الان که دارم اینها را مینویسم تقریبا خوابم. نه صد در صد، اما سطح هوشیاریم زیر بیست درصد است. نمی دانم یک دفعه چه ویری افتاده به جانم که دلم می خواهد هرطور شده، شبانه یک چیزی پست کنم. این است که با چشمهای نیمه باز و تن و بدن خسته و داغان و حال نزار سرماخورده و گلودرد و فین فین، نشسته ام به اراجیف نوشتن. یک کاره! دروغ چرا دلم تنگ شده برای نوشتن. خب چهکار کنم؟
نمایش پستها با برچسب دل نوشته. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب دل نوشته. نمایش همه پستها
۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه
دلتنگی
۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه
جنگ
به روز قدس و این خط نشان کشیدن های کهنه کاری ندارم. اما تصاویر این روزهای غزه بسیار دلخراش و غم انگیز است. خواستم آرزو کنم که این جنگ زودتر تمام شود.اما امید احمقانه و بی فایده ای است. تاریخ نشان می دهد که آدمها هرگز آدم نمی شوند و این جنگها و کشت و کشتارها تمامی ندارد. تا بوده همین بوده که آدمها به بهانه های واهی، اختلافهای قومی، نژادی، مذهبی و دینی به جان هم بیافتند و یکدیگر را تکه پاره کنند. اصلا تنور دنیا از آتش این جنگ ها گرم است. جان آدمیزاد که قیمتی ندارد.
۱۳۹۳ تیر ۱۴, شنبه
روز قلم
سرکار تصادفی چشمم افتاد به تقویم روی میز و دیدم زیر تاریخ امروز 14 تیر نوشته روز قلم. اول خوشم آمد. اما بعد یادم افتاد مدتها است چیزی ننوشته ام. اصلا نمی دانم قلمم کجاست. پیدایش نمی کنم. در واقع کم کم دارد نوشتن از سرم می افتد.
این وضعیت قبلا مرا می ترساند، یا دچار حس بی خاصیتی و نوعی اندوه می کرد و به هم ام می ریخت. اما الان دیگر مثل گونی سیب زمینی بی حس شده ام. خیلی ساده فقط دیگر نمی نویسم، بدون اینکه به جایی بر بخورد. پس روز قلم قاعدتا به من یکی هیچ ربطی ندارد و مبارک آنهایی باشد که می نویسند.
این وضعیت قبلا مرا می ترساند، یا دچار حس بی خاصیتی و نوعی اندوه می کرد و به هم ام می ریخت. اما الان دیگر مثل گونی سیب زمینی بی حس شده ام. خیلی ساده فقط دیگر نمی نویسم، بدون اینکه به جایی بر بخورد. پس روز قلم قاعدتا به من یکی هیچ ربطی ندارد و مبارک آنهایی باشد که می نویسند.
۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه
اوردوز
1- کلید را توی قفل میچرخانم، با پا در را هل میدهم و وارد لابی میشوم. بعد در را ول میکنم که خودش پشت سرم با یک صدای تق بلند بسته شود. چند قدم میروم تا آسانسور. دکمه را میزنم و تا وقتی آسانسور از طبقه ی پنجم برسد به همکف، شروع میکنم به قدم زدن در لابی. نگهبان ساختمان پشت میز نگهبانیاش نیست، اما تلویزیون کوچک روی میز روشن است. تلویزیونی که صفحه اش چهار قسمت شده و هر قسمت تصویر بخشی از ساختمان را نشان میدهد. یکی بیرون درب ورودی، یکی درب پارکینگ، یکی محوطه پارکینگ و یکی هم لابی. هیچ جنبنده ای نیست جز یک نفر که توی لابی، پیش چشم دوربین مداربسته ای که بالای آسانسور نصب شده، دارد رژه میرود. یک نفر که لابد من هستم، اما از آن زاویه اصلا شبیه من نیست. درواقع پس کله اش به طاسی میزند و تقریبا سفید شده. کمی جابجا میشوم و دست و پای خودم را به این طرف و آن طرف تکان میدهم. مرد توی تلویزیون هم عین من به این طرف و آن طرف میرود. احتمالا مشکل نور لابی است که اینطور روی سرم منعکس شده است. اما چرا همه جا سیاه است و فقط همین یک تکه سفید میزند؟
وارد خانه که میشوم بلافاصله میروم جلوی آینه ی روشویی و یک آینه کوچک دیگر هم میگیرم پشت سرم. کمی موهای پس سرم را زیر و رو میکنم. به نظرم وضعیت چندان نا امیدکننده نیست. هنوز به اندازه کافی مو در آن محدوده هست. نمیدانم چرا دوربین مداربسته اینطور کچل نشانم میداد. لابد ربط به تکنولوژی ساختش دارد. حتما برای اینکه در نور مهتاب هم بتواند تصویر واضحی از دزدها ثبت کند.
2- چند هفته پیش رفته بودم سلمانی. نوبتم که شد، نشستم روی صندلی و بعد از خوش و بشهای مرسوم و سوال آرایشگر که "مثل همیشه بزنم؟" و جواب "بله" من، آرایشگر، قیچی و شانه به دست مشغول کار شد. یکی دو دقیقه بیشتر نگذشته بود که پرسید "آقا تازگی استرس زیاد داشتی؟". پرسیدم "چطور؟". گفت "آخه از دفعه پیش تا حالا وسط سرتان خیلی خالی شده". خندیدم که "مثل کف بین ها، شما هم از روی کله آدم حال و روزش را میفهمید" و بعد زدم به لوس بازی که "مال سن و سال است" و از این حرفها.
اما طرف داشت راست میگفت. خودم میدانستم که تازگی ها استرس زیادی داشتم. فشار کار پرمسئولیت و استرس و مشغلههای شخصی مدتی است از زندگی انداختهتم. دیگر نه خبری از کتاب هست، نه فیلم، نه ورزش و نه هیچ چیز دیگر.
3- آقای فیلیپ سیمور هافمن، هنرپیشه آمریکایی در 46 سالگی، مرد. در واقع در اثر استفاده بیش از حد مواد مخدر، اوردوز کرد. این خبر برایم از دو جنبه جالب و همذات پندارانه بود. اول اینکه فهمیدم فیلیپ سیمور هافمن با آن گیس و محاسن سفید که در همه فیلمهایش عین پیرمردها است و شک نداشتم که دست کم دوبرابر من سن داشته باشد، فقط 46 سالش بوده. خب راستش 46 سال برای من دیگر اصلا دور نیست.
