۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

اطلاع رسانی علمی

جایی خوانده‌ام که پشه‌ها، یا فقط نیش می‌زنند، یا فقط وزوز می کنند. خواستم به زیست شناسان و دانشمندان و مجامع علمی داخلی و خارجی اطلاع بدهم که پشه‌های خانه ما هر دو این کارها را به نحو احسن انجام می‌دهند. اگر خواستید روی این پشه‌های همه فن حریف کار مطالعاتی انجام بدهید، تشریف بیاورید، در خدمتیم!

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

وقتی یک قانون باعث کسادی سینماها می‌شود

معضل مشتری نداشتن سینماها در ایران بحثی قدیمی است که به الفاظ گوناگون از آن اسم برده می‌شود. مثل بحران تماشاگر، قهر تماشاگران از سینما و چیزهایی از این دست. این به قول اهالی سینما بحرانی است که روز بروز بحرانی‌تر می‌شود و همه مانده‌اند انگشت به دهان که بالاخره چطور می‌شود مردم را با سینما آشتی داد. صاحبنظران هر یک برای رفع این معضل راهکاری ارائه می‌دهند. اما هیچکدام از این نسخه‌ها تا به حال دوای درد سینما نبوده و اگر از ساخته‌های وظین جناب ده نمکی بگذریم باقی فیلم‌ها همچنان دخل و خرج‌شان با هم نمی‌خواند. در این خصوص من نه بعنوان یک کارشناس سینما بلکه بعنوان یک تماشاگر بالقوه که مدتها است از ده فرسخی سالن سینما رد نشده‌ام، اخیرا متوجه نکته‌ای شده‌ام و به یک مانع قانونی در این خصوص پی برده‌ام. بنده بجای اینکه راه دور بروم، برای پیدا کردن جواب مساله به خودم نگاه می‌کنم. خب به نظر شما چرا من سینما نمی‌روم؟ واضح است، بجای سینما رفتن کار دیگری دارم. اصولا همه اوقات فراغت من بجای سینما به گرفتن باد گلو و لای لای پیش پیش کردن می‌گذرد. اوقاتی هم که از این دو کار فارغم، باید چهارچشمی حواسم به تخت بچه باشد و هرگونه حرکت اضافی آن را رصد کنم. وضع مادر بچه که از این هم بدتر است. حالا با این اوصاف به نظر شما دیگه حال سینما رفتن به آدم می‌مونه؟ نه والا! می‌بینید چطور سیاست‌های رشد جمعیت باعث کسادی سینماها شده. بنابراین برای اینکه دوباره سینماها رونقی بگیرند به نظرم دولت باید برگردد به عقب و سیاست کنترل جمعیت را دوباره فعال نماید. یا اینکه سینماگران عزیز پانزده بیست سال دندان روی جگر بگذارند تا بچه‌های این نسل به سن سینما رفتن برسند و دوباره سینماها را آباد کنند.

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

من و Dropbox

در صنعت IT برخی چیزها انقلابی است. درست مثل اختراع چرخ، یا کشف آتش. حالا اینکه کدام یک از دستاوردهای صنعت IT در مقام مقایسه حکم مثلا چرخ یا آتش را در تمدن بشری دارند ممکن است برای هرکس فرق کند. هرکس بسته به نیاز خودش پدیده‌ها را ارزشگذاری می‌کند. مثلا فیسبوک با این همه اهن و تلپ و کاربر میلیونی و دفتر و دستک و لایک و مایک، برای من دوزار هم نمی‌ارزد. چون شخصا هیچ استفاده‌ای ازش نمی‌کنم و علاقه‌ای هم ندارم و به نظرم ضررش بیشتر از فایده‌هایش است. اما به عکس پدیده‌ای مثل فید، که همه خبرخوان‌ها و از جمله مرحوم گودر لعنت اله الیه بر آن سوار است، به نظرم یک تکنولوژی انقلابی است و در زندگی من یکی که نقش مهمی بازی کرده و کارهایم را بسی آسانتر نموده است.

حال این‌ها را گفتم که بگویم اخیرا با یک ابزار نه چندان جدید درگیر شده‌ام که همین حس و حال خوب و مفید بودن را نسبت به‌اش دارم. منظورم Dropbox است. البته قبلا مشابه گوگلی‌اش یعنی گوگل درایو را هم امتحان کرده بودم. اما از آن چندان راضی نبودم. یک دلیلش اینکه به نظرم گوگل درایو کمی سنگین است و با اینترنت‌های لاک پشتی ایران چندان مناسبتی ندارد. ضمن اینکه سر قضیه بستن گودر، کلا دلم از گوگل پر است و اعتمادم ازش سلب شده. اما Dropbox فوق‌العاده است. ساده و کار راه بنداز و برای در دسترس نگه داشتن فایل‌های آدم محشر است. با اینکه بخاطر محدودیت‌های شرکت نمی‌توانم فایل‌های با حجم بالا را هم توسط Dropbox جابجا کنم، اما با همین وضعیت هم تقریبا هشتاد درصد نیازهایم را پوشش می‌دهد و کلی دارم حالش را می‌برم این روزها.

