۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

بی خوابی

مثل هر روز با چشم‌های پف کرده و قرمز رفتم سرکار. داغان‌تر از همیشه بودم و داشتم از بی‌خوابی هلاک می‌شدم. بدون اینکه سلام و علیک درست و حسابی با همکارها بکنم، نشستم و سرم را گذاشتم روی میز و چشمها را بستم. یکی دو دقیقه‌ای به همین حال ماندم. چشمهام داشت گرم می‌شد که صدای یکی از همکارها من را به خودم آورد.
چته؟ خوبی؟ چرا اینقدر درب و داغونی؟
سرم را از روی میز برداشتم. نگاهش کردم و آه بلندی کشیدم.

راستش مدتی است شبها خوب نمی‌خوابم. دیر خوابم می‌برد و زود بیدار می‌شوم. نیمه شب هم چند بار از خواب می‌پرم. تقریبا یک ماه است که اینطور شده‌ام. از وقتی که هوا کمی گرم‌تر شد و سر و کله این موجودات خبیث دوباره پیدا شد. همین حشره‌های کوچک لعنتی، پشه‌ها، را می‌گویم. شک ندارم که هدف از خلقت این موجودات، عذاب آدمیزاد بوده و بس. شاید خدا می‌خواسته در همین دنیا عذاب جهنم را به آدم بچشاند تا گناهانش را پاک کند. نمی‌دانم. به هر حال این پشه ها امانم را بریده‌اند و خواب و آرام برایم نگذاشته‌اند.

بدبختانه بخاطر حساسیت و مشکلات تنفسی که دارم، نمی‌توانم از اسپری یا قرص‌های حشره کش استفاده کنم و مجبورم به روش‌های طبیعی (با پشت دست یا کف گرگی) شر پشه‌ها را از سرم کم کنم. بنابراین اول سعی می‌کنم پیشگیری کنم و نگذارم اصلا پشه‌ها وارد خانه شوند. به همین دلیل درخانه مقررات منع عبور و مرور وضع کرده‌ام. بدین صورت که درب خانه هنگام ورود و خروج نباید بیش از دو ثانیه باز بماند. آن هم نه باز تمام، درب باید فقط به اندازه‌ای باز شود که آدم بتواند با پهلو از آن عبور کند. از ورود افراد با دور کمر بیش از هشتاد سانتیمتر هم کلاً جلوگیری می‌شود. چون مجبورم در را برایشان بیش از دو ثانیه باز نگه دارم. وقتی کسی می‌آید تا قبل از اینکه به پشت در برسد، در را برایش باز نمی‌کنم. وقتی پشت در رسید سه بار در می‌زند که یعنی برای ورود سریع‌السیر آماده است. من هم در را همانقدر که گفتم باز می‌کنم و طرف، خود را به سرعت به داخل خانه پرت می‌کند و من هم فوراً در را می‌بندم. همچنین قبل از ورود کامل شخص به خانه، بازرسی بدنی هم انجام می‌شود که طرف از آلودگی پشه‌ای پاک پاک باشد. دور و اطراف را هم می‌پایم تا اگر پشه ای از همین فرصت کوتاه استفاده کرده باشد و داخل شده باشد، همان دم در حسابش را بگذارم کف دستش!

اما با همه تلاشهای پیشگیرانه‌ام نمی‌دانم باز این همه پشه از کجا پیدایشان می‌شود. گمانم پشت در خانه و کنار درزها خود را پنهان می‌کنند و منتظر می‌مانند. تا فرصتی پیش آمد و دری باز شد، بی‌سر و صدا داخل می‌شوند و احتمالا در همین حال نیشخند و شکلکی هم نثار من می‌کنند که یعنی "خیال کردی! امشب چنان سمفونی وزوزی دم در گوش‌ات راه بیاندازم که این جیمزباند بازی‌ها از یادت برود". انصافا هم سنگ تمام می‌گذارند. گمانم این پشه‌ها بلندگو و آمپلی فایر سرخود اند. چون صدای وزوز منحوسشان از روی چهار تا پتو همانقدر واضح و آزار دهنده است که انگار دم پرده گوش آدم ایستاده‌اند.

از وقتی می‌رسم خانه ناخودآگاه چشمم روی در و دیوار به دنبال پشه می‌چرخد. عجیب اینکه هروقت من آماده طرف شدن با پشه‌ها هستم و حریف می‌طلبم، آنها گم و گور می‌شوند و پیدایشان نیست. اما همین که چراغها را خاموش می‌کنم و سرم را روی بالش می‌گذارم، انگار که پشه‌ها تازه شیفت کاری‌شان شروع می‌شود و سرحال و قبراق مخفی‌گاه‌هاشان را ترک می‌کنند و دبرو که رفتی توی گوش و چشم و چال آدم. تازگی‌ها، شبهایی که دیگر از صدای وزوز کارد به استخوانم می‌رسد، همان نصفه شب یلند می‌شوم. چراغها را روشن می‌کنم و می‌روم به جنگ پشه. راستش در پشه کشتن حسابی تبحر پیدا کرده‌ام و صاحب سبک شده‌ام. عینهو این فیلمهای ژاپنی و چینی که دو نفر سر تپه چندشبانه روز همینجوری بی‌حرکت، عین چوب، رودرروی هم می‌ایستند و جم نمی‌خورند و بعدش یک دفعه می‌زنند به تیپ و توپ هم و با یک ضربت شمشیر، همدیگر را شقه می‌کنند، من هم سعی می‌کنم ازجایم تکان نخورم. همینجور بی‌حرکت یکجا منتظر می‌نشینم و کمین می‌کنم تا پشه‌ها پیدایشان شود. گاهی حتی واسه اینکه پشه‌ها را بیشتر ترغیب کنم به اینکه خودشان را نشان بدهند، خودم را سرگرم کاری نشان می‌دهم. مثلا کتابی دست می‌گیرم یا موبایلم را برمی‌دارم و الکی با آن ور می‌روم. اما حواسم به تحرکات ریز دور و بر است. تصور کنید من بخت برگشته را که سه نصفه شب، بی‌حرکت عین این آدمهایی که دارند مدیتیشن می‌کنند چهارزانو نشسته‌ام و درعین حال دو دستم را آماده نگه داشته‌ام که به محض رویت پشه با دو کف دست، چپ و راستشان کنم و خون کثیفشان را بریزم. کجایی برادر تارانتینو که از این نبرد، یک فیلم سراسر خون و خونریزی بسازی؟!

تازگی‌ها توهّم زده‌ام. هم توهم صوتی و هم تصویری. آنقدر چشمهایم حرکت پشه‌ها را دنبال کرده‌اند که دیگر سیاهی می‌روند. مدام حس می‌کنم چیزهایی جلوی چشمم حرکت می‌کنند. شب‌ها هم موقع خواب همه‌اش صدای پشه می‌شنوم. یک ویزززز ممتد و دائمی همیشه توی گوشم است. به همین دلیل دستهایم تمام شب در کار پراندن و دورکردن پشه‌ها است. دیگر نمی‌توانم تشخیص دهم که آیا واقعا پشه است یا صدایی موهوم. به هرحال مدتی است که خواب ندارم. شبها بیدار می‌مانم و روزها سرکار چرت می‌زنم. نمی‌دانم چه کنم. احساس عجز می‌کنم. می‌دانم راه گریزی از پشه‌ها ندارم و علی رغم تلاشم کاری از دستم ساخته نیست و حریف پشه‌ها نخواهم شد. بیخود نیست که می‌گویند، جنگ پشه با حبشه و نمی‌گویند جنگ فیل با حبشه، یا جنگ پلنگ با حبشه. به نظرم فیل و شیر و پلنگ را هرچقدر زورمند به هرحال می‌شود یک کاریش کرد. اما این پشه‌های بی‌پیر را اگر چهارتایشان را بکشی، چهارصد تای دیگر از بغلشان پیدا می‌شود. به گمانم پشه موجودی است که اگر زمین و زمان با خاک یکسان شود و نیست و نابود گردد، نسلش همچنان باقی می‌ماند. شک ندارم اگر روزی زمین نابود شود و هیچ موجودی برای آزار رساندن باقی نماند، پشه‌ها دسته جمعی و وزوز کنان، کهکشان راه شیری را می‌پیمایند و عاقبت سیاره‌ای پیدا می‌کنند که بشود دم گوش ساکنانش ترانه‌ی وزوز سرداد و خون‌شان را توی شیشه کرد.

