‏نمایش پست‌ها با برچسب موسیقی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب موسیقی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

یک لینک و چند دلخوشی

چندی پیش در اینستاگرام بهروز پایگان به این لینک برخوردم. لینکی که از چند جهت برایم جالب توجه بود.

اول اینکه یک چهره جدید را در موزیک راک ایران معرفی میکرد. رامتین غروی که دموی اولین آلبومش را از همین لینک دانلود کردم و کارش انصافا قوی بود و  نویدبخش ظهور یک صدای جدید و یک رقیب قدر برای رضا یزدانی عزیز.

دوم خود بهروز پایگان که یکی از بهترین های راک ایران است و چندتا از بهترین کارهای رضا یزانی، آهنگ و تنظیم اش از او است.

سوم یک اسم که رامتین غروی از او به عنوان دوست و اولین استادش یاد می کند: ساسان شب افروز. این اسم من را برد به حدود ده سال قبل. ساسان شب افروز، کسی است که من روزگاری به مدت بیش از سه سال هر هفته به خانه اش در خیابان گیشا میرفتم و گیتار یاد می گرفتم.
گرچه چندان خوب گیتار نمیزنم. اما همین یک ذره صدایی که از گیتار درمی آورم را مدیون ساسان عزیز هستم و سازی که الان دارم هم انتخاب ساسان است.  بسیار از او خاطره دارم و ازش چیز یاد گرفتم و از صدای خودش و سازش لذت بردم.

خلاصه اش، این لینک واسه من همه چیز داشت، هم امید یک استعداد جدید، هم خوشحالی از یک آلبوم شنیدنی در راه، و هم زنده شدن یک صدا و خاطره ی خوش.

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

درهم و برهم

این یک پست درهم و برهم است. راستش حوصله نداشتم برای هر موضوع یک پست جدا بنویسم. این است که همه را با هم قاطی کرده‌ام. نتیجه‌اش شده است این. کار را که به وقتش انجام ندهی همین می‌شود دیگر. عوضش وقت خواننده کمتر گرفته می‌شود. وقت خودم هم ایضاً.

ازکجا شروع کنم؟ فیلم ، کتاب، موسیقی... کم و بیش از همه‌شان دور افتاده‌ام و فقط برای خالی نبودن عریضه به هریک نوکی می‌زنم. شبانه روز را دو سه روز پیش دی‌وی‌دی‌اش را گرفتم و توی خانه دیدم. حالم بد شد. نمی‌دانم کِی این کارگردان‌های محترم ایرانی می‌خواهند دست بردارند از پیچاندن موضوع و ریختن یک دوجین شخصیت نصفه و نیمه و بی‌ربط توی فیلم. چرا نمی‌شود راحت و سرراست فقط داستان‌تان را بگویید؟ این همه می‌پیچانید که چه بشود؟ فیلم خارجی درست و حسابی هم خیلی وقت است ندیده‌ام. از وقتی برادرها ریختند و فیلمی محل را بستند، مانده‌ام بی‌فیلم و یک جورایی خمار. دیگر رسیده‌ام به فیلمهای ته کاسه. کاسه آجیل دیده‌اید ته‌اش چه جوری است. پر از آشغال و پوست تخمه و خاک آجیل.

تئاتر هم که یک جورایی عرصه طبع آزمایی سینمایی‌ها شده. آخرین بار گمانم دو سه ماه پیش بود که نمایش خرده خانم را دیدم که کارگردانش کیومرث پوراحمد و بازیگرش گلاب آدینه بود. به جرأت می‌گویم که یکی از بدترین تئاترهایی بود که درعمرم دیده بودم. باورش شاید سخت باشد. ترکیب پور احمد و آدینه تا این حد غیرقابل دیدن باشد. ولی این طور بود. خلاصه چندان انگیزه‌ای برای تئاتر هم ندارم.

اما موسیقی، توی این کسادی بازار موسیقی داخل و خارج که اغلب آدمهای اسم و رسم دار افتاده‌اند در سراشیبی سقوط، فعلا خوراکم فقط رضا یزدانی است. آلبوم جدیدش، ساعت فراموشی، را مثل آلبوم قبلی‌اش دوست دارم و زیاد گوش می‌کنم. خدا عمرش دهد. خدا زیادش کند. فقط همین است که حالم را جا می‌آورد. وقت اندکی که برای شنیدن دارم این روزها دربست در اختیار رضا یزدانی است.

چند تایی هم در یکی دو ماه اخیر کتاب خوانده‌ام. برادران کارامازف و شبهای روشن و قمارباز داستایفسکی، دوبلینی‌های جویس، پاریس جشن بیکران همینگوی، توپ مرواری هدایت. ماهی یک عدد هم مجله داستان می‌خوانم که بدک نیست. مجله فیلم و دنیای تصویر را هم تعطیل کرده‌ام. بیشتر به دلیل اینکه دیگر جایی برای نگه داشتن‌شان نداشتم.

خلاصه این هم روزگار ما است. دل مان خوش است که مشغولیم. غافل از اینکه اندرخم یک کوچه‌ایم. البته چندان غافل غافل هم نیستیم. خودمان خوب می‌دانیم. به هرحال چه می‌شود کرد؟ همین است که هست، آش کشک خاله!

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

داداش معین

قدیم‌ترها که مثل الان خواننده از در و دیوار نریخته بود، معین اسطوره‌ای بود واسه خودش و توی سبک خودش تقریبا رقیب نداشت. کلی هم هوادار سینه چاک داشت. توی آن اوضاع یادم است وقتی بیژن مرتضوی اولین آلبومش را بیرون داد، چون هنوز نه کسی اسمش را می‌دانست و نه می‌دانست که چه شکل و قیافه‌ای دارد، می‌گفتند که داداش معین است. آن زمان هم که حتما یادتان هست، نه ماهواره‌ای بود و نه اینترنتی که بشود در جریان اخبار هنری قرار گرفت. مرکز اصلی نشر موسیقی‌های آن‌ور آبی، نوارفروش‌های خیابان ولیعصر بودند و بس. از فاطمی که به سمت میدان ولیعصر می‌رفتی، گُله به گُله آدمهایی را می‌دیدی که به دیوار تکیه داده‌اند و وقتی از جلوشان می‌گذشتی برات ترجیع بند "نوار جدید، نوار جدید" را اجرا می‌کردند. خلاصه تا مدتی بیژن مرتضوی توی ایران، داداش معین بود. گرچه سبک موسیقی‌شان هم آنقدرها شبیه نبود. اما به هر حال اینجوری معروف شده بود. شاید این یک جور تبلیغ بود تا فروش آلبومش بیشتر شود. یا شاید نوارفروش‌های بیچاره هم واقعا نمی‌دانستند که این داداش معین هم واسه خودش اسم و رسمی دارد. خلاصه چند سالی گذشت تا داداش معین واسه خودش کسی شد و از زیر سایه معین بیرون آمد. البته آن موقع خود معین هم دیگر مثل قدیم چندان سایه‌ای نداشت.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