نکته جالب دیگر اینکه بنده خدا اوردوز کرده. خب البته از این جهت دقیقا نمیتواند شبیه من باشد . چون من ابدا با دود و دم میانه ندارم. اما مگر آدم فقط با این چیزها اوردوز میکند. آیا ممکن نیست آدم در اثر کار زیاد اوردوز کند؟ ممکن نیست یک روز وسط حرص و جوش خوردن و دویدنهای بیهوده برای به سرانجام رساندن پروژه و رهایی از خط و نشانهای مشتری عصبانی و تهدیدهای رییس مربوطه، آدم استرس خونش بالا بزند و جان به جان آفرین تسلیم کند؟
باید حواسم به نشانهها باشد. ریزش بی سر و صدای موها، پلکهایی که واسه خودشان بالا و پایین میپرند، اخمهای نامحسوس وقتی که چهارچشمی به مانیتور خیره شدهام، جویدن لب و دندان تا حد خون و خونریزی. باید یک فکری بکنم. باید به یک چیزهایی بگویم ایست، قبل از آنکه یکی دیگر فرمان ایست بدهد.
وارد خانه که میشوم بلافاصله میروم جلوی آینه ی روشویی و یک آینه کوچک دیگر هم میگیرم پشت سرم. کمی موهای پس سرم را زیر و رو میکنم. به نظرم وضعیت چندان نا امیدکننده نیست. هنوز به اندازه کافی مو در آن محدوده هست. نمیدانم چرا دوربین مداربسته اینطور کچل نشانم میداد. لابد ربط به تکنولوژی ساختش دارد. حتما برای اینکه در نور مهتاب هم بتواند تصویر واضحی از دزدها ثبت کند.
2- چند هفته پیش رفته بودم سلمانی. نوبتم که شد، نشستم روی صندلی و بعد از خوش و بشهای مرسوم و سوال آرایشگر که "مثل همیشه بزنم؟" و جواب "بله" من، آرایشگر، قیچی و شانه به دست مشغول کار شد. یکی دو دقیقه بیشتر نگذشته بود که پرسید "آقا تازگی استرس زیاد داشتی؟". پرسیدم "چطور؟". گفت "آخه از دفعه پیش تا حالا وسط سرتان خیلی خالی شده". خندیدم که "مثل کف بین ها، شما هم از روی کله آدم حال و روزش را میفهمید" و بعد زدم به لوس بازی که "مال سن و سال است" و از این حرفها.
اما طرف داشت راست میگفت. خودم میدانستم که تازگی ها استرس زیادی داشتم. فشار کار پرمسئولیت و استرس و مشغلههای شخصی مدتی است از زندگی انداختهتم. دیگر نه خبری از کتاب هست، نه فیلم، نه ورزش و نه هیچ چیز دیگر.
3- آقای فیلیپ سیمور هافمن، هنرپیشه آمریکایی در 46 سالگی، مرد. در واقع در اثر استفاده بیش از حد مواد مخدر، اوردوز کرد. این خبر برایم از دو جنبه جالب و همذات پندارانه بود. اول اینکه فهمیدم فیلیپ سیمور هافمن با آن گیس و محاسن سفید که در همه فیلمهایش عین پیرمردها است و شک نداشتم که دست کم دوبرابر من سن داشته باشد، فقط 46 سالش بوده. خب راستش 46 سال برای من دیگر اصلا دور نیست.
نکته جالب دیگر اینکه بنده خدا اوردوز کرده. خب البته از این جهت دقیقا نمیتواند شبیه من باشد . چون من ابدا با دود و دم میانه ندارم. اما مگر آدم فقط با این چیزها اوردوز میکند. آیا ممکن نیست آدم در اثر کار زیاد اوردوز کند؟ ممکن نیست یک روز وسط حرص و جوش خوردن و دویدنهای بیهوده برای به سرانجام رساندن پروژه و رهایی از خط و نشانهای مشتری عصبانی و تهدیدهای رییس مربوطه، آدم استرس خونش بالا بزند و جان به جان آفرین تسلیم کند؟
باید حواسم به نشانهها باشد. ریزش بی سر و صدای موها، پلکهایی که واسه خودشان بالا و پایین میپرند، اخمهای نامحسوس وقتی که چهارچشمی به مانیتور خیره شدهام، جویدن لب و دندان تا حد خون و خونریزی. باید یک فکری بکنم. باید به یک چیزهایی بگویم ایست، قبل از آنکه یکی دیگر فرمان ایست بدهد.
۱۳۹۲ دی ۶, جمعه
خواب
تمام دیشب را توی خواب داشتم دنبال شماره تلفن رضا بیک ایمانوردی می گشتم که ازش پرسم از چه کرم ضد آفتابی استفاده می کند.
به نظر شما تعبیرش چی می تواند باشد؟
به نظر شما تعبیرش چی می تواند باشد؟
۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه
۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه
این هم نوشته من درباره ماه رمضان
میخواستم درباره ماه رمضان چیزی بنویسم. اما نمیدانستم چطور میشود درباره ماه رمضان، آنطور که ما میگذرانیمش، حرفی زد و حرف خطرناک نزد. منظورم از حرف خطرناک حرفی است که اگر فیلترچی محترم، چشمش به آن افتاد، همکار بغل دستیاش را صدا کند که "فلانی، بیا ببین توی این وبلاگ چی نوشته. نظرت چیه فیلترش کنیم؟".
"نه بابا این بیچاره که چیزی ننوشته، فقط مصائب ناهار خوردن توی ماه رمضان را شرح داده"
"همین دیگه، به این میگویند روزه خواری مجازی، از آن هم بدتر، ترویج روزه خواری. حقش است فیلترش کنیم و بفرستیمش قاطی باقالیها"
و این مکالمه تا فیلتر شدن وبلاگ مظلوم و مهجور من بیچاره ادامه خواهد داشت. به همین سادگی. به همین دلیل است که در این وبلاگ از این دست چیزها نمیخوانید. بهتر است بگویم اصلا چیزی نمیخوانید. چون من به هیچ وجه دنبال دردسر نمیگردم. درواقع همیشه این دردسر است که دنبال من میگردد. هرچیزی هم که میخواهم بنویسم اگر قرار باشد شبیه زندگی کردنم باشد و نشانی از صداقت درش پیدا شود، کمی تا قسمتی دردسر دار خواهد بود. پس اصولا بهتر است همین روال ننوشتن را پی بگیرم یا اینکه فقط داستان ببافم بجای گفتن چیزی از زندگی واقعی.
کاش میشد همین الان ناگهان با همه خاطرات و آشنایان و در همین خانه و شهری که در آن هستم، کوچ میکردم به یکی از این جهان های موازی دور و بر. جهانی که در آن بشود راحت حرف زد. جایی که لازم نباشد در آن ادای کسی را درآوری که نیستی و به زبان آوردن افکارت توهین به مقدسات تلقی نشود.
و این مکالمه تا فیلتر شدن وبلاگ مظلوم و مهجور من بیچاره ادامه خواهد داشت. به همین سادگی. به همین دلیل است که در این وبلاگ از این دست چیزها نمیخوانید. بهتر است بگویم اصلا چیزی نمیخوانید. چون من به هیچ وجه دنبال دردسر نمیگردم. درواقع همیشه این دردسر است که دنبال من میگردد. هرچیزی هم که میخواهم بنویسم اگر قرار باشد شبیه زندگی کردنم باشد و نشانی از صداقت درش پیدا شود، کمی تا قسمتی دردسر دار خواهد بود. پس اصولا بهتر است همین روال ننوشتن را پی بگیرم یا اینکه فقط داستان ببافم بجای گفتن چیزی از زندگی واقعی.
