۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

درباره فیلم "کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره؟"

بهمن قبادی، آخرین فیلمش، کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره، را با کیفیت خیلی خوب و به رایگان در اینترنت منتشر کرده. او دیدن فیلم را به قول خودش حلال کرده و همه را هم به کپی و تکثیر آن تشویق نموده است. خب، دستش درد نکند. اما این دلیل نمی‌شود که چون فیلم مفت است، دیگر نشود درباره‌اش نوشت و نقدش کرد. پس می‌رویم که داشته باشیم...



پیش از هرچیز برای کسانی که نمی‌دانند فیلم درباره چیست توضیحی می‌دهم. فیلم بطور کلی درباره گروه‌های موسیقی زیرزمینی و غیرقانونی ایران است. فیلم با دنبال کردن یک دختر و پسر جوان که به دنبال راه‌اندازی یک گروه موسیقی (به قول خودشان Band ) و رفتن به خارج از کشور هستند، به زیرزمین‌ها و گاه پشت‌بام‌ها و مخفی‌گاه‌های آنها سرک می‌کشد و مشکلات پیش روی این گروهها ، از جمله مجوز . کنسرت ، محل تمرین و بویژه برخوردهای قانونی و انتظامی که با آنها می‌شود را به نمایش می‌گذارد.

یک فیلم مستند
با اینکه برای فیلم، نیمچه داستانی دست و پا شده. اما در واقع کسی از گربه‌ها... یک مستند است.
گمان نمی‌کنم خود کارگردانش هم این را کتمان کند. هم از خود فیلم و هم از صحبتهای بهمن قبادی در آغاز فیلم می‌شود فهمید که قبادی قصد داشته مردم را با مشکلات پیش روی این گروه‌های زیرزمینی آشنا کند و قصد داستان گفتن نداشته. همه‌ی شخصیت‌ها و گروه‌های موسیقی موجود در فیلم هم واقعی هستند و بعضی‌هایشان را مردم می‌شناسند. فیلم به نظرم کم و بیش در آشنا کردن تماشاگر با دنیای زیرزمینی موسیقی موفق است. این شاید به این دلیل است که اصولا دانسته‌های ما در مورد این نوع موسیقی نزدیک به هیچ است. درست است که واژه "گروه زیرزمینی" زیاد به گوشمان خورده و می‌دانیم بسیاری از ترانه‌هایی که اینجا و آنجا می‌شنویم، حاصل کار این گروه‌ها است. با این حال اغلب چیزی درباره نحوه کار این گروه‌ها نمی‌دانیم و تصور درستی از مشکلاتشان نداریم. این فیلم ما را به جاهایی می‌برد که ندیده‌ایم و درباره‌شان نشنیده‌ایم. آدمهای را نشانمان می‌دهد که شاید دیده باشیم اما نمی‌شناسیم‌شان. این شاید ارزشمندترین جنبه فیلم است.

یک ویدئوکلیپ بلند
همانطور که گفته شد فیلم داستان آنچنانی ندارد. اینجا و آنجا رفتن‌های دوشخصیت اصلی‌اش هیچ جذابیت داستانی ندارد. اگر فیلم فقط همین بود، هم حوصله تماشاگر سر می‌رفت و هم به اندازه یک فیلم بلند نمی‌شد. به همین دلیل و با توجه به اینکه موضوع فیلم ایجاب می‌کرده، کارگردان هر چند دقیقه یک بار ، یک ترانه هم گنجانده است. یعنی هرجا با یک گروه موسیقی آشنا می‌شویم بعدش یک کار هم از او می‌شنویم. اغلب هم هنگام شنیدن این ترانه‌ها، تصاویری کلیپ گونه از شهر تهران و مشکلاتش می‌بینیم. بنابراین شاید بتوان فیلم را مجموعه چندین ویدیو کلیپ دانست که در فاصله بین آنها اتفاقاتی هم می‌افتد.

حامد بهداد
از کلیپ‌های موسیقی فیلم اگر بگذریم عامل دیگری که فیلم را قابل دیدن می‌کند، حضور حامد بهداد است. نقش او یکی از همان نقش‌هایی است که انگ حامد بهداد است. الحق هم او سنگ تمام گذاشته و لحظات حضورش دلچسب و دوست داشتنی از کار درآمده است. اگر حامد بهداد نبود این فیلم نیمی از جذابیت خود را از دست می‌داد.