پیشنهادهای فرهنگی ماه

فیلم:
Whatever works:
ساخته وودی آلن. از معدود فیلمهایی است که آلن ساخته و خودش در آن بازی نکرده است. یک فیلم جمع و جور و البته وودی آلنی تمام عیار است. فیلمی شیرین و دوست داشتنی که همان دلمشغولی‌های همیشگی آلن، زن و مرد، زندگی و مرگ را در خود دارد. دیدنش لذت‌بخش است.

کتاب:
کتاب های کوچک انتشارات نیلا
انتشارات نیلا تعداد زیادی از کتابهای خود را با اندازه جیبی و به نام کتاب کوچک منتشر کرده است. اغلب این کتابها داستان‌های کوتاه هستند و تعداد صفحاتی زیر 30 دارند. خواندن اغلبشان زیر نیم ساعت زمان می‌برد. از همه جور نویسنده‌ای هم در کتابها پیدا می‌شود. از وودی آلن و سام شپرد تا همینگوی و اینگمار برگمان. ترجمه‌ها هم ،دست کم آنها که من خواندم، خوب‌اند. قیمت‌ها هم ارزان، هرکدام 500 تومان. دیگر چه می‌خواهید؟
چند وقت پیش که رفته بودم شهر کتاب، ده دوازده تا از این کتابها را خریدم و همه‌اش شد حدود پنج هزار تومان. برای کسانی که داستان دوست دارند و وقت کمی دارند ایده‌آل است. خوبی‌اش این است که آدم با یک وقت اندک می‌تواند یک کتاب کامل بخواند.

نمایش:
قاتل بیرحم
گرچه صحنه نمایش از بزرگان خالی است و با اینکه قیمت بلیتهای تئاتر آنقدر بالا رفته که خیلی‌ها که قبلا به راحتی قادر به پرداخت بهای آن بوده‌اند، الان مثل من باید بنشینند و چرتکه بیندازند که آیا پول‌شان به تئاتر می‌رسد یا خیر. با این حال تئاتر جای خود را دارد و روشن نگه داشتن چراغش بر همه واجب است. پیشنهاد تئاتری این روزهای من نمایش قاتل بی‌رحم است که در تماشاخانه ایرانشهر اجرا می‌شود. نویسنده‌اش هنینگ مانکل و کارگردانش مسعود رایگان است. بازیگرانش هم هومن سیدی، رویا تیموریان، جواد عزتی و ... هستند. نمایش جمع و جور و خوبی است با داستان خوب و بازی‌های دلپذیر. هرچند گمانم دیگر روزهای آخر اجرای آن باشد. راستی اگر مشکلات تنفسی دارید دیدن این نمایش را توصیه نمی‌کنم. چون حین اجرا در یک فضای کوچک و بسته آنقدر دود و بخار می‌پراکنند که نفس آدم می‌گیرد. بعدا نگویید نگفته بودی!

ترانه:
ترانه‌های "ساعت 25 شب" و "داغ" رضا یزدانی
دفعه پیش ترانه "میعادگاه" از آلبوم اخیر رضا یزدانی را پیشنهاد کردم. دوست داشتم این دفعه از یک خواننده و آلبوم دیگر ترانه‌ای پیشنهاد کنم. اما تازگی ها چیز دندان گیری نصیبم نشده. چند ترانه‌ای که از آلبوم تازه فرامرز اصلانی شنیده‌ام همه معمولی بودند. آلبوم علیرضا قمیشی هم گرچه جا برای صحبت دارد (بیشتر از نظر احساسی و ارتباط پدر و پسری تا از نظر موسیقی) چندان آدم را سرحال نمی‌آورد. این است که باز می‌روم سراغ آلبوم ساعت 25 شب. این بار از دو ترانه اسم می‌برم. یکی ترانه "ساعت 25 شب" که ترک 4 آلبوم است و به نظرم بهترین ترانه این آلبوم است و دیگر ترانه "داغ" که آخرین ترانه این آلبوم است و هم شعر و موسیقی متفاوت و گیرایی دارد. کلا این آلبوم بهترین آلبوم منتشر شده چند ماه اخیر موسیقی ایران است و همه ترانه هایش بدون استثنا شنیدنی است.


و یک ضد پیشنهاد:
فیلم The Limits of control ساخته جیم جارموش را دیدم که خوشم نیامد. کلا سینمای جارموش سینمای مورد علاقه من نیست. بخصوص این فیلم که بسیار متظاهرانه و بیشتر سمبلیک بود تا یک داستان سر راست و دارای چفت و بست و منطق. با احترام به دوست داران سینمای جارموش من از این فیلم خوشم نیامد و به کسی هم پیشنهادش نمی‌کنم. نظر من است دیگر!

تا پیشنهادهای بعدی خدانگهدار...

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

چند پیشنهاد فرهنگی


فیلم:
روح نگار (Ghost Writer)
آخرین فیلم رومن پولانسکی است. فیلمساز نامداری که مدتی دستگیر شده بود و تازه آزاد شده است. این فیلمی است که استادانه ساخته شده و داستان و روایت فوق‌العاده‌ای هم دارد. فیلم یک اثر جنایی سیاسی است و داستان ساده‌ای دارد. اما با ساختار پیچیده و پازل‌گونه‌اش تماشاگر را تا آخر جذب می‌کند. بدون شک یکی از فیلم‌های بسیار خوبی است که این اوخر دیده‌ام. بازیگران فیلم هم ایوان مک گرگور و پیرس برازنان هستند.