کاش میشد همین الان ناگهان با همه خاطرات و آشنایان و در همین خانه و شهری که در آن هستم، کوچ میکردم به یکی از این جهان های موازی دور و بر. جهانی که در آن بشود راحت حرف زد. جایی که لازم نباشد در آن ادای کسی را درآوری که نیستی و به زبان آوردن افکارت توهین به مقدسات تلقی نشود.
۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه
سوت پایان
همین چند دقیقه پیش سوت پایان را کشیدند و من نفس راحتی کشیدم. بالاخره این تردید که از صبح توی دلم وول میخورد دست از سرم برداشت.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سهشنبه
و من هنوز برای گوانیو غمگینم
این پست را فقط هم نسلان من، آنها که صبحهای جمعه بیننده برنامه کودک شبکه دو بودهاند، بخوانند...

هربار پای تلویزیون میخکوب میشدم و خدا خدا میکردم که این دفعه طور دیگری بشود و آن اتفاق لعنتی نیافتد. اما دوباره همه چیز مو به مو تکرار میشد و زنجیره حوادث مثل تکههای دومینو طوری به هم میخورد و پیش میرفت که آخرش همه کاسه کوزهها سر گوانیو میشکست.
عاقبت همانطور که کومینگ پیش بینی کرده بود، سائوسائو با مکر و حیله و با یادآوری محبتهایی که روزی در حق گوانیو کرده، دل او را به رحم میآورَد و گوانیوی مهربان نیز اجازه میدهد که سائوسائو از مهلکه بگریزد و جان سالم در ببرد.
بعد نوبت آن محاکمه کذایی است که در آن کومینگ به گوانیو اتهام خیانت میزند و جزای آن را مرگ اعلام میکند. یک نفر نیست به آقای کومینگ بگوید اصلا تو را سننه! اژدهای خفتهای؟ آخرِ باهوشها و نقشهکشهایی؟ خب باش! حق نداری درباره گوانیو اینطور حرف بزنی. کار تو مشاوره است، دستت هم درد نکند. اما دیگر وقتی خود لیوبی آنجا نشسته بهتر است دهانت را ببندی و بگذاری خودش در مورد برادرش تصمیم بگیرد. نه که آنطور دل ما را با این حکم سنگدلانه ریش کنی و لیوبی و شانگفی بیچاره را به التماس و خواهش واداری.
حال گوانیو را، وقتی که بخاطر گذشتن از جان سائوسائو به خیانت متهم شده، عجیب میفهمم. غصهی گوانیو و یاد سر افکندهاش با آن ریش انبوه و پلکهای کرکره مانند که از شرم روی چشمانش را میپوشاند، از کودکی تا به حال رهایم نکرده است.
"مجموعه عروسکی افسانه سه برادر" در ویکیپدیا
هربار پای تلویزیون میخکوب میشدم و خدا خدا میکردم که این دفعه طور دیگری بشود و آن اتفاق لعنتی نیافتد. اما دوباره همه چیز مو به مو تکرار میشد و زنجیره حوادث مثل تکههای دومینو طوری به هم میخورد و پیش میرفت که آخرش همه کاسه کوزهها سر گوانیو میشکست.
عاقبت همانطور که کومینگ پیش بینی کرده بود، سائوسائو با مکر و حیله و با یادآوری محبتهایی که روزی در حق گوانیو کرده، دل او را به رحم میآورَد و گوانیوی مهربان نیز اجازه میدهد که سائوسائو از مهلکه بگریزد و جان سالم در ببرد.
بعد نوبت آن محاکمه کذایی است که در آن کومینگ به گوانیو اتهام خیانت میزند و جزای آن را مرگ اعلام میکند. یک نفر نیست به آقای کومینگ بگوید اصلا تو را سننه! اژدهای خفتهای؟ آخرِ باهوشها و نقشهکشهایی؟ خب باش! حق نداری درباره گوانیو اینطور حرف بزنی. کار تو مشاوره است، دستت هم درد نکند. اما دیگر وقتی خود لیوبی آنجا نشسته بهتر است دهانت را ببندی و بگذاری خودش در مورد برادرش تصمیم بگیرد. نه که آنطور دل ما را با این حکم سنگدلانه ریش کنی و لیوبی و شانگفی بیچاره را به التماس و خواهش واداری.
حال گوانیو را، وقتی که بخاطر گذشتن از جان سائوسائو به خیانت متهم شده، عجیب میفهمم. غصهی گوانیو و یاد سر افکندهاش با آن ریش انبوه و پلکهای کرکره مانند که از شرم روی چشمانش را میپوشاند، از کودکی تا به حال رهایم نکرده است.
"مجموعه عروسکی افسانه سه برادر" در ویکیپدیا
۱۳۹۱ دی ۵, سهشنبه
آخر قصه
دنیا تمام نشد
قصه ما هم که به سر نرسید
کلاغه هم لابد هنوز دنبال خانهاش میگردد
دلار همچنان در سربالایی است
اوضاع هم از این نابسامانی درنیامد
هیچی هم آروم نشد و هیشکی هم خوشحال نیست
خلاصه هنوز همان آش است و همان کاسه
قصه ما هم که به سر نرسید
کلاغه هم لابد هنوز دنبال خانهاش میگردد
دلار همچنان در سربالایی است
اوضاع هم از این نابسامانی درنیامد
هیچی هم آروم نشد و هیشکی هم خوشحال نیست
خلاصه هنوز همان آش است و همان کاسه
۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه
صد سالگی
1-
هنوز بعضیها من را میشناسند. هنوز دوستانی دارم که گاهی زنگی میزنند و حالی میپرسند. یا به میهمانی دعوت میکنند. برای اولین جشن تولد کودک دلبندشان، یا دهمین سالگرد ازدواج، یا مراسم گودبای پارتی و اشک ریزان قبل از هجرت.
سی سال دیگر احتمالا هنوز باشند کسانی که مرا بشناسند. شاید هنوز زنگی بزنند (اگر سی سال بعد هنوز زنگ زدن از مد نیافتاده باشد) و مرا میهمان کنند (اگر سی سال بعد سنت میهمانی دادن ترک نشده باشد). برای جشن فارغ التحصیلی یا ازدواج آقازاده و دخترخانم. یا چهلمین سالگرد ازدواج خودشان. (البته اگر تا سی سال بعد کسی از دوستان و آشنایان مانده باشد که گودبای نگفته باشد و بشود با یک تماس بدون صفر صدایش را شنید).
صدسال دیگر اما بعید است کسی مرا یادش باشد. صد سال زمان زیادی نیست. اما برای فراموش شدن کافی است. آدمهای این سیاره صد سال بعد، وقتی که پشت فرمان اتومبیلهای پرنده خود نشستهاند یا وقتی که راس ساعت نه شب دارند زبالههای خود را روی مریخ خالی میکنند، حتی به مخیلهشان نیز خطور نمیکند که صد سال پیش از این یک نفر پشت میز ناهارخوری خانهاش در تهران نشسته بوده و داشته دربارهشان وبلاگ مینوشته. صدسال دیگر، کُل این دوره، با همه آدمها و اتفاقات بد و خوب و کُشت و کشتار و دعواهای سیاسی، گرانی مرغ و افزایش نرخ کرایه تاکسی، چیزی غیر از یکی دو پاراگراف در کتاب تاریخ نیست. پاراگرافی که بعید است حتی یک سوال نیم نمرهای هم از آن در امتحان بیاید.
2-
به نظرم میرسد همین حالا که پشت میزناهارخوری خانه نشستهام و تق و تق میزنم روی صفحه کلید، صدها جفت چشم از پشت پنجره سمت راستی زل زدهاند به من. صاحب این چشمها قاعدتا باید بین زمین و آسمان معلق مانده باشند. ایستادن پشت پنجره آپارتمانی که سه طبقه از زمین فاصله دارد، کار هر کسی نیست. آدمی با تواناییهای ویژه میخواهد. آدمی ورای زمان و مکان. خب اینها هم آدمهای ویژهای هستند. آدمهایی که هم هستند و هم نیستند. آدمهای صد سال پیش.
پرده را میزنم کنار. این همه چشم اول میترساندم. اما کم کم ترسم میریزد و جرأت پیدا می کنم به تکتکشان نگاه کنم. مهربان هستند و بیآزار به نظر میرسند. با حس اندوه و حسرتی در عمق سیاهی چشمها و خواهشی که برای فهماندنش نیازی به بر زبان آوردن نیست. چشمها خودشان همه چیز را میگویند. دلم برایشان میسوزد. برای خودم هم.
چشمها هم غریب اند، هم آشنا. بجا میآورم مردی را که خانهاش با خانه پدری دکتر مصدق یک کوچه بیشتر فاصله نداشت. هم او که دکان عطاری داشت و با همسرش تنها زندگی میکرد. چون بچهاش نمیشد و هیچ کدام از جوشاندهها و دم کردههای گیاهی که میفروخت، برای خودش افاقه نمیکرد.
و چشمان زنی که وقتی کلاه و سرنیزه سربازان روس را از بالای تپه دید، کار در مزرعه را ول کرد و به کلبه روستایی خود پناه برد و قفل در را که با تلنگری از هم میپاشید از پشت انداخت.
و برق چشمان کودکی که چشم به پدر خود دوخته بود که در لحظه تحویل سال 1291 حافظ میخواند.
3-
صد سال دیگر، ساعت نه شب، مردی کیسه زباله را برمیدارد و یک توک پا تا مریخ میرود، کیسه آشغال را میاندازد و برمیگردد. حواسش نیست که من از پشت پنجره دارم نگاهش میکنم. حیف که نمیتوانم دستی تکان دهم یا حتی لبخندی بزنم. فقط میتوانم ساکت نگاه کنم. نگاه میکنم.
هنوز بعضیها من را میشناسند. هنوز دوستانی دارم که گاهی زنگی میزنند و حالی میپرسند. یا به میهمانی دعوت میکنند. برای اولین جشن تولد کودک دلبندشان، یا دهمین سالگرد ازدواج، یا مراسم گودبای پارتی و اشک ریزان قبل از هجرت.
سی سال دیگر احتمالا هنوز باشند کسانی که مرا بشناسند. شاید هنوز زنگی بزنند (اگر سی سال بعد هنوز زنگ زدن از مد نیافتاده باشد) و مرا میهمان کنند (اگر سی سال بعد سنت میهمانی دادن ترک نشده باشد). برای جشن فارغ التحصیلی یا ازدواج آقازاده و دخترخانم. یا چهلمین سالگرد ازدواج خودشان. (البته اگر تا سی سال بعد کسی از دوستان و آشنایان مانده باشد که گودبای نگفته باشد و بشود با یک تماس بدون صفر صدایش را شنید).
صدسال دیگر اما بعید است کسی مرا یادش باشد. صد سال زمان زیادی نیست. اما برای فراموش شدن کافی است. آدمهای این سیاره صد سال بعد، وقتی که پشت فرمان اتومبیلهای پرنده خود نشستهاند یا وقتی که راس ساعت نه شب دارند زبالههای خود را روی مریخ خالی میکنند، حتی به مخیلهشان نیز خطور نمیکند که صد سال پیش از این یک نفر پشت میز ناهارخوری خانهاش در تهران نشسته بوده و داشته دربارهشان وبلاگ مینوشته. صدسال دیگر، کُل این دوره، با همه آدمها و اتفاقات بد و خوب و کُشت و کشتار و دعواهای سیاسی، گرانی مرغ و افزایش نرخ کرایه تاکسی، چیزی غیر از یکی دو پاراگراف در کتاب تاریخ نیست. پاراگرافی که بعید است حتی یک سوال نیم نمرهای هم از آن در امتحان بیاید.
2-
به نظرم میرسد همین حالا که پشت میزناهارخوری خانه نشستهام و تق و تق میزنم روی صفحه کلید، صدها جفت چشم از پشت پنجره سمت راستی زل زدهاند به من. صاحب این چشمها قاعدتا باید بین زمین و آسمان معلق مانده باشند. ایستادن پشت پنجره آپارتمانی که سه طبقه از زمین فاصله دارد، کار هر کسی نیست. آدمی با تواناییهای ویژه میخواهد. آدمی ورای زمان و مکان. خب اینها هم آدمهای ویژهای هستند. آدمهایی که هم هستند و هم نیستند. آدمهای صد سال پیش.
پرده را میزنم کنار. این همه چشم اول میترساندم. اما کم کم ترسم میریزد و جرأت پیدا می کنم به تکتکشان نگاه کنم. مهربان هستند و بیآزار به نظر میرسند. با حس اندوه و حسرتی در عمق سیاهی چشمها و خواهشی که برای فهماندنش نیازی به بر زبان آوردن نیست. چشمها خودشان همه چیز را میگویند. دلم برایشان میسوزد. برای خودم هم.
چشمها هم غریب اند، هم آشنا. بجا میآورم مردی را که خانهاش با خانه پدری دکتر مصدق یک کوچه بیشتر فاصله نداشت. هم او که دکان عطاری داشت و با همسرش تنها زندگی میکرد. چون بچهاش نمیشد و هیچ کدام از جوشاندهها و دم کردههای گیاهی که میفروخت، برای خودش افاقه نمیکرد.
و چشمان زنی که وقتی کلاه و سرنیزه سربازان روس را از بالای تپه دید، کار در مزرعه را ول کرد و به کلبه روستایی خود پناه برد و قفل در را که با تلنگری از هم میپاشید از پشت انداخت.
و برق چشمان کودکی که چشم به پدر خود دوخته بود که در لحظه تحویل سال 1291 حافظ میخواند.
3-
صد سال دیگر، ساعت نه شب، مردی کیسه زباله را برمیدارد و یک توک پا تا مریخ میرود، کیسه آشغال را میاندازد و برمیگردد. حواسش نیست که من از پشت پنجره دارم نگاهش میکنم. حیف که نمیتوانم دستی تکان دهم یا حتی لبخندی بزنم. فقط میتوانم ساکت نگاه کنم. نگاه میکنم.
۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه
دلخوشی های کوچک
تا بوده همین بوده
خانه سینما را بستند. نشر چشمه را خشکاندند. حالا هم که روز سینما را که یادگار آن خانه بود از تقویمها حذف کردهاند. شکر خدا که از هزار و چهارصد سال پیش تا به امروز سر سوزنی چیزی عوض نشده. انگار همین دیروز بود که کتابها را به آب میریختند یا به لهیب آتش میسپردند. مدتی هم که این وسط کاهلی صورت گرفت، مغولها پیدا شدند و جورشان را کشیدند. خلاصه نباید سخت گرفت و پریشان شد. به قول معروف تا بوده همین بوده.
دلخوشی کوچک
گاهی وقتها از میان چیزهای کهنه و انباری، وقتی که انتظارش را نداری گنجی پیدا میشود که تا مدتی نشئه نگهات میدارد. ترانه دنیای وارونه رضا یزدانی از آلبوم قدیمی هیس یکی از آنها است. هیس، آلبومی است که زمان خودش نشنیده ازش گذر کردم تا امروز دوباره پیدایش کنم و با دنیای وارونهاش حالم دگرگون شود. شُکر که هنوز گاهی از این دلخوشیهای کوچک پیدا میشود. راستی ما هم عجب چیزهایی برای دل خوش کردن داریم. دارم!
ریموت
دلم میخواست یک ریموت داشتم که باهاش این روزها را میزدم جلو. هرچند اصلا نمیدانم چقدر باید زد جلو تا این روزها بگذرد. چه بسا فیلم من تمام بشود اما اوضاع آب و هوا همین جور ابری باقی بماند و این ریزگردهای لعنتی همچنان جلوی اکسیژنی که باید به ریههامان برسد را گرفته باشند. در اینصورت دوباره ریموت را برمیداشتم و این دفعه میزدم عقب و یک جای خوب دکمه پاز را میزدم. شاید وقتی که روی کاناپه لم دادهام و دارم فیلم اشکها و لبخندها تماشا میکنم. آنجایی که کاپیتان، بچهها را به صف کرده و دارد برای اولین بار به ماریا معرفیشان میکند. شاید باز هم میزدم عقب. پاز! یک عکس دسته جمعی. وقتی پنجاه تا آدم، دوست و آشنا، جلوی یک دوربین دارند از سر و کول هم بالا میروند و هرکسی به زور خودش را یک جای عکس جا میکند. باز هم عقبتر، عقبتر، پاز! پسرک که تازه پشت لبش سبز شده، با قد دراز و فکل موها و شلوار خمرهایاش، کنار ساحل بابلسر نشسته و باد شدید میزند توی سر و صورتش. خیلی عقبتر، پاز! یک روز پنج شنبه، چهل تا پسربچه کچل با روپوشهای سورمهای یک رنگ، سه تا سه تا پشت نیمکتهای کلاس، منتظر صدای زنگ. کاش یک ریموت داشتم...
۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه
خبرهای خوب
دوست عزیزم خواسته برای یک بازی وبلاگی اخبار خوب بنویسیم. بازی دلپذیر و قشنگی است. هرچند باید اقرار کنم به همان اندازه سخت هم هست. خودش هم در پستش نوشته که این روزها فراوانی خبر بد است و خبر خوب کیمیا است. مجبور شدم به مغزم فشار بیاورم و حسابی بچلانماش تا چند قطره خبر خوب ازش بچکد.
خب خبر خوب اول، سلامتی است. خدا را شکر خودم و خانوادهام حال مان خوب است و این خودش کم چیزی نیست.
کارم هم بد نیست و با این اوضاع گرانی فعلا چرخ زندگی می چرخد. اصولا اگر یاد بگیریم چشم و گوش خود را روی خبرهای بد بسته نگه داریم به این نتیجه میرسیم که چیزی نسبت به پنج شش سال پیش عوض نشده. کافی است موقع خرید، اسکناسها را نشمرده بگذاریم کف دست فروشنده و قیمت را نپرسیم. کاری هم به اخبار رسانههای داخل و خارج نداشته باشیم. یک جورایی بزنیم توی فاز همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم.
خبر خوب دیگر اینکه چند وقتی است شروع کردهام به یوگا و چیزهای خوبی در این زمینه یاد گرفتهام که حالم را بهتر کرده است. احساس میکنم بعضی مشکلات مزمن روحی و جسمیام را حالا بهتر میتوانم کنترل کنم.
و اینکه همچنان روزی چند صفحه کتاب میخوانم و هفتهای یک دانه فیلم میبینم. با اینکه وقت آزاد زندگیام مثل باران تابستانی است. گاه و بی گاه و اندک میزند و وقتی میزند باید غنیمتش شمرد. سر را بالا گرفت و گذاشت همان یکی دو قطره بچکد روی سر و صورت آدم.
اخیرا چند تا کتاب تازه خریدهام و کتابخانه خانه که بسیار دوستش دارم و از جلویش ایستادم و تماشا کردن و به کتابهایش دست کشیدن و آنها را جابجا کردن، سیر نمیشوم کم کم دارد پر و پیمان میشود و کتابهای خوبی میشود درش پیدا کرد.
خبر خوب آخر اینکه پس از مدتها دو پست نسبتا متوالی در این وبلاگ گذاشتم. امیدوارم ادامه داشته باشد.
خب خبر خوب اول، سلامتی است. خدا را شکر خودم و خانوادهام حال مان خوب است و این خودش کم چیزی نیست.
کارم هم بد نیست و با این اوضاع گرانی فعلا چرخ زندگی می چرخد. اصولا اگر یاد بگیریم چشم و گوش خود را روی خبرهای بد بسته نگه داریم به این نتیجه میرسیم که چیزی نسبت به پنج شش سال پیش عوض نشده. کافی است موقع خرید، اسکناسها را نشمرده بگذاریم کف دست فروشنده و قیمت را نپرسیم. کاری هم به اخبار رسانههای داخل و خارج نداشته باشیم. یک جورایی بزنیم توی فاز همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم.
خبر خوب دیگر اینکه چند وقتی است شروع کردهام به یوگا و چیزهای خوبی در این زمینه یاد گرفتهام که حالم را بهتر کرده است. احساس میکنم بعضی مشکلات مزمن روحی و جسمیام را حالا بهتر میتوانم کنترل کنم.