خلاصه
هرچند فیلم را می‌شود دید، به مدد حضور بهداد و جذابیت‌های آوایی و موسیقیایی‌اش . اما بعنوان یک فیلم سینمایی چندان قابل دفاع نیست. نه داستان درست و حسابی دارد و نه ساختار منسجم. پایان‌بندی‌اش هم نچسب و سرهم بندی شده است. معلوم نیست که یک فیلم داستانی است یا یک ویدئوکلیپ بلند. حتی بعنوان یک ویدنوکلیپ هم در انتخاب تصاویر دقت چندانی نشده و ذوقی خرج نشده است. تنها با ریتم موسیقی مجموعه‌ای تصاویر یکنواخت و مثل هم تکرار شده است. اگر قصد از ساخت فیلم فقط شناساندن این گروه‌های زیرزمینی به عامه مردم بوده، که هیچ. اما اگر قرار بوده فیلم، به معنی شناخته شده‌اش و با رعایت معیارهای ارزشگذاری آن ساخته شود، این اتفاق نیافتاده است. باز تکرار می‌کنم که فیلم را می‌شود دید. اما نه به دلیل خود فیلم، بلکه به دلیل جذابیت و امکانات موضوع و موسیقی‌ها و آواهای شنیدنی‌اش. چیزی که نه حاصل کار کارگردان که دسترنج همان گروه‌های زیرزمینی است.

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

عذاب الیم !

اهل بهشت و جهنم می دانید فرقشان چی است؟
هر دو را با هم می‌برند شب نشینی و بزن و بکوب . فردایش جهنمی‌ها را مجبور می‌کنند شش صبح پا شوند بروند سر کار. در حالی که بهشتی‌ها تا لنگ ظهر می خوابند!

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

تولدت مبارک استاد مهرجویی

بزرگان همه آذری‌اند (منظورم ماه آذری است البته، نه آذرآبادگانی). از خودم اگر بگذریم، داریوش مهرجویی بزرگ هم زاده‌ی این ماه است. فردا 17 آذر، روز تولد استاد است. امسال گمانم تولدش را سر صحنه "آسمان محبوب" اش در حوالی مشهد اردهال جشن می‌گیرند. استاد معظم سینما، جای مرا هم آن طرف‌ها خالی کنید. تولدتان مبارک و عمرتان دراز باد.

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

آن خطاط...

آن خطاط سه گونه خط نوشتی
یکی را با فونت درشت زرنگار تایپ کردی، اما دلش نیامدی به کسی دادی بخواندی، در پستو نهان کردی.
یکی را با آب پیاز نوشتی و فقط خود از آن سر درآوردی و لاغیر
یکی را هم آنقدر بدخط و کج و معوج نوشتی که خودش هم نفهمیدی که چی چی نوشتی
آن خط سوم من بیدم!

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

روز کتاب و کتابخوانی

امروز روز کتاب و کتابخوانی نامگذاری شده. نامگذاری خجسته و نکویی است. هرچند برای جماعت کتاب نخوانی که ما باشیم، روز کتاب که هیچ، قرن کتاب هم اگر بگذارند تا یاد ملت بیاندازند که کتاب چیز خوبی است، گمان نمی‌کنم افاقه کند. دیروز صبح که می‌رفتم سر کار، در تاکسی گوشم به رادیو بود که درباره همین موضوع صحبت می‌کرد. مجری محترم از مردم می‌خواست که تماس بگیرند و نظر بدهند. بعضی‌ها حرف های جالبی می‌زدند. یک آقایی زنگ زد و باافتخار تمام گفت که از سال هشتاد و دو که کتاب تاریخ هنرستان را خوانده و تجدید هم شده، دیگر دست به هیچ کتابی نزده. با خودم گفتم طرف شش سال کتاب نخوانده به خیالش خیلی کتاب نخوان است. من کسانی را می‌شناسم که سی چهل سال است طرف کتاب نرفته‌اند و چه بسا کتابهای مدرسه‌شان را هم دست نزده‌اند.

اصولا کتاب خواندن یک کار تفننی است. یعنی اصلا کار نیست. کسی که کتاب می‌خواند، باید خیلی دل خجسته‌ای داشته باشد. تجربه نشان داده برای کسی شدن باید کتابخوانی را بوسید و گذاشت کنار. کتاب که برای خواندن نیست عزیز من. این همه در بوق و کرنا می‌کنند که کتاب بخوانید، همه‌اش کشک است. برای این است که سر من و شما را گرم کنند. وگرنه کسانی که این حرفها را می‌زنند، خودشان در تمام عمر لای کتاب را هم باز نکرده‌اند. اگر این کار را می‌کردند که به اینجا نمی‌رسیدند. شما گوش به این حرف‌ها ندهید. اینها برای منحرف کردن اذهان مردم است.

