هنر نزد ایرانیان است و بس ، به شرطی که بالا بیاید نفس!
۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه
کامنت گذاشتن، قدغن!
چندی پیش دوست عزیزی email زد که چرا برای بخش نظرات وبلاگ که فیلتر شده کاری نمیکنم. با خودم فکر کردم چه کار میتوانم بکنم؟ تنها کاری که میشود کرد این است که کلا قید بلاگر را بزنم و بار و بندیل وبلاگ را بزنم زیر بغل و همه چیزش را بردارم و توی یک Host اختصاصی بریزم. در اینصورت اما باید از همه امکانات بلاگر چشم بپوشم و بدتر از آن دردسر نگهداری وبلاگ هم میافتد گردنم. کاری که اگر حوصلهاش را هم داشته باشم، وقتش را ندارم. پس چارهای نمیماند جز اینکه فعلا فقط صبر کنم، صبر. شاید دری به تختهای خورد. شاید فیلترچی محترم بالاخره خسته شد. یا خواست جایی، مثلا دست به آبی، برود و واسه یک لحظه هم که شده دست پت و پهنش را از روی دکمه برداشت و بعد یادش رفت دوباره بگذارد یا شاید یک ذره شُل تَرش کرد. چه میدانم... به هر حال باید امید داشت. ما بیچارهها مگر دیگر چه داریم غیر از امید؟ پس ضمن عذرخواهی از آن دوست عزیز و همه دوستانی که خواستند کامنت بگذارند و نتوانستند، عرض میکنم که حالا فعلا صبر میکنم. خدا را چه دیدهاید؟ شاید همینجوری الکی الکی رکورد ایوب را هم شکستم.
۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سهشنبه
جُرم 1، 2، 3
1- معمولا وقتی دارم یک فیلم هالیوودی را به زبان اصلی میبینم، با انگلیسی دست و پا شکستهام از هر ده تا کلمه دو سه تایش را بیشتر نمیفهمم. واسه اینکه یک چیزی از ماجراها دستگیرم بشود مجبورم به همین دو سه تا کلمه تکیه کنم و آنها را کنار هم بگذارم تا بفهمم که قضیه چیست. موقع دیدن جرم مسعود کیمیایی چنین حسی داشتم. انگار که دارم یک فیلم زبان اصلی نگاه میکنم. با اینکه کلمهها همه فارسی هستند و چندان قلمبه سلمبه هم نیستند، با این حال خیلی وقتها نمیفهمیدم دارند چه میگویند و منظورشان چیست. نمیدانم چه اصراری است که آدمهای کیمیایی اینطور حرف بزنند. دیالوگهایی که نه میشود فهمید و نه اصلا در دهان بازیگر میچرخد. از همه بیشتر پولاد کیمیایی که اصلا بازیگر این جور دیالوگ نیست. البته من نسخه دوبله نشده فیلم را دیدم. شاید کارگردان به همین دلیل خواسته فیلم را دوبله هم بکند تا ضعفهای صدای بازیگران را بپوشاند. با این حال بهتر بود تکلیف تماشاگر را روشن میکرد که بالاحره نسخه دوبله را ببیند یا نسخه صدای صحنه را. هرچند در نسخه دوبله هم دیالوگ که همان دیالوگ است. این را که دیگر کاریش نمیشود کرد. شخصا ترجیح میدادم فیلم را کلا بدون باند دیالوگ و صدا و مثلا با یک زیرنویس روان و ساده میدیدم.
2- جرم اما تصاویر خوبی دارد. کیمیایی این بار از خود حوصله نشان داده و قدرت کارگردانی خود را به رخ کشیده است. ریتم فیلم عالی است و شخصیتها فوقالعاده. هرچند بعضی جاها منطق داستانی لنگ میزند و غیرواقعی به نظر میرسد. پایان بندی فیلم و آن سکانس اتوبوس و هتل هم نچسب است. با این حال مسیر داستان و انگیزه شخصیت پولاد، بسیار تاثیرگذار از کار درآمده.
