" گفتم "موهايم كه معلوم نيست. " روسري را جلو كشيده بودم. گفت: "با روسري گلدار و مانتوي تنگت فعلا كاري نداريم، محاسنت را چرا تراشيده اي؟" . گفتم "مگر جرم است؟" . گفت "دو تا توسري كه خوردي مي فهمي كه جرم است يا نه". دو دستم را گرفتند و هلم دادند به سمت ماشين. سوارم كردند و با دستبند، دستم را به دستگيره در، بستند. راه افتادند.
كمي كه رفتيم، سربازي كه سوال و جوابم كرده بود، زد زير آواز: "سفر كردم كه از يادم بري،‌ديدم نمي شه، آخه عشق يه عاشق با نديدن كم نمي شه". سرباز ديگر هم در فاصله مكث هاي آهنگ، "به به" اي مي گفت و حالي مي كرد. صداي نكره اش بد جوري اعصابم را به هم مي ريخت. اما نه دل و دماغ اعتراض داشتم و نه جرات اش را. نگران بودم كه من را كجا مي برند. آن روز كلي كار داشتم. چند تا جلسه مهم و چند تا قرار ملاقات. نمي دانستم چه بايد بكنم؟ بايد همه را كنسل مي كردم؟ پرسيدم "من را كجا مي بريد،‌كلي كار دارم. اگر بايد تعهد بدهم، كاغذ بدهيد تا ‌همين جا بنويسم و امضا كنم." سرباز خنديد و گفت: "چند روزي مهمان ما هستي. آنقدر مي ماني تا ريش و سبيلت دوباره سبز شوند". عجب گهي خوردم اين چهارتا شويد مو را تراشيدم. بايد زنگ مي زدم و قرارهايم را كنسل مي كردم. موبايل را از كيفم درآوردم و شروع كردم به زنگ زدن. نمي گفتم چه شده. فقط مي گفتم كه كاري برايم پيش آمده.
بعد از كمي رانندگي، وارد يك جاده خاكي شدند. جاده بي آب و علفي بود. نه خانه و مغازه اي. نه عابري و نه حتي هيچ ماشين ديگري. ترسيده بودم. سرباز كه متوجه ترس من شده بود، فقط مي خنديد. بعد از حدود يك ساعت رسيديم به يك خانه خرابه و متروك. ماشين را نگه داشتند و پياده شدند. دستبند مرا باز كردند. دو دستم را گرفتند و به طرف خانه كشيدند. وارد خانه شديم. مرا وسط خانه نشاندند. از گوشه اي، طناب بلندي آوردند و دور يك پايم بستند. سر ديگر طناب را از قرقره اي كه روي سقف نصب شده بود، رد كردند و مرا بالا كشيدند. استخوان هايم داشتند از هم جدا مي شدند. سر و ته بين زمين و هوا تاب مي خوردم. يك لحظه مرگ را جلوي چشمم ديدم. سر طناب را به جايي بستند و رفتند. صداي استارت و بعد،‌دور شدن ماشينشان را شنيدم. قدري تقلا كردم بلكه بتوانم پايم را از طناب آزاد كنم. اما نتوانستم. فرياد زدم،‌شايد كسي بيايد و كمك كند. اما هيچ كس نيامد. كمي گذشت. دردي در سرم احساس كردم. گمانم سكته كردم. بعد از آن چيزي نفهميدم تا اينكه مردم.
سكوت كرد.
پچ پچ بين اعضاي هيات پنج نفره ژوري آغاز شد. پس از حدود يك دقيقه مشورت، هر يك امتياز خود را با بالا بردن برگه اي كه امتياز روي آن نوشته بود،اعلام كردند. يك نفر هشت، دو نفر شش و دو نفر پنج. بعد نماينده هيات ژوري به او فهماند كه جايگاه را ترك كند و نفر بعد را به جايگاه دعوت كرد.
يك هفته بعد، نتايج اعلام شد. هر چند او برنده جشنواره عجيب ترين مرگ سال نشد ، اما توانست اسكلت استخواني الكي ترين مرگ را تصاحب كند.

