۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

فرض کن

فرض کن وسط اقیانوس توی آب گیر افتاده‌ای، درحالی که شنا هم بلد نیستی و داری دست و پا می‌زنی و تا شعاع صد کیلومتری هم نه خشکی هست و نه حتی یک تخته پاره که خودت را بهش بند بکنی. از دور هم یک گله کوسه گرسنه را می‌بینی که دارند به تو نزدیک می‌شوند و الان است که یک لقمه چپ‌ات کنند. حتی توی این شرایط هم شکر خدا را بکن. چون احتمالش هست که یک مرغ دریایی گردن کلفت، استخوان شست پای یک انسان اولیه را که از شونصد میلیون سال پیش تا حالا دست نخورده مانده بوده را بردارد و با خود به وسط اقیانوس بیاورد و درست همانجایی که تو داری دست و پا می‌زنی، ول بدهد پایین. استخوان هم یکراست بر فرق سرت فرود بیاید و فورا دچار ضربه مغزی شوی. تازه در این شرایط هم باز بهتر است خدا را شکر کنی. چون احتمالش هست وقتی که در جنگل های آمازون یک مار زنگی پای فیلی را نیش می‌زند، فیل فریادی بکشد و میمونی که بالای درخت است پا به فرار بگذارد و ...

خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که دهان ما را سرویس بنمایند!

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

بازاریابی تلفنی

من در زمینه بازاریابی همانقدر اطلاعات دارم که مرغ پخته نسبت به تلسکوپ هابل. اما بعضی کارها و روشهای بازاریابی، دیگر به نظرم واقعا عجیب می‌آید. مثل این که جدیدا مد شده تلفن می‌زنند و یکهو درباره چیزی که اصلا نمی‌دانی شروع می‌کنند به صحبت کردن. همین چند دقیقه پیش بود که شماره ناشناسی افتاد روی موبایلم. گوشی را که برداشتم خانمی آن طرف خط بود. گفت از فلان شرکت زنگ می‌زند که تولید کننده بهمان محصول است و شروع کرد به معرفی آن محصول. بعد از کمی حرف زدن پرسید که آیا علاقمند به شنیدن جزئیات بیشتری نسبت به محصول هستم؟ من هم مثل همیشه گفتم خیر. خداحافظی کرد و تمام.

این روش بازاریابی را دوست ندارم. یک چیزی شبیه همین spamهای خودمان است، منتها از نوع تلفنی‌اش. حتی اگر منجر به فروش هم شود به نظرم خریداران یک جورایی توی رودربایستی خرید می‌کنند. شاید محصول واقعا چیزی باشد که به درد مشتری هم بخورد، اما به نظرم اینجور بازاریابی باعث می‌شود آدم حس بدی نسبت به محصول پیدا کند. نمی‌دانم شاید این بخاطر بدبینی ذاتی ما ایرانی‌ها است و اینکه معمولا از کاسبها و فروشندگان حرف راست، کم می‌شنویم و محصول با کیفیت که با ادعاهای فروشنده‌اش منطبق باشد کم می‌بینیم.

ضمن اینکه آدم همینجوری فی‌البداهه که نمی‌داند به چیزی نیاز دارد یا نه. من خودم همیشه قبل از خرید هرچیزی کمی پیش خودم سبک و سنگین می‌کنم. اگر هم نیاز داشته باشم باید پرس و جو کنم که کدام محصول بهتر است. همینجوری یک دفعه و از پشت تلفن که نمی‌شود خرید کرد. مگر اینکه آدم پول اضافه داشته باشد و برایش مهم نباشد کالایی را که به دردش نمی‌خورد بخرد و بدون استفاده بیاندازد یک گوشه تا خاک بخورد.

نمی‌دانم، شاید واقعا هدف این نوع بازاریابی، فروش نباشد. شاید می‌خواهند مشتری را با محصول آشنا کنند. به هرحال من که تا به حال نه اینطوری خرید کرده‌ام و نه سر در می‌آورم که هدف از این کار چیست. اگر کسی می‌داند بگوید تا ما هم روشن شویم.

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

فرهنگ ایرانی

یک نفر که کاملا معقولانه و برعکس ما دارد سنگ خودش و قومش را به سینه می‌زند، یکی دو روز پیش گفته که چیزی به نام فرهنگ ایرانی در ایران وجود ندارد. از این حرف، بعضی‌ها رگ گردن‌شان بالا زده و برآشفته‌اند. به همین دلیل اینجا و آنجا با نوشتن و کمپین راه انداختن‌ می‌خواهند پاسخی به طرف بدهند و به‌اش بفهمانند که نخیر، ما خیلی هم فرهنگ ایرانی داریم.