اصولا از تعریف کردن می‌ترسم. آن هم تعریف کردن از سرویس اینترنتی یک سایت خارجی. مبادا که چشمش بزنم. زیرا که پایدار ماندن آن سرویس یا سایت در محدوده سایت‌های قابل دسترس در ایران، به یک گوشه چشم فیلترچی محترم بند است. پس تا دیر نشده بروم کمی اسپند دود کنم و دور سر Dropbox بچرخانم و دعای بترکد چشم حسود بخوانم. باشد که از گزند فیلترگران دورش نگاه دارد. الهی آمین، فووووت!

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

این هم نوشته من درباره ماه رمضان

می‌خواستم درباره ماه رمضان چیزی بنویسم. اما نمی‌دانستم چطور می‌شود درباره ماه رمضان، آنطور که ما می‌گذرانیمش، حرفی زد و حرف خطرناک نزد. منظورم از حرف خطرناک حرفی است که اگر فیلترچی محترم، چشمش به آن افتاد، همکار بغل دستی‌اش را صدا کند که "فلانی، بیا ببین توی این وبلاگ چی نوشته. نظرت چیه فیلترش کنیم؟". "نه بابا این بیچاره که چیزی ننوشته، فقط مصائب ناهار خوردن توی ماه رمضان را شرح داده" "همین دیگه، به این می‌گویند روزه خواری مجازی، از آن هم بدتر، ترویج روزه خواری. حقش است فیلترش کنیم و بفرستیمش قاطی باقالی‌ها"

و این مکالمه تا فیلتر شدن وبلاگ مظلوم و مهجور من بیچاره ادامه خواهد داشت. به همین سادگی. به همین دلیل است که در این وبلاگ از این دست چیزها نمی‌خوانید. بهتر است بگویم اصلا چیزی نمی‌خوانید. چون من به هیچ وجه دنبال دردسر نمی‌گردم. درواقع همیشه این دردسر است که دنبال من می‌گردد. هرچیزی هم که می‌خواهم بنویسم اگر قرار باشد شبیه زندگی کردنم باشد و نشانی از صداقت درش پیدا شود، کمی تا قسمتی دردسر دار خواهد بود. پس اصولا بهتر است همین روال ننوشتن را پی بگیرم یا اینکه فقط داستان ببافم بجای گفتن چیزی از زندگی واقعی.

کاش می‌شد همین الان ناگهان با همه خاطرات و آشنایان و در همین خانه و شهری که در آن هستم، کوچ می‌کردم به یکی از این جهان های موازی دور و بر. جهانی که در آن بشود راحت حرف زد. جایی که لازم نباشد در آن ادای کسی را درآوری که نیستی و به زبان آوردن افکارت توهین به مقدسات تلقی نشود.

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

سوت پایان

همین چند دقیقه پیش سوت پایان را کشیدند و من نفس راحتی کشیدم. بالاخره این تردید که از صبح توی دلم وول می‌خورد دست از سرم برداشت.

اینجا تهران

بیست و چهار خرداد نود و دو، اینجا تهران، من توی خونه نشسته‌ام I love you pmc

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

اوج همفکری

گاهی، یک وقتهایی، به ندرت، لحظاتی توی زندگی پیش می‌آید که آدم به شدت با طرف مقابلش احساس همفکری می‌کند. اصلا انگار یک روح می‌شوند در دو بدن، طوری که تک تک سلول ها و بند بند وجودشان هماهنگ و هم فرکانس می‌شوند. مثل دو نوازنده ویولون در یک ارکستر که دستهاشان همزمان روی سیم‌ها رفت و برگشت می‌کند.

یکی از آن لحظات که معمولا اوج همفکری و هماهنگی آدمها را رقم می‌زند، وقتی است که دارید در کوچه‌ای باریک راه می‌روید و یک نفر دارد درست از روبرو به شما نزدیک می‌شود. اینطور مواقع معمولا تا زمانی که به نیم متری هم نرسیده‌اید هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اما درست جایی که دیگر با برخورد نزدیک از نوع شاخ به شاخ و با نوک کفش به ساق پای طرف کوبیدن و با سر، دندان‌هایش را در دهان ریختن یک قدم بیشتر فاصله ندارید، ناگهان هر دو تصمیم می‌گیرید که برای خارج شدن از این مخمصه همزمان به سوی دیوار کناری بروید، شما به سمت چپ خود و او به طرف راست می‌روید و بدین ترتیب باز همچنان بینی‌هایتان مماس هم باقی می‌ماند. در حرکت بعد بلافاصله هر یک در جهت عکس قبلی حرکت می‌کنید، شما به راست و او به چپ. درست انگار که جلوی آینه ایستاده‌اید. خلاصه چند دوری که این تانگو را در پیاده‌رو اجرا کردید، عاقبت یکی‌تان خسته می‌شوید و کلا از روی جوب می‌پرید و می‌زنید به جاده خاکی، یا مثل چراغ راهنمایی سر چهارراه ایست کامل می‌کنید. خلاصه یک جوری این بازی را به هم می‌زنید تا آن یکی راهی برای عبور کردن بیابد.

هرچند این لحظه‌ای کوتاه است، اما باز هم نشان می‌دهد که گاهی ما آدمها چقدر همفکر می‌شویم و بین‌مان تله‌پاتی برقرار می‌شود. فقط یادتان باشد اگر خواستید با کسی که دارد از روبرو می آید تله‌پاتی برقرار کنید، حواستان به قد و هیکلش هم باشد که ممکن است خدای نکرده وسط تله‌پاتی طرف بزند و شما را با آسفالت یکی کند و بعد با خیال راحت قدم زنان از روی شما عبور کند.