۱۳۸۵ بهمن ۲۸, شنبه

داستانك : احمد

احمد، كارپرداز شركتي است كه در آن كار مي كنم. متاهل است و دو بچه دارد. يك دختر سه ساله و يك پسر دو ساله. او علي رغم درآمد اندك و زندگي سخت، هميشه مي خندد و نمي شود اثري از مشكلات در چهره اش ديد. يك بار كه در شركت تنها بوديم مدتي با هم گپ زديم و كمي هم بحث كرديم. موضوع بحثمان، خدا و دين بود. مي گفت
- نماز را بايد اول وقت خواند.
- آن موقع سر خدا شلوغه. بذار وقتي سرش خلوت شد نماز بخون كه لااقل وقت بكنه يك نگاهي بهت بندازه
- خدا كه مثل من و تو نيست. حواسش به همه هست.
- اگه حواسش بود كه وضعمون اين نبود.
- تو كه مايه داري پسر خوب.
- كدوم مايه ؟ با اين پول ها مگه مي شه زندگي كرد؟
- چرا نمي شه؟ اميدت به خدا باشه
- خدا هم هواي پولدار ها را داره. ما كار مي كنيم و ديگران نوش جان مي كنند.
- اين جورا هم نيست. اگه كسي حق كسي را بخوره مطمئن باش يه جايي تقاس پس ميده.

چند ماه بعد از آن شنيدم كه احمد يك چك پانصد هزار توماني شركت را گم كرده. شركت هم اين مبلغ را قسط بسته و هر ماه از حقوقش كم مي كند.
از آن به بعد فقط هر ماه وقتي او براي دادن فيش هاي حقوقي ما ،كه خارج از شركت كار مي كنيم، مي آمد او را مي ديدم. در اين ملاقات ها هيچ وقت صحبت خاصي بين ما رد و بدل نشد. تا ديروز.
ديروز كه آمد خسته تر از هميشه به نظر مي رسيد. گفت كه خوابش مي آيد. نپرسيدم چرا. اما خودش گفت. گفت كه شب ها بعد از شركت، در پيتزا فروشي كار مي كند و با موتور، غذا درب منازل مي برد. گفت كه دويست و خرده اي هزار توماني كه از شركت مي گيرد كفاف خرج زندگي اش را نمي دهد.فقط صدو پنجاه هزار تومان بابت اجاره خانه اش مي دهد و كلي هم طلبكار دارد. هفته اي سه چهار ساعت جمعه ها فقط پيش خانواده است.
پرسيدم "به رئيس گفته اي كه شب ها كار مي كني؟" . گفت "آره". گفتم "چه عكس العملي نشان داد؟ نگفت كه حقوقت را اضافه مي كند؟ ". گفت " نه . فقط گفت كه چه زندگي سختي داري". نگاهش كردم و با تاسف سر تكان دادم. لبخندي زد. گفت
- فردا صبح هم بايد برم دادگاه
- دادگاه براي چي؟
- چهار ميليون بدهكار بودم به يكي، يك چك سفيد بهش دادم. حالا يازده ميليون ازم مي خواد.
- چك سفيد چرا دادي؟
- چي بگم.
مكثي كرد و دوباره شروع كرد به صحبت:
- من مغازه داشتم. مي دوني كه؟
- نه ، نمي دونستم.
- مواد غذايي مي فروختم. نمايندگي يك شركت لبنياتي را داشتم. آن موقع ماهي حداقل يك ميليون درآمدم بود. سود خالص غير از هزينه ها.دو تا شاگرد داشتم. اما شركت، محصولاتش را با همان قيمت به مغازه دارها هم مي فروخت. بعد از مدتي مغازه دارها كه ديدند با قيمت كمتر بدون اينكه هزينه حمل و نقل پرداخت كنند همان جنس را دارند مي خرند، ديگه از من جنس نخريدند. افتادم به ضرر دادن و هي نزول روي نزول گرفتن. از اين دست مي گرفتم مي دادم به اون دست. تا اينكه يك وقتي به خودم آمدم ديدم بيست و پنج ميليون نزول گرفته ام. رفتم پيش روحاني مسجد محل. بهم گفت كه ديگه نزول نگير. حتي اگر مجبور بشي بري زندان. شروع كردم با فروختن خرت و پرت هاي خونه ام و طلا هاي زن و بچه ام پول جور كردن و به طلبكارها دادن. حتي حلقه زنم را فروختم. آنهايي كه بدهي ام بهشون زير يك ميليون بود را دادم. بعضي هاشون هم بخشيدن و حلال كردن. اما آنها كه طلبشون زيادتر بود، ازم شكايت كردن. رفتم زندان. بچه ام شش روز بود به دنيا آمده بود.قبل زندان كليد مغازه را دادم به يكي از رفيقهام. با هم بزرگ شده بوديم. نون و نمك هم را خورده بوديم. بهش گفتم هرچي توي مغازه است بفروشه و پولش را بده دست زنم واسه وقتي كه نيستم. دست كم سه ميليون دستشان را مي گرفت. اما بي معرفت صد و پنجاه هزار تومان داد به خانمم. گفت جنس ها خراب شده. آخه مرد حسابي، روغن و برنج و چاي خراب مي شه؟ ترازوي ديجيتال خراب ميشه؟ بعدا وقتي از زندان درآمدم از يكي از كاسب هاي محل شنيدم كه شبانه آمده و با وانت جنس ها را از مغازه برده بيرون. بعد سه ماه از زندان درآمدم. قرار شد خرد خرد پول طلبكارها را بدهم. اما مگه ميشه؟ زن و بچه ام چي بخورن؟ چه جوري هم قسط بدهم، هم اجاره خونه ،‌هم خرج زندگيم بگذره؟
- چرا نمي ري از شركت؟
- كجا برم؟ همه جا همين جوره، ‌مثل همه.
- نه. اينها ديگه خيلي بي انصافن
- پارسال يك پيتزا فروشي ماهي نود هزار تومان بهم مي داد. به رئيس گفتم. گفت "نمي خواد. روزي دو سه ساعت اضافه وايسا، پنجاه شصت هزار توماني دستت را مي گيره". ديدم بد نمي گه. يكي دو ماه اين طوري كار كردم. پنجشنبه ها و گاهي جمعه را مي آمدم سر كار. تميز مي كردم. نظافت مي كردم. هركاري بود مي كردم. يك روز صدام كرد كه چرا انقدر اضافه كار مي موني. گفتم "خودتون گفتين مي تونم اضافه وايسم". گفت "نه ،‌ديگه نمي خواد وايسي". چي بگم؟ دعوا كنم باهاش؟
- برو به نظرم از شركت.