و اینکه همچنان روزی چند صفحه کتاب میخوانم و هفتهای یک دانه فیلم میبینم. با اینکه وقت آزاد زندگیام مثل باران تابستانی است. گاه و بی گاه و اندک میزند و وقتی میزند باید غنیمتش شمرد. سر را بالا گرفت و گذاشت همان یکی دو قطره بچکد روی سر و صورت آدم.
اخیرا چند تا کتاب تازه خریدهام و کتابخانه خانه که بسیار دوستش دارم و از جلویش ایستادم و تماشا کردن و به کتابهایش دست کشیدن و آنها را جابجا کردن، سیر نمیشوم کم کم دارد پر و پیمان میشود و کتابهای خوبی میشود درش پیدا کرد.
خبر خوب آخر اینکه پس از مدتها دو پست نسبتا متوالی در این وبلاگ گذاشتم. امیدوارم ادامه داشته باشد.
۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه
خیالات
گاهی با خودم خیال میکنم یک روز که دارم توی یک چهار راه از روی خطوط سفید و موازی عابر از این طرف خیابان به آن طرف میروم ، یکی از ماشینهایی که با سرعت سرسام آور توی خیابانها قیقاج میروند و لایی میکشند، محکم میکوبد بهم و از زمین بلندم میکند و من چند متر آن طرفتر با مخ کف آسفالت فرود میآیم. عابران میایستند به تماشا، یکی دوتاشان میآیند به طرفم که کمک کنند.
من همانطور که کف آسفالت پهن شدهام و دارم نفسهای آخر را میکشم، با همان یک ذره جانی که برایم مانده، دستم را میآورم بالا و به چراغ راهنمایی اشاره میکنم. میخواهم آدمهای دور و بر ببینند که چراغ عبور عابر پیاده سبز بوده و مقصر این تصادف، بی بروبرگرد اتومبیل بوده است، نه من. اینطوری خیالم راحت میشود که لااقل بعد از من کسی هست که در دادگاه شهادت بدهد و حق این راننده متخلف را بگذارد کف دستش.
بدبختانه اما همیشه این خیال اینطور تمام میشود که درست قبل از اینکه کسی چشمش به چراغ راهنمایی بیافتد، چراغ، رنگ عوض میکند و اینگونه همین یک دانه مدرک جرم، دود میشود و میرود پیکارش.
من همانطور که کف آسفالت پهن شدهام و دارم نفسهای آخر را میکشم، با همان یک ذره جانی که برایم مانده، دستم را میآورم بالا و به چراغ راهنمایی اشاره میکنم. میخواهم آدمهای دور و بر ببینند که چراغ عبور عابر پیاده سبز بوده و مقصر این تصادف، بی بروبرگرد اتومبیل بوده است، نه من. اینطوری خیالم راحت میشود که لااقل بعد از من کسی هست که در دادگاه شهادت بدهد و حق این راننده متخلف را بگذارد کف دستش.
بدبختانه اما همیشه این خیال اینطور تمام میشود که درست قبل از اینکه کسی چشمش به چراغ راهنمایی بیافتد، چراغ، رنگ عوض میکند و اینگونه همین یک دانه مدرک جرم، دود میشود و میرود پیکارش.
۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه
غر زدن های یک ذهن خاک گرفته
باز هم یک پست درهم و از هر دری سخنی، واسه خالی نبودن عریضه و گفتن اینکه ما هم هستیم. اصلا نمیدونم چم شده. تازگی هرچی مینویسم حالم را به هم میزند. توی یک ماه گذشته کلی چیز نوشتهام. یعنی راستش حدود چهار پنج تا. دقیقش را بخواهید یکی و نصفی. آن هم همانطور که گفتم حالم را بد کرد و بی خیالش شدم. اما این جوری هم که نمیشود. به هرحال گاهی باید یک چیزی نوشت. نمیشود که اینجا را همینجوری بی صاحاب ول کرد. در و همساده چی میگویند؟ خب، این پستهای درهم واسه اینجور موقعها خوب است. راه گشا است. یک جورایی مختصر و مفید و بریده بریده است و انگار قبل از اینکه بخواهد حال آدم را به هم بزند سر و تهش هم میآید. خلاصه فعلا اوضاع ما این است. دیگر به بزرگی خودتان ببخشید و همین را از ما بپذیرید.
این جشنواره فجر هم به سلامتی تمام شد. اما من یکی که باید بگویم سال به سال دریغ از پارسال. دیگر تقریبا هیچ هیچ انگیزهای ندارم برای دیدن فیلم در جشنواره. سینما هم دیگر نمیروم. سال 90 به گمانم یک یا دو بار بیشتر سینما نرفتم. سینما رفتن دل خوش میخواهد و فیلم خوب و این هر دو این روزها یافت مینشود. عوضش عقده داستان خواندن پیدا کردهام. مثل سیگاریهای قهار که سیگار را با سیگار روشن میکنند، من هم هنوز این کتاب را نبستهام، آن یکی را دست میگیرم. اما راستش به کتاب خواندنم شک دارم. به اینکه آیا واقعا خود کتاب است که برایم لذت بخش است یا فقط میخواهم تند و تند کتابها را از لیست عریض و طویل و بیانتهای کتابهای خواندنی تیک بزنم. میترسم این هم فقط یک فریب بیشتر نباشد و بعد چند وقت این هم برود پیش باقی چیزهایی که روزی دلمشغولی و عشقم بودند و الان فقط یک خاطرهاند.
راستی امروز توانسته اید Email تان را چک کنید؟ آفرین!
تک آهنگ اخیر، سیاوش قمیشی را شنیدم. اسمش بود "تکرار" و تم موضوعیاش این بود که ای آدمک کوکی، خودت را تکرار نکن و یک رنگ تازه به زندگیت بزن (نقل مضمون). جالب اینکه به نظرم خود این آهنگ هم یک جورایی تکرار کارهای قبلی سیاوش بود و شنیدنش لطف تازهای نداشت. آه. سیاوش قمیشی، عزیز من، استاد ملودی و دارنده آن صدای خش دار جادویی. با سماجت دارم با خودم کلنجار میروم که تو را نبرم توی لیست دلمشغولیهای قدیمی و فراموش شده. اما آخر یک کاری بکن مرد. یک کار اساسی، وگرنه این جوونک، رضا یزدانی، دارد جایت را میگیرد ها. از ما گفتن.
راستی از نارنجی پوش مهرجویی چه خبر؟ من که ندیدهام. اما چیزهای ضد و نقیضی درباره اش شنیده و خواندهام. بعضی ازش تعریف میکنند، نه خیلی البته. بیشتر از بازی بهداد. بعضی ها هم بد میگویند. باید دید. هرچند به نظر نمیآید این یک نقطه اوج دیگر باشد. مثل لیلا و درخت گلابی که همه، از منتقدهای سخت گیر تا مردم عادی، دیدند و پسندیدند. مهرجویی عزیز، استاد بزرگ من. درست است که یک تکه از دلم شش دانگ سندش به نامت است و جای تو توی دلم محفوظ است. اما تو هم یک فکری بکن. یک حرکتی. یک دانه از آن فیلمنامههای اقتباسی آسات رو کن و دوباره با خودت ببرمان به فضا.
آخ راستی یک چیزی درباره آهنگ جدید قمیشی یادم رفت بگویم. اینکه موزیک ویدیو این آهنگ، کار آقای کوجی زادوری، چقدر مسخره و کلیشهای است. آقای زادوری به گمانم شما مضمون ترانه تکرار را خوب نفهیدهای. آخر این چه ربطی به مواد مخدر و این حرفها داشت برادر. دوره این ویدیوها سر آمده. یک ذره ذوق و خلاقیت هم خوب چیزی است والا.
از دست خودم هم عصبانیام. به نظرم بعضی کلمات را زیاد توی نوشتن بکار میبرم. مثل کلمه "راستش" یا "هم" یا "دیگر". با اینکه موقع ویرایش سعی کردم کمشان کنم. اما هنوز اینجا و آنجای متن میشود پیداشان کرد.
خب دیگر غر چی را بزنیم؟ واسه امروز بسه؟ خب بسه!
این جشنواره فجر هم به سلامتی تمام شد. اما من یکی که باید بگویم سال به سال دریغ از پارسال. دیگر تقریبا هیچ هیچ انگیزهای ندارم برای دیدن فیلم در جشنواره. سینما هم دیگر نمیروم. سال 90 به گمانم یک یا دو بار بیشتر سینما نرفتم. سینما رفتن دل خوش میخواهد و فیلم خوب و این هر دو این روزها یافت مینشود. عوضش عقده داستان خواندن پیدا کردهام. مثل سیگاریهای قهار که سیگار را با سیگار روشن میکنند، من هم هنوز این کتاب را نبستهام، آن یکی را دست میگیرم. اما راستش به کتاب خواندنم شک دارم. به اینکه آیا واقعا خود کتاب است که برایم لذت بخش است یا فقط میخواهم تند و تند کتابها را از لیست عریض و طویل و بیانتهای کتابهای خواندنی تیک بزنم. میترسم این هم فقط یک فریب بیشتر نباشد و بعد چند وقت این هم برود پیش باقی چیزهایی که روزی دلمشغولی و عشقم بودند و الان فقط یک خاطرهاند.
راستی امروز توانسته اید Email تان را چک کنید؟ آفرین!
تک آهنگ اخیر، سیاوش قمیشی را شنیدم. اسمش بود "تکرار" و تم موضوعیاش این بود که ای آدمک کوکی، خودت را تکرار نکن و یک رنگ تازه به زندگیت بزن (نقل مضمون). جالب اینکه به نظرم خود این آهنگ هم یک جورایی تکرار کارهای قبلی سیاوش بود و شنیدنش لطف تازهای نداشت. آه. سیاوش قمیشی، عزیز من، استاد ملودی و دارنده آن صدای خش دار جادویی. با سماجت دارم با خودم کلنجار میروم که تو را نبرم توی لیست دلمشغولیهای قدیمی و فراموش شده. اما آخر یک کاری بکن مرد. یک کار اساسی، وگرنه این جوونک، رضا یزدانی، دارد جایت را میگیرد ها. از ما گفتن.
راستی از نارنجی پوش مهرجویی چه خبر؟ من که ندیدهام. اما چیزهای ضد و نقیضی درباره اش شنیده و خواندهام. بعضی ازش تعریف میکنند، نه خیلی البته. بیشتر از بازی بهداد. بعضی ها هم بد میگویند. باید دید. هرچند به نظر نمیآید این یک نقطه اوج دیگر باشد. مثل لیلا و درخت گلابی که همه، از منتقدهای سخت گیر تا مردم عادی، دیدند و پسندیدند. مهرجویی عزیز، استاد بزرگ من. درست است که یک تکه از دلم شش دانگ سندش به نامت است و جای تو توی دلم محفوظ است. اما تو هم یک فکری بکن. یک حرکتی. یک دانه از آن فیلمنامههای اقتباسی آسات رو کن و دوباره با خودت ببرمان به فضا.
آخ راستی یک چیزی درباره آهنگ جدید قمیشی یادم رفت بگویم. اینکه موزیک ویدیو این آهنگ، کار آقای کوجی زادوری، چقدر مسخره و کلیشهای است. آقای زادوری به گمانم شما مضمون ترانه تکرار را خوب نفهیدهای. آخر این چه ربطی به مواد مخدر و این حرفها داشت برادر. دوره این ویدیوها سر آمده. یک ذره ذوق و خلاقیت هم خوب چیزی است والا.
از دست خودم هم عصبانیام. به نظرم بعضی کلمات را زیاد توی نوشتن بکار میبرم. مثل کلمه "راستش" یا "هم" یا "دیگر". با اینکه موقع ویرایش سعی کردم کمشان کنم. اما هنوز اینجا و آنجای متن میشود پیداشان کرد.
خب دیگر غر چی را بزنیم؟ واسه امروز بسه؟ خب بسه!
۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه
پیرمرد آلوچه فروش
کلاس اول دبستان که بودم با سرویس میرفتم مدرسه. آن زمان خانهمان در محله یوسف آباد بود. ظهرها موقع برگشت به خانه، سرویس جایی توقف میکرد تا یکی از بچهها را پیاده کند. درست همان جا کوچهای بود که سرش پیرمردی بساط داشت. پیرمرده لب پلهی خانهای مینشست و هله هوله میفروخت. تا سرویس آنجا توقف میکرد یک دفعه همه بچهها از ماشین میپریدند پایین و به طرف بساط پیرمرد هجوم میبردند. پیرمرد ذوق میکرد. با توپ و تشر آقانوری، راننده سرویسمان، بچهها زود خرید میکردند و در حالی که هرکدام چند تا آلوچه و لواشک توی مشت گرفته بودند بر میگشتند به ماشین. من جز یکی دو بار از پیرمرد خرید نکردم. اغلب فقط از پشت شیشه تماشا میکردم. بچه مثبت بودم دیگر. چه میشد کرد؟
چند وقت پیش (منظورم پنج شش سال است البته، پنج شش سال نسبت به بیست و خردهای سال که از آن زمان گذشته چند وقت حساب می شود. نیست؟!) که از آنجا رد شدم دیدم پیرمرده هنوز همانجا بساط دارد. با همان سر و وضع و قیافه. هیچ فرقی نکرده بود. تو بگو یک تار مویش سپیدتر از آنچه بود نشده بود. هنوز لب همان پله مینشست و همان چیزها را میفروخت که بیست سال پیش. انگار این پیرمرد و بساطش مشمول گذر زمان نشده بودند. این بار برعکس دفعات پیش پیاده بودم. همانطور که میگذشتم زل زدم به او و او هم نگاهم کرد. نگاهش حالتی نداشت. معلوم بود به چیزی فکر نمیکند و فقط به نگاه من پاسخ میدهد و چه بسا از اینکه اینطور به او زل زده بودم تعجب کرده است.
الان مدتها است (این بار پنج شش سال را مدتها حساب کردهام) که گذرم نه تنها به آن کوچه که به آن محله که بچگیهایم در آن گذشت، نیافتاده است. راستش همین الان که دارم مینویسم دلم برای آنجا تنگ شده و به سرم زده یک روز، خیلی زود بروم آنجا و گشتی بزنم. هنوز چهرههای آشنا، آنجا زیاد است. مغازهدارها و فروشندههایی که سالها است همانجا مشغول به کار اند و اگر آنها مرا نشناسند، من میشناسمشان. شاید بساط پیرمرد هم هنوز آنجا پهن باشد. هیچ بعید نیست. گذر زمان به آن یک وجب جا دست نمیزند، تا هروقت یکی از ما بچههای سرویس آقانوری، دلش تنگ شد بتواند سری به آنجا بزند و دوباره حال و هوای بچگیها بیاید سراغش.
چند وقت پیش (منظورم پنج شش سال است البته، پنج شش سال نسبت به بیست و خردهای سال که از آن زمان گذشته چند وقت حساب می شود. نیست؟!) که از آنجا رد شدم دیدم پیرمرده هنوز همانجا بساط دارد. با همان سر و وضع و قیافه. هیچ فرقی نکرده بود. تو بگو یک تار مویش سپیدتر از آنچه بود نشده بود. هنوز لب همان پله مینشست و همان چیزها را میفروخت که بیست سال پیش. انگار این پیرمرد و بساطش مشمول گذر زمان نشده بودند. این بار برعکس دفعات پیش پیاده بودم. همانطور که میگذشتم زل زدم به او و او هم نگاهم کرد. نگاهش حالتی نداشت. معلوم بود به چیزی فکر نمیکند و فقط به نگاه من پاسخ میدهد و چه بسا از اینکه اینطور به او زل زده بودم تعجب کرده است.
الان مدتها است (این بار پنج شش سال را مدتها حساب کردهام) که گذرم نه تنها به آن کوچه که به آن محله که بچگیهایم در آن گذشت، نیافتاده است. راستش همین الان که دارم مینویسم دلم برای آنجا تنگ شده و به سرم زده یک روز، خیلی زود بروم آنجا و گشتی بزنم. هنوز چهرههای آشنا، آنجا زیاد است. مغازهدارها و فروشندههایی که سالها است همانجا مشغول به کار اند و اگر آنها مرا نشناسند، من میشناسمشان. شاید بساط پیرمرد هم هنوز آنجا پهن باشد. هیچ بعید نیست. گذر زمان به آن یک وجب جا دست نمیزند، تا هروقت یکی از ما بچههای سرویس آقانوری، دلش تنگ شد بتواند سری به آنجا بزند و دوباره حال و هوای بچگیها بیاید سراغش.
۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه
نکته آشپزی
دل گرفته را باید گذاشت سر اجاق تا خوب بپزد، بعد بُرد سر سفره. اگر بخواهی خام خام با کارد، یک تکهاش را جدا کنی و همونطور با چاقو به یکی تعارف کنی، طرف عق میزند. حتی اگر گلش باشد. هرچند، دل پخته هم که دیگر خاصیت ندارد. هرچه زهر داشته بخار شده و رفته هوا.
۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه
من
من وقتی تنها هستم، آرامام. میروم از یخچال چند دانه میوه برمیدارم و میشویم. بعد میگذارم توی پیش دستی و میآم توی هال مینشینم. کتابی دست میگیرم و شروع میکنم کلمات را یکی یکی با چشم گرفتن و به درون فرستادن و در ذهنم داستان را ساختن. هر ازگاهی دانه گیلاسی میگذارم به دهان یا گازی به سیبی میزنم. ناگهان صدای قدمهایی شنیده میشود. کلیدی در قفل جا میگیرد و تق، در خانه به هم میخورد. یک دفعه من دود میشوم و به هوا میروم. هرچند هنوز جسمم روی مبل لمیده و کتاب مرا در دستش گرفته است و تکه سیبی هم در دهان دارد. این آدم دیگری که جای من نشسته، محتویات دهانش را یکجا قورت میدهد. نشانه را لای کتاب میگذارد (حواسش هست تا کجای کتاب خواندهام و میداند از دستش عصبانی خواهم شد اگر نشانه را سر جای خودش نگذارد). بعد کتاب را روی میز میگذارد و صاف مینشیند. سعی میکند به حرفهای تازه وارد با دقت گوش کند و واکنش مناسب را نشان دهد. هرجا لازم است بخندد، یا تعجب کند، یا نگران شود. من از بالا نگاهش میکنم. بیچاره دارد تلاش میکند، اما نمیتواند خوب بخندد یا تعجب کند یا نگران شود. کاملا پیداست که همه کارهایش زوری است. خودش هم فهمیده که دارد گند میزند. عضلات صورتش دارند سفت میشوند. چشمهایش میسوزند و اشک در آنها جمع میشود. آنقدر که مجبور میشود با دو انگشت شست و اشاره روی دو پلکش را بمالد. ترجیح میدهد مستقیم به تازه وارد نگاه نکند و چشمهایش را به گوشه دیوار یا میوههای روی میز بدوزد. گاهی سعی میکند برای همراهی چیزی بگوید ، اما صدا از حنجرهاش بیرون نمیآید. خوب میشناسمش. لال نیست، اما از صدای خودش میترسد. از اینکه ارتعاشات زمخت و لرزان صدایش را ناگهان در فضای اطراف پرتاب کند. شک ندارد که صدایش از جنس فضا نیست و همینطور معلق بین زمین و هوا میماند، مثل تودهای متراکم و بدریخت. نه مثل صدای تازه وارد که بلافاصله در فضا حل میشود و جزئی از آن میگردد. از این سکوت سرد و چهره درهم کمکم به تازه وارد برمیخورَد و حوصلهاش سر میرود. پس برمیخیزد و به سرعت از در بیرون میرود و در را هم محکم پشت سر میبندد. من برمیگردم و دوباره پاهایم به زمین میرسند. صدای بلند بسته شدن در هنوز توی گوشم است. این چیزی نبود که دلم میخواست. کاش میتوانستم بمانم و خوب بخندم، خوب تعجب کنم، خوب نگران شوم. تازه وارد هربار که میرود، دفعه بعد دیرتر میآید. نمیداند که من، زیر پوست آدمی که روبرویش مینشیند، نیستم. از پشت پنجره، دور شدن تازه رفته را تا لحظهای که از دیدرس خارج میشود تماشا میکنم. دوباره تنها ام. اما دیگر آرام نیستم. کمی بی هدف در خانه راه میروم. بعد روی مبل مینشینم، کتاب را باز میکنم و یک دانه گیلاس به دهان میگذارم.
اشتراک در:
پستها (Atom)