3- جرم از چند فیلم اخیر کیمیایی به وضوح بهتر است. اما نه آنقدر که بهترین فیلم جشنواره باشد. با این حجم دیالوگهای عجیب و غریب دیدنش برای تماشاگر گاهی حوصله سربر و حتی اعصاب خردکن است. با این حال شخصا از تصاویر و خط داستانی آن لذت بردم. هرچند دیدنش را به کسی توصیه نمیکنم. مگر اینکه طرف، عاشق کیمیایی و فضا و دیالوگهای کیمیاییوار باشد. به هرحال اگر بعنوان یک تماشاگر عادی به دیدن جرم میروید، برای اینکه بتوانید لذت ببرید و برای اینکه دیالوگها روی اعصابتان نروند بهتر است یک جاهایی گوش خود را بگیرید یا خودتان را به نشنیدن بزنید.
2- جرم اما تصاویر خوبی دارد. کیمیایی این بار از خود حوصله نشان داده و قدرت کارگردانی خود را به رخ کشیده است. ریتم فیلم عالی است و شخصیتها فوقالعاده. هرچند بعضی جاها منطق داستانی لنگ میزند و غیرواقعی به نظر میرسد. پایان بندی فیلم و آن سکانس اتوبوس و هتل هم نچسب است. با این حال مسیر داستان و انگیزه شخصیت پولاد، بسیار تاثیرگذار از کار درآمده.
3- جرم از چند فیلم اخیر کیمیایی به وضوح بهتر است. اما نه آنقدر که بهترین فیلم جشنواره باشد. با این حجم دیالوگهای عجیب و غریب دیدنش برای تماشاگر گاهی حوصله سربر و حتی اعصاب خردکن است. با این حال شخصا از تصاویر و خط داستانی آن لذت بردم. هرچند دیدنش را به کسی توصیه نمیکنم. مگر اینکه طرف، عاشق کیمیایی و فضا و دیالوگهای کیمیاییوار باشد. به هرحال اگر بعنوان یک تماشاگر عادی به دیدن جرم میروید، برای اینکه بتوانید لذت ببرید و برای اینکه دیالوگها روی اعصابتان نروند بهتر است یک جاهایی گوش خود را بگیرید یا خودتان را به نشنیدن بزنید.
۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه
در تاکسی
در جواب مسافر بغل دستی، راننده تاکسی بادی به غبغب انداخت و نیشخندی زد که "ای آقا، این مملکت دیگه درست بشو نیست، اون بالاییها که دلشان واسه من و شما نسوخته، فکر جیب خودشان هستند و بس. ". این را گفت و پا گذاشت روی گاز، تابی به فرمان داد و انداخت توی لاین مخالف. هفت هشت تا ماشین را رد کرد و چند متر جلوتر دوباره خودش را میان ماشینها جا کرد.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه
چنین کنند بزرگان
شبی در خواب ناز بودم که پشهای انتحاری خود را به داخل گوشم پرتاب کرد و از آن یکی گوش خود را به بیرون افکند، چنانکه هردو پرده گوش به اشارتی بردرید. فغان کشیدم و از تخت بجستم و سه بار سر به دیوار کوفتم. در همان حالات خواب و بیدار و هشیاری و جنون، ناگه جرقهای در ذهنم پدیدار شد. یادم آمد که در فیلمی دیده بودم آدم اگر به درجات عالی رشد معنوی و عرفان رسیده باشد میتواند همه کائنات را به اطاعت آورد و بر همه جانداران حکم براند. بالاخص میتواند پشه جماعت را بگوید که برو کمی آن طرف تر ویزویز نمای جان مادرت. پس صبح فردا کوله بار بستم و تکهای نان جو و چند دانه خرما برداشتم و زدم به کوه و بیابان و به سیر آفاق و انفس پرداختم. سالها در وادی اشراق طی طریق کردم تا برای خودم یک پا یوگی شدم و اسم و رسمی به هم زدم و عارفی شدم بس نامی. خود بودا شدم اصلا.