الان که دارم این چیزها را می‌نویسم ساعت یازده شب است. از همین حالا دارم حضور پشه‌ها را حس می‌کنم. شک ندارم که الان همین گوشه کنارها نشسته‌اند و دارند تمرین وزوز می‌کنند یا بال‌هایشان را برای یک پرواز جانانه بیخ گوش بنده جلا می‌دهند. حرف دیگری ندارم جز اینکه برایم آرزوی صبر و بردباری کنید و اینکه بتوانم همین سر شب دخل همه‌شان را بیاورم و یک امشب را آسوده بخوابم (زهی خیال باطل). در ضمن اگر می‌توانید تماسی هم با برادر تارانتینو بگیرید و بگویید که آب دستش است بگذارد زمین، دوربینش را بزند زیربغل و خودش را برساند که اینجا خبرهایی هست!

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

با ماهی‌های قرمز هفت سین چه کنیم؟



دیدن جسد بیجان ماهی‌های قرمز که یکی یکی روی آب می‌آیند منظره ناخوشایندی است که همه ما با آن آشناییم. این منظره‌ای است که معمولا بعد و حتی گاهی پیش از عید می‌بینیم. راستش دلم واسه این موجودات ریزه میزه و خوشگل می‌سوزد.
قبل از عید البته خیلی این بحث مطرح بود که ماهی قرمز اصلا سنت ایرانی نیست و نباید ماهی قرمز خرید. گروه‌های حمایت از حیوانات هم برای جا انداختن این فکر در میان مردم تلاش کردند. اما به نظر می‌رسد این تلاش‌ها چندان موفق نبوده است. به هرحال سالیان سال است (از وقتی که به یاد داریم) این ماهی‌ها سر سفره‌های هفت سین بوده‌اند و تصور نبودنشان سر سفره هفت سین در ذهن خیلی‌ها نمی‌گنجد. بنابراین بهتر است واقع بین بود و برای نگهداری بهتر آنها فکری کرد.
یک گشتی در اینترنت زدم تا ببینم برای زنده نگه داشتن اینها چه کارهایی می‌شود کرد. اولین چیزی که دنبالش گشتم این بود که آیا می‌شود آنها را یک جوری به طبیعت و زندگی عادی برگرداند. از همه مطالبی که در سایت‌ها خواندم یک جمع بندی مختصر و مفید کرده‌ام که در اینجا می‌آورم:

رهاسازی فقط در حوض‌ها و استخرها
اولین چیزی که دستگیرم شد این بود که این ماهی‌های قرمز اصولا طبیعی به دنیا نیامده‌اند که بشود به طبیعت برشان گرداند. این‌ها توسط انسان پرورش یافته‌اند و درکنار انسانها هم زندگی کرده‌اند. به همین دلیل ناقل انگل و قارچ‌هایی هستند که ممکن است برای آبزیان دیگر مضر باشد (بنازم انسان را که هرچه انگل و میکرب است از او است! ). در ضمن این ماهی‌ها به دلیل همه چیز خوار بودن می‌توانند تحم ماهی های دیگر را بخورند و اکوسیستم دریاچه‌ها و رودخانه‌های طبیعی را برهم بزنند. ماهی‌های قرمز اصولا مال آبهای راکداند. بنابراین اگر قصد رها سازی آنها را دارید جایش فقط استخرها و حوض‌های دائمی پارکها است و نه رودها و دریاچه‌های طبیعی.

نگهداری
رهاسازی ماهی‌ها در استخر پارک‌ها یا حوض‌هایی که امکان زندگی برایشان فراهم است کار بهتری است. با این حال اگر قصد نگهداری آنها را دارید باید این نکات را در نظر بگیرید:

1- ظرف نگهداری باید بزرگ و دارای دهانه گشاد باشد تا بتواند اکسیژن لازم را جذب کند. همچنین اندازه ظرف باید آنقدر باشد که به ازای هر ماهی کوچک یک لیتر آب در آن جا شود. این معنی‌اش این است که نمی‌شود در یک تنگ کوچک چند ماهی نگه داشت. همچنین بهتر است ظرف نگهداری، گرد نباشد و مکعب شکل باشد، تا ماهی در جهت یابی دچار مشکل نشود.