یک نگاهی به دور و برم کردم ببینم این فرهنگ ایرانی که فلانی می‌گوید نیست و دیگران می‌گویند هست اصلا چیست. خب، چیزهایی که دیدم این‌ها است:

اینجا همه لایی می کشند و واسه اینکه فقط یک ماشین جلو بیافتند، حاضرند خودکشی کنند. کشتن دیگران که سهل است.
راه دادن به اتومبیل دیگران مثل فحش ناموسی است. اگر از نعش‌ات بگذرند، از خودت نباید بگذرند!
اینجا آدم‌ها سر هیچ و پوچ یکدیگر را زیر مشت و لگد می‌گیرند. توی ورزشگاه‌ها، چاقو می‌کشند و سر میدان‌ها آدم می‌کشند.
اینجا کلاه گذاشتن سر دیگران و دست توی جیب آنها کردن، اسمش زرنگی است. درعوض ساده بودن و اینکه آدم رفتار و گفتار و کردارش یکی باشد، اسمش پخمه‌گی است.
اول شدن، زود رسیدن، پول درآوردن به هر قیمت، دیگران را له کردن، توی سر این و آن زدن، حق یکدیگر را خوردن، دروغ گفتن... این‌ها فضیلت است.

خداییش اگر اسم این ها که گفتم فرهنگ ایرانی است، همان بهتر که نداشته باشیم. اگر هم فرهنگ ایرانی این نیست، پس آن بنده خدا که بیراه نگفته. دیگر این همه قیل و قال برای چیست؟

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

درباره سن پطرزبورگ




1- سن پطرزبورگ گرچه بعضی جاها حسابی می‌خنداند اما فیلم منسجمی نیست. مانده است بلاتکلیف که بالاخره کمدی‌ای است که با ادا و شکلک قرار است بخنداند یا یک کمدی موقعیت و شخصیت پرداز. مقایسه کنید مثلا اداها و چشمک زدن‌های عصبی یا نمایش اغراق آمیز قرص خوردن بهاره رهنما را با نوع کمدی که با حضور زوج تنابنده، قاسم خانی شکل می‌گیرد. این دو جنس کمدی کنار هم نمی‌نشینند و آدم نمی‌فهمد آخرش با چه جور کمدی‌ای طرف است.

2- شوخی‌های فیلم گاه فوق العاده‌اند و گاه بسیار سطحی. سکانس حضور فرشاد و کریم در خانه زن و اسپانیایی حرف زدن‌شان بی‌نظیر است. همینطور سکانس خاکسپاری. اما مثلا سکانس تئاتر و موش و گربه بازی فرشاد که می‌خواهد دور از چشم نامزدش، زن را همراهی کند چیزی نیست جز یک شوخی نخ‌نما که از جایی به بعد حتی حوصله تماشاگر را سر می‌برد. یا سکانس انتهای فیلم در هواپیما و اینکه فرشاد باز دارد مخ یک نفر دیگر را به همان شیوه و با همان حرف‌های همیشگی می‌زند، کاملا کلیشه‌ای است. اصولا حضور قاسم خانی، در هواپیما توجیه ندارد. از حضور همزمان کریم و فرشاد در یک هواپیما و یک پرواز که بگذریم، اصلا فرشاد قاعدتا انگیزه‌هایش برای رفتن به سن‌پطرزبورگ نباید آنقدر قوی باشد. این فقط تمهیدی است برای بازگذاشتن راه برای ساخت سن‌پطرزبورگ 2.

3- داستان فیلم لنگ می‌زند و این از پیمان قاسم خانی بعید است. امین حیایی که اول فیلم با پیرمرد تصادف می‌کند، یک دفعه از کجا و برای چه سر و کله‌اش دوباره پیدا می‌شود؟ اگر همه دوستان و آشنایان کریم در جریان وقایع هستند این همه موش و گربه بازی برای چیست؟ ظاهرا پاسخ همه ابهامات و گیرهای منطقی داستان قرار است سکانس پایانی فیلم در کلیسا باشد. اما این اطلاعات آنقدر دیر به تماشاگر داده می‌شود و همه چیز آنقدر هول هولکی برگزار می‌شود که تماشاگر قبل از اینکه وقت کند اتفاقات را هضم کند و رابطه‌ها را پیدا کند فیلم تمام می‌شود.

4- بخش‌های شبه مستند فیلم با صدای ناصر طهماسب را دوست داشتم. به نظرم بسیار به جا استفاده شده بود و بعنوان پاساژهایی فیلم را به جلو هل می‌داد و حال و هوای فیلم را هم عوض می‌کرد.

5- خداییش سر و وضع فرشاد و کریم با آن عینک و کلاه مخملی، به گانگسترهای فیلمهای دهه 60 بیشتر می‌خورد یا به یک جراح زیبایی!