پس روزی در دامنههای تبت پای درخت تنومندی چهارزانو نشسته بودم و مدیتیشن مینمودم و ماری هم بالای سرم سایه افکنده بود. ناگاه پشهای بیچشم و رو که نه از موی سپیدم خجالت میکشید و نه از ریش بلندم، تخته گاز از راه رسید و به خیالش گوش من با پرده صماخ و حلزون و غیرهاش، تونل کندوان و چه بسا قطار شهربازی است، به سرعت از این گوش وارد و از آن گوش خارج گردید. با چرتی پاره شده و مدیتیشنی نیمه کاره چشم در چشم پشه وقیح انداختم که "تو زبان نفهم چرا دست از سر کچل من بر نمیداری". پشه نیشخندی زد و گفت "من، شیطان مجسمام، فرمان خدا نبردم. تو که باشی که به من فرمان دهی ای انسان پیزوری؟". سرآسیمه برخاستم و فریاد زنان و دوان دوان از کوه پایین آمدم. پای کوه از نفس افتادم و از هوش رفتم. ساعتی بعد که دوباره هوشم سرجا آمد، دیدم آنسوتر پیرمردی خنزرپنزری بساط پهن کرده و آت و آشغال میفروشد. از ناخن گیر و چاقوی ضامن دار گرفته تا لنت ترمز و کتاب آشپزی. نزد او رفتم و سرگذشت خود حکایت کردم. حرفهای مرا شنید و بی صدا سر تکان داد، همچون ساعت شماطه دار، و چهل و پنج دقیقه تمام چنین نمود. سپس دست داخل خورجین خود کرد و یک عدد پشهکش برقی بیرون آورد. از آنها که میلههای رنگی قرمز و آبی دارد و پشه که به آن میخورد جزجز صدا میدهد. پشه کش را گرفتم و به بالای کوه بازگشتم. پشت هر درخت و زیر هر سنگ را جستم. مگر یک پریز برق بیابم. عاقبت یک سه راهی پیدا کردم. پشه کش را به آن وصل کردم. سپس چهارزانو نشستم همان کنار و مدیتیشن از سر گرفتم. ساعتی نگذشته بود که جزجزها شروع شد. پشهای نبود که آن حوالی بپلکد و به این پشه کش جادویی نخورد و پرپر نشود. در همان حال مدیتیشن با هر صدای جز در دل خندهای سر میدادم و به روان ادیسون درود میفرستادم و یک خدابیامرزی هم نثار پدر و مادرش میکردم. و چنین شد که سالیان سال به خوشی سپری شد و دیگر هیچ پشهای از یک فرسخی من رد نشد که نشد.
پس روزی در دامنههای تبت پای درخت تنومندی چهارزانو نشسته بودم و مدیتیشن مینمودم و ماری هم بالای سرم سایه افکنده بود. ناگاه پشهای بیچشم و رو که نه از موی سپیدم خجالت میکشید و نه از ریش بلندم، تخته گاز از راه رسید و به خیالش گوش من با پرده صماخ و حلزون و غیرهاش، تونل کندوان و چه بسا قطار شهربازی است، به سرعت از این گوش وارد و از آن گوش خارج گردید. با چرتی پاره شده و مدیتیشنی نیمه کاره چشم در چشم پشه وقیح انداختم که "تو زبان نفهم چرا دست از سر کچل من بر نمیداری". پشه نیشخندی زد و گفت "من، شیطان مجسمام، فرمان خدا نبردم. تو که باشی که به من فرمان دهی ای انسان پیزوری؟". سرآسیمه برخاستم و فریاد زنان و دوان دوان از کوه پایین آمدم. پای کوه از نفس افتادم و از هوش رفتم. ساعتی بعد که دوباره هوشم سرجا آمد، دیدم آنسوتر پیرمردی خنزرپنزری بساط پهن کرده و آت و آشغال میفروشد. از ناخن گیر و چاقوی ضامن دار گرفته تا لنت ترمز و کتاب آشپزی. نزد