حیف نیست اصلا کتاب به این قشنگی باز شود و جلدش تا بخورد. کتاب جایش در کتابخانه است. نه توی دست و بال این و آن. کتاب را باید گذاشت توی کتابخانه و همینجور از دور حظش را برد و البته پزش را داد. اتفاقا همانقدر که نخواندن کتاب مهم است، داشتن کتابخانه اهمیت دارد. حتی اگر مثل من هنوز سواد کلاس اول ابتدایی‌تان آکبند مانده، اما لازم است که یک کتابخانه پر و پیمان در خانه داشته باشید.

یکی دیگر از کاربردهای کتاب وقتی است که می‌خواهید چیزی بنویسید. مثلا وقتی که می‌خواهید نام مهمان‌ها را روی کارت دعوت یا عروسی‌تان بنویسید. در این موارد از کتاب بعنوان زیردستی استفاده می‌کنید. در اینجا تعداد صفحات کتاب اهمیت زیادی دارد. نه باید آنقدر زیاد باشد که نتوانید دست خود را رویش ثابت نگه دارید و نه باید آنقدر نازک باشد که همه‌اش زیر دستتان پیچ و تاب بخورد و نشود چهار کلمه رویش نوشت. خلاصه تعداد صفحه کتاب مساله مهمی است.

راستی کتاب، در پزشکی هم کاربرد دارد و بعنوان دارو تجویز می‌شود. خیلی از مردم از کتاب به جای دیازپام استفاده می‌کنند. بارها دیده‌ام کسانی را که برای رفع مشکل بی‌خوابی خود از آن سود می‌برند. در رختخواب کتاب که دست می‌گیرید عین این است که کسی دارد برای شما لالایی می‌خواند. سه سوته چشم ها سنگین می‌شود و به دقیقه نرسیده خواب هفت پادشاه را هم دیده‌اید. تنها اشکالش این است که وقتی پاشدید باید مدتی دنبال کتاب خود بگردید. از لای تشک و لحاف تا زیر تخت و کنار دمپایی و جورابها، معمولا هم مچاله و تا خورده. عیبی ندارد البته، به راحت خوابیدنش می‌ارزد.

فواید کتاب فقط همین ها نیست که گفتم. هرکس به فراخور حال و شرایطی که در آن است می‌تواند استفاده های جالب و گاه بسیار خلاقانه‌ای از کتاب بکند. فقط کافی است کمی فکرش را به کار اندازد. همین که روزی به نام روز کتاب داریم نشان می‌دهد که قضیه چقدر مهم است. همین الان اگر کتابی دم دستتان است مشغول شوید. مثلا اگر مانیتور جلویتان کوتاه است و می‌خواهید کمی بالاتر بیاید می‌توانید کتاب را زیر آن بگذارید. یا اگر حشره‌ای موذی دور و بر شما چرخ می‌زند، بهترین راه خلاص شدن از شر آن این است که در فرصتی مقتضی و با یک حرکت گازانبری کتاب را بر سرش بکوبید. می‌بینید چه کارها می‌شود با کتاب کرد؟ شما هم آن را دریابید.

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

داریوش مهرجویی ، حرفه : فیلمساز

از هرچه بگذریم سخن استاد خوشتر است. باز فیل بنده یاد هندوستان کرد و برآن شدم تا باز از مهرجویی بزرگ بگویم. این بار به چند بهانه. اول خبرهایی که درباره‌ی او و کارهای در دست ساختش شنیده می‌شود و سپس نکته ای آموختنی از او و کارکردن بی وقفه‌اش.
خب ابتدا اخبار تازه ای که درباره مهرجویی این روزها شنیده می‌شود:

بعد از روی کارآمدن وزیر ارشاد تازه زمزمه هایی در مورد رفع توقیف برخی از فیلمهای مانده در محاق و رنگ پرده نمایش ندیده، شنیده شد. از جمله‌ی آنها فیلم سنتوری استاد است که البته هنوز نمایشش قطعی نشده و فعلا در مرحله از این تایید و از آن تکذیب است. هرچند اگر از این مرحله هم بگذرد و همه بگویند که فیلم نمایش داده خواهد شد، من که تا نروم و در سالن سینما سنتوری را با چشم خودم نبینم باور نمی‌کنم. به هر حال اگر روزی روزگاری این فیلم رنگ پرده رادید، از همه کسانی که فیلم را در خانه های خود دیده اند خواهش می‌کنم دوباره قدم رنجه کنند و در سینما هم فیلم را ببینند. (خبر مرتبط)

خبر دیگری که درباره مهرجویی شنیده شد این بود که او قصد ساخت سریال سیدجمال الدین اسدآبادی را دارد و به همین منظور به همدان رفته و از صدا و سیمای همدان بازدید کرده. پس از این خبر دیگری در اینباره منتشر نشد و معلوم نیست آخر این کار چه می‌شود. بعید نیست این هم بشود مثل پروژه انجام نشده زکریای رازی که مهرجویی چند سال قبل به ساخت آن تمایل داشت و حتی نوشتن متن آن را هم آغاز کرده بود.

