۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

این هم نوشته من درباره ماه رمضان

می‌خواستم درباره ماه رمضان چیزی بنویسم. اما نمی‌دانستم چطور می‌شود درباره ماه رمضان، آنطور که ما می‌گذرانیمش، حرفی زد و حرف خطرناک نزد. منظورم از حرف خطرناک حرفی است که اگر فیلترچی محترم، چشمش به آن افتاد، همکار بغل دستی‌اش را صدا کند که "فلانی، بیا ببین توی این وبلاگ چی نوشته. نظرت چیه فیلترش کنیم؟". "نه بابا این بیچاره که چیزی ننوشته، فقط مصائب ناهار خوردن توی ماه رمضان را شرح داده" "همین دیگه، به این می‌گویند روزه خواری مجازی، از آن هم بدتر، ترویج روزه خواری. حقش است فیلترش کنیم و بفرستیمش قاطی باقالی‌ها"

و این مکالمه تا فیلتر شدن وبلاگ مظلوم و مهجور من بیچاره ادامه خواهد داشت. به همین سادگی. به همین دلیل است که در این وبلاگ از این دست چیزها نمی‌خوانید. بهتر است بگویم اصلا چیزی نمی‌خوانید. چون من به هیچ وجه دنبال دردسر نمی‌گردم. درواقع همیشه این دردسر است که دنبال من می‌گردد. هرچیزی هم که می‌خواهم بنویسم اگر قرار باشد شبیه زندگی کردنم باشد و نشانی از صداقت درش پیدا شود، کمی تا قسمتی دردسر دار خواهد بود. پس اصولا بهتر است همین روال ننوشتن را پی بگیرم یا اینکه فقط داستان ببافم بجای گفتن چیزی از زندگی واقعی.

کاش می‌شد همین الان ناگهان با همه خاطرات و آشنایان و در همین خانه و شهری که در آن هستم، کوچ می‌کردم به یکی از این جهان های موازی دور و بر. جهانی که در آن بشود راحت حرف زد. جایی که لازم نباشد در آن ادای کسی را درآوری که نیستی و به زبان آوردن افکارت توهین به مقدسات تلقی نشود.

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

سوت پایان

همین چند دقیقه پیش سوت پایان را کشیدند و من نفس راحتی کشیدم. بالاخره این تردید که از صبح توی دلم وول می‌خورد دست از سرم برداشت.

اینجا تهران

بیست و چهار خرداد نود و دو، اینجا تهران، من توی خونه نشسته‌ام I love you pmc

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

اوج همفکری

گاهی، یک وقتهایی، به ندرت، لحظاتی توی زندگی پیش می‌آید که آدم به شدت با طرف مقابلش احساس همفکری می‌کند. اصلا انگار یک روح می‌شوند در دو بدن، طوری که تک تک سلول ها و بند بند وجودشان هماهنگ و هم فرکانس می‌شوند. مثل دو نوازنده ویولون در یک ارکستر که دستهاشان همزمان روی سیم‌ها رفت و برگشت می‌کند.

یکی از آن لحظات که معمولا اوج همفکری و هماهنگی آدمها را رقم می‌زند، وقتی است که دارید در کوچه‌ای باریک راه می‌روید و یک نفر دارد درست از روبرو به شما نزدیک می‌شود. اینطور مواقع معمولا تا زمانی که به نیم متری هم نرسیده‌اید هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اما درست جایی که دیگر با برخورد نزدیک از نوع شاخ به شاخ و با نوک کفش به ساق پای طرف کوبیدن و با سر، دندان‌هایش را در دهان ریختن یک قدم بیشتر فاصله ندارید، ناگهان هر دو تصمیم می‌گیرید که برای خارج شدن از این مخمصه همزمان به سوی دیوار کناری بروید، شما به سمت چپ خود و او به طرف راست می‌روید و بدین ترتیب باز همچنان بینی‌هایتان مماس هم باقی می‌ماند. در حرکت بعد بلافاصله هر یک در جهت عکس قبلی حرکت می‌کنید، شما به راست و او به چپ. درست انگار که جلوی آینه ایستاده‌اید. خلاصه چند دوری که این تانگو را در پیاده‌رو اجرا کردید، عاقبت یکی‌تان خسته می‌شوید و کلا از روی جوب می‌پرید و می‌زنید به جاده خاکی، یا مثل چراغ راهنمایی سر چهارراه ایست کامل می‌کنید. خلاصه یک جوری این بازی را به هم می‌زنید تا آن یکی راهی برای عبور کردن بیابد.

هرچند این لحظه‌ای کوتاه است، اما باز هم نشان می‌دهد که گاهی ما آدمها چقدر همفکر می‌شویم و بین‌مان تله‌پاتی برقرار می‌شود. فقط یادتان باشد اگر خواستید با کسی که دارد از روبرو می آید تله‌پاتی برقرار کنید، حواستان به قد و هیکلش هم باشد که ممکن است خدای نکرده وسط تله‌پاتی طرف بزند و شما را با آسفالت یکی کند و بعد با خیال راحت قدم زنان از روی شما عبور کند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

و من هنوز برای گوان‌یو غمگینم

این پست را فقط هم نسلان من، آنها که صبح‌های جمعه بیننده برنامه کودک شبکه دو بوده‌اند، بخوانند...