او رفتم و سرگذشت خود حکایت کردم. حرفهای مرا شنید و بی صدا سر تکان داد، همچون ساعت شماطه دار، و چهل و پنج دقیقه تمام چنین نمود. سپس دست داخل خورجین خود کرد و یک عدد پشهکش برقی بیرون آورد. از آنها که میلههای رنگی قرمز و آبی دارد و پشه که به آن میخورد جزجز صدا میدهد. پشه کش را گرفتم و به بالای کوه بازگشتم. پشت هر درخت و زیر هر سنگ را جستم. مگر یک پریز برق بیابم. عاقبت یک سه راهی پیدا کردم. پشه کش را به آن وصل کردم. سپس چهارزانو نشستم همان کنار و مدیتیشن از سر گرفتم. ساعتی نگذشته بود که جزجزها شروع شد. پشهای نبود که آن حوالی بپلکد و به این پشه کش جادویی نخورد و پرپر نشود. در همان حال مدیتیشن با هر صدای جز در دل خندهای سر میدادم و به روان ادیسون درود میفرستادم و یک خدابیامرزی هم نثار پدر و مادرش میکردم. و چنین شد که سالیان سال به خوشی سپری شد و دیگر هیچ پشهای از یک فرسخی من رد نشد که نشد.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه
فیلم، کِیف و دیگر هیچ
مدتی است که کمتر نقد فیلم میخوانم و بیشتر به حس خودم اتکا میکنم. آدم یا از فیلم لذت میبرد، یا نمیبرد. اینکه بعد از خواندن نقد مثبت آدم بنشیند و برای خودش دلیل بتراشد که حتما باید از فیلم خوشش میآمده کار خبطی است. اولین اصل فیلم دیدن این است که باید از فیلم لذت برد. نه اینکه چهارچشمی حواس آدم به شخصیت پردازی و فیلمنامه باشد. بدتر از آن وقتی است که آدم در فیلم دنبال حرف بگردد و یک فیلم خسته کننده و غیرقابل تحمل را بخاطر بیانیههای جورواجور که تویش صادر شده الکی ببرد بالا و همه جا در وصف آن داد سخن دهد.
البته میشود از فیلم خوب، و حتی فیلم بد، درباره شخصیت پردازی و فیلمنامه و غیره چیزهایی آموخت و فوت و فن فیلم خوب ساختن را فراگرفت. اما نمیشود از فیلمی تعریف کرد به صرف اینکه مثلا شخصیت پردازیاش خوب بوده. معیار اول و آخر فیلم خوب، لذت است. لذت! از فیلم باید حظ برد. باید کیف کرد.
خب البته این هم هست که هرکسی ممکن است با یک چیز سر کیف بیاید. یکی با اخراجیها حال کند و یکی با درخت گلابی. یعنی پس خوب و بد فیلم هم نسبی است؟ معلوم است که نیست. مگر میشود هم اخراجیها فیلم خوبی باشد و هم درخت گلابی؟ پس تکلیف چیست؟ تکلیف؟ تکلیفی نیست. اینجا جایی است که راه ما از هم جدا میشود. بهتر است هرکدام برویم فیلم خودمان را ببینیم و از حرف و حدیث و شخصیت و فردیت و محتوا و فرم و این چیزها بگذریم. اما واسه اینکه بالاخره یک جایی همه به هم برسیم بهتر است همهمان تا اطلاع ثانوی کمتر حرف بزنیم و بیشتر فیلم ببینیم و کتاب بخوانیم.
البته میشود از فیلم خوب، و حتی فیلم بد، درباره شخصیت پردازی و فیلمنامه و غیره چیزهایی آموخت و فوت و فن فیلم خوب ساختن را فراگرفت. اما نمیشود از فیلمی تعریف کرد به صرف اینکه مثلا شخصیت پردازیاش خوب بوده. معیار اول و آخر فیلم خوب، لذت است. لذت! از فیلم باید حظ برد. باید کیف کرد.