و اما آخرین خبر اینکه مهرجویی مقدمات ساخت یک فیلم سینمایی به نام "آسمان محبوب" را شروع کرده و از علی مصفا و لیلا حاتمی هم بعنوان بازیگران این فیلم نام برده می‌شود. شخصا دوست دارم این خبر بیشتر از قبلی جدی باشد. ترجیح می‌دهم آسمان محبوب مهرجویی را ببینم تا سید جمال الدین او را. هرچند به یقین می‌دانم که اگر مهرجویی ساربان است، خود می‌داند که از هر پیچ و گذرگاه چطور به سلامت بگذرد و چگونه هر دستمایه‌ای را تبدیل به گوهر کند. به راستی که او کیمیاگری می‌داند. مهم این است که دست به کار باشد. این کار یا آن کار چندان مهم نیست.

مهرجویی با وجود همه بی مهری‌ها و نااهلی‌ها و دردسرهای توقیف و مجوز و غیره بی‌وقفه فیلم ساخته و می‌سازد. این ویژگی او ستودنی است و مخصوصا در برابر روش برخی دیگر از سینماگران ایران که با کارنکردن و فیلم نساختن به دلایل مختلف (نه لزوما خود خواسته) به شرایط سخت موجود واکنش نشان می‌دهند در تضاد قرار می‌گیرد.

مهرجویی هم در همان شرایطی کار می‌کند که دیگران. فیلمهایش هم کم توقیف نشده‌اند. چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن. با این حال کارنامه پرباری دارد. هم از نظر تعداد فیلم و هم کیفیت آنها. او همواره دنبال راهی برای کار کردن است. کارنامه او نشان می‌دهد که او مدام کار می‌کند. یا مشغول فیلمسازی است. یا اگر شرایط فیلمسازی مهیا نباشد رمان می‌نویسد، ترجمه می‌کند و کتاب می‌خواند.

او در ضمن اینکه به راه خود می‌رود و کار خود را می‌کند، نسبت به شرایط هم بی تفاوت نیست و هرزمان که شرایطش فراهم بوده برای تغییر وضع موجود کوشیده است. همانگونه که در زمان انتخابات اولین فیلمسازی بود که صراحتا از کاندیدای مورد نظر خود پشتیبانی کرد و تلاش خود را هم نمود. اما بعد که آنطور که او می‌خواست نشد، زانوی غم بغل نگرفت و هرچند می‌دانست شرایط کار شاید برای او بیش از پیش سخت شده باشد باز سعی کرد مشغول به کار شود. بر خلاف برخی دیگر از فیلمسازان که نخواستند کار کنند و کارکردن را به اصطلاح تحریم کردند. این را نمی‌فهمم. یعنی چه که کسی کار کردن خود را تحریم کند؟ این دیگر چه جور اعتراضی است؟ به کجای کسی برمی‌خورد که کسی کار نکند؟ کجای دنیا کارنکردن فضیلت است؟

اصولا آنچه از هنرمند می‌ماند آثاری است که خلق کرده. نه کارهایی که انجام نداده. اگر امثال ناصر تقوایی، آنها که به دلایل مختلف فیلم نساختند یا کم ساختند یا به دلیل شرایط از اصل خود دور شدند و به بیراهه رفتند، کمی پوست کلفت تر بودند و می‌ماندند و می‌جنگیدند، اکنون سینمای ما چندین مهرجویی داشت و فیلمهای درخشانی همچون هامون، درخت گلابی، لیلا، دختردایی گمشده ، سنتوری و ... چندین برابر بود.

عمرآدمیزاد آنقدر دراز نیست که به کارنکردن و غر زدن و تحریم کردن سپری شود. دم مهرجویی بزرگ گرم که قدر لحظه لحظه عمر پربار خود را می‌داند. امیدوارم عمرش دراز باشد و در این اوج پختگی و جوانی‌اش هر روز کاری بکند کارستان تا ما هم از او و کارهای او بهره ای گیریم و حالی ببریم.