زندگی دیگران
این فیلم جدیدی نیست. من تازه دیدم‌اش. ولی آنقدر تاثیرگذار و از آن مهمتر وصف حال بود که خواستم پیشنهادش کنم برای کسانی که ندیده‌اند. زندگی دیگران یک فیلم آلمانی است و سال 2006 ساخته شده. نام کارگردان فیلم Florian Henckel von Donnersmarck است که نمی‌شناسمش. هرکه هست فیلمش معرکه است. این فیلمی است که جایزه‌های بسیاری برده، از جمله اسکار بهترین فیلم خارجی سال 2006 را. داستان فضای پر از فشار و محدودیت آلمان شرقی را قبل از فروپاشی دیوار برلین روایت می‌کند. حال و هوای داستان، عجیب به حال و روز ما و فضای جامعه امروز ما شبیه است. آدم با دیدنش به تکرار تاریخ ایمان می‌آورد. روایت داستانی بسیار خوبی هم دارد. این فیلمی است که همه ایرانی ها باید ببینند. دیدنش برای بعضی امیدبخش است و برای بعضی دیگر عبرت آموز.


کتاب:
خواب خوب بهشت
نوشته سام شپرد
برگردان امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی
مجموعه چندین داستان کوتاه سام شپرد، نویسنده، فیلمنامه نویس و بازیگر آمریکایی است. تم اغلب داستان ها تنهایی آدم‌ها است. آدمهایی که توی دنیای خودشان سیر می‌کنند، حرف‌های خودشان را می‌زنند و تنهایی‌های خودشان را دارند. داستانها ساده روایت می‌شوند و گاهی تلخ تمام می‌شوند و اغلب خواندنی‌اند. یکی دیگر از خوبی‌های این کتاب این است که در اندازه جیبی چاپ شده و راحت می شود همه جا آن را حمل کرد و در هر فرصتی خواند. کلا این شیوه کتاب جیبی چاپ کردن را دوست دارم. انتشارات ماهی به همراه انتشارات کاروان و تک و توک انتشارات دیگر، این کار خوب کتاب جیبی چاپ کردن را بعنوان سیاست کاری پی می‌گیرند. دست شان درد نکند.


ترانه:
ترانه میعادگاه
از آلبوم ساعت 25 رضا یزدانی
اوایل، کارهای رضا یزدانی را دوست نداشتم. به نظرم بیشتر ادا می‌آمد که نمی‌شد باهاش ارتباط برقرار کرد. اما تازگی‌ها نظرم کمی عوض شده. به نظرم یزدانی تازه صدای خودش را پیدا کرده. این صدا دیگر آن صدای نپخته پرنده بی پرنده نیست. یک صدای پر از حس است. پس از شنیدن صدای رضا یزدانی در تیتراژ آخر یکی از سریال‌های دو سه سال پیش تلویزیون بود که به این نتیجه رسیدم. به همین دلیل آلبوم تازه رضا یزدانی را خریدم و راضی‌ام از این خرید.
اولین ترانه این آلبوم ترانه‌ای است به نام میعادگاه که رضا یزدانی آن را با حامد بهداد خوانده است. ترانه جالبی است. یک جورایی با مزه است. یک ترانه عاشقانه با چاشنی فانتزی. البته ممکن است افراد مقید به چارچوب‌ها را بتاراند. اما به نظر من تجربه جالبی است. هرچند من اگر بودم نمی‌گذاشتم حامد بهداد این طوری بازیگوشی کند. به نظرم با لهجه آبادانی خواندن او در بعضی قسمت‌ها بی‌دلیل است و هیچ توجیهی ندارد. با این حال این ترانه را دوست دارم و این روزها زیاد گوشش می‌کنم.

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

جادوی یک ترانه

گرچه این روزها، نصیب جز خستگی و پریشانی نیست، اما هنوز گاهی یک روزنه، یک نقطه پرنور پیدا می‌شود که مدتی آدم را خواب کند. معجزه‌ای که حتی شده واسه چند ثانیه آدم را ببرد به یک جای دیگر. جایی ورای دردها و ترس‌هایش. جایی که آدم بتواند خودش را تویش گم کند.

از یک ترانه حرف می‌زنم. اصلا مگر چی می‌تواند غیر از ترانه آدم را حالی به حالی کند؟ ترانه داغی که یکی دو روز بیشتر نیست از تنور گرم سیاوش قمیشی بیرون آمده، ترانه بی‌تو. این ترانه لرز به دلم می‌اندازد. با شنیدنش گرمم می‌شود و شروع می‌کنم به عرق ریختن. حتی بغضم می‌گیرد. اغراق نمی‌کنم. شما را نمی‌دانم اما این ترانه من را جادو می‌کند.

اگر ترانه نبود، اگر لذت فراموشی و کشف در سالن تاریک نبود، اگر هنر نبود، شک دارم که می‌شد این زندگی را تحمل کرد.

ممنونم از سیاوش قمیشی بزرگ.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

سراب رد پای تو

1- دیشب آخرین موزیک ویدیوی داریوش را می‌دیدم. روی زمین پوشیده از برف قدم می‌زد و می‌خواند: "سراب رد پای تو ، کجای جاده پیدا شد، کجا دستهاتو گم کردم که پایان من اینجا شد". و میان آن همه برف، آنچه بیش از همه سفید می‌نمود، خود داریوش بود. از برفی که دیگر یکسره موی و رویش را پوشانده.
همیشه داریوش گوش کرده‌ام و این روزها بیشتر. داریوش و دنیای این روزهایش را بیشتر از پیش دوست دارم و آن صدای توأمان امید و اندوه را که روزگار، صیقل داده و تازه‌ترش کرده. با آن چهره برف گرفته، داریوش این روزها خود بهار است. همانقدر تازه و آفتابی است و هر روز ترانه‌ای نو میهمان‌مان می‌کند. این روزها بیشتر داریوش گوش می‌کنم.