6- اما زوج تنابنده و قاسم خانی عالی‌اند. تنابنده یک جوان ساده جنوب شهری است و قاسم خانی یک بچه زبل کلاس بالا. به هم می‌آیند. به نقش هایشان هم همینطور.

7- البته که توصیه می کنم فیلم راببینید. بعضی سکانس هایش شاهکارند و الحق می‌خندانند. فیلم خوش ساختی هم هست و این از بهروز افخمی بعید نیست. با این حال انسجام لازم را ندارد و هم از نطر کمدی و هم داستانی، یکدست نیست. همین باعث شده درحد یک کمدی متوسط باقی بماند و نتواند خود را به جایگاه کمدی‌های درجه یک ایرانی (که البته تعدادشان شاید بیشتر از تعداد انگشتان یک دست نباشد) برساند.

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

امان از این قهوه تلخ

چه حکایتی است که تا یک نفر کارش می‌گیرد و مردم به‌اش توجه می‌کنند، زود یک عده شاخک‌هایشان فعال می‌شود واسه بهانه جویی و خرده گیری؟ نمونه‌اش همین سریال قهوه تلخ مهران مدیری که استقبال مردم ازش بی‌نظیر بوده و این روزها نقل مجالس است. اگر این سریال را دنبال کرده باشید می‌دانید که مدیری در آغاز قسمت اول چند کلامی با بیننده صحبت می‌کند و با قسم و آیه و جان من و جان تو، از بینندگان می‌خواهد که قهوه تلخ را کپی نکنند. همین شد دستمایه اولین بهانه جویی‌ها. درست فردای روزی که قسمت اول این سریال پخش شد، بعضی‌ها، سرخوش از اینکه دارند مچ مهران مدیری را می گیرند و او را رسوا می‌کنند، به ترانه تیتراژ آغاز سریال گیر دادند که چرا مدیری در تیتراژ، ترانه "امشب شب مهتابه" را خوانده و اسمی از سازنده‌اش نبرده است و او را که بینندگانش را به رعایت کپی رایت فرا خوانده بود، متهم کردند به نقض کپی رایت. خب البته من هم موافقم که خوب بود مهران مدیری در تیتراژ سریال‌اش اسمی از سازندگان این ترانه هم می‌برد. اما گمان نمی‌کنم کسی پیدا شود که نداند مدیری "امشب شب مهتابه" را خودش نساخته است. این یک ترانه فولکلور است که بارها و بارها خوانده شده و باز هم خوانده خواهد شد. هیچ کس هم نمی‌تواند آن را قبضه کند و ادعا کند که مال او است. مگر اینکه یک دفعه همه ملت همزمان آلزایمر بگیرند و یادشان برود که ترانه "امشب شب مهتابه" ای هم قبلا بوده است.

گیر بعدی به سریال بعد از قسمت سوم داده شد. وقتی که خط کلی قصه معلوم شد. بعضی ها که دوباره حس مچ گیری خون شان زده بود بالا با دیدن قسمت سوم شست‌شان خبردار شد که ای دل غافل ، این که همان قصه "ماشاله خان در بارگاه هارون الرشید" ایرج پزشکزاد است. خلاصه دوباره داغ دلشان تازه شد که مدیری نابکار، تو که خودت اوستای نقض کپی رایتی چطور از مردم می خواهی که قهوه تلخ‌ات را کپی نکنند؟ اما آنها که ماشاله خان را خوانده‌اند می‌دانند که تمام شباهت این کتاب با قهوه تلخ مدیری، همان سفر شخصیت اصلی به گذشته است و بس. اصولا سفر در تاریخ (گذشته و آینده) یک تم جذاب در تاریخ سینما است که بسیار مورد استفاده قرار گرفته و فیلمهای زیادی با این تم ساخته شده‌اند. اگر اینطور باشد اصولا هر فیلمی که قرار است ساخته شود باید یک لیست بلندبالا در ابتدای آن بعنوان آثاری که یک جوری از آنها الهام گرفته‌اند نمایش داده شود. با این اوصاف مثلا در سینمای هند با توجه به شباهت ها و موتیف‌های همیشگی، هر فیلمی باید به کل سینمای هند از اولین فیلم ساخته شده تا آخرین آن ادای احترام کند.

و اما گیر تازه به قهوه تلخ مدیری: تشکل حامیان حیوانات به دلیل استفاده از پوست حیوانات در سریال قهوه تلخ، از آن انتقاد کرد. اینجوری!

من می‌گویم بیایید ما هم یک گیری بدهیم حالا که بازارش گرم است.
مثلا می‌شود به تبلیغات منفی و غیرانسانی این سریال علیه بادنجان، این میوه! خوشمزه و خوش‌ترکیب اعتراض کرد.
یا همه خانمهایی که اسمشان شکوفه است به این نره غول قهوه تلخ اعتراض کنند.
کلا سعی کنید اعتراض کنید... به چی اش زیاد مهم نیست!