2- حداکثر دو بار در روز می‌شود به ماهی‌ها غذا داد. آنقدر غذا بدهید که در عرض سه چهار دقیقه ماهی ها غذاها را تمام کنند. بهتر است از غذاهای مخصوص goldfish استفاده کنید. توجه داشته باشید که ماهی‌های قرمز اصولا سیرمونی ندارند و هرچقدر برایشان غذا بریزید می‌خورند. همین پرخوری هم اغلب باعث مرگشان می‌شود. تجربه نشان داده که ماهی‌ها معمولا از پرخوری می‌میرند، نه از کم غذایی. بنابراین من خودم سعی می‌کنم کمتر از اینکه گفتم به شان غذا دهم. شاید هفته ای سه چهار بار.

3- هفته ای یک یا دو بار آب آنها را عوض کنید و ظرف نگهداری‌شان را بشویید. برای اینکار لازم است از قبل آب تازه را در ظرفی قرار دهید تا هم کلرش برود و هم دمایش با دمای محیط یکسان شود. برای تعویض آب باید کمترین شوک به ماهی وارد شود. چون ممکن است ماهی سکته کند! به همین دلیل بهتر است از جابجا کردن ظرف ماهی هم تا جای ممکن، پرهیز کرد.

و نکاتی دیگر:
ظرف ماهی را جلوی نور مستقیم خورشید نگذارید.
دمای مناسب نگهداری ماهی بین 10 تا 25 درجه سانتیگراد است.
قبل از کنار گذاشتن آب برای ماهی، مدتی شیر آب را باز نگه دارید تا رسوبات لوله تخلیه شود.
بعد از دست زدن به ماهی دستها را با آب و صابون بشویید. ترجیحا از دستکش استفاده کنید.


در آخر لازم است بدانید عمر طبیعی ماهیان قرمز بین 12 تا 20 سال است. بنابراین هنر نکرده‌اید اگر توانستید سه چهار ماه ماهی خود را زنده نگه دارید. به نظرم اگر امکان نگهداری آنها را ندارید رهاسازی آنها در یک استخر یا حوض مناسب، روش آسان‌تر و سنجیده‌تری است.

برای مطالعه بیشتر به منابع این نوشته رجوع کنید:

Goldfish (ویکیپدیا)
غذا و خانه ماهی قرمز نوروز (تبیان)
علل مرگ ماهی قرمز (تبیان)
نگهداری بهتر از ماهی‌های قرمز کوچک خانگی (سیمرغ)
ماهی قرمز سفره هفت سین (تالار گفتگوی ایرانیان گیاهخوار)

در سال نو، بخوانید و بدانید

تازه از تعطیلات برگشته‌ام. جایی که بودم از اینترنت خبری نبود. حالا بعد از هفت هشت روز آمده‌ام و فعلا مشغول وبگردی‌ام.
این چند روز مطلب خوب و خواندنی در وب زیاد بوده است. اما این یکی چیزی دیگر است. به نظرم چکیده همه آن چیزی است که آدم باید بعنوان هدف و برنامه در سال جدید در نظر داشته باشد. توصیه‌هایی است از داریوش مهرجویی بزرگ برای سال نو. استاد چنین می‌فرماید:

"این روزها خیلی حال و حوصله ندارم که بخواهم فکر کنم که چه باید کرد.
خیلی خلاصه و مختصر میگویم:
به اهداف من کار نداشته باشید. شما ناامید نشوید. بهتر است صبح ها کمی زودتر از خواب بیدار شوید و به خورشید کم جان بهار نگاه کنید که با ولع میتابد ، بی خیال آن چه گذشت به فردایی فکر کنید که باید ساخت، روزهایی که باید رقم زد.
کتاب بخوانید ، درس بخوانید ، نگذارید این ذهن بیچاره گوشه تنتان خاک بخورد. همین که یاد بگیرید، همین که بفهمید همه چیز عوض میشود، حتی اگر خورشید کم جان باشد، حتی اگر نتابد، حتی اگر حالتان خوش نباشد، همین که میفهمید ، یعنی اینکه برنده اید.
ماهم مبارزه می کنیم که برنده باشیم..."

منبع: سینمای ما

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

نوروز هشتاد و نه

سال هشتادوهشت هم گذشت
به امید سالی بهتر، پیش روی همه‌ی ما
کاش سال آینده بتونیم
مهربون تر باشیم
همه‌مان، حتی شما دوست عزیز!
نوروز، خوش...

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

وبلاب

این هم هدیه نوروزی این وبلاگ، یک شبه ترانه اریجینال، به نام "وبلاب"، با الهام از ترانه "مرداب" گوگوش. لطفا با همان شیوه و ملودی ترانه مرداب زمزمه‌اش کنید:


میون یه هاست مفت
قاطی لینک‌ها اسیر
مونده یک وبلاگ پیر
خسته و خرد و خمیر
منم اون وبلاگ پیر
از همه دنیا جدا
داغ کامنت رو دلم
لینک دادن پیشکش، آقا

من همونم که یه روز
می‌خواستم گوگل بشم
می‌خواستم بزرگترین
پرتال دنیا بشم
آرزو داشتم تا یک
غول اینترنت باشم
روزی چند میلیون نفر
خواننده داشته باشم

اولش خالی بودم
نه قشنگ بودم، نه زشت
تا یکی پیدا شد و
هی جفنگ رو من نوشت
چشم من...
چشم من به پست‌ها بود
پی یک جمله خوب
اما حیف این یارو هی
اینجا شر و ور سرود

آخرش زد به سرم
خل شدم، مجنون شدم
بس که واسه یک کامنت
دلم‌و صابون زدم
دیگه موندگار شدم
ته این کوچه‌ی بد
هیشکی حتی گذری
به سراغم نیومد

می گم این بساطت رو
جمع کنی سنگین تره
هرکی راه ضررو
بگیره سود می‌بره
با چشام مردنمو
دارم اینجا می‌بینم
سرنوشت من اینه
همینم که همینم

حالا جام توی گوگل
صفحه‌های آخره
اونجا که هیچ کاربری
کلیکش نمی‌خوره
می‌دونم همین روزها
آخرش یکی میاد
با دیلیت دیتاهامو
می‌سپره به دست باد

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

بازی وبلاگی: بهترین ترانه های سال 88

وبلاگ "کافه توهم"، یک بازی وبلاگی برای آخر سال راه انداخته. اینکه هر کس بهترین ترانه‌ها و موزیک ویدیو های سال 88 را از بین ترانه‌های ایرانی انتخاب کند و در وبلاگش بنویسد. خب، من هم بازی...

انتخاب های سال 88 من این 3 ترانه است:

رفیق (سیاوش قمیشی)
ترانه سرا: مهدی م.
سیاوش قمیشی این روزها در اوج پختگی، همه حاشیه‌ها و زواید کارش را حذف کرده و به اصل و سادگی باشکوهی رسیده. رفیق چنین ترانه ای است و از نقاط اوج کارنامه او است. یک ترانه حماسی و زیبا که نه یک نت کم دارد و نه یک نت بیش. اجرای سیاوش قمیشی هم بی‌نقص است.

گریه کنم یا نکنم (گوگوش)
ترانه سرا: زویا زاکاریان ... آهنگ: بابک امینی
این ترانه به نظرم بهترین ترانه‌ای است که بابک امینی تا به حال برای گوگوش ساخته با ملودی زیبا و تنظیم سنجیده. گوگوش هم که مثل همیشه بهترین است.

توهم (گروه Minus1)
تا به حال دو ترانه از گروه Minus1 شنیده و دیده‌ام. هر دو کارهای فوق العاده زیبایی هستند. بخصوص این یکی به نام توهم که موزیک ویدیوی زیبایی هم دارد. از آن ترانه ها است که مجبورت می‌کند مشغول هرکاری هستی دست نگهداری و بنشینی تا آخر ترانه را بشنوی. البته به شرطی که این سبک را دوست داشته باشی. Minus1 با همین دو ترانه، گروه راک مورد علاقه من است. مشتاقانه منتظرم کارهای دیگرشان را بشنوم.

در مورد موزیک ویدیو هم اتفاقا اگر قرار باشد انتخاب بکنم، همین دو ترانه آخر، یعنی ترانه گریه کنم یا نکنم گوگوش و توهم Minus1 دو تا از بهترین ویدیو های سال را هم دارند.

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

کتابهایی برای عیدی دادن

به نظرم بهترین هدیه کتاب است. حالا هم که دم عید است و بازار عیدی دادن گرم، چه بهتر از کتاب برای عیدی دادن. با این حال گشتن دنبال کتاب برای آدمها با سلیقه‌های مختلف خودش یک پروژه است که گاهی آدم را کلافه می‌کند. در این پست می‌خواهم چند تا کتاب پیشنهاد کنم. شاید کمکی اندک به رفع این کلافگی کرده باشم.