2- دیشب آخرین موزیک ویدیوی داریوش را می‌دیدم، با آن موهای یکسر سفید. یاد ابی افتادم که او هم پاک سفید کرده. سیاوش قمیشی هم. این سه به همراه گوگوش، پای ثابت موزیکهایی هستند که گوش می‌دهم. با اینکه سن‌ام تقریبا نصف آنها است اما هیچ کدام از خواننده‌های جوان‌تر نمی‌توانند ذره ای جای آنها را برایم بگیرند. مساله این نیست که جوانها نمی‌توانند. این است که نمی‌خواهند. جوان‌ها موزیک‌شان فرق دارد. خوبهایشان که دوستشان هم دارم کاوه یغمایی و امثال او هستند که سبک خودشان را دارند. موسیقی پاپ نسل گذشته با وجود محبوبیت بین جوان‌ها انگار دارد منقرض می‌شود. چون این بزرگان دنباله‌رو ندارند. مقلد چرا، اما دنباله‌رو صاحب شخصیت و هویت مستقل خیر. نمی‌دانم بعد از اینها چه باید گوش کنم که همان حس و حال را برایم داشته باشد. کاش کاری که محمدرضا شجریان کرد آنها هم می‌کردند. یعنی تربیت کسی مثل همایون شجریان. کسی که بتواند ادامه آنها باشد.

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

بازی وبلاگی: بهترین ترانه های سال 88

وبلاگ "کافه توهم"، یک بازی وبلاگی برای آخر سال راه انداخته. اینکه هر کس بهترین ترانه‌ها و موزیک ویدیو های سال 88 را از بین ترانه‌های ایرانی انتخاب کند و در وبلاگش بنویسد. خب، من هم بازی...

انتخاب های سال 88 من این 3 ترانه است:

رفیق (سیاوش قمیشی)
ترانه سرا: مهدی م.
سیاوش قمیشی این روزها در اوج پختگی، همه حاشیه‌ها و زواید کارش را حذف کرده و به اصل و سادگی باشکوهی رسیده. رفیق چنین ترانه ای است و از نقاط اوج کارنامه او است. یک ترانه حماسی و زیبا که نه یک نت کم دارد و نه یک نت بیش. اجرای سیاوش قمیشی هم بی‌نقص است.

گریه کنم یا نکنم (گوگوش)
ترانه سرا: زویا زاکاریان ... آهنگ: بابک امینی
این ترانه به نظرم بهترین ترانه‌ای است که بابک امینی تا به حال برای گوگوش ساخته با ملودی زیبا و تنظیم سنجیده. گوگوش هم که مثل همیشه بهترین است.

توهم (گروه Minus1)
تا به حال دو ترانه از گروه Minus1 شنیده و دیده‌ام. هر دو کارهای فوق العاده زیبایی هستند. بخصوص این یکی به نام توهم که موزیک ویدیوی زیبایی هم دارد. از آن ترانه ها است که مجبورت می‌کند مشغول هرکاری هستی دست نگهداری و بنشینی تا آخر ترانه را بشنوی. البته به شرطی که این سبک را دوست داشته باشی. Minus1 با همین دو ترانه، گروه راک مورد علاقه من است. مشتاقانه منتظرم کارهای دیگرشان را بشنوم.

در مورد موزیک ویدیو هم اتفاقا اگر قرار باشد انتخاب بکنم، همین دو ترانه آخر، یعنی ترانه گریه کنم یا نکنم گوگوش و توهم Minus1 دو تا از بهترین ویدیو های سال را هم دارند.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

نمایش ساز در تلویزیون

در تعطیلات هفته گذشته، تلویزیون برنامه ای 12 ساعته و زنده به مناسبت مبعث پخش کرد. صبح بود و نشسته بودم پای تلویزیون و داشتم این برنامه را تماشا می کردم. در یکی از قسمت‌ها، مجری محترم برنامه بییندگان را دعوت کرد به دیدن کنسرت محمد اصفهانی با ارکستر کامل. این به قول مجری کنسرت شروع شد و من هرچه گشتم نشانی از ارکستر ندیدم. طبق معمول تصاویر صحنه از دور نشان داده می شد. بعضی ها بی حرکت روی صحنه ایستاده بودند که انگار تصویربردار بودند. به نظرم رسید که نوازندگان را پشت این افراد پنهان کرده بودند و این کار را به چنان دقت و ظرافتی انجام داده بودند که کمترین حرکتی از آنها به چشم نمی خورد. شاید هم جای دیگری قایم شده بودند. نمی دانم!
حکایت مشابهی را هم از ویژه برنامه مبعث سال گذشته در اینجا خواندم که در برنامه ای پس از اجرای خواننده، نوازندگان بدون سازهایشان از پشت پرده بیرون آمده اند تا خواننده معرفی‌شان کند و بگوید که هریک چه سازی می زدند.

محمد اصفهانی در گفتگویی در کنار مشکل نبود کپی رایت، مساله عدم نمایش ساز در صدا و سیما را ناشی از ابهام ذهنی مسئولان و متولیان فرهنگی مملکت می داند و چنین میگوید:"حکایت موسیقی در این مملکت حکایت آن بچه‌ی سر راهی است که نه در خانه جایی دارد و نه بیرون از آن و انگار سرنوشتش این است که همواره کنار در بماند. گاه به ضرورتهایی دست نوازش بر سرش می کشند و اغلب محکم بر سرش می زنند. اما به هرحال همگان حضور او را معترفند...با این حال به عنوان یک شهروند ایرانی پیشنهاد می کنم بیاییم و یک بار برای همیشه تکلیف این بخش مهم از فرهنگ سرزمینمان را مشخص کنیم. یا تعطیلش کنیم یا به طور جدی به آن بپردازیم". او در جایی دیگر از این گفتگو به مساله همپایی عقل و شرع در دین اشاره می کند و می گوید "مسئله عقل و شرع، معادله ای دو طرفه است که از هر طرف به جواب می رسد. حال چگونه بحث موسیقی و حواشی آن مثل نمایش ساز در تلویزیون و حمل انواع سازها در مجامع عمومی مثل کنسرت‌ها و خیابان‌ها و آموزشگاه‌ها و غیره به لحاظ عقلی و شرعی دچار تباین شده است؟"

حسین علیزاده در گفتگویی دیگر چنین می گوید که "من حاضر نیستم پشت گلدان بنشینم و ساز بزنم. چرا که با این کار به خودم و ارزش‌هایی که مادرم، خانواده ام و جامعه برای من به وجود آورده اند، توهین می کنم. در حال حاضر مذهبی ترین متون را با ساز اجرا می کنند اما خود ساز را نشان نمی دهند" .

