‏نمایش پست‌ها با برچسب پراكنده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پراكنده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

کارتون های امروزی

زیاد می‌گوییم و می‌شنویم که زمان ما، قدیم ترها، فلان چیز چنین بود و چنان. این پست هم از همان‌ها است.


راستش مدتها بود کارتون نمی‌دیدم. اما تازگی ها بخاطر دختر کوچکم خیلی اوقات در خانه تلویزیون روشن است و کم و بیش با کارتون های بچه های این روزها آشنا می‌شوم. تفاوت اصلی کارتون های امروزی با کارتون های زمان ما را اگر بخواهم در یک کلمه بگویم، خشونت شان است. کارتونهای قدیمی لطیف‌تر بودند. معمولا آدمها همدیگر را دوست داشتند و به هم کمک می‌کردند. موضوعات اینها بود، عشق آدم به دیگران، دوستی با حیوانات. یا در بدترین حالت ممکن بود اشک انگیز و غصه ناک باشند. زنبوری که در بدر دنبال مادرش می‌گشت، یا نل که به دنبال مادرش می‌خواست برود پارادایز. خلاصه از این دست موضوعات.


اما کارتون های امروزی انگار مثل فیلمها و سایر پدیده ها مدرن شده اند. دیگر از احساسات رقیقه و اشک و آه و پند و اندرز و اخلاق خبری نیست. همانطور که گفتم کارتون‌های امروزی خشن شده‌اند. منظورم فقط تصاویر و رنگ و لعاب شان نیست، مثل کارتونهای فضایی مدل ترنسفورمرز. بلکه یک جور خشونت زیرپوستی در کارتونهای این دوره و زمانه هست. حتی کارتونهایی که برای خردسالان ساخته شده. نمونه‌اش کارتون برنارد که گمان نمی‌کنم جز برای بچه‌های قبل از دبستان جذابیت داشته باشد. با این حال شخصیت برنارد، علی رغم ظاهر بی آزار و گول زنک، فقط و فقط به دنبال زدن زیرآب بقیه و برنده شدن به هر شکل و قیمت است. جالب است که پایان قسمت های برنارد بعضا حتی خوش هم نیست و خیلی اوقات کارتون با ناکار شدن خود برنارد تمام می‌شود. یا خرگوشهای کارتون Rabbids که دیگر رسما دیوانه‌اند و کارشان درب و داغان کردن همه چیز است. بهترین‌شان باب اسفنجی است که آن هم کم بدآموزی ندارد و بعضی قسمتهایش را نمی‌شود با خانواده دید!

نمی‌دانم خارجی‌ها، این کارتون ها را خودشان هم می‌بینند یا اینکه فقط ویژه اهالی خاورمیانه تولید می‌کنند. تا هرچه بیشتر با خشونت و فوت و فنون وحشی شدن آشنا شوند.
به نظرم اغلب کارتونهای این روزها بیشتر برای بزرگترها است و چه بسا اثری که روی کودکان ممکن است بگذارد از فیلمهای تارانتینوی عزیز، کمتر نیست.

۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

وزارت در سرزمین عجایب

ظاهرا برخی نماینده های مجلس گفته اند اگر سرعت اینترنت در ایران زیاد شود وزیر را استیضاح میکنند.
حال سوال اینجااست که اصولا وظیفه وزیر ارتباطات در سرزمین عجایب چیست؟
کسی میداند؟

۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

دماوند

یکی از سرگرمی‌های من سرکار تماشای قله دماوند است. البته امکان این سرگرمی فقط روزهایی که هوا تمیز است مهیا می‌شود. که آن هم معمولا زیاد دست نمی‌دهد. تعداد روزهایی چنان تمیز که بشود از پشت پنجره میز کارم در خیابان میرداماد، دماوند را دید در طول سال حداکثر به تعداد انگشتان دو دست می‌رسد یا در بهترین حالت انگشتان دو پا را هم به آن اضافه کنید. اما دیگر بیش از این محال است. با این حال همین دیدن گاه و بیگاه این دیو سپید پای دربند خودش لطفی دارد. بعضی چیزها هست که هرقدر ببینید سیر نمی‌شوید. مثل پل ورسک که هربار از جاده فیروزکوه به سمت شمال می‌روید یا بالعکس، حتما باید نگاهی به آن بیاندازید و به همسفران هم نشانش دهید، حتی اگر پشت فرمان و مشغول رانندگی باشید، نیم نگاهی به بالا و چند لحظه تماشای ورسک از واجبات است. غیر از راه شمال جای دیگری نرفته‌ام و از زدن مثالهای بیشتر معذورم.
الان مدت زیادی است که دماوند به من رخ ننموده، شاید دو ماه. امروز که حوصله کارکردن نداشتم بدم نمی‌آمد که دماوند پیدا بود تا می‌شد مدتی بدون حرف و حدیث و حرکت بنشینم و تماشایش کنم. مخصوصا چون می‌دانم تا چند وقت دیگر فرصت تماشای این منظره را به کل از دست خواهم داد. قرار است محل شرکت جابجا شود و جای جدید هم از چهار سو محصور است بین آپارتمانهای قد و نیم قد. متاسفانه روسای بنده جهت انتخاب جای جدید فقط به اینکه چطور بیشترین تعداد آدم را در کمترین فضا جا بدهند توجه داشته‌اند و اینکه جای جدید منظره دماوند هم داشته باشد جزو پارامترهای انتخابشان نبوده است.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

دورویی

صدای نکره‌ی رضا یزدانی و جیغ ممتد گیتار برقی. این ها اصواتی هستند که سر کار از هدفونی که توی گوشم است شنیده می‌شوند. برای من که به آرام و ساکت و خجالتی بودن معروف‌ام شاید گوش دادن چنین موزیکی عجیب باشد. نمی‌دانم، شاید این نشانه خشم‌های فروخورده‌ای است که در همه عمر زیر این ظاهر آرام مدفون کرده‌ام (نه بابا؟). خلاصه اینکه من آدم دورویی بیش نیستم!

۱۳۹۲ دی ۶, جمعه

خواب

تمام دیشب را توی خواب داشتم دنبال شماره تلفن رضا بیک ایمانوردی می گشتم که ازش پرسم از چه کرم ضد آفتابی استفاده می کند.
به نظر شما تعبیرش چی می تواند باشد؟

۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

اطلاع رسانی علمی

جایی خوانده‌ام که پشه‌ها، یا فقط نیش می‌زنند، یا فقط وزوز می کنند. خواستم به زیست شناسان و دانشمندان و مجامع علمی داخلی و خارجی اطلاع بدهم که پشه‌های خانه ما هر دو این کارها را به نحو احسن انجام می‌دهند. اگر خواستید روی این پشه‌های همه فن حریف کار مطالعاتی انجام بدهید، تشریف بیاورید، در خدمتیم!

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

وقتی یک قانون باعث کسادی سینماها می‌شود

معضل مشتری نداشتن سینماها در ایران بحثی قدیمی است که به الفاظ گوناگون از آن اسم برده می‌شود. مثل بحران تماشاگر، قهر تماشاگران از سینما و چیزهایی از این دست. این به قول اهالی سینما بحرانی است که روز بروز بحرانی‌تر می‌شود و همه مانده‌اند انگشت به دهان که بالاخره چطور می‌شود مردم را با سینما آشتی داد. صاحبنظران هر یک برای رفع این معضل راهکاری ارائه می‌دهند. اما هیچکدام از این نسخه‌ها تا به حال دوای درد سینما نبوده و اگر از ساخته‌های وظین جناب ده نمکی بگذریم باقی فیلم‌ها همچنان دخل و خرج‌شان با هم نمی‌خواند. در این خصوص من نه بعنوان یک کارشناس سینما بلکه بعنوان یک تماشاگر بالقوه که مدتها است از ده فرسخی سالن سینما رد نشده‌ام، اخیرا متوجه نکته‌ای شده‌ام و به یک مانع قانونی در این خصوص پی برده‌ام. بنده بجای اینکه راه دور بروم، برای پیدا کردن جواب مساله به خودم نگاه می‌کنم. خب به نظر شما چرا من سینما نمی‌روم؟ واضح است، بجای سینما رفتن کار دیگری دارم. اصولا همه اوقات فراغت من بجای سینما به گرفتن باد گلو و لای لای پیش پیش کردن می‌گذرد. اوقاتی هم که از این دو کار فارغم، باید چهارچشمی حواسم به تخت بچه باشد و هرگونه حرکت اضافی آن را رصد کنم. وضع مادر بچه که از این هم بدتر است. حالا با این اوصاف به نظر شما دیگه حال سینما رفتن به آدم می‌مونه؟ نه والا! می‌بینید چطور سیاست‌های رشد جمعیت باعث کسادی سینماها شده. بنابراین برای اینکه دوباره سینماها رونقی بگیرند به نظرم دولت باید برگردد به عقب و سیاست کنترل جمعیت را دوباره فعال نماید. یا اینکه سینماگران عزیز پانزده بیست سال دندان روی جگر بگذارند تا بچه‌های این نسل به سن سینما رفتن برسند و دوباره سینماها را آباد کنند.

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

منش طوطی گری


شرکت، داخلی، روز

من و تو پشت میزهایمان نشسته‌ایم و در سکوت هر یک به کار خود مشغول‌ایم که او وارد می‌شود.

او: سلام آقایان، خسته نباشد. بگویید ببینم نظرتان درمورد مشکل جاری چیست؟
من: به نظر من باید "این‌طور" کرد
او: عجب، که این‌طور!
تو: به نظر من "این‌طور" خوب نیست. "آن‌طور" کنیم بهتر است.
او: که گفتید "آن‌طور"، بله؟
من: خیر دوست عزیز، آن طور هم مشکل حل نمی‌شود. نه "این‌طور" ، نه "آن‌طور"، "طور دیگر" از همه بهتر است.
تو: موافقم. بله، "طور دیگر" خوب است
او: پس "طور دیگر"؟ آفرین، آفرین


اتاق رییس، داخلی، دم غروب

من و تو در را باز می کنیم و وارد می شویم. رییس پشت میزش نشسته و آقای او هم گوشه اتاق سر خود را میان مشتی کاغذ فرو برده است.

رییس: آقایان می خواستم در مورد مشکل جاری صحبت کنم. جناب آقای او پیشنهاد بسیار خوبی مطرح کرده‌اند. بنا به نظر ایشان نه "این‌طور"، نه "آن‌طور". باید "طور دیگر" عمل کنیم.
من و تو (همزمان با یکدیگر) : آقای او این پیشنهاد را مطرح کرده؟
رییس: بله، شما را صدا کردم که به‌تان بگویم بروید و "طور دیگر" عمل کنید. سوالی هم اگر داشتید از ایشان بپرسید. حالا بفرمایید سر کارتان. آقای او، شما هم سر راه بروید حسابداری و پاداش تپل خود را بخاطر این پیشنهاد هوشمندانه دریافت نمایید.

من و تو گیج و بهت زده،مثل کسی که مشت سنگینی بر فرق سرش اصابت کرده است، با چشم‌های گرد و دهان باز اتاق را ترک می‌کنیم و او زیرچشمی با لبخند محوی که روی لبانش نشسته بدرقه‌مان می‌کند.

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

پارادوکس

چه حکمتی است که وقتی جایی بلایی مثل زلزله می‌آید و جان عزیز هم‌وطنانی را می‌گیرد همه نیکوکار و دلرحم می‌شویم. اما همین ما وقتی که در کوچه و خیابان سپر ماشین‌مان به گلگیر آن یکی گیر می‌کند می‌خواهیم دل و جگر همان هم‌وطن را بدریم؟

شباهت ایرانی‌ها و هری پاتر

از قدیم گفته‌اند هرچه سنگ است مال پای لنگ است. نمی‌دانم چه حکمتی است که برای این ملت از هر دری می‌رسد. آخر در این هیر و ویر که خود مردم در هزار جور غصه و مشکل غوطه می‌خورند، این زلزله هم سر و کله‌اش پیدا می‌شود و می‌شود قوز بالای قوز. این هم احتمالا از شانس یا دعا یا ارتباطات جادویی و فرازمینی بعضی‌ها است که یک غصه بزرگتر سر مردم هوار شود تا غصه‌های قبلی را اگر چه موقتا از یادشان ببرد.

چرا در این سرزمین جان آدمیزاد اینقدر مفت شده است؟ چرا یک زلزله 6 ریشتری که در بسیاری جاهای دنیا اگر بیاید آب از آب تکان نمی‌خورد، اینجا تبدیل به یک فاجعه ملی می‌شود؟ کجای کار می‌لنگد؟ آیا این مساله با گرانی مرغ، اوضاع بیکاری در کشور، انبوه شرکت‌های بی‌پول و ورشکسته و پروژه‌های تعطیل شده ارتباطی دارد؟ با سیاست‌های خارجی مسئولان و تحریم‌های نفتی چطور؟ یا با بی‌آبرویی و بی‌اعتباری این روزهای ایرانیان پیش چشم خارجی‌ها؟ چرا هرچه بلا است یکباره سر ما آمده و می‌آید؟ اشکال کار کجاست؟

گاهی با خودم فکر می‌کنم ما ایرانی‌ها کمی شبیه "هری پاتر" ایم. نه از این جهت که قدرت جادو داریم یا جارو سواری بلدیم. بلکه از این رو که همه ما اندکی از روح پلید "ولدمرت" را در وجود خود ودیعه داریم. شاید راز رهایی از ولدمرت این باشد که اول با خودمان بجنگیم و مثل رویارویی نهایی هری و ولدمرت، اول بگذاریم این حفره سیاه که در روح و روان ما ریشه کرده نابود شود. نظر شما چیست؟

یکی از 75 میلیون

طبق آخرین سرشماری انجام شده، ایران حدود 75 میلیون نفر جمعیت دارد. من بعنوان یکی از این 75 میلیون از همین جا اعلام می‌کنم که انرژی هسته‌ای را حق مسلم خود نمی‌دانم، یا حداقل مدل اینجوری‌اش را نمی‌دانم. شخصا ذره‌ای آرامش و اندکی آب خوش را بیشتر ترجیح می‌دهم. این از من. اگر آن 74 میلیون و 999 هزار و 999 نفر بقیه هم بیایند و نظر خودشان را بگویند، این غائله تمام می‌شود و می‌رود پی کارش، انشاالله.

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

خبرهای خوب

دوست عزیزم خواسته برای یک بازی وبلاگی اخبار خوب بنویسیم. بازی دلپذیر و قشنگی است. هرچند باید اقرار کنم به همان اندازه سخت هم هست. خودش هم در پستش نوشته که این روزها فراوانی خبر بد است و خبر خوب کیمیا است. مجبور شدم به مغزم فشار بیاورم و حسابی بچلانم‌اش تا چند قطره خبر خوب ازش بچکد.

خب خبر خوب اول، سلامتی است. خدا را شکر خودم و خانواده‌ام حال مان خوب است و این خودش کم چیزی نیست.

کارم هم بد نیست و با این اوضاع گرانی فعلا چرخ زندگی می چرخد. اصولا اگر یاد بگیریم چشم و گوش خود را روی خبرهای بد بسته نگه داریم به این نتیجه می‌رسیم که چیزی نسبت به پنج شش سال پیش عوض نشده. کافی است موقع خرید، اسکناسها را نشمرده بگذاریم کف دست فروشنده و قیمت را نپرسیم. کاری هم به اخبار رسانه‌های داخل و خارج نداشته باشیم. یک جورایی بزنیم توی فاز همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم.

خبر خوب دیگر اینکه چند وقتی است شروع کرده‌ام به یوگا و چیزهای خوبی در این زمینه یاد گرفته‌ام که حالم را بهتر کرده است. احساس می‌کنم بعضی مشکلات مزمن روحی و جسمی‌ام را حالا بهتر می‌توانم کنترل کنم.

و اینکه همچنان روزی چند صفحه کتاب می‌خوانم و هفته‌ای یک دانه فیلم می‌بینم. با اینکه وقت آزاد زندگی‌ام مثل باران تابستانی است. گاه و بی گاه و اندک می‌زند و وقتی می‌زند باید غنیمتش شمرد. سر را بالا گرفت و گذاشت همان یکی دو قطره بچکد روی سر و صورت آدم.

اخیرا چند تا کتاب تازه خریده‌ام و کتابخانه خانه که بسیار دوستش دارم و از جلویش ایستادم و تماشا کردن و به کتابهایش دست کشیدن و آنها را جابجا کردن، سیر نمی‌شوم کم کم دارد پر و پیمان می‌شود و کتابهای خوبی می‌شود درش پیدا کرد.

خبر خوب آخر اینکه پس از مدت‌ها دو پست نسبتا متوالی در این وبلاگ گذاشتم. امیدوارم ادامه داشته باشد.

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

اشکها و لبخندها، به یاد علی کسمایی

کاش این سرزمین روزی جایی شود که وقتی کسی مثل علی کسمایی، پدر دوبله ایران از دنیا رفت، همان شب به یادش از تلویزیون سراسری، بهترین یادگار او، اشکها و لبخندهایی که او دوبله کرده، پخش شود. حیف...

حالا که در این سیمای ملی جایی برای آواز و عشق و ظرف پر میوه و باغ پرگل نیست، عجالتا این آخر هفته خودمان توی خانه‌هامان برای نمی‌دانم چندمین بار اشکها و لبخندها را تماشا کنیم. به یاد کسی که پدر دوبله ایران بود و امروز از میان ما رفت.

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

سرت سلامت

به نظرم این قضیه لو رفتن کارتهای بانکی اگر توی ژاپن اتفاق افتاده بود، اگر کسی هاراگیری هم نمی‌کرد، دست کم یکی دوتا مدیر، تعظیمی تا کمر در حضور رسانه‌ها می‌کرد. اما اینجا؟ سخت نگیر، لو رفت که رفت، سرت سلامت!

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه

امروز در مترو پسر ده یازده ساله‌ای را دیدم که توی یک دست یک ساک کهنه و توی دست دیگرش مشتی خط کش کوچک رنگی با طرح حیوانات بود و همینطور که داشت طول واگن را طی می‌کرد و از میان مسافرها می‌گذشت با صدای بلند می‌گفت "شابلن بدهم، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه، بسته‌ای هزار، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه".

۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

هیولای درون

سرهنگ فلان و سلطان بهمان هیچ کاره‌اند. داستان، داستان بالا و پایین آدمها است. مرگ قزافی، خوب این حقیقت تلخ را نشان‌مان داد که ما همگی فقط آب ندیده‌ایم، وگرنه از صد دیکتاتور، درنده‌تریم.

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

محصول با کیفیت

خوش به حال تولید کنندگان نان و بیسکویت سبوس دار که هرچه بیشتر آت و آشغال بریزند توی محصول‌شان، ملت می‌گذارند به حساب کیفیت بالاتر!

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

بیایید سر را بالا بگیریم

عباس کیارستمی در اعتراض به روند پیچیده اخذ ویزا و انگشت نگاری، گفته که دیگر به انگلستان سفر نخواهد کرد.

این برخوردهای زننده چیزی است که همه آنها که رفته‌اند و بسیاری از آنها که نرفتند اما برای رفتن تلاش کرده‌اند، طعم تلخش را چشیده‌اند. از نگاه‌های تحقیر آمیز مامور سفارتخانه که از قضا خودش هم ایرانی است، اما انگار یادش رفته و دربست شده است عمله بیگانه. یا انتظار و انتظار و انتظار برای ویزای کشوری که حتی از نقشه بیرون است و واسه پیدا کردن‌اش باید گوشه موشه‌های نقشه را گشت. تا خریدن ناز و ادای آفیسر اداره مهاجرت و تحمل برخوردهای مشکوک و نفرت انگیز و تهیه و ترجمه هزار جور مدرک برای قانع کردن آقا یا خانم به اینکه سوء پیشینه ندارید و جانی و آدمکش نیستید و مثل خودشان انسانید!

نمی دانم آیا جا ندارد که ما هم یک بار جلوی اینهمه ادا و اطوار بایستیم؟ سر خودمان را بالا بگیریم و بگوییم آقا جان نمی‌آییم به آن مملکت شما، ویزا نمی‌دهید؟ به درک! آن مملکت گل و بلبل ارزانی خودتان. نخواستیم.

چه می‌خواهید بگویید؟ که او عباس کیارستمی است و حرفش خریدار دارد، اما حرف من و شما نه؟ که اینجا جای زندگی نیست و باید آدم هرچه زودتر دمش را بگذارد روی کول و برود پی کار خودش؟ به هر قیمت و با تحمل همه جور تحقیر و سختی؟ قبول که اینجا جای زندگی نیست (که البته ما داریم تویش زندگی می‌کنیم). اما به نظرم اگر همه آنها که از اولش یا بعدتر رفتند، می‌ماندند، اینجا اکنون جای دیگری بود. اصلا این روحیه خودخواهی و پاک کردن صورت مساله به جای حل مساله است که ما را به این روز نشانده. در ضمن باید بپذیریم که ایرانی جماعت همیشه فرنگی پرست بوده. هنوز که هنوز است واسه خیلی‌ها خارج رفتن پز دارد.

البته من هم تافته جدابافته نیستم. یک جورایی دستم از آن ور آب کوتاه است وگرنه هیچ بعید نبود که من هم الان یک جایی همان گوشه‌های نقشه بودم. هرچند خوشحالم که اینطور نیست و با همه سختی‌هایش، هنوز جایی هستم که تویش به دنیا آمدم و بزرگ شدم. اما به هر حال دلم می‌سوزد. اگر نمی‌رفتید و همه پشت هم می‌ماندید، اوضاع جور دیگری بود. باید پذیرفت اگر آن‌ور آبی‌ها به جایی رسیده‌اند و ما نه، دلیلش چیزهایی است که آنها دارند و ما نداریم. نمی‌دانم شاید اسمش وطن دوستی (نمی‌گویم وطن پرستی) باشد، یا هرچه. به هرحال اگر کشور ما با مال آنها فرق دارد، لابد دلیلش این است که خود ما با آنها فرق داریم. عجالتا بیایید سر خودمان را بالا بگیریم. شاید همین، خیلی چیزها را عوض کرد.

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

باز هم آلودگی هوا

هنر نزد ایرانیان است و بس ، به شرطی که بالا بیاید نفس!

کامنت گذاشتن، قدغن!

چندی پیش دوست عزیزی email زد که چرا برای بخش نظرات وبلاگ که فیلتر شده کاری نمی‌کنم. با خودم فکر کردم چه کار می‌توانم بکنم؟ تنها کاری که می‌شود کرد این است که کلا قید بلاگر را بزنم و بار و بندیل وبلاگ را بزنم زیر بغل و همه چیزش را بردارم و توی یک Host اختصاصی بریزم. در اینصورت اما باید از همه امکانات بلاگر چشم بپوشم و بدتر از آن دردسر نگهداری وبلاگ هم می‌افتد گردنم. کاری که اگر حوصله‌اش را هم داشته باشم، وقتش را ندارم. پس چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه فعلا فقط صبر کنم، صبر. شاید دری به تخته‌ای خورد. شاید فیلترچی محترم بالاخره خسته شد. یا خواست جایی، مثلا دست به آبی، برود و واسه یک لحظه هم که شده دست پت و پهنش را از روی دکمه برداشت و بعد یادش رفت دوباره بگذارد یا شاید یک ذره شُل تَرش کرد. چه می‌دانم... به هر حال باید امید داشت. ما بیچاره‌ها مگر دیگر چه داریم غیر از امید؟ پس ضمن عذرخواهی از آن دوست عزیز و همه دوستانی که خواستند کامنت بگذارند و نتوانستند، عرض می‌کنم که حالا فعلا صبر می‌کنم. خدا را چه دیده‌اید؟ شاید همینجوری الکی الکی رکورد ایوب را هم شکستم.