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

فیلم روز

- سلام آقای فیلم نژاد، از اوضاع سینما چه خبر؟ فیلم خوب این روزها چی هست؟

- هیس، یک دقیقه ساکت باش ببینم بالاخره این معدنچی‌های شیلی کارشون به کجا کشید.

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

چند پیشنهاد فرهنگی


فیلم:
روح نگار (Ghost Writer)
آخرین فیلم رومن پولانسکی است. فیلمساز نامداری که مدتی دستگیر شده بود و تازه آزاد شده است. این فیلمی است که استادانه ساخته شده و داستان و روایت فوق‌العاده‌ای هم دارد. فیلم یک اثر جنایی سیاسی است و داستان ساده‌ای دارد. اما با ساختار پیچیده و پازل‌گونه‌اش تماشاگر را تا آخر جذب می‌کند. بدون شک یکی از فیلم‌های بسیار خوبی است که این اوخر دیده‌ام. بازیگران فیلم هم ایوان مک گرگور و پیرس برازنان هستند.


زندگی دیگران
این فیلم جدیدی نیست. من تازه دیدم‌اش. ولی آنقدر تاثیرگذار و از آن مهمتر وصف حال بود که خواستم پیشنهادش کنم برای کسانی که ندیده‌اند. زندگی دیگران یک فیلم آلمانی است و سال 2006 ساخته شده. نام کارگردان فیلم Florian Henckel von Donnersmarck است که نمی‌شناسمش. هرکه هست فیلمش معرکه است. این فیلمی است که جایزه‌های بسیاری برده، از جمله اسکار بهترین فیلم خارجی سال 2006 را. داستان فضای پر از فشار و محدودیت آلمان شرقی را قبل از فروپاشی دیوار برلین روایت می‌کند. حال و هوای داستان، عجیب به حال و روز ما و فضای جامعه امروز ما شبیه است. آدم با دیدنش به تکرار تاریخ ایمان می‌آورد. روایت داستانی بسیار خوبی هم دارد. این فیلمی است که همه ایرانی ها باید ببینند. دیدنش برای بعضی امیدبخش است و برای بعضی دیگر عبرت آموز.


کتاب:
خواب خوب بهشت
نوشته سام شپرد
برگردان امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی
مجموعه چندین داستان کوتاه سام شپرد، نویسنده، فیلمنامه نویس و بازیگر آمریکایی است. تم اغلب داستان ها تنهایی آدم‌ها است. آدمهایی که توی دنیای خودشان سیر می‌کنند، حرف‌های خودشان را می‌زنند و تنهایی‌های خودشان را دارند. داستانها ساده روایت می‌شوند و گاهی تلخ تمام می‌شوند و اغلب خواندنی‌اند. یکی دیگر از خوبی‌های این کتاب این است که در اندازه جیبی چاپ شده و راحت می شود همه جا آن را حمل کرد و در هر فرصتی خواند. کلا این شیوه کتاب جیبی چاپ کردن را دوست دارم. انتشارات ماهی به همراه انتشارات کاروان و تک و توک انتشارات دیگر، این کار خوب کتاب جیبی چاپ کردن را بعنوان سیاست کاری پی می‌گیرند. دست شان درد نکند.


ترانه:
ترانه میعادگاه
از آلبوم ساعت 25 رضا یزدانی
اوایل، کارهای رضا یزدانی را دوست نداشتم. به نظرم بیشتر ادا می‌آمد که نمی‌شد باهاش ارتباط برقرار کرد. اما تازگی‌ها نظرم کمی عوض شده. به نظرم یزدانی تازه صدای خودش را پیدا کرده. این صدا دیگر آن صدای نپخته پرنده بی پرنده نیست. یک صدای پر از حس است. پس از شنیدن صدای رضا یزدانی در تیتراژ آخر یکی از سریال‌های دو سه سال پیش تلویزیون بود که به این نتیجه رسیدم. به همین دلیل آلبوم تازه رضا یزدانی را خریدم و راضی‌ام از این خرید.
اولین ترانه این آلبوم ترانه‌ای است به نام میعادگاه که رضا یزدانی آن را با حامد بهداد خوانده است. ترانه جالبی است. یک جورایی با مزه است. یک ترانه عاشقانه با چاشنی فانتزی. البته ممکن است افراد مقید به چارچوب‌ها را بتاراند. اما به نظر من تجربه جالبی است. هرچند من اگر بودم نمی‌گذاشتم حامد بهداد این طوری بازیگوشی کند. به نظرم با لهجه آبادانی خواندن او در بعضی قسمت‌ها بی‌دلیل است و هیچ توجیهی ندارد. با این حال این ترانه را دوست دارم و این روزها زیاد گوشش می‌کنم.