سعید فرج پور در مصاحبه ای گفته "هنوز بعد از گذشت سه دهه از وقوع انقلاب، نمایش ساز در رسانه ملی حل نشده است و هیچ کس هم در این زمینه جوابگو نیست. به همین خاطر است که بسیاری از مردم و جوانان حتی سازهای ما را هم نمی شناسند و این مهم ترین مشکل ماست. گوش مردم هنوز با ترکیب سازهای سنتی ایران آشنا نیست. در این شرایط چگونه می توان فعالیت کرد و امیدوار بود که تاثیرگذار باشد؟"

در مقاله ای از محمد جواد بشارتی دلایل سازمان صدا و سیما برای نمایش ندادن ساز در تلویزیون را به شرایط جامعه ، مسائل مذهبی و حتی به پذیرش جامعه و مردم نسبت می دهد. همچنین از قول مدیر پیشین مرکز موسیقی عنوان شده که هنوز توان پذیرش این مساله در جامعه وجود ندارد.

وضعیت نمایش ساز و بطور کلی موسیقی ایران،یکی دیگر از پدیده هایی است که حاصل اعمال نظرهای سلیقه ای و بی قانونی در حوزه فرهنگ و هنر است. پدیده ای که در بخش های دیگر فرهنگ و هنر نیز به چشم می خورد. از جمله سینما و نقاشی و سایر هنرها. مشکلی که گریبانگیر فیلم سنتوری شد نیز نمونه ای دیگر از این رویکرد سلیقه ای و فراقانونی است

نمی دانم چه می شود گفت و به که می شود گلایه کرد و از چه کسی امید داشت؟ به هرحال از ما گفتن بود...

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

درباره گوگوش

پيش از اين هم در اين وبلاگ درباره گوگوش و علاقه ام به صدا و ترانه هايش نوشته بودم (اينجا) . انتشار آلبوم جديد گوگوش و مهرداد به نام شب سپيد بهانه اي شده تا دوباره درباره او بنويسم. اين بار كمي تحليلي تر و تفصيلي تر (درحد توان و دانش اندكم) به فعاليت هاي گوگوش به ويژه فعاليتهايش در دوره جديد كاري او خواهم پرداخت.

بيست سال حضور خاموش و درخشان
من مال نسل بعد از گوگوش ام و مثل هم نسلان ديگرم گوگوش را بعد از انقلاب و از ميان نوارهاي كاست قديمي شناختم. آن سال ها (نوجواني من) بازار خوانندگان لس آنجلسي در ايران رونق داشت و من هم كه اصولا پي گير اتفاقات و آلبوم هاي جديد موسيقي بودم مشتري هميشگي و پر و پاقرص اين نوارها بودم. خوانندگان قبل از انقلاب كه به آمريكا كوچ كرده بودند به همراه خوانندگاني كه همانجا اسم در كرده بودند اغلب سالي يك آلبوم بيرون مي دادند. اين آلبوم ها هركدام مدت محدودي خوراك من بودند و بعد، كنار مي رفتند. تنها نواري كه هميشه روي ميز نوارهاي من بود و هيچ وقت كهنه نشد يا كنار نرفت نوار گوگوش بود. هيچ وقت از شنيدن ترانه هاي گوگوش خسته نمي شدم و هميشه از آنها لذت مي بردم. ترانه هاي قديمي گوگوش هميشه تازه بودند.
ترانه هاي زيباي گوگوش به علاوه ي سكوت هنري او و اينكه ايران را ترك نكرد و بيست سال نخواند، او را به يك اسطوره ،حداقل در موسيقي پاپ ايران، تبديل كرد. با اينكه نمي خواند ترانه هايش همه جا شنيده مي شد و محبوب تر از هر خواننده ديگر بود. اين وضعيت عطش شنيدن دوباره صداي گوگوش را افزايش داد. در اين مدت حتي گاه ترانه هايي آماتوري كه معلوم بود در خانه و با ضبط صوت، ضبط شده اند به اسم گوگوش به دستمان مي رسيد.

زرتشت
تا اينكه گوگوش از ايران رفت. پس از يك كنسرت جنجالي و تکرار نشدنی در كانادا، اولين آلبوم خود به نام زرتشت را با همكاري بابك اميني منتشر كرد. اين آلبوم چيزي جز يك اعلام حضور مجدد براي گوگوش نبود. به رغم توانايي انكار ناپذير بابك اميني در نوازندگي، اين آلبوم نتوانست موفقيتي براي گوگوش به همراه داشته باشد. اشعار ترانه هاي آلبوم نيز كه منتسب است به شخصي به نام نصرت فرزانه (كه بعضي مي گويند خود مسعود كيميايي است) اشعار قابل توجهي نبودند. بدين ترتيب همه چشم انتظار فعاليت هاي بعدي گوگوش نشستند.

كيوكيو بنگ بنگ
اعلام حضور بعدي گوگوش تك ترانه اي بود به نام كيوكيو بنگ بنگ كه به همراه كليپ آن با تبليغات و سر و صداي زياد به بازار آمد. اين ترانه نيز براي گوگوش يك عقبگرد صد درصد بود كه پس از يكي دو بار شنيده شدن فراموش شد و به آرشيوها پيوست. اما با اين ترانه فصل جديدي در كارنامه هنري گوگوش گشوده شد و آن دوران همكاري او با مهرداد آسماني ،سازنده ترانه كيوكيو بنگ بنگ، است كه تا به امروز هم تداوم داشته است.

آخرين خبر
پس از دو تلاش نا موفق، آلبوم آخرين خبر گوگوش را مي توان اولين حضور قابل توجه و چشمگير گوگوش در سال هاي اخير دانست. اشعار خوب شهيار قنبري و زويا زاكاريان و آهنگهاي خوب آلبوم كه اغلبشان ساخته مهرداد آسماني بود، آلبومي موفق و شنيدني را براي گوگوش رقم زد كه از دل آن شاهكار کوچکی چون ترانه دلكوك خلق شد. غير از ترانه دلكوك كه به نظرم گل ترانه هاي اين آلبوم است بقيه ترانه ها متوسط اما آبرومندند.

مهرداد آسماني
مي خواهم چند كلامي درباره مهرداد صحبت كنم. هيچ وقت فكر نمي كردم كه روزي مهرداد آسماني را در چنين جايگاهي ببينم. نمي خواهم بگويم او صاحب جايگاه والايي است. اما كارنامه هنري او قبل از همكاري با گوگوش و بعد از آن اصلا قابل مقايسه نيست. مهرداد آسماني قبلا آهنگهاي شش و هشت و بزمي مي خواند. نمونه اش آهنگ "خانومي" كه از اولين آهنگهايي است كه از او شنيدم و بهترين نمونه از آن دوران كاري او محسوب مي شود. تنها بارقه استعدادي كه از او ديدم ، ترانه "مريم" او است كه با اينكه در همان سبك و سياق كارهاي قبلي مهرداد است از ملودي قابل توجه و زيبايي برخوردار است. مهرداد اما از آلبوم آخرين خبر گوگوش به بعد تحولي در سبك موسيقي خود به وجود آورد. آهنگ هايي كه او در اين آلبوم براي گوگوش ساخته آهنگهايي ساده و بدون پيچيدگي، اما شنيدني هستند. اين شيوه اي است كه او در ترانه هاي موفق آلبوم هاي بعدي خودش و گوگوش نيز دنبال كرده است.

مثلث هنري گوگوش – مهرداد – شهيار
شهيار قنبري كه شاعر چهار ترانه آلبوم آخرين خبر گوگوش بود از اين به بعد تبديل به ضلع سوم اين مثلث هنري شد. اولين محصول اين سه، آلبوم "مانيفست" از كار درآمد. مانيفست با اينكه دو ترانه شاهكار دارد اما بطور كلي موفق نيست. غير از دو ترانه "نجاتم بده" و "عشق يعني همه چيز" كه در آنها شعر و آهنگ خوب با هم جفت و جور شده اند، بقيه آهنگها همه يك جاي كارشان مي لنگند. يا شعر ، يا آهنگ.

شهيار قنبري
شهيار قنبري نياز به معرفي ندارد. يكي از معدود ترانه سرايان صاحب سبك و جريان ساز موسيقي پاپ ايران است. همكاري او با گوگوش و مهرداد در آلبوم هاي اخير ايشان از نقاط قوت کار آنها است. با اين حال به نظر مي رسد شهيار اين سال ها كمي فرق كرده است. دو مشكل عمده در ترانه هاي اخير او به چشم مي خورد كه گاه ترانه اي را كه مي توانست يك شاهكار شود را به پايين مي كشد. مشكل اول شعاري بودن برخي كارهاي او است كه باعث شده سطح كارهاي او از يك شعر به يك بيانيه اجتماعي سياسي كم مايه تنزل كند. از جمله در آلبوم مانيفست ترانه "آي مردم مردم" نمونه بارز چنين شعارزدگي است. مشكل دوم ترانه هاي اخير او عدم تناسب برخي جملات در ترانه هاي او با كل ترانه است. اخيرا در شعرهاي زيادي از شهيار اين مساله ديده مي شود كه يك ترانه زيبا و شاعرانه با يكي دو جمله سطحي و ناهماهنگ خراب مي شود. اين مساله مخصوصا در آلبوم شب سپيد بيشتر به چشم مي خورد كه در ادامه بيشتر به آن خواهم پرداخت.
شهيار قنبری شاعر برخي از ترانه هاي محبوب و خاطره انگيز من است. مطئنم كه با تجربه يك عمر ترانه سرايي اين نكات را حتما مي داند. شايد اين رويكرد تازه او است به ترانه و ساختار شكني اش. نمي دانم. به هرحال هنوز براي ترانه هايش احترام زياد قائلم. گرچه برخی ترانه های اخیر او را نمی پسندم.

شب سپيد
هرچند در آلبوم هاي قبلي هم گوگوش و مهرداد ترانه هاي دوصدايي اجرا كرده بودند اما شب سپيد اولين آلبوم مشترك اين دو است. البته اين بار آهنگ دوصدايي ندارند. اين آلبوم هم در ادامه كارهاي قبلي آنها است و حركت رو به جلويي به شمار نمي آيد. شب سپيد همچنان آلبومي است متوسط. آلبومي كه آبرويي از كسي نمي ريزد اما اتفاق مهمي هم با آن نمي افتد. گوگوش در اين آلبوم برخي از ترانه هاي قديمي خود را مجددا اجرا كرده. همچنين به جز ترانه "شك مي كنم" بقيه ترانه هاي او قبلا از تلويزيون هاي ماهواره پخش شده بودند. اينجا مي خواهم اشاره مجددي بكنم به نكته اي كه درباره اشعار شهيار گفتم. شب سپيد يك ترانه دارد كه قطعا يك شاهكار مي شد اگر شعر بهتري داشت. ترانه "به تو فكر مي كنم" كه از اجراي فوق العاده گوگوش و آهنگ روان مهرداد برخوردار است، اما از شعرش ضربه زيادي خورده است. اين شعر را شهيار بي نظير و شاعرانه شروع مي كند:
روي ابريشم چين نبض صداتو مي شه دوخت
مي شه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت
مي شه ته مونده ي دريا رو به يادت سركشيد
مي شه جز تو حتي آسمون آبي رو نديد
پس از اين شروع درخشان ناگهان آن همه استعاره و شاعرانگي به ورطه روزمرگي مي افتد و فرهنگ واژگان به كلي عوض مي شود:
اشكاي من گوله گوله مي چكن رو ماهي تابه
همه دود مي شن مي سوزن شام من گريه كبابه
به نظرم تنها چيزي كه شهيار را بر آن داشته كه همچين بيتي بگويد هم قافيه بودن "ماهي تابه" و "كبابه" بوده است. در ادامه هم البته نه تا اين حد اما به هر حال نسبت به جملات آغازين، شعر افت مي كند و به ترانه اي متوسط تبديل مي شود. بدين ترتيب يكي از ترانه هايي كه قابليت تبديل شدن به يك شاهكار را داشت هدر مي رود.
در ترانه جنگل شش و هشت مهرداد هم علي رغم شعر خوب آن گاهي جملات نچسبي مي شنويم. از جمله عبارت "طرح نجات بچه هاي ميهن" كه هم نابجا است و هم بد خوانده شده.

....
گوگوش هنوز در دوره جديد فعاليت هاي هنري خود كاري نكرده كه كارستان باشد. همكاري او با مهرداد شايد اين فرصت را به او داده كه با فضاي هنري لس آنجلس آشنا شود. با اين حال اين همكاري ديگر به ورطه تكرار افتاده. صداي گوگوش براي اينكه دوباره بدرخشد نيازمند روحي تازه است. نمي دانم آيا آهنگسازي در لس آنجلس هست كه بتواند اين روح تازه باشد يا خير. من كسي را نمي شناسم. شايد هنوز مهرداد آسماني براي او نه بهترين كه تنها گزينه باشد. حداقل با مهرداد نه به تمامي اما تا حدودي هم ميل گوگوش به خواندن و هم عطش ما به شنيدن فرو مي نشيند. گوگوش صداي بي همتا و تكرار نشدني موسيقي ايران است. اميدوارم حالا حالاها بخواند و هر روز هم بهتر. ترانه هرچه باشد، صداي گوگوش و نحوه اجرايش بدون نقص است.

۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه

فریاد کاوه یغمایی با سکوت سرد


در این آشفته بازار موسیقی که هر کس به راحتی می تواند یک آلبوم ضبط و منتشر کند، همه جا پر است از ترانه های مهمل. ترانه هایی که نه ملودی دارند و نه شعر و نه صدا و نه هیچ نشانی از خلاقیت در آنها هست. با این حال هنوز هم مثل قبل گاهی آلبومی به بازار می آید که درگیرم می کند و به شوق می آوردم. آخرین آلبومی که برایم چنین حس و حالی را ایجاد کرد آلبوم سکوت سرد کاوه یغمایی بود. این دومین آلبوم کاوه است. او اولین آلبومش را در ایران به نام مترسک منتشر کرد. اما آلبوم سکوت سرد ظاهرا در آن طرف آب ها ضبط و پخش شده. گویا کاوه یغمایی هم به صف سفر کردگان از این دیار پیوسته و عطای کار در ایران را به لقایش بخشیده.
سکوت سرد هم همانطور که انتظار می رفت ترانه هایش اغلب به سبک راک است. این آلبوم علاوه بر ملودی های زیبا و صدای گرم کاوه از اشعار زیبایی نیز برخوردار است. از ویژگی های مهم اشعار این آلبوم انتقادی بودن آنها است. علاوه بر این شاید این اولین آلبومی باشد که برخی از ترانه هایش تم مهاجرت دارند و به این موضوع بطور جدی اشاره می کند. پیش از این اغلب از زبان خوانندگان لس انجلسی فقط از غم غربت و دلتنگی های سطحی برای وطن می شنیدیم. اما کاوه از زبان خیل جوانانی که این روزها جلای وطن می کنند سخن گفته. از جمله در ترانه "اولین حرف" که اولین ترانه آلبوم نیز هست چنین می گوید:

حرف من حرف خودم نیست حرف خاکه حرف ریشه است
حرف دیروز ندیده حرف فردا و همیشه است
صحبت سکوت سرد آدمای توی قابه
حرف این صورتکا نیست حرف اون ور نقابه
حرف تردید یه نسله میون رفتن و موندن
بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن

و الی آخر....
تعبیری که برای تردید آدمها بین رفتن و ماندن به کار رفته بی نظیر است: بین خوابیدن تا ظهر، یا دم سحر پریدن.

کاوه در جایی دیگر در ترانه "نسل سوخته" چنین می گوید:

اونکه قامت بلندش سپر این سرزمین بود
روی خاک سرد غربت پی یک قطعه دیاره
بعضی ها پیاده رفتن بعضی ها شدن سواره
یکی دیگه جون به شب باخت یکی دیگه شد ستاره

آلبوم سکوت سرد 8 ترانه دارد. همه ترانه های آلبوم ، حتی عاشقانه ها، سرشار از حس سردی و تنهایی است. گوش دادن به این ترانه ها از دلخوشی های این روزهای من است.

۱۳۸۶ شهریور ۱۶, جمعه

عاقبت ترانه

اغلب وقتي از آدم هاي پا به سن گذاشته و ميان سال در مورد خواننده هاي مورد علاقه شان مي پرسم اين اسامي را مي شنوم: دلكش، مرضيه، بنان، ويگن و خوانندگاني از اين دست. من هيچ وقت به اين خوانندگاني كه اسم بردم چندان جذب نشده ام. طبيعي هم هست. نسل من ترانه هاي ديگري شنيده و با صداهاي ديگري به قول معروف حال كرده. يادم است وقتي سنم كمتر بود، تمايلم بيشتر به خوانندگان جوان تر آن موقع مثل اندي و كورس و سياوش بود. وقتي كه بزرگ شدم سليقه ام هم تا حدودي عوض شد و رفتم به سراغ گوگوش، سياوش قميشي،فرهاد، داريوش، ابي و خوانندگان اينچنيني. الان هم كم و بيش همين دلبستگي ها را دارم.
چندي است كه احساس مي كنم ترانه ايراني دارد به سمتي مي رود كه من را پشت سر مي گذارد. مدت ها است از خوانندگاني كه دوست دارم آلبوم جديد نشنيده ام. برعكس تمام بازار موسيقي پر است از ترانه هايي كه شك دارم اسم خیلی هایشان را بتوان ترانه گذاشت. چه آلبوم هايي كه از آن ور آب مي آيد و چه موسيقي زير زميني و رو زميني مملكت خودمان. اغلب ملودي ها چيزي نيست جز تقليد ملودي هاي موفق خارجي و داخلي. بيشترشان هم شعر آنچناني ندارند و فاقد خلاقيت و حس اند. معمولا هم دارند در اشعارشان به اين و آن بد و بيراه مي گويند و جملات به اصطلاح روزمره به كار مي روند. اين موسيقي با ريتم هاي اغلب تند و تكنو تاريخ مصرفشان يكي دو روز و چند تا مهماني بيشتر نيست. بعيد مي دانم هيچ يك از آنها ماندگار شوند.
نمي دانم . شايد من هم قديمي شده ام و ديگر موسيقي امروز را درك نمي كنم. شايد هم واقعا اين موسيقي ما است كه دارد به قهقرا مي رود.
اما همچنان ترانه برايم حرمت دارد. هنوز كساني هستند كه منتظر شنيدنشان باشم. گوگوشي هست كه هرچند فاصله بسيار با دوران اوج خود در قبل از انقلاب دارد، اما هنوز و هميشه خوشرنگ ترين و ناب ترين صداي ترانه ايران متعلق به او است. سياوش قميشي، خداوند ملودي هاي حيرت انگيز با صدايي جادويي اش، شايد بهترين هنرمند امروز ترانه ايران است. ابي ، داريوش، فرامرز اصلاني هستند و تك و توك نو آمدگاني كه هنوز واقعا ترانه مي سازند.