برای داستان و رمان خوان‌ها
پیشنهاد اول‌ام کتاب‌های جومپا لاهیری است:
خاک غریب (نشر ماهی)
مترجم دردها (نشر ماهی)
اینها کتابهایی‌اند که می‌شود تقریبا با خیال راحت به هرکسی هدیه شان داد و کم و بیش امیدوار بود که آدمهای دوستدار داستان و رمان را نتاراند. چون نه موضوع پیچیده‌ای دارد که خواندنش سخت باشد. نه زیادی تلخ است که برای بعضی قابل تحمل نباشد. در عین حال که جذاب و خواندنی هم هست. کتاب‌خوان‌های جدی را هم راضی می‌کند. حتی شاید برای خوانندگان رمان‌های بازاری هم قابل انتخاب باشد. البته در مورد آخر باید کمی دقت کنید و سلیقه طرف را کمی سبک و سنگین کنید.

پیشنهاد بعدی کتابهای جیبی انتشارات کاروان است. کاروان مدتی است کتابهای قدیمی خودش، از جمله آثار پائولوکوئیلو مثل کیمیاگر و غیره را بصورت جیبی و کوچک منتشر می‌کند. به نظرم هدیه‌های جذابی هستند، بخصوص کوچک و قابل حمل بودنشان یک مزیت فوق العاده است و آدم را به خواندنشان تشویق می‌کند. اگر هم طرف خیلی برایتان عزیز است و می‌خواهید برایش کمی بیشتر خرج کنید، می‌توانید شاهنامه یا مثنوی را با قطع جیبی خریداری کنید که هدیه ارزشمندی خواهد بود. انتشارات کاروان سعی می‌کند هیچ بهانه ای برای کتاب نخواندن باقی نگذارد. به همین دلیل کتابهای گویا را هم چندی است روانه بازار کرده تا بشود بجای خواندن، کتاب را شنید. از میان این کتابهای گویا کتاب کیمیاگر، با صدای محسن نامجو شاید مطمئن‌ترین انتخاب باشد.

اگر برای کسی خرید می‌کنید که می‌دانید از دوست داران قلم محمود دولت آبادی است، الان بهترین فرصت است. چون کتابی از ایشان به نام "نون نوشتن" به تازگی منتشر شده و روی پیشخوان است.

برای علاقمندان هنر نمایش
کتاب پیشنهادی‌ام، کتاب "تماشاخانه اساطیر"، نوشته نغمه ثمینی (نشر نی) است. این یک اثر پژوهشی است که اسطوره ها را در آثار نمایشی تاریخ نمایش در ایران بررسی می‌کند.

برای کسانی که اصولا حوصله کتاب خواندن ندارند
دو پیشنهاد دارم. اول کتاب "این مردم نازنین" نوشته رضا کیانیان است. این کتابی است شامل خاطره‌های کوتاه این بازیگر از برخوردهایش با مردم. کتاب بدی نیست که خواندنش هم آسان است. در ضمن برای آدمهای غیر کتابخوان کتابهای کاریکاتور و عکس هم می‌تواند انتخاب خوبی باشد. البته کلا این کتابها را برای آدمهای سن و سال دار نمی‌شود خرید.

برای بچه‌ها
برای بچه‌ها اغلب آثار هوشنگ مرادی کرمانی انتخاب مطمئنی است. به تازگی اثر جدیدی هم از او منتشر شده به نام "نازبالش" که بد نیست آن را هم میان خریدهایتان بگنجانید.

برای بزرگترهایی که اهل داستان نیستند
بعضی‌ها داستان را دوست ندارند و مقاله‌های اجتماعی که با موضوعات روز در ارتباط است را ترجیح می‌دهند. این افراد معمولا از حاشیه گریزان‌اند و دوست دارند کتاب مستقیما برود سر اصل مطلب و طول و تفصیل بیخود ندهد. پیشنهادم برای این افراد این دو کتاب است:
جامعه شناسی خودمانی ، نوشته حسن نراقی
روشنفکران رذل و مفتش بزرگ، نوشته داریوش مهرجویی (نشر هرمس)
البته روشنفکران رذل... را اگر برای چنین کسی خریدید، باید به او تاکید کنید که فصل اولش را نخواند! چون احتمالا این فصل شامل همان طول و تفصیل‌هایی است که به مذاق طرف خوش نمی‌آید.

این فقط مشتی از خروار است. به کتابفروشی بروید، حتما چیزهای خوب دیگری پیدا می‌کنید.