خب البته این هم هست که هرکسی ممکن است با یک چیز سر کیف بیاید. یکی با اخراجیها حال کند و یکی با درخت گلابی. یعنی پس خوب و بد فیلم هم نسبی است؟ معلوم است که نیست. مگر میشود هم اخراجیها فیلم خوبی باشد و هم درخت گلابی؟ پس تکلیف چیست؟ تکلیف؟ تکلیفی نیست. اینجا جایی است که راه ما از هم جدا میشود. بهتر است هرکدام برویم فیلم خودمان را ببینیم و از حرف و حدیث و شخصیت و فردیت و محتوا و فرم و این چیزها بگذریم. اما واسه اینکه بالاخره یک جایی همه به هم برسیم بهتر است همهمان تا اطلاع ثانوی کمتر حرف بزنیم و بیشتر فیلم ببینیم و کتاب بخوانیم.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه
نسخه برای خستگی
واسه تنهای خسته: یک دست مشت و مال و یک استخر و سونای مشتی و بعدش هم یک خواب روان
واسه دلهای خسته: کف دست را میزنی به دیوار و چند دقیقه همانطور میمانی. بعد مینشینی روی مبل و چند تا شات نوشیدنی زکریا میروی بالا. آخرش هم همانجا ولو میشوی و میروی به یک خواب روان
واسه روانهای خسته: یک مشت قرص می ریزی توی حلق و یک لیوان آب هم رویش. بعد دراز میکشی و منتظر میشوی که قرص ها اثر کند و با خودش ببردت به هپروت
واسه سرهای خسته: می نشینی و یک قلم و کاغذ میگذاری جلویت و شروع میکنی به پرت و پلا نوشتن. آنقدر مینویسی و مینویسی و مینویسی که چشمهات سنگین بشوند و سرت تلپ بیافتد روی میز.
صبحش هنوز خسته ای؟ آخرین راه این است که هرچه امسال عیدی گرفتی با یک دانه توپ و یک مشت کاغذ رنگی و ماهی دودی بگذار وسط سفره و هی بو بکش. خودم امتحان نکردهام اما میگویند این هم واسه رفع خستگی بد نیست.
اگر این کارها را کردی و دیدی باز هم خستهای، دیگر کاری از دست من برنمیآد. اگر دلت خواست میتوانی بیایی اینجا پیش ما و عضو کلوپ خستگان ابدی بشوی. بد نمیگذرد. مینشینیم دور هم و واسه دیگران نسخه مینویسیم. همین خودش یک جورایی خستگی را در میکند.
واسه دلهای خسته: کف دست را میزنی به دیوار و چند دقیقه همانطور میمانی. بعد مینشینی روی مبل و چند تا شات نوشیدنی زکریا میروی بالا. آخرش هم همانجا ولو میشوی و میروی به یک خواب روان
واسه روانهای خسته: یک مشت قرص می ریزی توی حلق و یک لیوان آب هم رویش. بعد دراز میکشی و منتظر میشوی که قرص ها اثر کند و با خودش ببردت به هپروت
واسه سرهای خسته: می نشینی و یک قلم و کاغذ میگذاری جلویت و شروع میکنی به پرت و پلا نوشتن. آنقدر مینویسی و مینویسی و مینویسی که چشمهات سنگین بشوند و سرت تلپ بیافتد روی میز.
صبحش هنوز خسته ای؟ آخرین راه این است که هرچه امسال عیدی گرفتی با یک دانه توپ و یک مشت کاغذ رنگی و ماهی دودی بگذار وسط سفره و هی بو بکش. خودم امتحان نکردهام اما میگویند این هم واسه رفع خستگی بد نیست.
اگر این کارها را کردی و دیدی باز هم خستهای، دیگر کاری از دست من برنمیآد. اگر دلت خواست میتوانی بیایی اینجا پیش ما و عضو کلوپ خستگان ابدی بشوی. بد نمیگذرد. مینشینیم دور هم و واسه دیگران نسخه مینویسیم. همین خودش یک جورایی خستگی را در میکند.
اشتراک در:
پستها (Atom)