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

نواي پيانو در باغ دماوند

اين بار مي خواهم در مورد موسيقي درخت گلابي بنويسم. يادتان هست موسيقي زيباي اين فيلم را؟ همان نواي پيانوي اعجاب انگيز را كه با تصاوير شيرين باغ دماوند عجين شده.
ممكن است ندانيد موسيقي اين فيلم از كيست. فيليپ گلس را مي شناسيد؟ فيليپ گلس آهنگساز مينيماليست آمريكايي است كه موزيك درخت گلابي از يكي از آثار او برداشت شده است. موسيقي اي كه در درخت گلابي شنيده مي شود بخشي از قطعه Mad rush آلبوم Piano Solo او است. البته نمي دانم اين كار با اجازه او انجام شده با نه. متاسفانه در ايران كسي اجازه نمي گيرد. دليلي براي اين كار وجود ندارد! بگذريم ... هدف من فقط معرفي او بود. براي آشنايي بيشتر با فيليپ گلس و موسيقي اش، سري به سایتش بزنيد.

۱۳۸۶ فروردین ۲۰, دوشنبه

نفسم را از رود سفيد و آسمان خزر و خليج هميشگي فارس مي گيرم

ديشب سيماي جمهوري اسلامي ايران، با وقاحت كامل ترانه جاودان خليج فارس ابي را با صدا و تصوير قاسم افشار (ابي بدلي) در يكي از برنامه هاي شبانگاهي اش پخش نمود. بعد از آن هم مجري برنامه گفت كه اين ترانه اولين بار توسط زنده ياد عليقلي اجرا شده.
خونم به جوش آمد. متاسفم براي صدا و سيماي اسلامي و متاسفم براي اين به اصطلاح هنرمند مملكت، قاسم افشار. خجالت نمي كشند. شرم نمي كنند.
شما كه به هنر و صاحب آن رحم نمي كنيد و اثري چنين معروف را اينگونه وقيحانه جعل مي كنيد، آيا كارتان از كار آنانكه خليج فارس را خليج عربي مي نامند كمتر است؟
ننگ ايران و ايراني خودتانيد. دريغ از ايران كه اينچنين ويران مي شود.

۱۳۸۵ اسفند ۱, سه‌شنبه

لحظه خدا شدن

گاهي كه كتاب ترانه هاي يغما گلرويي را مي خوانم، با خودم سعي مي كنم كه براي ترانه هايش ملودي بسازم. اما هميشه ملودي هايم به نظرم بي ارزش و تكراري مي آيند. وقتي ترانه هايي را كه آهنگش قبلا ساخته شده (اغلب توسط سياوش قميشي) مي خوانم، تلاش مي كنم كه بفهمم آيا مي شود ملودي بهتري براي آن ترانه پيدا كرد؟
خيلي دلم مي خواهد يك بار كنار دست سياوش قميشي بنشينم و فرايندي را كه او براي رسيدن به يك آهنگ طي مي كند درك كنم. اينكه چقدر طول مي كشد تا سياوش يك ترانه بسازد و چگونه و پس از چقدر سعي و خطا به ملودي اش مي رسد ؟ آيا اصلا سعي و خطايي مي كند يا اينكه يك ضرب آهنگ دلخواهش متولد مي شود. يكي ديگر از كارهايي كه مي بينم سياوش قميشي با ترانه هاي يغما ميكند اين است كه گاهي هر كدام از بخش هاي آهنگش را از لابلاي چندين ترانه بيرون مي كشد.مثل "بي سرزمين تر از باد" يا "خواب پشت پنجره". دوست دارم بدانم چرا و چطور بخشي از ترانه اصلي را كنار مي گذارد و بخشي ديگر از ترانه اي ديگر را جايگزين آن مي كند. به هر حال گمان مي كنم لذت اصلي كار سياوش قميشي همين ها باشد.
از آن لذت بخش تر وقتي است كه داريوش مهرجويي، صحنه را آنطور كه دوست دارد چيده و حال مثل يك رهبر اركستر، دنيايي را كه ساخته، هدايت مي كند. گاه با يك اشاره صدها نفر را به ولوله مي كشاند يا با يك دست بالا بردن ، جماعتي را از صدا مي اندازد. او به راستي يك جهان تمام عيار خلق مي كند و جاي خدا مي نشيند.
هيچ لذتي از لذت خلق كردن عميق تر و دلپذير تر نيست. گواراي وجودشان.
براي من از آن لذت هيچ نصيب نيست غير افسوس هنر نداشته ام و دل، خوش كردن به تماشاي دنياي ديگران.

۱۳۸۵ دی ۴, دوشنبه

ناصر عبدالهی

از بين خواننده هاي ريز و درشت موسيقي به اصطلاح پاپ ايران، يكي از معدود خواننده هايي كه دوست داشتم و به كارهايش گوش مي كردم ناصر عبدالهي بود. او صدايش شخصيت داشت .اصالت داشت و البته شنيدني و گيرا بود. يك مدت خيلي آلبوم دوستت دارم اش را گوش مي كردم و آهنگهايش را زمزمه مي كردم. باهاش حال مي كردم. يادش به خير.
هنوز زود بود كه بره. حيف شد...