سكوت كرد.
اولين بار بود كه مي ديدم لبخند نمي زند. خسته بود. ديگه حرفي نزد. پا شد . خداحافظي كرد و رفت. بدون اينكه نامه ها و كاغذ هايي را كه داده بودم تا برگرداند شركت، با خودش ببرد.

۱۳۸۵ آبان ۹, سه‌شنبه

خواب

خوابم...
چند نفر دنبالم هستند. نمی بینمشون ، اما حضورشون را حس می کنم. توی کوچه هایی که فقط دیوارند دارم می دوم.
می دوم ...
نفس نفس می زنم. پشت دیواری می ایستم و به عقب نگاه می کنم. نمی بینمشون ، اما صداشون را می شنوم. دارن بهم می رسن.
راه فراری ندارم. از ترس ناله می کنم و داد می زنم.

۱۳۸۵ مهر ۲۴, دوشنبه

ساعت ها

6:15 صبح
ساعت موبایلم زنگ می زنه، دست می برم و خاموشش می کنم. هنوز وقت پاشدن نیست. واسه اینکه یک مدت بتونم توی رختخواب بمونم تا خواب از سرم بپره ساعتو زودتر کوک کرده ام.
6:20
ساعت زنگ می زنه، خاموشش می کنم. یک کم سردمه. پتو را تا چونه ام می کشم بالا. هنوز زوده.
6:25
ساعت زنگ می زنه، خاموشش می کنم. چقدر خوبه که ساعت هر 5 دقیقه زنگ می زنه. نمی ذاره خوابم ببره. 6 و نیم دیگه پا میشم.
6:30
ساعت زنگ می زنه، این دفعه قطعش می کنم که دیگه زنگ نزنه. دیگه باید پاشم. هوا تاریکه .انگار ابریه امروز. فکر می کنم که چترم را کجا گذاشته ام. به سقف خیره می شم.
6:35
چترم را کجا گذاشته ام؟ چشمهام را می بندم
6:40
چترم ؟
7:25
چشمهام رو باز می کنم
7:30
از خونه می زنم بیرون