3Brothers

هربار پای تلویزیون میخکوب می‌شدم و خدا خدا می‌کردم که این دفعه طور دیگری بشود و آن اتفاق لعنتی نیافتد. اما دوباره همه چیز مو به مو تکرار می‌شد و زنجیره حوادث مثل تکه‌های دومینو طوری به هم می‌خورد و پیش می‌رفت که آخرش همه کاسه کوزه‌ها سر گوان‌یو می‌شکست.

عاقبت همانطور که کومینگ پیش بینی کرده بود، سائوسائو با مکر و حیله و با یادآوری محبت‌هایی که روزی در حق گوان‌یو کرده، دل او را به رحم می‌آورَد و گوان‌یوی مهربان نیز اجازه می‌دهد که سائوسائو از مهلکه بگریزد و جان سالم در ببرد.

بعد نوبت آن محاکمه کذایی است که در آن کومینگ به گوان‌یو اتهام خیانت می‌زند و جزای آن را مرگ اعلام می‌کند. یک نفر نیست به آقای کومینگ بگوید اصلا تو را سننه! اژدهای خفته‌ای؟ آخرِ باهوش‌ها و نقشه‌کش‌هایی؟ خب باش! حق نداری درباره گوان‌یو اینطور حرف بزنی. کار تو مشاوره است، دستت هم درد نکند. اما دیگر وقتی خود لیوبی آنجا نشسته بهتر است دهانت را ببندی و بگذاری خودش در مورد برادرش تصمیم بگیرد. نه که آنطور دل ما را با این حکم سنگدلانه ریش کنی و لیوبی و شانگفی بیچاره را به التماس و خواهش واداری.

حال گوان‌یو را، وقتی که بخاطر گذشتن از جان سائوسائو به خیانت متهم شده، عجیب می‌فهمم. غصه‌ی گوان‌یو و یاد سر افکنده‌اش با آن ریش انبوه و پلکهای کرکره مانند که از شرم روی چشمانش را می‌پوشاند، از کودکی تا به حال رهایم نکرده است.


"مجموعه عروسکی افسانه سه برادر" در ویکیپدیا

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

موضوع انشا: نوروز خود را چگونه گذراندید؟

عید امسال از آن عیدهای بخور و بخواب بود. برنامه هر روزه‌ام در ایام تعطیلات بصورت فشرده از لنگ ظهر با یک صبحانه اساسی آغاز می‌شد. یکی دو باری هم بساط کله پاچه براه بود که من با اینکه اصولا میانه خوبی با آن ندارم، اما به دلیل برگزاری مراسم صبحانه خوران دسته جمعی و دور همی صبحگاهی، ناخودآگاه دماغم از بوی کلپچ آغشته با آب نارنج و لیمو مستفیض می‌شد.

بعد از صبحانه ولو می‌شدم روی مبل و بسته به شرایط جوی و ابری یا آفتابی بودن هوا یا این پا را روی آن پا می‌انداختم و یا بالعکس. در این فاصله گاهی از آجیل و شیرینی روی میز هم ناخنکی می‌زدم و ته بندی می‌کردم تا وقت ناهار. نزدیکی‌های ناهار از همان جا که نشسته بودم چشم می‌دوختم به سفره‌ای که در دوردست داشت گسترده می‌شد و با انواع و اقسام اشربه و چاشنی و ماست و سالاد و سیرترشی و زیتون پرورده، مزین می‌گردید. سپس با ندای بشتابید به سوی ناهار که از گلدسته‌های خانه برمی‌خاست، خود را دور میز ناهار می‌رساندیم و مشغول می‌شدیم. بعد از ناهار هم به ترتیب چای بود و عصرانه و میوه و شام و پس از شامانه!

برای اینکه خوب در فضای روزهای نوروزی من قرار بگیرید و حال و هوا را درک کنید لازم است به این نکته هم اشاره داشته باشم که پس زمینه صوتی همه‌ی این تصاویر و مراسم های آیینی و نوروزی از کله سحر تا لحظه‌ای که سر روی بالش می‌گذاشتم، بدون ثانیه‌ای توقف صدای خرم سلطان و نجیب خان بود. اصولا حضور این شخصیت‌ها بیش از اهل خانه حس می‌شد و آنقدر که من این روزها با چنار و تپراک چشم تو چشم بودم با مادر خودم نبودم.

خلاصه به قول آقای همساده، عیدی داشتیم آقا!

۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

رونمایی

در آغاز سال جدید می‌خواهم از یک سایت رونمایی کنم. جایی که در آن دوباره شروع کرده‌ام به نوشتن یادداشت‌های نرم افزاری. هدف، مجتمع کردن همه کارها و خوانده‌هایم است بعنوان مرجعی ،اول برای خودم. سپس امیدوارم بتواند مورد استفاده دیگران نیز قرار بگیرد. عجالتا با مرور جامعی بر همه GOF Design Patterns شروع کرده‌ام، تا بعد به موضوعات دیگر نیز برسم.

با آرزوی سالی شاد و به یادماندنی برای همگی، این شما و این یادداشت‌های نرم افزاری من.