۱۳۸۶ دی ۱۶, یکشنبه

پرت و پلا

امروز، شهر بدجور زمستاني است. همه جا سفيد است. مدارس تعطيل شده. اغلب مردم دير سر كارهايشان رسيدند. حتي برخي ادارات هم تعطيل شده اند. بازار زمين خوردن و البته برف بازي هم گرم است.
پارسال درباره احساسم نسبت به برف و سرما و اينكه چندان دل خوشي از زمستان ندارم، نوشته بودم (اينجا). با اين حال گمان مي كنم يك چيزي در ناخودآگاهم دارد سعي مي كند كه مرا با برف آشتي دهد. انگار مي خواهد وادارم كند كه زندگي در روزهاي برفي را زياد سخت نگيرم.
بايد پذيرفت كه به هرحال كنار بهار، برف هم هست. اصولا اين دنيا چيزي نيست جز جمع اضدادي كه كنار هم قرار گرفته اند. خوب و بد. شب و روز. غم و شادي. سرما و گرما. سختي و آساني. بيماري و تندرستي. زندگي و مرگ.
هميشه از يك حالت به حالتي ديگر در نوسانيم. هيچ چيز ، هيچ چيز، هيچ چيز ابدي نيست. شايد فقط يك چيز است كه وقتي گريبان آدم را مي گيرد ديگر ول نمي كند: مرگ.
البته شايد اين قانون، مرگ و زندگي را هم شامل شود. يعني شايد وقتي كه ما مرديم دوباره زنده شويم و باز بميريم و سه باره زنده شويم و باز بميريم و ... شايد معتقدين به تناسخ از همين قانون طبيعت چنين نتيجه اي گرفته باشند.
حرفهايم احمقانه است؟ از برف رسيدم به تناسخ؟ راستش نمي دانم چه مي خواهم بگويم. الان كه مي نويسم نمي دانم كه در خط بعد چه خواهم نوشت. البته اگر خط بعدي در كار باشد. اما همين حرفي كه درباره خط بعد گفتم خودم را هم كنجكاو مي كند كه بيشتر بنويسم. كه ببينم در خط بعدي چه خواهم نوشت.
شايد اين قانون كه گفتم، منظورم قانون جابجايي اضداد است، در مورد همه چيز قابل تسري باشد. اينكه آدميزاد هم بين دو حالت در نوسان است. اينكه حرف هاي من دو حالت بيشتر ندارد. اينكه مطالبم در اين وبلاگ يكي در ميان پرت و پلا است. يكي پرت و يكي پلا. اينكه من يك روز ديوانه ام و يك روز عاقل. اينكه من يك روز خنگ مي شوم و روز ديگر دانشمند. اينكه من يك روز حرف هاي خوبي در چنته دارم و روز ديگر مغزم تهي است.
شايد روزي برسد كه من دوباره نوشته هاي اين وبلاگ را از اول، از اولين post دوباره بنويسم. بدون تغيير و دخل و تصرف. شايد دوباره به حس و حال روزي برگردم كه اين وبلاگ را راه انداختم. شايد روزي دوباره كودك شدم.
شايد دوباره در سينما آزادي ،همان سينما آزادي قديم و نه اينكه دارند مي سازندش، زير درختان زيتون را ديدم. شايد دوباره در اكران ماه گزارش فيلم شركت كردم و فيلم خواهران غريب را با حضور شكيبايي و دو قلوها و با اجراي نوشابه اميري و بهروز رضوي تماشا كردم. شايد باز در سينماتك فيلم هاي هاوارد هاكس را دوره كردم و با علي در مورد تفاوت هاي فيلم و قيلم حرف زدم. شايد دوباره روزي از كتابفروشي مهناز با دست هاي پر از كتاب بيرون آمدم. شايد دوباره درخت گلابي را در جشنواره ديدم و از نو كشفش كردم. شايد فردا دوباره ديروز شود.

هیچ نظری موجود نیست: